🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁
🍂رمان:#یک_وبیست🍂
🍂پارت :#سی_سوم🍂
میشل: عباس...... عباس........
سپند: بله چیه 😐
میشل: به ساینا پیام بده بگو فعلا درباره ی اون موضوع صبر کنه
سپند: کدوم موضوع؟
میشل: این دیگه به تو ربطی نداره
سپند: باش فقط شمارش بده بهم تا پیام بدم
میشل: مگه نداری 🤨
سپند: یهو یادم اومد که گوشی اصلی عباسی دستم هست حتما شمارش هست
اره اره شمارش دارم
میشل: پس چرت نگو برو کارت کن
سپند: چشم اقا
رفتم بیرون گوشی بیرون آوردم یاخدااا پر شماره هست که یهو صدای پوریا اومد
پوریا: چکار میکنی
سپند: هیچی این بچه کیه ؟
پوریا: دختر یکی از مامور ها هست گروگان گرفته
سپند: 😳دختر کدوم؟؟
پوریا: بنظرم دختر همون محمد هست
سپند: از کجا پیداش کردی
پوریا: از بیمارستان دزدیدم 😂من رفتم
سپند: صبر کن یک لحظه چرا این بچه تکون نمیخوره
پوریا: خلی ها 😬خوب بیهوش هست
سپند: اوکی برو
یعنی دختر آقا محمد گروگان گرفتن 😐😬
من چکار کنم الان بهتره به آقا محمد پیام بدم پیام به آقا محمد ساینا دادم و رفتم اتاق میشل ........
__________
عبدی: به ساعتم نگاه کردم ساعت 8شب بود محمد هنوز بیهوشه باید یک سر به سایت بزنم رفتم کنار عطیه خانم و آروم گفتم
ببخشید
عطیه : بله ☺️
عبدی:با اجازه من میرم اتفاقی افتاد حتما بهم خبر بدید
عطیه : چشم حتما 😢
عبدی: خدافظ
عطیه : خدانگهدار 😢
ریس محمد رفت یک نگاه به عزیز کردم حالش زیاد خوب نبود رفتم کنارش نشستم عزیز
عزیز: جانم
عطیه : بلند شید برید نماز خونه کمی استراحت کن خسته میشید
عزیز: نه مادر من دلم تاقت نداره از نگرانی محمد و دنیا که نمیتونم استراحت کنم
عطیه : عزیز خواهش میکنم این جور ضعیف میشی لطفا یکم استراحت کن😢💔
عزیز: مادر تو استراحت کن ....
عطیه : عزیز شما برید بعد از چند ساعت شما بیاید من میرم
عزیز: باشه تو هم بشین راه نرو باهات درد میگیره 😢💗
عطیه : چشم عزیز جون😘💗
برو قربونت برم 😔💗
عزیز: خدانکنه مادر
عطیه : عزیز رفت نمازخانه یادم رفت بهش بگم ریحان هم زنگ زده 😢 دلم تاقت نداشت از شیشه اتاق به محمد نگاه کردم غم محمد و دنیا هر دوتاش تویی دلم سنگینی میکرد💔 یک پرستار اومد رفت داخل اتاق محمد بعد از چند دقیقه بیرون اومد
ببخشید خانم
پرستار: جانم
عطیه : میشه برم داخل؟
پرستار: نه اجازه ملاقات ندارن
عطیه : خواهش میکنم خانم😢💔
پرستار: برید اما فقط چند دقیقه
عطیه : چشم😍
رفتم داخل در آروم بستم کنار تخت محمد یک صندلی گذاشتم و نشستم به چشم هایی بسه اش نگاه کردم 😭بی اختیار اشک ریختم
محمد آقا 😭
آقا محمد تصمیم نداری بهوش بیایی💔😭
محمد چشمات باز کن من تاقت دیدن اینکه حالت بد باشه ندارم 😭😭💔
محمدم بلند شو ببین دنیا گم شده 😭
محمد بخاطر پیدا کردن دنیا هم که شده بلند شو😭😭💔
دستم گذاشتم لبه ی تخت و دو طرف سرم با دستام گرفتم 💔
_______
عبدی: رفتم سایت اول رفتم سراغ رسول
رسول : مشغول کارم بودم که دست یک نفر رویی شونه ام حس کردم برگشتم عقب
عه سلام آقا ☺️
عبدی: سلام چخبر
رسول:هیچی آقا رد دنیا زدم تا یک خیابون زیر یک پل گمش کردم اقا🤦♀
عبدی: یعنی چی😣
رسول: زیر پل دوربین نیست متاسفانه ماشین دیگه خارج نشد نیرو ها رفتن اما هیچ کس نبود 😰
عبدی: ای واای این پل ها هم شده دردسر😖😖
الان دنیا کجاست ؟؟
رسول:خبر نداریم 😔💔
پ.ن: 😬☺️
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کپی رمان به شدت ممنوع می باشد🚫
زیادمون کنید 🥀
نویسنده: هستی 🥀
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از دنیا خبری نیست😂😬
گوشی محمد هم دست عطیه هست😂🤷♀
https://harfeto.timefriend.net/16583267715474
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یکی از باحال ترین ریمیکس ها 👍✅
کپی مممنوع❌❌❌❌
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ارسالی
کپی حرام 💥