(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
آقای مرادی صدایش را صاف کرد و بر قامت خود وقار لحظات اول دیدار را جاری کرد.
+اهم...تا شما پذیرایی میشوید من به استقبال دیگر مهمانان بروم. اگر مسئله ای بود مرا در جریان قرار دهید.
خاله تشکر کرد. شیرینی دیگری برداشت و در دهان گذاشت. چای را بدون قند سر کشیدم و منتظر حرکت بعدی خاله بودم اما انگار خاله، حالا حالا ها قصد بازدید از نمایشگاه را نداشت. هیچ کس نداند، من خوب میدانم که اکنون فقط جسم خاله در مکان حاضر است. اما روحش نه کیلومتر ها؛ بلکه سال ها دور تر در حال سیر و سلوک است. این را از روی لبخند و سبکی نگاهش میشد دریافت. همیشه میگوید:«کهکشان خاطره ها، تنها یک گذرگاه دارد آن هم یادآوری ست.» بنظر می آید خاله گذشته، حال و آینده را همزمان و باهم دوست دارد. زیرا با هر نشانه ای در خلع کهکشانی اش غوطه ور میشود و از ما زمینیان فاصله میگیرد.
نمیشد او را از دنیای خودش بیرون کشید. مثل فرد در کما رفته ای می ماند که هرچه صدایش میکردی باز هم بیدار نمیشد. حتی چند بار شده بود که نفس کشیدن را هنگام سیر در این دنیای خیال انگیز را فراموش کرده بود. با صورتی سرخ و سرفه های پی در پی بالاجبار بیرون آمده بود. پس سکوت اختیار کردم تا با خیال راحت در لابهلایه سحابی های ذهنش، شنا کند و هر وقت بیرون آمد ادامه ی زندگی را از سر بگیریم.
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
هدایت شده از استاد عابدینی
رؤیت جان.pdf
حجم:
1.5M
🔸کتابچه رؤیت جان👆
🔻 نگاهی نو به مسأله #غیبت امام زمان(عج) برگرفته از مباحث #استاد_عابدینی
✅ مرکزتنظیمونشرآثاراستادعابدینی
🌐 TAMHIS.IR | @Abedini
(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
به صندلی تکیه دادم و به آقای مرادی و سلام احوال پرسی هایش با چند مرد میانسال نگریستم. صدای خانم جوانی پشت سرم گفت:« ببخشید. شما مهمان افتخاری آقای مرادی هستید؟»
چشمانم قدم های آقای مرادی را میشمرد و دهانم پاسخ خانم جوان را میداد:« بله.»
+میشود نام تان را بپرسم؟
-چرا؟
+باید نام مهمانان حاضر را علامت بزنم.
چشم از هنرمند شگفتانگیز(آقای مرادی) برداشتم و از روی صندلی بلند شدم. خانم جوان، تخته ی زیر دستش را روی میز گذاشت و گفت:« اسم شریفتان؟»
دست روی شماره ی یک جدول گذاشتم و گفتم:« همراه این خانم هستم. طهورا سپاسی...»
نگاهی به خاله کرد. شاید قبلاً تعریف خاله را شنیده و یا آثارش را دیده بود. و شاید تصویری دیگر از خاله در ذهن داشت. شاید فردی را در نام و نشان خاله میدید که باوقار و باجذبه بود و از سخنانش لطافت و زیبایی تراوش میشد. حال که با چیزی متفاوت از تصوراتش مواجه شده بود با چشمانی گرد و صورتی بشاش و گفت:« ایشون؟ خانم سپاسی هستند؟» با سر تایید کردم.
در پوست خود نمیگنجید. اما جرات نمیکرد خاله را خطاب قرار دهد. بینوا فکر میکرد خاله، ذوق سرشارش را میشنود و بی تفاوت به افق خیره شده. بیخبر از اینکه خاله حتی مرا هم در آن حالت نمیشناخت!
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran