eitaa logo
بیکران″
57 دنبال‌کننده
358 عکس
114 ویدیو
6 فایل
به همین سطر ها ختم نمیشود پایان خط آنها، شروع دفتری است به نام ظهور! کوتاه و بلند های «بیکران» @seyf_is_safe
مشاهده در ایتا
دانلود
«وقتی ماه همنشین شب های من شد» آشفته بودم. از زمین و زمان سیر. پناه آوردم به پناهگاه همیشگی ام. دریایی که غرق شدن در آن به معنی رهایی از دل گرفتگی هایم بود. پناه آوردم به رخت خواب سرد و بالش آبی رنگم. دریای من گرچه کوچک، اما پهناور ترین دنیای زندگی من بود. در آنجا خیال میکردم شادم، خیال میکردم غم ندارم‌، خیال میکردم که تنها نیستم...آری...آنجا هرچه میخواستم بود‌. چشمانم را بستم. دوباره در دریای رویا ها و دنیای خیالی خودم غرق شدم اما چیزی جز سیاهی ندیدم. سیاهی عنصر وجودی من... اول رویاهایم سیاه و آخرش که در آغوش خواب عمر میگذرانم سیاه. نمیدانم چه شد که تباه شدم. کجا بود که به سیاهی رفتم. حس میکنم اولش زمین زیر پاهایم به یکباره دو نیم شد و در قعر دره فرو رفتم. زندگی ام دو نیم شد، آری...نیمی را مادرم و نیم دیگر را پدرم تشکیل میداد که تاب و توان کنار هم ماندن را نداشتند و منی که بخاطر این جدایی عهد اُخُوَت با تاریکی بستم. +بیکران @biekaran
«🌙☁️» *«وقتی ماه همنشین شب های من شد»* ناگاه اذرخشی پنهای تاریک دلم را روشنایی داد. خیال کردم به همین سرعت روز آمده و دوباره باید برخیزم اما سابقه نداشت در دنیای خیالم غرق نشوم و صبح شود! برخواستم. نگاهی به ساعت کردم. تفاوت چندانی با لحظه ی ورودم به تخت خواب نداشت. اندک لحظه ای جا بجا شده بود. شاید خورشید منبع تاریکی را در دلم یافته و در پی روشن کردن ان آمده بود. راستش از این همه تاریکی خسته شده بودم. دوست داشتم اگر واقعا خورشید پشت پنجره به استقبالم آمده بود آنرا در آغوش میگرفتم و میگذاشتم روشنایی اش را در دلم بتاباند، بلکه این شب دراز پایان یابد‌. چشمم پشت پنجره دنبال منبع نور میگشت. از دیدنش شکوفه های شگفتی در صورتم شکفت. باورم نمیشد آروزی در دلم را خدا به این سرعت حقیقت بخشد +بیکران @biekaran
«تا مرز پیروزی» بازی جالبی بود... سوال میکرد و پاسخی غیر از بله و خیر می‌خواست. +دانش ‌آموزی؟ -چند سالی هست +فکر می‌کنی خیلی باهوشی؟ -بنظر این طور میاد +الان گفتی بله؟ -حضور ذهن ندارم +مطمئنی؟ -شاید! کارت سوال هارا روی زمین گذاشت و با شیطنت خاصی گفت:« فکر می‌کنی برنده شدی؟» با اطمینان خاصی گفتم: بله😎👌 که قهقهه جمع بلند شد. چه شد؟؟ من که تمام سوالات را به درستی پاسخ دادم؟ مگر نباید برنده میشدم؟ که تازه فهمیدم در یک قدمی بُرد، غرور بر من چیره شد و پایم لغزید... من نبردم‌... خنده ای تلخ به تصویر کشیدم و گفتم:« حتی اگه ۹۹ درصد راه رو رفته باشی اما یه لحظه مغرور بشی، تو خود بازنده ای!» جمع از شنیدن این حرف سکوتی چند لحظه ای کرد... حکایت خیلی از ماست. چند بار به مرز موفقیت رسیدیم و مغرور نشدیم؟ +بیکران @biekaran
«وقتی ماه همنشین شب های من شد» سلامَم کرد. جوابش واجب بود اما نگاه به رخسار جان فریبش واجب تر. مات نگاهش بودم‌. لب پنجره نشست و گفت:«رد میشدم.دیدم دعا کردی‌.گفتم کمی بیشتر بمانم» گفتم:«کیستی؟» گفت:«هرکس که بخواهی. شاید یک دوست، شاید یک قصه گو و شاید هم یک مزاحم.» گفتم:«مزاحم چرا؟ آرزو کردم کسی چون تو بیاید.حالا که آمد چرا مزاحمم باشد؟» پاسخی نداد.گفتم:«نگفتی کیستی؟» گفت:«دوست داری که باشم؟ هرچه گفتی من همانم» گفتم:«میشود داخل بیایی؟» لبخند محبت بر لب سر تکان داد:« نمیشود. باید بروم. وقت تنگ است.» بلند شدم و به سمتش رفتم. رو به رویش ایستادم. گفتم:« پس زود تر بگو کیستی تا همان صدایت کنم.» لختی خندید. گفت:« تو بگو من کیستم. من همان خورشیدم. با جامه ای سیاه و آرامشی که در جان نفوذ می‌کند.» مبهوت شدم. چه اصراری بود که من او را نام بگذارم؟ چشمانم را بستم تا به پاسخ سوالش فکر کنم. ناگاه نور از پرده ی روشن چشمانم ناپدید شد. گویی هرگز روشنایی به آن نتابیده بود. دلهره ای در وجودم بپا شد. قلب تپنده ی امید را که نور حاصل آن بود را نمی‌دیدم. آن را از من جدا کردند. گرچه در حد چند دقیقه در نگاهم گنجیده بود اما محبتش سال ها در دلم رخنه کرده بود. چشمانم را به یکباره باز کردم. چیزی جز سیاهی ندیدم. او رفته بود. دوباره تنهایی را باید می‌چشیدم. پهنه ی خیابان روبه رویم را نگریستم. کسی نبود‌. خرابه ی تنهایی ام بار دیگر ویران تر شد. سر به آسمان بردم. «خدایا.‌..چرا؟» حرف به اتمام نرسیده بود که چشمم به پاسخ سوال افتاد. ریز لب اسمش را زمزمه کردم: «ماه!» +بیکران @biekaran
شعر بنوش :)🍃
مرگ در قاموس ما از بی‌وفایی بهتر است در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است
قصه‌ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه دل به‌دست آوردن از کشورگشایی بهتر است
تشنگان مهر محتاج ترحم نیستند کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است
باشد ای عقل معاش‌اندیش، با معنای عشق آشنایم کن ولی ناآشنایی بهتر است