هدایت شده از Z.ebrahimi
زنگ هشدار روی گوشی خبر از کلاس موشکافی داستان می داد و من همزمان نیاز داشتم که کارهایم را هم انجام دهم ،اما شوق دیدار استادیارِجانم و شنیدن از آنچه باید یاد بگیرم برای درست تر نوشتم همه چیز را از یادم برد .
چیزی دائم توی ذهنم می چرخید که "ول کن کلاسو الان میان زود باش ظرفها مونده کارها مونده"
مثل ابر بهاری زود می گذشت آسمان ذهنم با صاف میشد و باز محو جلسه می شدم،هر بار خودم را در آن اتاق با آن کتابخانه مرتب تصور می کنم که دارم به گلدان پتوس توی کتابخانه ام آب می دهم و در فکر بازنویسی داستان جدیدم هستم،شاید اگر انشای حسین که معلمش از او خواسته بود خانه رویاهایش را بنویسد به من می دادن می گفتم :خانه به کنار یک اتاق مخصوص خودم می خواهم مثل اتاق خانم مظهری صفات که بروم غرق شوم در بین کتابها و بخوانم و بنویسم و باز بخوانم و بنویسم.
موزیک لایت پس زمینه حل تمرین ها و چین چین روی آستین مانتو ها و چیزهای دیگری که ما نمی بینیم در آن اتاق اما انرژی اش را حس می کنیم مثل باد خنک کولر دستی آبی همان اول که پر آب است از کرمان تا سراسر ایران از قاب اسکای روم به صورتم می خورد و هیچ جوره نمی خواهم آن را خاموش کنم
امشب بیشتر از همه خدا را شاکر بودم که استادیارم مدیر کانال برکه ایست که بیوگرافی آن ف.م است.
پیام تشکری که از طرف شاگرد نوپای شما🥰
🐭
دوسه دقیقهای هست که نشستم پشت میزکارم. بیکلام سنتی را پلی کردم و شروع کردم به چرخ زدن توی کارگاههای مقدماتی و پیشرفته. تازه گرم شدهبودم و جاگیر. یکهو دوتا چشم تیلهای قرمز و پماد زده آمد تو صورتم! دماغش را بالا کشید و با صدای تو دماغی گفت:"مامان تو که همش من و ماساژ میدی پرستاری اینا رو هم خوب میکنی؟ چِیس پاش شکسته قوری هم کمرش در رفته."
بعد هم قوطی خیاطی را گذاشت رو میز. هیچی دیگر . در تبلت را بستم و دارم شکسته بندی میکنم.
#دستهای_مامان
#زن
@berrrke
🍂
یک بار یکی از همکارهایم تویکانالش کپشن کردهبود که منِ درونگرا به خاطر شغلم به جایی رسیدم که باید در روز با صدها نفر در فضای مجازی حرف بزنم و بحث کنم. همانموقع توی دلم گفتم من درونگرا نیستم ولی آدمی بودهام که مدام توی خلوتخودم با گلهایم سرگرم بودم. برای حال دل خودم پتهدوزی میکردم. با سوزن و نخهای رنگی و بیکلامهای سنتیام و طرحهای بتهجقه خوش بودم. خیلی که حوصلهام سر میرفت مینشستم پشت چرخخیاطی صورتیام و کوسنهای تکه دوزی گلگلی میدوختم.
تا اینکه پایم به جهان داستان باز شد. اوایل هنرجوییام از نوشتن ذوق مرگ میشدم وقتی پای نوشتن داستانی مینشستم برای تک تک صحنههایش عرق میریختم و دچار یک کوری و کری نسبت به اطرافم میشدم. انگار روحم در یک خلسهای فرو میرفت و آرام میگرفتم.
اما از وقتی که پایم به مباحث نقد باز شد انگار در سیلابی گیر افتاده باشم که من را در خودش حل میکرد. نقد دیگر این حال خلسه را به من نمیداد.
شدم یک چهارچشم نکتهگوی مو از ماست کش! عین این مادرشوهرهای ایراد گیر که عروسهنوز غذا را جلویشان نگذاشته ایفوپوفشان در میآید که "عروس نو پخته دستشمریزاد چمپه پلو پخته دستش مریزاد!"
و صبحتا شب سرم تویگوشی است. و با دهها نفر آدم با سلایق و رفتار و منشهای مختلف سر پیرنگ و ساختار سهپردهای و شخصیت پردازی و فرم تکنینک بحث میکنم. و تمامیت تفریحم شده دیدن فیلم سینمایی که آن هم به خاطر در آوردن پیرنگ و ساختارش کوفتم میشود. یک از اساتیدم میگفت:" من هروقت میخواهم کیف فیلم دیدن را ببرم بچههایم را دورمجمع میکنم با یک مشت چیپس و تخمه و پفکمینشینم به فیلم دیدن. میشوم یک مخاطب عام."
دلم مخاطب عام بودن را میخواهد. یاد روزهایی میافتم که مینشستم و یک سریال کرهای را از اول تا آخر یکروزه میدیدم و نه کار به شخصیتهای چَپَلچُلاقش داشتم نه به پیرنگ لَنگش!
و کیف میکردم!
