زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت63 برگرفته از زندگی واقعی 🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت64
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
دانشگاه سر کلاس بودم که صدای پیامک اومد
گوشی رو درآوردم دیدم شماره غریب تعجب کردم خط تالیا بود پیامک رو باز کردم
_الهام شب پایهای بریم مسابقه کورس بزاریم؟؟
_شما؟
صدای استاد منو برگردوند کلاس، به همکلاسیم گفتم
چی گفت؟
پسره گفت دوستت دارم به فرانسوی چی میشه؟
گفتم ژم توو یا ژه دوغ توآ
گفت ممنونم
دور و اطرافیام همه خندیدن، رو کردم بهش
_ خیلی بی شخصیتی
لبخندی زد
دیگه گفتی دوستم داری کلی ام شاهد دارم
_خفه شو
استاد زد رو میز
_اونجا چه خبره؟
همه تو سکوت نگاش کردیم و دوباره برام پیامک اومد. باز کردم خوندم
- منم ستایش
پیامک دادم:
موبایلت مبارک سر کلاسم
- الهام تو خطت دوازده است برای من تالیاست
_قراره کار راه بندازم که میندازه تالیا و همراه اول نداره
ممنون ابهام، خوابگاه میبینمت
گوشی رو گذاشتم تو کیفم و خوشحال شدم که کلاس تموم شه ناهار برم خوابگاه پیش بچهها بعدم برم ماشین و بردارم با ستایش بریم مسابقه
ستایش خیلی دختر شادی و به روزی بود، برعکس سهیلا که ناخواسته همیشه برای ما دردسر درست میکرد، ستایش آرامش داشت ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با مرتضی محرمیت موقت داشتم با خواهرم اومدیم مشهد، رسیدم داخل صحن حرم به سجده افتادم و زار زار گریه کردم و گفتم، یا امام رضا من خیلی مرتضی رو دوست دارم خودت کمکم کن هر چی صلاحمه همون بشه، به مرتضی گفته بودم یه هفته میمونم، ولی سه روزه برگشتم، رسیدم دم خونه خواستم سوپرایزش کنم، نزدیک خونه شدم دیدم ماشین مرتضی سر کوچه پارکِ، خوشحال و خندون به خودم گفتم اون زودتر خواسته من رو سوپرایز کنه، نقشه کشیدم یواشکی برم تو خونه بترسونمش، آروم کلید انداختم، در رو باز کردم، دیدم وسط سالن، یه زن با یه آرایش غلیظ با لباس کم کنار مرتضی نشسته، شوکه شدم، مرتضی هم از دیدن من یکه خورد و رو کرد به زنِ، پاشو سحر، گفتم: مرتضی این کیه؟...
دوستان ببخشید فراموش کردیم تخیف عید غدیر بزنیم، رمان به خاطر عید ۴٠ تومان واریز کنید
5022291306342609
به نام الهه علیکرم
فیش رو بعد از واریز همون روز ارسال کنید به این ایدی👇👇🌹
@Mahdis1234
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/65087
جمعه ها و تعطیلات پارت نداریم
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت64 برگرفته از زندگی واقعی 🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت65
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
رفتم خوابگاه و ناهار خوردیم گفتن شب بریم بیرون
گفتم صبر کنید مرتضی برگرده پادگان منم راحت باشم. اینجوری استرس دارم بفهمه
سهیلا آه حسرتی از ته دلش کشید و رو به من گفت
خوشبحالت الهام
به لحظه زُل زدم به سفره و بشقاب قیمه چون گوشت نداشتن جای گوشت بال مرغ ریختن، به خودم گفتم ایکاش منم هیچی نداشتم ولی مثل اینا خنده رو لبم بود، دلم پر از غصه است نمیدونست، تازه به من میگن خوش به حالت
یدفعه یکی با دست چشمام هام رو گرفت
حدث بزن من کیام؟
از صداش شناختمش
مرضیه تویی دیگه
دستشو برداشت و همه زدیم زیر خنده ... بغلش کردم و بوسیدمش گفتم
تو گرداب افکارم بودم منو کشیدی بیرون
کلی گفتیم و خندیدیم و قرار شد فردا شب که مرتضی نیست و پادگانه ما با دو تا ماشین بریم بیرون ... من و مرضیه تو یه ماشین و سهیلا و ستایش م با ماشین ستایش ...
