🌊
باید بروم دفترهای بیمه را تمدید کنم! نوبت عکس اوپیجی دندان دارم ساعت ۱۰!
میدانم اگر بروم توی داستان بیرون آمدنم با خداست! ولی قدرت مکش میزکارم بیشتر از این حرفهاست. ته ته آشپزخانه هم که باشم، دورترین جا از میزم، باز مرا میکشاند سمت خودش. مینشینم روی صندلیام. من، داستان و یک بطری آب! میزنیم به آبهای جنوب قلقل آب، بوی بخار و بوی آب و صدای سوت کتری مرا از آب میگیرد و پرتم میکند توی اتاق.
کتری عین قطاری که میگویید وقت نماز و نهارتان تمام شد بدویید که جا نمانید یک نفس زوزه میکشد. هود، از بخار داغی که از کتری بلند شده روشن شده. صدایش با بوق قاطی میشود. گاز از حرارت بالا دینگ دینگ ارور میدهد. تسلیم! از پشت میز بلند میشوم. میخواهم بدوم ولی زانوی بیمینیسکم قفل کرده. ماساژ میدهم و یک لنگ پا میرسانم خودم را به گاز و همه چیز را ساکت میکنم. سرسام گرفتم چهخبرتان است حالا یک کتری خشکیده و کمی هم تهگرفته. نسوخته که! لنگان برمیگردم پشت میز و با کله میپرم قعر دریای جنوب. توی داستان غراب جندون! قلپ قلپ آب میخورم و با بشکاف میافتم به جان جملههای داستان غراب جندون!
#داستان
#نقد_داستان
@berrrke
فاطمه!
من میدانم از ۶ صبح یککله داری میدوی. این را هم میدانم که الان از پشت میز بلند میشوی و هندزفریات را میگذاری توی گوشت. ایشیگورو را پلیمیکنی و میروی سراغ آشپزخانه!
چشمهایت را باز نگهدار و به خواب فکر نکن!
آن لحظههایی که تو در خوابی آدمهایی سراسر جهان در حال جلو زدن از تو هستند. قال نمیدونم کی یادم نیست!
لفتش نده چشمانت دارد روی حروف کیبرد قیلیویلی میروند. الان است که کلهات بیوفتد روی میز. بلندشو 😑
دستت که بهآب سرد سینک بخورد هوشیار میشوی. به نوری فکر کن که از پنجره پشت سینک تو میریزد توی کوچه! پنجرهی روشن تو وسط پنجرههای خاموش محله! بگذار نور از پنجره تو بتابد. گردنت را صاف بگیر. بیدار بمان! دو فصل از مقرریات مانده! فاطمه! هرگز ترکش مکن، ایشیگرو.
@berrrke
هدایت شده از چیمه🌙
.🥁
سلام سلام
دوستان من هماکنون به یاری شما نیازمندم.
باید تعدادی روایت با موضوع طلاق بنویسم.
به تجربیات واقعی آدمها نیاز دارم. مرد، زن، فرزند طلاق، اصلا همسایه، شاهد از دور اما آگاه به زندگی زوجینی که طلاق گرفتهاند. اگر میتوانید کمکم کنید در پیدا کردن سوژههای خوب ثواب داره باورکنید. 😅
⚠️اگر کتابی میشناسید در این حوزه، اگر زوجدرمان، روانشناس، قاضی یا کسی میشناسید که حاضر است با من که آنقدر بچه خوبی هستم همکاری کند، لطفا به این آیدی پیام بدهید.@muuusavI
⛔️این نکته رو هم بگم روایتی که مینویسم در نهایت رازداری و بدون بردن اسامی طرفین و خانوادهها نوشته خواهد شد. خیالتون از این بابت راحت باشه.
#هلپمی
@chiiiiimeh
.
بِرکه 🍃
.🥁 سلام سلام دوستان من هماکنون به یاری شما نیازمندم. باید تعدادی روایت با موضوع طلاق بنویسم. به تج
به رفیقِ جانِ من برای نوشتن روایتهایش کمک کنید اگر براتون مقدور هست!🍃
604.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃🐟🍃
تا امکان زندگی در سرزمین مان ادامه یابد.
تا امکان حضور شعر در قرنمان ادامه یابد.
برای این که ستارگان و زمان ادامه یابند.
و کشتیها و دریا و حروف الفبا ادامه یابند.
تا تو زن هستی، ما خوبیم
زنانه می خواهمت.
برای این که تمدن زنانه است.
برای این که شعر زنانه است.
خوشهٔ گندم زنانه است.
شیشهٔ عطر زنانه است.
پاریس در بین شهرها زنانه است.
و بیروت با زخمهایش زنانه باقی میماند.
نزار قبانی!
#شعر
#زن
@berrrke
در خانه را میزنند. حسین در را باز میکند صدایش را با نفسش قاطی میکند و آهسته میگوید:"مامانم پشت میزشه. اعصابشم خورده."
