eitaa logo
♥️"وحید رهبانی"♥️
257 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
69 فایل
﴾﷽﴿ بزرگترین کانال 👈وحید رهبانی👉 در ایتا😍 اولین کانال رسمی آقا وحید 😎😍 اگه واقعا طرفدار آقا وحید و بچه های گاندو هستی از کانالشون حمایت کن❤ 💗بنشین جانا که حاله خوشی آمدی یارا💗 🌹☁عاشق کشی.. 🌹☁دیوانه کردن.. کانال ما باشما جون میگیره👊❣👊
مشاهده در ایتا
دانلود
1 قسم نده 😐 2 قسمممم ندهههههه😐😐 3 هان چه ربطی داشت😐از سوگل هم میزارم 😐💔 4 نمیدونم کشف کن😜😂 5الان من چه کنم هان؟؟
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 🍂رمان:🍂 🍂پارت :🍂 میشل: عباس...... عباس........ سپند: بله چیه 😐 میشل: به ساینا پیام بده بگو فعلا درباره ی اون موضوع صبر کنه سپند: کدوم موضوع؟ میشل: این دیگه به تو ربطی نداره سپند: باش فقط شمارش بده بهم تا پیام بدم میشل: مگه نداری 🤨 سپند: یهو یادم اومد که گوشی اصلی عباسی دستم هست حتما شمارش هست اره اره شمارش دارم میشل: پس چرت نگو برو کارت کن سپند: چشم اقا رفتم بیرون گوشی بیرون آوردم یاخدااا پر شماره هست که یهو صدای پوریا اومد پوریا: چکار میکنی سپند: هیچی این بچه کیه ؟ پوریا: دختر یکی از مامور ها هست گروگان گرفته سپند: 😳دختر کدوم؟؟ پوریا: بنظرم دختر همون محمد هست سپند: از کجا پیداش کردی پوریا: از بیمارستان دزدیدم 😂من رفتم سپند: صبر کن یک لحظه چرا این بچه تکون نمیخوره پوریا: خلی ها 😬خوب بیهوش هست سپند: اوکی برو یعنی دختر آقا محمد گروگان گرفتن 😐😬 من چکار کنم الان بهتره به آقا محمد پیام بدم پیام به آقا محمد ساینا دادم و رفتم اتاق میشل ........ __________ عبدی: به ساعتم نگاه کردم ساعت 8شب بود محمد هنوز بیهوشه باید یک سر به سایت بزنم رفتم کنار عطیه خانم و آروم گفتم ببخشید عطیه : بله ☺️ عبدی:با اجازه من میرم اتفاقی افتاد حتما بهم خبر بدید عطیه : چشم حتما 😢 عبدی: خدافظ عطیه : خدانگهدار 😢 ریس محمد رفت یک نگاه به عزیز کردم حالش زیاد خوب نبود رفتم کنارش نشستم عزیز عزیز: جانم عطیه : بلند شید برید نماز خونه کمی استراحت کن خسته میشید عزیز: نه مادر من دلم تاقت نداره از نگرانی محمد و دنیا که نمیتونم استراحت کنم عطیه : عزیز خواهش میکنم این جور ضعیف میشی لطفا یکم استراحت کن😢💔 عزیز: مادر تو استراحت کن .... عطیه : عزیز شما برید بعد از چند ساعت شما بیاید من میرم عزیز: باشه تو هم بشین راه نرو باهات درد میگیره 😢💗 عطیه : چشم عزیز جون😘💗 برو قربونت برم 😔💗 عزیز: خدانکنه مادر عطیه : عزیز رفت نمازخانه یادم رفت بهش بگم ریحان هم زنگ زده 😢 دلم تاقت نداشت از شیشه اتاق به محمد نگاه کردم غم محمد و دنیا هر دوتاش تویی دلم سنگینی میکرد💔 یک پرستار اومد رفت داخل اتاق محمد بعد از چند دقیقه بیرون اومد ببخشید خانم پرستار: جانم عطیه : میشه برم داخل؟ پرستار: نه اجازه ملاقات ندارن عطیه : خواهش میکنم خانم😢💔 پرستار: برید اما فقط چند دقیقه عطیه : چشم😍 رفتم داخل در آروم بستم کنار تخت محمد یک صندلی گذاشتم و نشستم به چشم هایی بسه اش نگاه کردم 😭بی اختیار اشک ریختم محمد آقا 😭 آقا محمد تصمیم نداری بهوش بیایی💔😭 محمد چشمات باز کن من تاقت دیدن اینکه حالت بد باشه ندارم 😭😭💔 محمدم بلند شو ببین دنیا گم شده 😭 محمد بخاطر پیدا کردن دنیا هم که شده بلند شو😭😭💔 دستم گذاشتم لبه ی تخت و دو طرف سرم با دستام گرفتم 💔 _______ عبدی: رفتم سایت اول رفتم سراغ رسول رسول : مشغول کارم بودم که دست یک نفر رویی شونه ام حس کردم برگشتم عقب عه سلام آقا ☺️ عبدی: سلام چخبر رسول:هیچی آقا رد دنیا زدم تا یک خیابون زیر یک پل گمش کردم اقا🤦‍♀ عبدی: یعنی چی😣 رسول: زیر پل دوربین نیست متاسفانه ماشین دیگه خارج نشد نیرو ها رفتن اما هیچ کس نبود 😰 عبدی: ای واای این پل ها هم شده دردسر😖😖 الان دنیا کجاست ؟؟ رسول:خبر نداریم 😔💔 پ.ن: 😬☺️ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کپی رمان به شدت ممنوع می باشد🚫 زیادمون کنید 🥀 نویسنده: هستی 🥀 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از دنیا خبری نیست😂😬 گوشی محمد هم دست عطیه هست😂🤷‍♀ https://harfeto.timefriend.net/16583267715474
1 خیلی طولانی بود ولی بلاخره موفق شدم بخونم😂باهات کاملا موافقم 💗 2 نمیدونم 😜 3 چی اشکال نداره ؟ امر دیگه نیست😐😂
1توهین نکن به بقیه بیخیال شو دیگه 😂🤦‍♀ 2من که با وحید بودم😂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا