پناهگاه نویسنده ها؛
@bookYuki
107
دنبالکننده
337
عکس
60
ویدیو
0
فایل
بیرون باران می آید تو خسته به دنبال سرپناهی هستی که ناگهان کتابفروشی قدیمی را میبینی و به سمت آن می روی. عطر چای و کتابان قدیمی در کتابفروشی پیچیده است "نگران نباش. برایت یک لیوان چای میاورم. هر کدام از کتاب هایی را که می خواهی بردار و بخوان".
مشاهده در ایتا
پیوستن
پناهگاه نویسنده ها؛
107 دنبالکننده
دانلود
پناهگاه نویسنده ها؛
من یادم نمیاد تا کدوم قسمت دیدم فقط یادمه آخرین باری که دیدم اونجا بود که لوکا میفهمید اینا کین بعدش اونموقع نیومده بود دیگه ندیدم
پناهگاه نویسنده ها؛
پناهگاه نویسنده ها؛
نمیدونم
بخدا مردههههقخقحق
پناهگاه نویسنده ها؛
پناهگاه نویسنده ها؛
بخدا مردههههقخقحق
خب چرا مرددددد
پناهگاه نویسنده ها؛
پناهگاه نویسنده ها؛
آره فصل پنج
چیییییپچسجصمصمصججصجصجصجص
پناهگاه نویسنده ها؛
خیلی بدبخت بود نه
پناهگاه نویسنده ها؛
زنش زنده نشد؟
پناهگاه نویسنده ها؛
پناهگاه نویسنده ها؛
کامیشا بیا بریم ما هم نگاه کنی-
پاشو بریممممممممم
پناهگاه نویسنده ها؛
فقط مشکل اینه که من یادم نمیاد تا کدوم قسمت دیدم
پناهگاه نویسنده ها؛
پناهگاه نویسنده ها؛
پاشو بریممممممممم
بیا برییییییم
پناهگاه نویسنده ها؛
نه صبرکن تو هنوز کاراتو انجام ندادی مگه نه
پناهگاه نویسنده ها؛
پناهگاه نویسنده ها؛
فقط مشکل اینه که من یادم نمیاد تا کدوم قسمت دیدم
منم همینطور
پناهگاه نویسنده ها؛
بریم از اول
مطالب بعدی