eitaa logo
بیکران″
59 دنبال‌کننده
358 عکس
114 ویدیو
6 فایل
به همین سطر ها ختم نمیشود پایان خط آنها، شروع دفتری است به نام ظهور! کوتاه و بلند های «بیکران» @seyf_is_safe
مشاهده در ایتا
دانلود
دیروز رفتم کتابخونه براتون اشعار ناب از ابوسعید ابوالخیر پیدا کردم😁
شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست هم بر سر گریه ای که چشمم را خواست از خون دلم هر مژه ای پنداری سیخی است که پاره ی جگر بر سر اوست +ابوسعید ابوالخیر @biekaran
هدایت شده از سید کاظم روح بخش
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر این نکته امام کاظم علیه السلام جذاب بود ❤️❤️ مگه میشه کسی به این توصیه آقا عمل کنه و موفق نشه حالش خوب نشه رشد نکنه!!! (( معجزه ارزیابی و مداومت و اصلاح )) حتما ببین این👆 روایت حضرت رو و بمناسبت برای دوستانتون بفرستین⭕️ تا ببینیم چه امام های عزیزی داشتیم برای موفقیت ماهم برنامه داشتن.... شهادت آقا امام کاظم علیه السلام تسلیت https://eitaa.com/joinchat/2334982163C65bbc6af0d
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» با صدای خاله از خواب برخواستم. پتو را کنار زدم و روی تخت نرم آبی رنگم نشستم. موجی از سرما از پنجره وارد شد و دور اتاقم چرخید و گرمای لباسم را با خود برد. هوا، هوای پاییز بود. دیگر نمیشد گفت آخرای تابستان است بلکه امروز پاییز اولین گامش را در طبیعت گذاشت. صدای رعد و برق مرا از خلسه بیرون اورد. خاله دوباره صدایم کرد:« عزیزم؟ بلند شو. صبحانه برایت چیدم.» خواب‌آلود به طرف در اتاق قدم برداشتم‌. از پشت دَر کُت پشمی ام را برداشتم و انرا در راه پوشیدم. صدای قرآن می امد‌‌. سوره ی رحمن میخواند. زیر لب آیات را زمزمه کردم. خاله عاشق این بود که زیر باران قرآن بخواند. می‌گفت:«باران رحمت است و به زمین حیات می‌بخشد و قرآن به روح حیات دوباره میدهد.» به آشپزخانه که رسیدم عطر خوش باران به مشامم رسید. لای پنجره کمی باز بود و بوی خوش دم کرده نعنا فضا را عطرآگین کرده بود. خاله موهایش را مرتب بسته بود. لکه های آبی و سبز روی گونه اش حاکی از آن بود که تابلو‌نقاشی جدیدش را قلم زده‌. رو از صفحه قرآن برداشت و نوار صوت را قطع کرد. گفت:« صبحت بخیر. هوا خیلی سرد شده. بیا برایت دمنوش بریزم تا گرم شوی.» +بیکران @biekaran
دلتنگی که زمان و مکان نمی شناسد،به خود می آیی و میبینی اشک است که جاری شده از چشمانی که دلتنگی را فریاد میزند‌. دلتنگی آنکه تو را دیده یک جور و دلتنگی و حسرت آنکه هنوز نتوانسته به دیدارت بیاید یک جور:)🍃🌾 شب جمعه است هوایت نکنم میمیرم... +نجوا @biekaran
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» برخلاف روز های قبل که چهره ی خشکی را در جواب مهربانی خاله میدادم، سعی کردم لبخندی بزنم و بگویم : «دستت درد نکند خاله جان.» اما نمیدانم چه شد که بین انچه قلبم میخواست و انچه حقیقت خودم بود تناقضی آشکار یافتم. سرم را پایین انداختم و کت پشمی ام را مرتب کردم. خاله که به این رفتار هایم عادت داشت لیوان را لبالب از دمنوش نعنا پرکرد و روی میز گذاشت. مشت دیگرش را باز کرد و غنچه ی گل محمدی که یادگار بهار بود را در دمنوش انداخت. غنچه گرمای محبت نعنا را در قلبش راه داد و دوباره بوی بهاری ازبطنش شکوفا شد. صندلی را عقب کشیدم و روی ان نشستم. لیوان را به طرف خود کشیدم و به غنچه ی گل محمدی نگاه کردم. فکر میکرد بهار شده. میخواست کار نا تمامش را کامل کند. میخواست دست بگشاید و شکوفا شود. خاله پنجره را بست و گفت:« عجب هوای سردی! شکر خدا بابت باران رحمتش.» دوست داشتم لبخندی بزنم و بگویم:« اری. شکر خدا بابت تمام نعماتش.. از باران که همنشین برگ خسته ی پاییزی میشود و اورا از خستگی درخت جدا میکند و رهایی میبخشد تا ماه که همنشین شب های من شد و...» به خودم آمدم. دیدم خاله روسری نارنجی سر کرده و میگوید:« امروز باید به نمیشگاهی متفاوت بروم. گفتند نقاش این نمایشگاه هنری، چیره دست است و ذهن بازی دارد. دیروز صاحب نمایشگاه پیام رساند که به انجا بروم و از آثارش دیدن کنم. از دوستانم شنیده بودم که چند اثرش به قدری زیباست که قیمتی برا انها نمی توان گذاشت. اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟» +بیکران @biekaran
ادامه اش👇🏻
«وقتی ماه همنشین شب های من شد» میدانستم هر بار از تعریف های پر لعابی که میکند منظوری دارد. چادر سر کرد و مقابلم تمام رخ ایستاد. گفت:« امروز برنامه ی بخصوصی داری؟» کمی از دمنوش نوشیدم و گفتم:« نه. چطور؟» کیفش را روی دوشش گذاشت و گفت:« بیا این بازی همیشگی را تکرار نکنیم. چون وقت تنگ است مستقیم میگویم. دوست داری همراهم بیایی؟» به یاد حرف دیشب ماه افتادم. + تابحال به اوگفتی- دوستش داری-؟ گفتم:« چرا بیایم؟» گفت:« چه کسی دوست ندارد خواهر زاده ی نازنینش کنار او باشد؟ میخواهم کنارم باشی.» دلم مرادش را گرفت. بلند شدم. دمنوش را سرکشیدم و گفتم:« الان اماده میشوم.» +بیکران @biekaran