eitaa logo
بِرکه 🍃
309 دنبال‌کننده
314 عکس
28 ویدیو
1 فایل
خانم ف.میم روایت های ساده از زندگی یک مامان، معمار، داستان نویس.🍂 اینجا می‌توانیم گپ بزنیم https://eitaa.com/Fmazhari
مشاهده در ایتا
دانلود
بِرکه 🍃
.🥁 سلام سلام دوستان من هم‌اکنون به یاری شما نیازمندم. باید تعدادی روایت با موضوع طلاق بنویسم. به تج
به رفیقِ جانِ من برای نوشتن روایت‌هایش کمک کنید اگر براتون مقدور هست!🍃
604.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃🐟🍃 تا امکان زندگی در سرزمین مان ادامه یابد. تا امکان حضور شعر در قرن‌مان ادامه یابد. برای این که ستارگان و زمان ادامه یابند. و کشتی‌ها و دریا و حروف الفبا ادامه یابند. تا تو زن هستی، ما خوبیم زنانه می خواهمت. برای این که تمدن زنانه است. برای این که شعر زنانه است. خوشهٔ گندم زنانه است. شیشهٔ عطر زنانه است. پاریس در بین شهرها زنانه است. و بیروت با زخم‌هایش زنانه باقی می‌ماند. نزار قبانی! @berrrke
در خانه را می‌زنند. حسین در را باز می‌کند صدایش را با نفسش قاطی‌ می‌کند و آهسته می‌گوید:"مامانم پشت میزشه. اعصابشم خورده." صدای مامانم می‌آید. می‌توانم صورتش را تصور کنم که چشمهای سبزش را تا ته باز کرده و انگشت‌های سفیدش را گذاشته روی لپش:"چرا؟ چی شده؟" حسین آهسته‌تر می‌گوید:" یه‌چیزی نوشته بود پرید." صدایش آرام تر می‌شود طوریکه قشنگ بیچارگی من را به تصویر بکشد:"یعنی یادش رفت سیو کنه!"🚶‍♀🚶‍♀ @berrrke
فردا صبح ساعت ۸ با هنرجوهای مقدماتی‌ام جلسه دارم. حسین تند تند نفس ‌می‌کشد. به خواهر برادر توی داستان کورتاسار فکر می‌کنم. که خانه‌شان تسخیر شده. دستم می‌رود سمت پیشا‌نی‌اش. باید از خصوصیاتشان بگویم. چه‌طور آدم هایی بودند؟ تو داستان خانه تسخیر شده! پیشانی‌اش داغ است‌. گوشی از دستم ول می‌شود. می‌خورد روی چانه‌ام. فکر می‌کنم کورتاسار برای این خواهر و برادر چه چیز خاصی طراحی کرده که یونیکشان کند؟ تکان می‌خورد و پتو را می‌زند کنار. ناله می‌کند. اندازه‌ی موهای سرم این داستان را خواندم. مرد ادبیات فرانسه را دوست دارد. زن بافتنی بافتن را. نور چراغ راه‌رو چشمم را‌ می‌زند. دستش را توی دستم نگه می‌دارم داغ می‌شوم. بسم الله‌نور! از خانواده پولداری هستند. چون هیچکدام دغدغه کار ندارند. نفس نفس می‌زند. بسم‌الله نور النور. دیالوگ هایشان به‌همان می‌آید. فضاسازی هماهنگ است با موضوع. وسواسی اند. عرق کرده. دستمال را می‌کشم روی پیشانی‌اش. چشم‌هایم می‌سوزد. بسم‌الله نور‌ علی نور. خانه تسخیر شده‌ ساختار سه‌پرده‌ای دارد؟ جلسه فردا مقدماتی است چکار ساختار دارم شخصیت را باید بگویم. بن گلویم‌ به‌خشکی افتاده. زیر لب می‌گوید مامان..آی به خودش می‌پیچد. بسم‌الله الذی هو مدبر الامور..! خانه را ول می‌کنند کلیدش را هم می‌اندازند توی چاه دم خانه و می‌روند. بگیر بخواب! یونیک است شخصیت‌اش همه را از حفظی! فردا ساعت هشت! ساعت را کوک می‌کنم برای چهارساعت دیگر. می‌نویسم استامینوفن. بسم‌الله الذی خلق النور من النور...! @berrrrke
هدایت شده از Z.ebrahimi
