🌱به شرط عاشقی باشهدا❤
❌🌸❌🌸❌🌸❌
دوستان عزیزم رمان وی ای پی رایگان دراختیار شما قرار نمیگیره
اگه میخواید رایگان رمان رو بخونید همینجا داریم میزاریم هرروز دوپارت
رمان وی ای پی برای کسانی هست که میخوان روزی بیشتراز دوپارت مثلا هفت پارت بخونن
پس لطفا هرکس شرایط دریافت کانال وی ای پی رو پذیرفته بیاد پی وی
توروخدااااا وخواهشا درغیراینصورت انقد الکی نیاید پی وی و سوالای متفرقه و بی مورد بپرسید.
❌سه روز ه چندصدتا پیام بی مورد دارم جواب میدم😐🤦♀
🌹
از آنهایی مباش
که با آرزوی دراز
توبه را عقب انداختند.
گفتم که به پیری رسم و توبه کنم
آنقدر جوان مرد و یکی پیر نشد.
فقط کافیه یه بار بگی
نفهمیدم و بد کردم.
˝آیت الله مجتهدی (ره)˝
🌿✾ • • • • •
╔═════════🌸🕊══╗
•●❥ @be_sharteasheghi
╚══🌸🕊═════════╝
🌷 شهید #مصطفی_صدرزاده 🌷
اگر می خواهید کارتان برکت پیدا کند...
به خانواده شهدا سر بزنید ؛
زندگی نامه شهدا را بخوانید ؛
سعی کنید در روحیه خود شهادت طلبی را پرورش دهید.
🌿✾ • • • • •
╔═════════🌸🕊══╗
•●❥ @be_sharteasheghi
╚══🌸🕊═════════╝
رمان انلاین
#الهه_بانوی_من 📿
#پارت101
روی موتور با اون سرعت ، شوخیش گرفته بود! فریادم بلند شد:
-خفه ات میکنم به جان خودم .... الان وقت این مسخره بازیاست ... میگم یواشتر برو.
-به یه شرط ... یه بوسه بهم بدهکاری.
ناله زدم ، عاجزانه :
_حساام ... جان الهه .... توروخدا ... دارم بالا میآرم ... یواش برو.
خندید:
_طلبم چی میشه پس ؟
یک دستم رو از دور کمرش رها کردم و زدم روی شونه اش :
_حالتو جا میآرم صبر کن .
-پس محکم منو بچسب که الان که رسیدیم به بزرگراه یه دنده پنجم برم .
جیغ کشیدم :
_حسااام.
صدای اونم فریاد شد:
_جاااااان.
از رو نرفت که نرفت . بالاخره وقتی ترمز کرد و موتورش رو خاموش ، نفس حبس شده ام راحت از سینه بیرون زد . تمام عضلات تنم گرفته بود.
اونقدر خودم رو به حسام چسبونده بودم که وقتی توقف کرد ، خجالت کشیدم . فوری از موتور پیاده شدم و با عصبانیت نگاهش کردم .
لبخند میزد . پررو توی چشمام خیره شده بود و لبخند میزد که کلاه کاسکت رو از سرم درآوردم و گفتم :
_نشونت می دم ... حالا واسه چی منو آوردی اینجا ؟
-این مغازه ی دوستمه ... از بچه های هیئت مون ... خیلی بامرام و مذهبی .... آوردمت اینجا ازمغازه ی یه بچه مذهبی بامرام ، واسه من خرید کنی .
با دست بهش اشاره کردم :
_حواست باشه من نمی خوام خرید کنم ،
من ایده میدم تو میخری .
اخمی بامزه به چهره آورد:
_به یه شرط ... اینجوری که داری بامن حرف میزنی با هیچ کس حرف نزنی ... خیلی تُن صدات دیوونه کننده است .
