#روایت_یعنی_زندگی
بسم الله الرحمن الرحیم
پدربزرگم ارتشی بود. هنوز عکس های آن وقت هایش را دارد. عکس دست دادنش با فرح را که نشانم می دهد، شیطنت می کنم و می پرسم: «دوست داشتی انقلاب نمیشد؟ هنوز پهلوی بود؟» دلخور ولی جدی می گوید: «پهلوی میخواست هم نمی تونست بمونه! یعنی این مامان بزرگت نمیذاشت.» بعد انگار باید چهل پنجاه سالی در زمان سفر کند، به کنج سقف خیره میشود و می گوید: «یه بار یه سربازی که کارش بهم گیر کرده بود، یه زیر سیگاری نقره بهم داد. اونموقع ها سیگار برگ اصل می کشیدم.» از وقفهی سرفه اش استفاده میکنم و می گویم: «خوب شد ترکش کردی آقاجون. وگرنه این سرفه ها به این راحتی از کنار ریه ات نمیگذشتن.» با نگاهی که احتمالا به سربازهای خاطی اش می انداخته، نگاهم میکند که چرا حرفش را بریدهام. سر کیف است. ادامه میدهد: «هیچی! این مامان بزرگت تا زیرسیگاری رو دید پاشو کرد تو یه کفش که پسش بده. از کجا می دونی حلاله یا حرومه. یه سرباز آس و پاس از کجا داره پول نقره بده؟ بعدم یه چیزایی راجع به فتوای امام گفت که یادم نیست.» جای مناسبش برای پیاده شدن از ماشین زمان را پیدا کرده. لبخند به لب اضافه می کند : «همونم شد! معلوم شد زیر سیگاری رو از هتل ارتش کِش رفته.»
می گویم: « به مامان بزرگ نمیومد اینقدر مذهبی باشه.» خوابش گرفته است. میخواهد دراز بکشد. دست دست می کند از کنارش روی تخت بلند شوم. رو تختی اش را صاف می کنم و چند ضربه به متکایش میزنم و کله اش را محکم می بوسم. میخواهم بروم که مزدم را با جملهی آخرش میدهد: «اندازهی مذهبی بودن این زن ها رو فقط امام دونست. اون موقع که گفت سربازای من الان تو گهواره ها خوابیدن، افسرهاش داشتن اون گهواره ها رو تکون میدادن.» این را گفت و سمت قاب عکس پسرهایش چرخید. و مثل هر شب، آنقدر به عکس دو شهیدش نگاه کرد تا خوابش برد.
✍ سمانه بهگام/ منبع: دورهمگرام
#انقلاب_چهره_زنانه_دارد
#بغض_قلم
#جمع_دوستداران_کتاب
🆔 @bibliophil