ماشین من ۲۰۶ تیپ ۵ صفر بود و ماشین اون پژو جی ال ایکس ... ولی مطمین بود میبرمش، سهیلا گفت
چند ساله گواهینامه دارید؟
من جواب دادم
سه سال
ستایش گفت
من دو سال ولی زیاد رانندگی کردم
من عشق سرعت بودم ولی حواسم خیلی جمع بود چون زیادم کنار مرتضی نشسته بودم اونم دست فرمونش خوب بود ترسم از رانندگی و سرعت ریخته بود...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#خواستگاریدخترازپسر
رفتم جلو و سلام کردم.فکر کرد ازش سوال دارم بدون اینکه اخمش رو باز کنه جواب سلامم رو داد. گفتم ببخشید من یه کاری باهاتون دارم. قلبم داشت از سینهم بیرون میزد.گفت چه کاری؟ برای اینکه کمتر خجالت بکشم چشمم رو بستم و گفتم من خیلی از شما خوشم میاد میشه با من ازدواج کنید. چشمم رو باز کردم و به قیافهی متعجبش نگاه کردم. دوباره اخم کرد و گفت. ببخشید خانم من قصد ازدواج ندارم
https://eitaa.com/joinchat/2967208113Cc7564cb966
کاربر محترم با سلام
برای دریافت لینک کانال پرونده واقعی سرنوشت #الهام (مرگ تدریجی یک رویا)
ارسال فیش واریزی مبلغ ۵۰۰۰۰ تومان (پنجاه هزار تومان) به شماره کارت 👇
5022291306342609
به نام الهه علیکرم
و سپس دریافت لینک کانال
فیش رو بعد از واریز همون روز ارسال کنید به این ایدی👇👇🌹
@Mahdis1234
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/65087
جمعه ها و تعطیلات پارت نداریم
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت65 برگرفته از زندگی واقعی 🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت66
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
ساعت پنج بعدازظهر بود از خوابگاه با مرضیه اومدم خونهم، ده روزی بود حتی خانوادهم بهم زنگ نزده بودن چیکار میکنی؟
با موبایلی که مرتضی برام خریده بود زنگ زدم خونهمون و گفتم خط دوستمه چون همراه اول بود قطعا ازم میپرسیدن از کجا آوردی؟ اتفاقا همینطور هم شد، بابام ازم پرسیدن
با خط دوازده زنگ میزنی
منم برای اینکه لو نرم گفتم
برای دوستمه و گاها ازش میگیرم با خانوادهم تماس بگیرم
خدا رو شکر باورکردن، بابام که گوشی رو برداشت با ذوق گفتم سلام بابا
با سردی جواب داد
سلام، چیه پول میخوای؟
خیلی بهم بر خورد ناراحت گفتم
نه میخواستم حالتونو بپرسم
_خیلی ممنون ما خوبیم
خدافظی کردم و تماسم رو قطع کردم، به خودم گفتم ایکاش زنگ نمیزدم، اصلا نمیگه تو کجایی از کجا میاری میخوری، شهریه و مخارج تحصیلمو که پدربزرگم میداد حتی حاضر نشد یه روی خوش به من نشون بدن فقط بلده ایراد بگیره
تو فکر بودم که با صدای مرضیه بخودم اومدم
_الهام چی شد؟
آه بلندی کشیدم و براش تعریف کردم
_الهام من اراک زندگی میکنم پدرم فوت کرده و سه تا برادر دارم، با کرایه اتوبوسی که برای بابامه، دادن دسته شوفر. دارم زندگی میکنم وضعیت زندگی من خیلی بدتر از توعه ولی تو حداقل ظاهر زندگیت خوبه در رفاهی
چی میگی مرضیه، رفاه کیلویی چند، رفاه کجا بود، تو میدونی خانواده مرتضی اومدن دانشگاه، یا میدونی من از ترس م تو رابطه با مرتضی موندم، چون گیر کردم و چارهای ندارم. هر روزمم داره از روز قبل بدتر میشه
_وای الهام چقدر شرایط تت سخته ولی بخدا ... زد زیر گریه ... الهام تو گرسنه نمیمونی ... بفهم اینارو
همینطور که گریه میکرد بغلش کردم
مرضیه یه جا خوندم نوشته بود یه روز خوب میاد. ما هم صبر میکنیم تا بیاد
اونم من رو بغل کرد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد از فوت پدرم عموم مادرم و صیغه کرد و گفت، من عاشق مامانت بودم و بابام به اجبار زن عموت رو برام گرفت، مادر من ناراحتی قلبی داشت و به رحمت خدا رفت عمومم من رو برد خونه خودشون زن عموم به شدت از من بدش میومد، تو این میون پسر عمومم عاشم شد ولی...
