eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
545 دنبال‌کننده
182 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
امروز بیشتر از همه به این فکر کردم که خیلی چیزا عوض شده، من دارم بزرگ می‌شم! دیگه واقعا خانوم معلم
حدودا یک هفته پیش، در ناگهانی سخت، یه ضربه سنگین خورد به قفسه سینه‌ام، از اون روز تا حالا هربار که نفس می‌کشم، یا وقتی جمله‌مو تموم می‌کنم انگار از پس یه کار شاق بر اومدم، هرکاری هم براش کردم که خوب بشه، نشد، فقط باید صبر کنم و مدارا؛ نه میشه بَستش، نه می‌شه نفس نکشید! بعدش مریض هم شدم، و حالا هربار که عطسه می‌‌کنم یا سرفه‌م می‌گیره، انگار اون استخوون یه بار دیگه تو سینه‌ام فرو میره! و من دارم به این فکر می‌کنم که حق دارم اگر تَهِ همه درد‌ارو به همون زخمی وصل کنم که تو زدی؛ همون که نه میشه بَستش، نه خوب میشه؛ همون که "بودن" تازه‌اش می‌کنه!
بیدلیجاتِ عزیزم، بذار ته مونده این روزا تموم شه، می‌خوام سوئیچ کنم رو عشق(: و دوباره از رنگ‌ها بنویسم، از رقص واژه‌ها تو سرم، و شاید از نور...
شیشِ دوی عزیزم...❤️
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
شیشِ دوی عزیزم...❤️
من کوچیک‌ترین معلم مدرسه‌ام با تیکه کلامِ "یه سوال بپرسم؟!"
امروز، زنگ آخر ورزش داشتیم. پدر یکی از دانش‌آموزای مدرسه اومده بود تو حیاط و من این موضوع رو دیر فهمیدم. اما وقتی متوجه شدم از بچه‌ها خواستم مقنعه‌هاشون رو بپوشن و با عجیب‌ترین جوابِ ممکن مواجه شدم، "ما هنوز بچه‌ایم/ کوچولو‌ایم خانم"! میدونی به چی فکر می‌کنم؟ به اون احمقی که این جمله رو یاد این بچه‌ها داده و اصلا نفهمیده چه تاثیر وحشتناک و مخربی می‌تونه روشون داشته باشه‌. دختری که ۱۲، ۱۳ سالشه و هنوز فکر می‌کنه بچه‌اس؛ مفصله... اما یکی از نتایجش میشه فرار از مسئولیت پذیری و این فاجعه‌ است...
زنگ اول قرآن داشتیم. جلسه قبل بهشون تکلیف داده بودم که یکی از آیات درسشون که درباره انفاق کردن بود بخونن، بعد برای "انفاق" یه مثال بزنن، توضیح داده بودم که همون پایین صفحه، در حد چند کلمه یا یک خط بنویسن و بیارن. امروز، چند نفر یک گزارش نوشته بودن اندازه برگه آچهار، چند نفر تو دفتر مشق نوشته بودن، یک عده فقط بهش فکر کرده بودن تا شفاهی توضیح بدن، بعضیا تو کتاب نوشته بودن و یه دسته هم که کلا بی‌خیال تکالیفن همیشه. به جز اونا که تو کتاب نوشتن از هیچکس نپذیرفتم. مثل دفعاتِ قبل که تکالیف رو جا‌ به جا آوردن و مجبور شدن از اول بنویسن، مثل اون موقعی که به جای دفتر تو کتاب نوشته بودن، مثل وقتی که تکلیف فردی رو گروهی انجام دادن و قبول نکردم، و مثل از این به بعد تا آخر سال که قرار نیست کاری که درست انجام نمیشه رو بپذیرم. من دارم به این معضل فکر می‌کنم... به این که حتما بیشتر کار کردن، معنیش درست انجام دادنش نیست! به این که چقدر دقت نکردن می‌تونه در آینده آسیب‌زا باشه؛ نمیتونم توضیحش بدم، اما براش متاسفم.
مشکل اونجایی شروع شد که دانش‌آموزی که خودش رو "بچه" میدونه، انتظار داره فقط به خاطر "انجام دادن" تشویق بشه. و وقتی به خاطر "درست" انجام ندادن این اتفاق نمی‌افته، شاکی میشه، ناراحت میشه، گریه می‌کنه...!
یکی دیگه از مسائل مدرسه، بچه‌‌های باهوشن...! (منظور بیشتر هوش منطقی_ریاضیه) اونا که بی قید و شرط فقط به خاطر توانایی ذاتی‌شون تشویق شدن و رشد کردن، اما دریغ از تلاش. درحالی که مولفه "هوش" فقط تا یه جایی و تو بعضی از زمینه‌ها میتونه به آدم کمک کنه؛ این مسئولیت‌پذیری و تلاشه که عامل موفقیت میشه و "هوش" اگر ضمیمه‌اش بشه، طی این مسیر سریع‌تر می‌شه. وگرنه "هوش" خالی خالی به درد نمی‌خوره! اما اوضاع اینجوری شده که اونی که فکر می‌کنه باهوشه، به نظرش دیگه لازم نیست هیچ‌کاری کنه! حتی بنویسه...(:
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
یکی دیگه از مسائل مدرسه، بچه‌‌های باهوشن...! (منظور بیشتر هوش منطقی_ریاضیه) اونا که بی قید و شرط فق
این بچه قطعا با بهترین نتیجه درسشو تموم می‌کنه، اما بعدش چی؟ دنیای خارج از مدرسه، خارج از کنکور، خارج از دانشگاه، اونجا چی؟ بقیه زندگیشو قراره چیکار کنه وقتی بلد نیست زندگی کنه؟!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
شیشِ دوی عزیزم...❤️
آموزگاری واقعا عجیبه؛ مثلا یهو یکی از بچه‌هات درباره آدم و حوا سوال می‌کنه و تو وقتی هنوز جواب رو کامل ندادی، یکی دیگه می‌پره وسط حرفت و میگه: "زنگِ ریاضی گروهی بشینیم خانوم؟" بعد یکی دیگه که دستش داره از کتف در میاد برای اجازه گرفتن میگه:" قدیما با خون حیوانات شکار شده روی سنگ نقاشی می‌کردن" و تو هنوز به هیچکدوم واکنش نشون ندادی که اون یکی که ریزه میزه و کوچولوتر از همه‌است، میاد پایین پات و درحالی که لباست رو می‌کشه با بغض میگه:"خانوم پشت سریم با کفش میز رو هل داد." بعد تو به همه‌اشون میگی:"هیس! بذارید این حرفا رو بعدِ درس" که ناگهان از آخر کلاس یک صدایی با ذوق اعلام می‌کنه:"زنگ بعد ورزشه" و بعدشم کل کلاس دست میزنن(: برگرفته از داستان واقعی، فقط چند دقیقه از امروز.