آموزگاری قشنگه(:
سخت و قشنگ؛
البته خیلی سخت و قشنگ!
سخت مثل مادرِ ۳۶ تا بچه بودن،
قشنگ مثل توی ۳۶ تا دنیا زندگی کردن.
سخت، قَدِ پنج ساعت رو پا بودن،
قشنگ مثلِ ذوقِ لحظه "آهان" گفتن.
سخت، اندازه کنار اومدن با ۳۶ تا مادرِ طلبکار!
قشنگ برای جا گرفتن تو ۳۶ تا دلِ صاف و پاک...
سخت، مثلِ نفس کشیدن با استخوونِ ضرب دیدهی سینه و تدریس با درد
قشنگ، مثلِ پرندههای رنگی کاغذی که آرزوهامونو روش نوشتیم...
سخته ولی،
شیشِ دو رو دوست دارم...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
بیشتر از پنج ماهه که دوربین گوشیم خرابه و نمیتونم عکس بگیرم اما هیچوقت اندازه امروز دلم نسوخته بود
راستی...
اینجانب بالاخره گوشیشو عوض کرد و حالا دوربین داره!
اما دیگه ی بدل از کسره که روی ه میومد نداره، گیومه هم نداره،
حوصله هم نداره.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
یه جا دیدم نوشته بود: «خدایی که تو رو ببخشه دیگه خدای من نیست!».
امروز بیشتر از همه به این فکر کردم که
خیلی چیزا عوض شده،
من دارم بزرگ میشم!
دیگه واقعا خانوم معلم شدم،
اتفاقاتی که دوست دارم افتاده،
کارای تازه قراره انجام بدم،
آدمای جدیدی رو شناختم،
دوباره دوست پیدا کردم...
ولی تو،
تو چرا غمت تموم نمیشه
چرا زخمت خوب نمیشه
تو مگه چقدر زیاد بودی
تو مگه چقدر عمیق بودی که نمیتونم از چاهت بیرون بیام...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
[درد هیچوقت عادی نمیشه!]
یهو یکی پیداش میشه، یقهاتو میگیره و صاف پرتت میکنه وسط روزای سرد پاییزی که از سرت گذشت، تا بفهمی به خیالت فراموش کردی، ولی بدنت خوب یادشه؛ به خودت میای، میبينی یه هفتهاس ناهار نخوردی!
برای بقیه شاید جملههام مثل ربط گودرز به شقایق باشه، خودم ولی خوب میدونم دارم از چی مینویسم.
از حافظهای که توی پوست و استخون جا خوش میکنه و یه جای درست تو تقویم پیدا میکنه تا بالاخره تو گوشت بزنه...!
یکی از دانش آموزام، چند روز دیرتر از بقیه به کلاس اضافه شد،
قد بلندتر از بقیه بود و البته زیبا، پختهتر هم به نظر میرسید، دختر دلنشین و عجیبی بود، خیلی هم پررو و حاضر جواب(:
یهبار مجبور شدم جلوی بقیه توبیخش کنم،
بعد از کلاس، وقتی همه بچهها رفتن، اومد بهم گفت: "نمیخوای ازم عذرخواهی کنی؟"
😅
دارم به زنگ آخر دنیا فکر میکنم،
به وقتی که قراره بپرسم:
"نمیخواین ازم عذرخواهی کنین؟"
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
امروز بیشتر از همه به این فکر کردم که خیلی چیزا عوض شده، من دارم بزرگ میشم! دیگه واقعا خانوم معلم
حدودا یک هفته پیش، در ناگهانی سخت، یه ضربه سنگین خورد به قفسه سینهام،
از اون روز تا حالا هربار که نفس میکشم، یا وقتی جملهمو تموم میکنم انگار از پس یه کار شاق بر اومدم،
هرکاری هم براش کردم که خوب بشه، نشد، فقط باید صبر کنم و مدارا؛
نه میشه بَستش، نه میشه نفس نکشید!
بعدش مریض هم شدم،
و حالا هربار که عطسه میکنم یا سرفهم میگیره، انگار اون استخوون یه بار دیگه تو سینهام فرو میره!
و من دارم به این فکر میکنم که حق دارم اگر تَهِ همه دردارو به همون زخمی وصل کنم که تو زدی؛
همون که نه میشه بَستش، نه خوب میشه؛
همون که "بودن" تازهاش میکنه!
بیدلیجاتِ عزیزم، بذار ته مونده این روزا تموم شه، میخوام سوئیچ کنم رو عشق(:
و دوباره از رنگها بنویسم،
از رقص واژهها تو سرم،
و شاید از نور...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
یک روز با وصل و یک روز با هجر... سوالا فرق داره، پایه ها عوض میشه! اما اصل امتحان شدنه، درس هم عشق(
هنوزم
اصل امتحان شدنه،
درس هم عشق 🥂
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
شیشِ دوی عزیزم...❤️
من کوچیکترین معلم مدرسهام با تیکه کلامِ "یه سوال بپرسم؟!"