شوکه شدم .حتما شوخی میکرد . حرفش رو جدی نگرفتم و سمت مغازه ای که نشونم داد پیش رفتم .حسام هم پشت سرم وارد مغازه شد .
نگاهم روی لباس ها و مارک هاشون بود و گوشم به حال و احوالپرسی حسام و دوستش :
_چطوری حاج حسام ؟ بابا حاجی شو یه ولیمه به ما بده دیگه .
-بذار به وقتش چشم ... تو چطوری پسر ؟ نمیآی هیئت ، کم پیدایی .
-من یا شما ؟ شمایید که توی جلسات هیئت غیبت خوردید.
-آره دیگه ... تازگی ها سرمون گرم واجبات شده .
-مبارکه به سلامتی ... تا باشه واجبات باشه .
یکی از پیراهن های اندامی روی رگال رو برداشتم و گفتم :
_یه لحظه .
حسام سمتم اومد . پیراهنو سمت شونه اش گرفتم . سفیدی رنگش که خیلی به پوستش می اومد که گفتم :
_اینو بپوش.
-اندامیه الهه!
-خب باشه ... چیه این پیراهنای یقه کیپی که میپوشی!
سری تکون داد و گفت :
_باشه ... حالا یه تن میزنیم.
#کــپـــی_حرام است
نویسنده راضی به کپی حتی با اسم نیستن🌷🙏
🌸🌼🌸🌼🌸
🌿✾ • • • • •
╔═════════🌸🕊══╗
•●❥ @be_sharteasheghi
╚══🌸🕊═════════╝
هر چه امروز کشور ما دارد و هرچه در آینده
بدست بیاورد به برکت خون این شهیدان است.
شهیدان از نفس افتادند تا ما از نفس نیفتیم،
قامت راست کردند تا ما قامت خم نکنیم، به خاک
افتادند تا ما به خاک نیفتیم😔😔😔
مرد بزرگ شهید سردار محمدجعفرخان
🌿✾ • • • • •
╔═════════🌸🕊══╗
•●❥ @be_sharteasheghi
╚══🌸🕊═════════╝
✅👆همونطور که میبینید کانال وی ای پی الان63پارت جلوترهست و پارتای یک هفته رو یکجا گذاشتیم برای اعضای وی ای پی😍🤩
گروه و کانال vip رمان #الهه_بانوی_من
با حضور نویسنده رمان خانم #مرضیه_یگانه
😍😍😍😍
دراین کانال روزانه۷پارت بارگزاری میشه دوستان،تبلیغاتی درکانال درج نخواهد شد بخاطرراحتی شما دوست عزیز
و امکان نقد و پیشنهاد به نویسنده روهم دارید🌸👌
هزینه حق اشتراک کاناا وی ای پی رمان #الهه_بانوی_من فقط ۱۵/٠٠٠
برای گرفتن لینک به ایدی زیر مراجعه کنید
@Toprak_admin
دوستان گرامی رمان #الهه_بانوی_من حدودا ۳٠٠وخورده ای ۴٠٠پارت دراین حدود قرارهست باشه....
لطفا پی وی سوال نفرمایید دراین باره🙏🌸😅
🌷توسل به حضرت زهرا«س»
🌙حضرت آیتالله بهجت(ره)به توسل به حضرت زهرا(س) تأکید میکردند.
میفرمودند:
【هرکسی که گرفتار است و مشکل دارد، چارهاش این است که متوسل شود به زهرای مرضیه】
🌿✾ • • • • •
╔═════════🌸🕊══╗
•●❥ @be_sharteasheghi
╚══🌸🕊═════════╝
رمان انلاین
#الهه_بانوی_من 📿
#پارت102
رفت سمت اتاق پرو که گفتم :
_واستا واستا ... ببخشید یه شلوار جین مشکی هم می خواستم ... راسته باشه لطفا .
حسام فوری خودش رو به من رسوند و در گوشم نجوا کرد:
_الهه جان گفتم جلوی بقیه با این لحن حرف نزن .
