eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
544 دنبال‌کننده
182 عکس
7 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
یه جا دیدم نوشته بود: «خدایی که تو رو ببخشه دیگه خدای من نیست!».
امروز بیشتر از همه به این فکر کردم که خیلی چیزا عوض شده، من دارم بزرگ می‌شم! دیگه واقعا خانوم معلم شدم، اتفاقاتی که دوست دارم افتاده، کارای تازه قراره انجام بدم، آدمای جدیدی رو شناختم، دوباره دوست پیدا کردم... ولی تو، تو چرا غمت تموم نمیشه چرا زخمت خوب نمیشه تو مگه چقدر زیاد بودی تو مگه چقدر عمیق بودی که نمی‌تونم از چاهت بیرون بیام...
[درد هیچ‌وقت عادی نمیشه!]
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
[درد هیچ‌وقت عادی نمیشه!]
یهو یکی پیداش میشه، یقه‌اتو می‌گیره و صاف پرتت می‌کنه وسط روزای سرد پاییزی که از سرت گذشت، تا بفهمی به خیالت فراموش کردی، ولی بدنت خوب یادشه؛ به خودت میای، می‌بينی یه هفته‌اس ناهار نخوردی! برای بقیه شاید جمله‌هام مثل ربط گودرز به شقایق باشه، خودم ولی خوب می‌دونم دارم از چی می‌نویسم. از حافظه‌‌ای که توی پوست و استخون جا خوش می‌کنه و یه جای درست تو تقویم پیدا می‌کنه تا بالاخره تو گوشت بزنه...!
یکی از دانش آموزام، چند روز دیرتر از بقیه به کلاس اضافه شد، قد بلندتر از بقیه بود و البته زیبا، پخته‌‌تر هم به نظر می‌رسید، دختر دل‌نشین و عجیبی بود، خیلی هم پررو و حاضر جواب(: یه‌بار مجبور شدم جلوی بقیه توبیخش کنم، بعد از کلاس، وقتی همه بچه‌ها رفتن، اومد بهم گفت: "نمی‌خوای ازم عذرخواهی کنی؟" 😅
دارم به زنگ آخر دنیا فکر می‌کنم، به وقتی که قراره بپرسم: "نمی‌خواین ازم عذرخواهی کنین؟"
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
امروز بیشتر از همه به این فکر کردم که خیلی چیزا عوض شده، من دارم بزرگ می‌شم! دیگه واقعا خانوم معلم
حدودا یک هفته پیش، در ناگهانی سخت، یه ضربه سنگین خورد به قفسه سینه‌ام، از اون روز تا حالا هربار که نفس می‌کشم، یا وقتی جمله‌مو تموم می‌کنم انگار از پس یه کار شاق بر اومدم، هرکاری هم براش کردم که خوب بشه، نشد، فقط باید صبر کنم و مدارا؛ نه میشه بَستش، نه می‌شه نفس نکشید! بعدش مریض هم شدم، و حالا هربار که عطسه می‌‌کنم یا سرفه‌م می‌گیره، انگار اون استخوون یه بار دیگه تو سینه‌ام فرو میره! و من دارم به این فکر می‌کنم که حق دارم اگر تَهِ همه درد‌ارو به همون زخمی وصل کنم که تو زدی؛ همون که نه میشه بَستش، نه خوب میشه؛ همون که "بودن" تازه‌اش می‌کنه!
بیدلیجاتِ عزیزم، بذار ته مونده این روزا تموم شه، می‌خوام سوئیچ کنم رو عشق(: و دوباره از رنگ‌ها بنویسم، از رقص واژه‌ها تو سرم، و شاید از نور...
شیشِ دوی عزیزم...❤️
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
شیشِ دوی عزیزم...❤️
من کوچیک‌ترین معلم مدرسه‌ام با تیکه کلامِ "یه سوال بپرسم؟!"
امروز، زنگ آخر ورزش داشتیم. پدر یکی از دانش‌آموزای مدرسه اومده بود تو حیاط و من این موضوع رو دیر فهمیدم. اما وقتی متوجه شدم از بچه‌ها خواستم مقنعه‌هاشون رو بپوشن و با عجیب‌ترین جوابِ ممکن مواجه شدم، "ما هنوز بچه‌ایم/ کوچولو‌ایم خانم"! میدونی به چی فکر می‌کنم؟ به اون احمقی که این جمله رو یاد این بچه‌ها داده و اصلا نفهمیده چه تاثیر وحشتناک و مخربی می‌تونه روشون داشته باشه‌. دختری که ۱۲، ۱۳ سالشه و هنوز فکر می‌کنه بچه‌اس؛ مفصله... اما یکی از نتایجش میشه فرار از مسئولیت پذیری و این فاجعه‌ است...
زنگ اول قرآن داشتیم. جلسه قبل بهشون تکلیف داده بودم که یکی از آیات درسشون که درباره انفاق کردن بود بخونن، بعد برای "انفاق" یه مثال بزنن، توضیح داده بودم که همون پایین صفحه، در حد چند کلمه یا یک خط بنویسن و بیارن. امروز، چند نفر یک گزارش نوشته بودن اندازه برگه آچهار، چند نفر تو دفتر مشق نوشته بودن، یک عده فقط بهش فکر کرده بودن تا شفاهی توضیح بدن، بعضیا تو کتاب نوشته بودن و یه دسته هم که کلا بی‌خیال تکالیفن همیشه. به جز اونا که تو کتاب نوشتن از هیچکس نپذیرفتم. مثل دفعاتِ قبل که تکالیف رو جا‌ به جا آوردن و مجبور شدن از اول بنویسن، مثل اون موقعی که به جای دفتر تو کتاب نوشته بودن، مثل وقتی که تکلیف فردی رو گروهی انجام دادن و قبول نکردم، و مثل از این به بعد تا آخر سال که قرار نیست کاری که درست انجام نمیشه رو بپذیرم. من دارم به این معضل فکر می‌کنم... به این که حتما بیشتر کار کردن، معنیش درست انجام دادنش نیست! به این که چقدر دقت نکردن می‌تونه در آینده آسیب‌زا باشه؛ نمیتونم توضیحش بدم، اما براش متاسفم.