هدایت شده از سید کاظم روح بخش
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر این نکته امام کاظم علیه السلام جذاب بود ❤️❤️
مگه میشه کسی به این توصیه آقا عمل کنه و موفق نشه حالش خوب نشه رشد نکنه!!!
(( معجزه ارزیابی و مداومت و اصلاح ))
حتما ببین این👆 روایت حضرت رو و بمناسبت برای دوستانتون بفرستین⭕️ تا ببینیم چه امام های عزیزی داشتیم برای موفقیت ماهم برنامه داشتن....
شهادت آقا امام کاظم علیه السلام تسلیت
#سیدکاظم_روحبخش
https://eitaa.com/joinchat/2334982163C65bbc6af0d
(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
با صدای خاله از خواب برخواستم. پتو را کنار زدم و روی تخت نرم آبی رنگم نشستم. موجی از سرما از پنجره وارد شد و دور اتاقم چرخید و گرمای لباسم را با خود برد. هوا، هوای پاییز بود. دیگر نمیشد گفت آخرای تابستان است بلکه امروز پاییز اولین گامش را در طبیعت گذاشت. صدای رعد و برق مرا از خلسه بیرون اورد. خاله دوباره صدایم کرد:« عزیزم؟ بلند شو. صبحانه برایت چیدم.»
خوابآلود به طرف در اتاق قدم برداشتم. از پشت دَر کُت پشمی ام را برداشتم و انرا در راه پوشیدم. صدای قرآن می امد. سوره ی رحمن میخواند. زیر لب آیات را زمزمه کردم. خاله عاشق این بود که زیر باران قرآن بخواند. میگفت:«باران رحمت است و به زمین حیات میبخشد و قرآن به روح حیات دوباره میدهد.»
به آشپزخانه که رسیدم عطر خوش باران به مشامم رسید. لای پنجره کمی باز بود و بوی خوش دم کرده نعنا فضا را عطرآگین کرده بود. خاله موهایش را مرتب بسته بود. لکه های آبی و سبز روی گونه اش حاکی از آن بود که تابلونقاشی جدیدش را قلم زده. رو از صفحه قرآن برداشت و نوار صوت را قطع کرد. گفت:« صبحت بخیر. هوا خیلی سرد شده. بیا برایت دمنوش بریزم تا گرم شوی.»
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
دلتنگی که زمان و مکان نمی شناسد،به خود می آیی و میبینی اشک است که جاری شده از چشمانی که دلتنگی را فریاد میزند.
دلتنگی آنکه تو را دیده یک جور و دلتنگی و حسرت آنکه هنوز نتوانسته به دیدارت بیاید یک جور:)🍃🌾
شب جمعه است هوایت نکنم میمیرم...
+نجوا
#بهتوازدورسلام
@biekaran
(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
برخلاف روز های قبل که چهره ی خشکی را در جواب مهربانی خاله میدادم، سعی کردم لبخندی بزنم و بگویم : «دستت درد نکند خاله جان.» اما نمیدانم چه شد که بین انچه قلبم میخواست و انچه حقیقت خودم بود تناقضی آشکار یافتم. سرم را پایین انداختم و کت پشمی ام را مرتب کردم. خاله که به این رفتار هایم عادت داشت لیوان را لبالب از دمنوش نعنا پرکرد و روی میز گذاشت. مشت دیگرش را باز کرد و غنچه ی گل محمدی که یادگار بهار بود را در دمنوش انداخت. غنچه گرمای محبت نعنا را در قلبش راه داد و دوباره بوی بهاری ازبطنش شکوفا شد. صندلی را عقب کشیدم و روی ان نشستم. لیوان را به طرف خود کشیدم و به غنچه ی گل محمدی نگاه کردم. فکر میکرد بهار شده. میخواست کار نا تمامش را کامل کند. میخواست دست بگشاید و شکوفا شود. خاله پنجره را بست و گفت:« عجب هوای سردی! شکر خدا بابت باران رحمتش.»
دوست داشتم لبخندی بزنم و بگویم:« اری. شکر خدا بابت تمام نعماتش.. از باران که همنشین برگ خسته ی پاییزی میشود و اورا از خستگی درخت جدا میکند و رهایی میبخشد تا ماه که همنشین شب های من شد و...»
به خودم آمدم. دیدم خاله روسری نارنجی سر کرده و میگوید:« امروز باید به نمیشگاهی متفاوت بروم. گفتند نقاش این نمایشگاه هنری، چیره دست است و ذهن بازی دارد. دیروز صاحب نمایشگاه پیام رساند که به انجا بروم و از آثارش دیدن کنم. از دوستانم شنیده بودم که چند اثرش به قدری زیباست که قیمتی برا انها نمی توان گذاشت. اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟»
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
میدانستم هر بار از تعریف های پر لعابی که میکند منظوری دارد. چادر سر کرد و مقابلم تمام رخ ایستاد. گفت:« امروز برنامه ی بخصوصی داری؟»
کمی از دمنوش نوشیدم و گفتم:« نه. چطور؟»
کیفش را روی دوشش گذاشت و گفت:« بیا این بازی همیشگی را تکرار نکنیم. چون وقت تنگ است مستقیم میگویم. دوست داری همراهم بیایی؟»
به یاد حرف دیشب ماه افتادم.
+ تابحال به اوگفتی- دوستش داری-؟
گفتم:« چرا بیایم؟»
گفت:« چه کسی دوست ندارد خواهر زاده ی نازنینش کنار او باشد؟ میخواهم کنارم باشی.»
دلم مرادش را گرفت. بلند شدم. دمنوش را سرکشیدم و گفتم:« الان اماده میشوم.»
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
هدایت شده از دختران هادی
#عید_مبعث
❣حسین(ع) روشنایی هدایتش را از جد خود ارث برده بود...
همان کسی که ✨روشنایی بخشید دنیای سیاه جهالت را (:
@dokhtaranhadi