صدای مامانم میآید. میتوانم صورتش را تصور کنم که چشمهای سبزش را تا ته باز کرده و انگشتهای سفیدش را گذاشته روی لپش:"چرا؟ چی شده؟"
حسین آهستهتر میگوید:" یهچیزی نوشته بود پرید." صدایش آرام تر میشود طوریکه قشنگ بیچارگی من را به تصویر بکشد:"یعنی یادش رفت سیو کنه!"🚶♀🚶♀
@berrrke
فردا صبح ساعت ۸ با هنرجوهای مقدماتیام جلسه دارم. حسین تند تند نفس میکشد. به خواهر برادر توی داستان کورتاسار فکر میکنم. که خانهشان تسخیر شده. دستم میرود سمت پیشانیاش. باید از خصوصیاتشان بگویم. چهطور آدم هایی بودند؟ تو داستان خانه تسخیر شده! پیشانیاش داغ است. گوشی از دستم ول میشود. میخورد روی چانهام. فکر میکنم کورتاسار برای این خواهر و برادر چه چیز خاصی طراحی کرده که یونیکشان کند؟ تکان میخورد و پتو را میزند کنار. ناله میکند. اندازهی موهای سرم این داستان را خواندم. مرد ادبیات فرانسه را دوست دارد. زن بافتنی بافتن را. نور چراغ راهرو چشمم را میزند. دستش را توی دستم نگه میدارم داغ میشوم. بسم اللهنور!
از خانواده پولداری هستند. چون هیچکدام دغدغه کار ندارند. نفس نفس میزند. بسمالله نور النور. دیالوگ هایشان بههمان میآید. فضاسازی هماهنگ است با موضوع. وسواسی اند. عرق کرده. دستمال را میکشم روی پیشانیاش.
چشمهایم میسوزد. بسمالله نور علی نور. خانه تسخیر شده ساختار سهپردهای دارد؟ جلسه فردا مقدماتی است چکار ساختار دارم شخصیت را باید بگویم. بن گلویم بهخشکی افتاده. زیر لب میگوید مامان..آی به خودش میپیچد. بسمالله الذی هو مدبر الامور..! خانه را ول میکنند کلیدش را هم میاندازند توی چاه دم خانه و میروند. بگیر بخواب!
یونیک است شخصیتاش همه را از حفظی! فردا ساعت هشت! ساعت را کوک میکنم برای چهارساعت دیگر. مینویسم استامینوفن. بسمالله الذی خلق النور من النور...!
#گیریپاژهای_ذهنی
@berrrrke
هدایت شده از Z.ebrahimi
زنگ هشدار روی گوشی خبر از کلاس موشکافی داستان می داد و من همزمان نیاز داشتم که کارهایم را هم انجام دهم ،اما شوق دیدار استادیارِجانم و شنیدن از آنچه باید یاد بگیرم برای درست تر نوشتم همه چیز را از یادم برد .
چیزی دائم توی ذهنم می چرخید که "ول کن کلاسو الان میان زود باش ظرفها مونده کارها مونده"
مثل ابر بهاری زود می گذشت آسمان ذهنم با صاف میشد و باز محو جلسه می شدم،هر بار خودم را در آن اتاق با آن کتابخانه مرتب تصور می کنم که دارم به گلدان پتوس توی کتابخانه ام آب می دهم و در فکر بازنویسی داستان جدیدم هستم،شاید اگر انشای حسین که معلمش از او خواسته بود خانه رویاهایش را بنویسد به من می دادن می گفتم :خانه به کنار یک اتاق مخصوص خودم می خواهم مثل اتاق خانم مظهری صفات که بروم غرق شوم در بین کتابها و بخوانم و بنویسم و باز بخوانم و بنویسم.
موزیک لایت پس زمینه حل تمرین ها و چین چین روی آستین مانتو ها و چیزهای دیگری که ما نمی بینیم در آن اتاق اما انرژی اش را حس می کنیم مثل باد خنک کولر دستی آبی همان اول که پر آب است از کرمان تا سراسر ایران از قاب اسکای روم به صورتم می خورد و هیچ جوره نمی خواهم آن را خاموش کنم
امشب بیشتر از همه خدا را شاکر بودم که استادیارم مدیر کانال برکه ایست که بیوگرافی آن ف.م است.
پیام تشکری که از طرف شاگرد نوپای شما🥰
🐭
دوسه دقیقهای هست که نشستم پشت میزکارم. بیکلام سنتی را پلی کردم و شروع کردم به چرخ زدن توی کارگاههای مقدماتی و پیشرفته. تازه گرم شدهبودم و جاگیر. یکهو دوتا چشم تیلهای قرمز و پماد زده آمد تو صورتم! دماغش را بالا کشید و با صدای تو دماغی گفت:"مامان تو که همش من و ماساژ میدی پرستاری اینا رو هم خوب میکنی؟ چِیس پاش شکسته قوری هم کمرش در رفته."
بعد هم قوطی خیاطی را گذاشت رو میز. هیچی دیگر . در تبلت را بستم و دارم شکسته بندی میکنم.
#دستهای_مامان
#زن
@berrrke