زنگ هشدار روی گوشی خبر از کلاس موشکافی داستان می داد و من‌ همزمان نیاز داشتم که کارهایم را هم انجام دهم ،اما شوق دیدار استادیارِجانم و شنیدن از آنچه باید یاد بگیرم برای درست تر نوشتم همه چیز را از یادم برد . چیزی دائم توی ذهنم می چرخید که "ول کن کلاسو الان میان زود باش ظرفها مونده کارها مونده" مثل ابر بهاری زود می گذشت آسمان ذهنم با صاف میشد و باز محو جلسه می شدم،هر بار خودم را در آن اتاق با آن کتابخانه مرتب تصور می کنم که دارم به گلدان پتوس توی کتابخانه ام آب می دهم و در فکر بازنویسی داستان جدیدم هستم،شاید اگر انشای حسین که معلمش از او خواسته بود خانه رویاهایش را بنویسد به من می دادن می گفتم :خانه به کنار یک اتاق مخصوص خودم می خواهم مثل اتاق خانم مظهری صفات که بروم غرق شوم در بین کتابها و بخوانم و بنویسم و باز بخوانم و بنویسم. موزیک لایت پس زمینه حل تمرین ها و چین چین روی آستین مانتو ها و چیزهای دیگری که ما نمی بینیم در آن اتاق اما انرژی اش را حس می کنیم مثل باد خنک کولر دستی آبی همان اول که پر آب است از کرمان تا سراسر ایران از قاب اسکای روم به صورتم می خورد و هیچ جوره نمی خواهم آن را خاموش کنم امشب بیشتر از همه خدا را شاکر بودم که استادیارم مدیر کانال برکه ایست که بیوگرافی آن ف.م است. پیام تشکری که از طرف شاگرد نوپای شما🥰
🐭 دو‌سه دقیقه‌ای هست که نشستم پشت میزکارم. بیکلام سنتی را پلی کردم و شروع کردم به چرخ زدن توی کارگاه‌های مقدماتی و پیشرفته. تازه گرم شده‌بودم و جاگیر. یکهو دوتا چشم تیله‌ای قرمز و پماد زده آمد تو صورتم! دماغش را بالا کشید و با صدای تو دماغی گفت:"مامان تو که همش من و ماساژ میدی پرستاری اینا رو هم خوب می‌کنی؟ چِیس پاش شکسته قوری هم کمرش در رفته." بعد هم قوطی خیاطی را گذاشت رو میز. هیچی دیگر . در تبلت را بستم و دارم شکسته بندی می‌کنم. @berrrke
🍂 یک بار یکی از همکار‌هایم توی‌کانالش کپشن کرده‌بود که منِ درون‌گرا به خاطر شغل‌م به جایی رسیدم که باید در روز با صد‌ها نفر در فضای مجازی حرف بزنم و بحث کنم. همان‌موقع توی دلم گفتم من درون‌گرا نیستم ولی آدمی بوده‌ام که مدام توی خلوت‌خودم با گل‌هایم سرگرم بودم. برای حال دل خودم پته‌دوزی می‌کردم. با سوزن و نخ‌های رنگی و بی‌کلام‌های سنتی‌ام و طرح‌های بته‌جقه خوش بودم. خیلی که حوصله‌ام سر می‌رفت می‌نشستم پشت چرخ‌خیاطی صورتی‌ام و کوسن‌های تکه دوزی گل‌گلی می‌دوختم. تا اینکه پایم به جهان داستان باز شد. اوایل هنرجویی‌ام از نوشتن ذوق مرگ‌ می‌شدم وقتی پای نوشتن داستانی می‌نشستم برای تک تک صحنه‌هایش عرق می‌ریختم و دچار یک کوری و کری نسبت به اطرافم‌ می‌شدم. انگار روحم در یک خلسه‌ای فرو می‌رفت و آرام می‌گرفتم. اما از وقتی که پایم به مباحث نقد باز شد انگار در سیلابی گیر افتاده باشم که من را در خودش حل می‌کرد. نقد دیگر این حال خلسه را به من نمی‌داد. شدم یک چهارچشم نکته‌گوی مو از ماست کش! عین این مادرشوهرهای ایراد گیر که عروس‌هنوز غذا را جلویشان نگذاشته ایف‌وپوفشان در می‌آید که "عروس نو پخته دستش‌مریزاد چمپه پلو