حالا ولی نگاهم طوری شده که اولا از صحنهی اول فیلم، دست فیلمنامهنویس را میخوانم و هیچ ذوقی برای ادامهاش ندارم. هم اینکه اولین ایراد میزانسن یا دیالوگ یا هر عنصر دیگری طوری جلوی چشمم بولد میشود که تا آخر فیلم دارم به جان کارگردان غرمیزنم!
حالمخوش نیست!
بریدهام از اینجهان و دلم و مغزم یک توقف طولانی میخواهد. همین دیشب پرونده پروژه موشکافی داستانم تمام شد. لذتی وصف ناشدنی در باز کردن جملهها برای هنرجوهایم نصیبم میشد. چون همهاش تلاش میکردم که نکته مثبتهای داستانها را با موچین بکشم بیرون و نشان هنرجوها بدهم. ایرادها را نگفتم یا کم گفتم! وگرنه رسما به یکخل تمامعیار تبدیل میشدم! ولی حالا یک خوب کهچهی بزرگ وسط کلهام تلوتلو میخورد.
یک بار یکی از همکارهایم گفت:" خوشبهحالت تو جایت را در داستان پیدا کردی. نسبتت را با ادبیات فهمیدهای!"
آن موقع از تعریفش خوشم آمد. ولی حالا فکر میکنم که نه تنها تعریف نبود بلکه یک بدابهحالت و ای بدبخت بیچارهای هم توی کلامش بود که تازه دارم میفهممش. دلم میخواهد به هنرجوهایم بگوییم بس است. تئوری تا یک جایی خوب است. بقیهاش را باید دور برگردان دور بزنید و بنشینید به پیادهکردن و عملی کردنشان. مغزتان را با این تئوری ها نترکانید. اینها تا یک جایشان خوب است بقیهاش خل کن است و ترمزدستی نوشتنتان میشود. و بهشان راستش را بگویم که آیندهی بیشاز حد تئوری خواندن را در من ببینید. دیگر از هیچ چیز لذت نمیبرم. از هیچچیز! هرچهقدر هم از دید دیگران خانم پیرنگیان فراستی باشم. منفاطمهام و دلم چرخخیاطی صورتیام را میخواهد. با یک خروار پارچهگلگلی! بدون پیرنگ بدون ساختار و بدون کشمکش....!
🍂چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون.
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون.
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید.🍂
#داستان
#کشمکش
@berrrke
داستان استعاره یا تمثیلی از زندگی است و زندهبودن یعنی زیستن در کشمکش ظاهرا بیپایان.
#رابرتمککی
#داستان
@berrrke
🎼
متعال مهربانم!
از تو ممنونم بابت بهنام بانی و آهنگهایش بابت آن بپربپر کردنها با آن هیبت و سیبیلش روی سن موقع اجرا!
پروردگارا!
تو را شاکرم که آهنگهایش را وسیلهای قرار دادی برای خواب نرفتن من موقع خواندنهای صبحگاهی!
#مناجاتیکدیشبنخوابیدهیدرسدار
Behnam BaniBehnam Bani - Akhmato Va kon (128).mp3
زمان:
حجم:
3.3M
🎵ریپید لطفا....!
📚
قرار بود امروز با بچههای حوزههنری زیر و روی #شکارکبک را بشکافیم.
و چه شکافتنی!
مختصر و مفید بخواهم در موردش بگویم نظرم این است.
▪️زبان متوسط رو به بالا گویش کرمانی هم در دیالوگ و گاهی در روایت دیده میشود که برای من جذاب بود.
▪️توصیف و فضاسازی درجه یک.
تصاویر عالی.
▪️مفصلها، هم درون فصلیها و هم به لحاظ جابهجایی از فصل به فصل جدید خیلیخوب.
▪️تصویر شبکه عالی.
▪️موتیف متوسط.
▪️دیالوگها و لحن عالی.
▪️زاویه دید بدون باگ.
▪️پیرنگ تا یک جایی تمیز از یک جایی به بعد کارهای شخصیت از منطق و علت و معلول خارج شد!
❗️و اما محتوا محتوا محتوا!
سیاهِ کبودِ سخیفِ منزجرکنندهی درب وداغان و هرآنچه که دوست دارید به این کلمات اضافه کنید.
حیف این فرم برای این محتوا!
دلم میخواهد روزی یک نفر پیدا بشود همینقدر فرم بلد، کتابی را با این فرم خوب بنویسد ولی با محتوای خوب! گمان نکنم این روز خیلی دور باشد. به آینده خیلیاز هنرجوهایم اميدوارم.
خداخیرتان بدهد یک کتابی، فیلمی، چیزی معرفی کنید بشورد ببرد چرک این کتاب را!
متشکرم.
#ادبیات
#داستان
@berrrke
بِرکه 🍃
📚 قرار بود امروز با بچههای حوزههنری زیر و روی #شکارکبک را بشکافیم. و چه شکافتنی! مختصر و مفید
البته این را هم اضافه کنم نویسنده خیلی دلش میخواست که حرف خوب به لحاظ روانشناختی و رفتارشناسی بزند ها! ولی موفق نبود بندهخدا!