https://eitaa.com/joinchat/3695968317C061460af4d
کاربر محترم با سلام
برای دریافت لینک کانال پرونده واقعی سرنوشت #الهام (مرگ تدریجی یک رویا)
ارسال فیش واریزی مبلغ ۵۰۰۰۰ تومان (پنجاه هزار تومان) به شماره کارت 👇
5022291306342609
به نام الهه علیکرم
و سپس دریافت لینک کانال
فیش رو بعد از واریز همون روز ارسال کنید به این ایدی👇👇🌹
@Mahdis1234
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/65087
جمعه ها و تعطیلات پارت نداریم
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت66 برگرفته از زندگی واقعی 🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت67
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
با ستایش قرار گذاشتیم بریم سفره خونه کرانه ستایش و سهیلا زودتر رفتن بعد من و مرضیه رفتیم، نشستیم قلیون سفارش دادیم ...
سه تا قلیون گرفتیم چهارتایی که دعوامون نشه و شروع کردیم با هم خندیدن و بحث کردن که کی میبره ... هوا یه کم تاریک شد قرار شد از دم سفره خونه کورس بزاریم تا جلو در خوابگاه ...
نشستیم پشت ماشین مرضیه گفت الهام کمربندتو ببند گفتم نمیخوام دولا شد کمربند منو بست، ستایش دستشو گرفت بالا و اشاره کرد شیشه رو بده پایین نگاهم رفت رو فرنچ ناخنش سفید بود، گفتم ستایش ناخنآت برق میزنن ...
همه خندیدیم، گفت الهام سه تا بوق میزنیم با بوق سوم میبرمت گفتم باشه ... یک، دو، سه ...
شروع کردیم گاز دادن، وسطآش ترسیده بودم نگاهم پنجاه متر جلوتر بود و همهش از هم سبقت میگرفتیم داشتم میترسیدم ...
رسیدم میدون ۷۲ تن دیگه نگاه به ماشین ستایش نکردم و فقط گاز میدادم میدیدم مردم کنار میدون دستاشونو میبردن بالا و داد میزدن آهای چه خبرتونه، صدای جیغ و قهقهه خندهمون بالا رفته بود ...
میدون رد کردم رسیدم سر بلوار عمار یاسر که بپیچم سمت خوابگاه از تو ایینه ماشین ستایش رو ندیدم، زدم بغل فلاشرو روشن کردم وایسادم منتظر پنج دقیقه شد گفتم مرضیه اینا کجا موندن؟
مرضیه خندید گفت کم آوردن از یه مسیر ه دیگه رفتن ...
زنگ زدم ستایش جواب نداد نمیدونستیم چیکار کنیم، نگاه کردم چشمای مرضیه دیدم پره ترس شده ...
گفتم مرضیه چیکار کنیم
گفت نمیدونم ...
یه ربع شد گوشیم زنگ خورد نگاه کردم دیدم ستایش ه ... گوشی رو جواب دادم گفتم ستایش کجا موندی؟
صدای سر و صدا میومد یه مرد بود ...
گفت خانم چه نسبتی با صاخب این موبایل دارید؟
گفتم دوستشم کجاست؟
گفت میدون ۷۲ تن تصادف کردن، شما کجایید؟ ، میتونید بیاید؟
تلفن و پرت کردم صندلی عقب گفتم مرضیه بدبخت شدیم تصادف کردن ...
ردم زیر گریه تمام هستی رو قسم میدادم که خدایا چیزی نشه ... تا دور زدیم و خودمونو رسوندیم میدون دیدم واااای چه جمعیتی جمع شدن ...
ماشین و پارک کردم و سوییچ م روش بود پیاده شدم دوییدم سمت ه میدون، چند بار نزدیک بود ماشینها بزنن بهم ...