پخته دستش مریزاد!" و صبح‌تا شب سرم توی‌گوشی است. و با ده‌ها نفر آدم با سلایق و رفتار و منش‌های مختلف سر پیرنگ و ساختار سه‌پرده‌ای و شخصیت پردازی و فرم تکنینک بحث می‌کنم. و تمامیت تفریحم شده دیدن فیلم سینمایی که آن هم به خاطر در آوردن پیرنگ و ساختارش کوفتم می‌شود. یک از اساتیدم می‌گفت:" من هروقت می‌خواهم کیف فیلم دیدن را ببرم بچه‌هایم را دورم‌جمع می‌کنم با یک مشت چیپس و تخمه و پفک‌می‌نشینم به فیلم دیدن. می‌شوم‌ یک‌ مخاطب عام." دلم مخاطب عام بودن را می‌خواهد. ‌یاد روزهایی می‌افتم که می‌نشستم و یک سریال کره‌ای را از اول تا آخر یک‌روزه می‌دیدم و نه کار به شخصیت‌های چَپَل‌چُلاقش داشتم نه به پیرنگ لَنگش! و کیف می‌کردم! حالا ولی نگاهم طوری شده که اولا از صحنه‌ی اول فیلم، دست فیلم‌نامه‌نویس را می‌خوانم و هیچ ذوقی برای ادامه‌اش ندارم. هم اینکه اولین ایراد میزان‌سن یا دیالوگ یا هر عنصر دیگری طوری جلوی چشمم بولد می‌شود که تا آخر فیلم دارم به جان کارگردان غر‌می‌زنم! حالم‌خوش نیست! بریده‌ام از این‌جهان و دلم و مغزم یک توقف طولانی می‌خواهد. همین دیشب پرونده پروژه‌ موشکافی داستانم‌ تمام شد. لذتی وصف ناشدنی در باز کردن جمله‌ها برای هنرجوهایم نصیبم‌ می‌شد. چون همه‌اش تلاش می‌کردم که نکته مثبت‌های داستان‌ها را با موچین بکشم‌ بیرون و نشان هنرجوها بدهم. ایراد‌ها را نگفتم‌ یا کم گفتم! وگرنه رسما به یک‌خل تمام‌عیار تبدیل می‌شدم! ولی حالا یک خوب که‌چه‌ی بزرگ وسط کله‌ام تلوتلو می‌خورد. یک بار‌ یکی از همکارهایم گفت:" خوش‌به‌حالت تو جایت را در داستان پیدا کردی. نسبتت را با ادبیات فهمیده‌ای!" آن موقع از تعریفش خوشم آمد. ولی حالا فکر می‌کنم که نه تنها تعریف نبود بلکه یک بدابه‌حالت و ای بدبخت بی‌چاره‌ای هم توی کلامش بود که تازه دارم می‌فهممش. دلم می‌خواهد به هنرجوهایم بگوییم بس است. تئوری تا یک جایی خوب است. بقیه‌اش را باید دور برگردان دور بزنید و بنشینید به پیاده‌کردن و عملی کردنشان. مغزتان را با این تئوری ها نترکانید. این‌ها تا یک جایشان خوب است بقیه‌اش خل کن است و ترمز‌دستی نوشتنتان می‌شود. و بهشان راستش را بگویم که آینده‌‌ی بیش‌از حد تئوری خواندن را در من ببینید. دیگر از هیچ چیز لذت نمی‌برم. از هیچ‌چیز! هرچه‌قدر هم از دید دیگران خانم پیرنگیان فراستی باشم. من‌فاطمه‌ام و دلم چرخ‌خیاطی صورتی‌ام را می‌خواهد. با یک‌ خروار پارچه‌گلگلی! بدون پیرنگ بدون ساختار و بدون کشمکش....! 🍂چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون. دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون. چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید.🍂 @berrrke
داستان استعاره یا تمثیلی از زندگی است و زنده‌بودن یعنی زیستن در کشمکش ظاهرا بی‌پایان. @berrrke
🎼 متعال مهربانم! از تو ممنونم بابت بهنام بانی و آهنگ‌هایش بابت آن بپربپر کردن‌ها با آن هیبت و سیبیلش روی سن موقع اجرا! پروردگارا! تو را شاکرم که آهنگ‌هایش را وسیله‌ای قرار دادی برای خواب نرفتن‌ من موقع خواندن‌های صبحگاهی!