-کدوم لحن!؟
-همین ناز توی صدات دیگه .
-کدوم ناز ! لحن صدام اینه .
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_حالا هر چی ... به من بگو ، خودم به دوستم میگم .
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم :
_بفرمایید شلوار راسته ی مشکی .
-آخه من که شلوار راسته نمیپوشم ، تنگه ، زشته .
-آقا قرار شد یه هفته اونی رو بپوشی که من می گم ... همین شرط سوم رو میبازی ها.
چشماشو لحظه ای بست و باز کرد:
_چشم ... محسن جان یه شلوارجین مشکی راسته عزیزم .
-ای به چشم .
حسام رفت پیراهن و شلوار رو باهم پرو کنه و من باز توی مغازه چرخیدم .در اتاق پرو که باز شد ، فکر کردم اشتباه میبینم .حسام بود . چقدر پیراهن اندامی بهش میومد . تازه قد بازوهاش پیدا شده بود . ورزیده تر از اونی بود که حتی فکرشو میکردم . اونقدر نگاهم روی اندامش خیره موند که خودش فهمید چقدر مجذوبش شدم . با اونکه با اکراه لباس رو پوشیده بود ولی جلو اومد و با لبخندی دلبرانه گفت :
-بُردم ، نه ؟
-چی رو؟
-هم شرطو هم دل تو رو .
خط لبخندم رو کور کردم و مشتی حواله ی شانه اش :
_خیلی پررویی به خدا !
همون شد . پیراهنی سفید و اندامی با شلوار جین راسته ی مشکی .
باهمان لباس ها از مغازه خارج شد . از مغازه که بیرون آمدیم ، متعجب نگاهش کردم :
_انگار بد هم نیست ها؟ لباسه دیگه تازه واسه یه هفته است تا شرط بعضی ها رو ببرم ..... چی میخوری حالا ؟ شام مهمون منی .
-بسه اینقدر ولخرجی نکن ... پول ماشین مهندس چقدر شد ؟
-ای بابا ... ول کن ماشین مهندس رو .
-تا نگی سوار نمیشم .
-یه میلیون .
منو گذاشته بود سرکار . عصبی نگاهش کردم که گفت :
_دو میلیون .
-مسخره ام کردی حسام ؟ صافکاری ماشین هشتصد میلیونی میشه دو میلیون ! ... به جان الهه اگه راستش رو نگی فردا میآم شرکت ، از خود مهندس میپرسم .
-وای تو چقدر پیله ای ! بشین ، میگم حالا .
دوباره خام شدم و سوار همون موتوری که پاک یادم رفت چقدر از سواریش ترسیدم .
#کــپـــی_حرام است
نویسنده راضی به کپی حتی با اسم نیستن🌷🙏
🌸🌼🌸🌼🌸
🌿✾ • • • • •
╔═════════🌸🕊══╗
•●❥ @be_sharteasheghi
╚══🌸🕊═════════╝
رمان انلاین
#الهه_بانوی_من 📿
#پارت103
تمام اعصاب و روانم بهم ریخته بود.خط وخشی که حرفای حسام و ماشین مهندس روی مغزم کشیده بود ، هیچ مزاحمی نمی تونست روی تنه ی هیچ ماشینی بکشه !
هشت میلیون پول صافکاری ! یعنی شام دیشب ، با شنیدن این حرف حسام زهرمارم شد .خودم مقصر بودم .احساس عذاب وجدان داشتم .حالا تو فکر بودم که چطور میتونم جبران کنم .آخر هفته بود . حتم داشتم حسام باز به دیدنم میآد . اما قبل از اومدنش خودم بهش زنگ زدم و خواستم که سر ساعت 11 صبح خونه ی ما باشه . ذوق کرد .نمیدونم چه توهماتی برای خودش سرهم کرده بود که ، اونقدر ذوق زده شد . از پول هایی که عمو مجید به عنوان جبران نامردی آرش به من بخشیده بود و هیچ دردی رو ازم دوا نمیکرد ، هشت میلیون برداشتم و گذاشتم روی میز آرایشم . یه دسته ی تراول پنجاه تومانی بود.
منتظر شدم .حرف هایم رو مرور کردم و آماده ی زدن بودم که اومد.
تا صدای احوالپرسی اش رو با مادر شنیدم ، بی دلیل نگاهی توی آینه به خودم انداختم . موهای خرمایی شانه کرده ام رو پشت سرم دم اسبی کرده بودم و آروم دستی به گونه هایم کشیدم . در اتاق زده شد:
-الهه بانو .
-بیا تو.
در اتاق رو آروم باز کرد . یه دستش روی دستگیره ی در بود و دست دیگرش همان تک شاخه گل تکراری ، که چند وقتی بود ، برایم میخرید.
-سلام بانوی من .
-علیک ... بفرما.
با ادایی که مخصوص چاپلوسی اش بود ، سر خم کرد و دستش رو از روی دستگیره جدا کرد و با همراهی دو کف دست ، گل رو تقدیم من .
شاخه گل سرخش رو گرفتم و بی ذوق تر از همیشه گذاشتم روی میز آرایشم و گفتم :
_ببین حسام من از دیشب تا حالا نخوابیدم .
اخمی کرد و در و پشت سرش بست :
_چرا ؟ از ترس موتورسواری ؟ نکنه پیتزای دیشب اذیتت کرده ؟
سری تکون دادم و گفتم :
_بشین تا بگم .
جلو اومد . همون خرید دیروز ، همون پیراهن سفید اندامی تنش بود.
و شلوار جین مشکی . تازه فهمیده بودم چه اشتباهی کردم که اصرار کردم براش خودم لباس انتخاب کنم . با اون لباس هایی که من انتخاب کرده بودم ، دلم رو بدجوری میبرد . نشست لبه ی تخت و ژست جالبی گرفت . پاهاش رو به عرض شونه باز کرد و آرنج دستاشو روی ران پاهاش گذاشت و دست راستشو در دست چپ . انگار دستاش باهم احوالپرسی می کردند . لحظه ای خیره ی ژستش شدم . سرش به سمت من که مقابلش ایستاده بودم بالا بود که گفت:
_خب می شنوم بانو.
هنوز نگاهم توی همون ژست مردانه ی زیبایش گیر کرده بود که به زحمت زبونم رو روی لبانم کشیدم و گفتم :
_خب راستش ...
چالش خیره شدن به چشمان سیاهش ، چالش سختی بود.
خیره ی نگاهش که میشدم ، همه چیز رو فراموش می کردم . چی تو چشماش داشت که آدم رو جادو میکرد ، نمیدونم . اونقدر مکث کردم که بی اونکه ژستش رو عوض کنه گفت :
_جانم بگو الهه جان ... بگو عزیزم .
همین دو تا کلمه رو برای احضار روحم از کالبد تنم ، کم داشتم!!
جانم ... عزیزم !
#کــپـــی_حرام است
نویسنده راضی به کپی حتی با اسم نیستن🌷🙏
🌸🌼🌸🌼🌸
🌿✾ • • • • •
╔═════════🌸🕊══╗
•●❥ @be_sharteasheghi
╚══🌸🕊═════════╝
••
قسمبھ لحظهایکھ قلبتاز درد
بھ خود؛میپیچد
و هیچ مأمنیجز . .
#چادرمادرِحسین«؏»
- برایش نمییابی..:)🌱
••
|رَبنّاآتِنانِگاهِفاطِمه«س»|
#فاطمیه🏴
#حدیث_عشق
🌿✾ • • • • •
╔═════════🌸🕊══╗
•●❥ @be_sharteasheghi
╚══🌸🕊═════════╝