جیغ میزدم سهیلا ستایش ... آمبولانس و ماشین اتشنشانی بودن ولی لابلای شلوغی و تاریکی و جمعیت ماشین نمیدیدم ...
از لابلای مردم رد شدم
داد میزدم برید کنار دیدم وای ماشین ستایش چپ کرده دوییدم سمت ه ماشین دو تا مرد منو گرفتن گفتم ولم کنید دوستمه ...
گریه میکردن گفتن خانم نرید جلو حالتون بدتر میشه، گفتم چی شده، فقط بگید زندهن، زدن زیر گریه ...
وای از این بدتر نمیشد، دوستم ... دیدم رو یکی پارچه کشیدن و یکیو آمبولانس برد چشمام نمیدیذ تشخیص نمیدادم، از زیر پارچه چشمم افتاد به ناخنهای فرنچ سفید دستی که بیجون خوابیده بود و پارچه روش بود ...
ستایش بود ...
یعنی مُرده؟
خدایاااا چیکار کنیم کمکمون کن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پسرم مجرد بود دختری رو دوست داشت که من ازش خوشم نمیاومد اما براش گرفتم انتظار داشتم که عروسم مطابق میل من رفتار کنه و خیلی ساکت و سر به زیر باشه اما دختر تهرانی بود و ادا و اصول خاص و جدیدی داشت چون پسرم از این نوع رفتارهای جدید زنش...
https://eitaa.com/joinchat/3022192798C43e1b256ae
کاربر محترم با سلام
برای دریافت لینک کانال پرونده واقعی سرنوشت #الهام (مرگ تدریجی یک رویا)
ارسال فیش واریزی مبلغ ۵۰۰۰۰ تومان (پنجاه هزار تومان) به شماره کارت 👇
5022291306342609
به نام الهه علیکرم
و سپس دریافت لینک کانال
فیش رو بعد از واریز همون روز ارسال کنید به این ایدی👇👇🌹
@Mahdis1234
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/65087
جمعه ها و تعطیلات پارت نداریم
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت67 برگرفته از زندگی واقعی 🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت68
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
شش ماه از این موضوع گذشت و ما در یکسال گذشته دو تا از بهترین دوستامونو از دست داده بودیم ...
وقت و بیوقت یادمون میفتاد و نگاه هم میکردیم و کلی روحیهمونو باخته بودیم ...
روزمرگیمون دانشگاه بود و هر روز و هر روز رابطهم با مرتضی شعلهورتر میشد ...
هر روز عاشقتر از دیروز با اینکه میدونستم این رابطه فایدهای نداره و تفاوت سنی برای خانوادهها غیرقابل قبوله ...
یه جملهای رو یکی از بچهها تو خوابگاه بهم گفت کردم ملکه ذهنم ...
الهام مهم نیست اینده چه اتفاقی میفته مهم اینه که امروز خوش باشی به فردا فکر نکن، هر چی پیش اید خوش اید ...
اینو کردم ملکه ذهنم و زندگیم بدون اینکه فکر کنم فردا چه پیامدهایی برام داره ...
با مرتضی یواشکی خانوادهها میرفتیم سفر و کلی خوش میگذشت و همهش بهم پول میداد و برام چیزی میخرید، سربازیشم داشت تموم میشد صبح میرفت ظهر میومد اصلا سختی نداشتیم ...
دیگه ترم اخر بودم و به خانوادهم سربسته یه چیزایی گفتم دیدم اصلا نمیتونن بپذیرن کع پسر کوچیک تر باشه و ازدواج کنیم، من خیلی میترسیدم چطوری بیخیال مرتضی میشدم وقتی این همه دوستش داشتم ...
اون از من کوچکتر بود و آتیشش تندتر ...
یه روز تصمیم مو گرفتم ...
وقتی دیدم خانواده مرتضی و خواهراش چقدر پیگیرن که یه جوری منو بیآبرو کنن دست از سرشون بردارم ...
کلید خونه رو دادم به مرتضی گفتم مرتضی من با خواهرم میرم مشهد ...
به خواهرم زنگ زدم گفتم میای قم بریم مشهد
گفت اره
خواهرم اومد قم و یه هفته بعد از تصمیمم رفتیم مشهد، به خواهرم مریم گفتم: مریم قفل زندگیه من فقط بدست امام رضا باز میشه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ
#حسادت
شیطون بدجور اجیرم کرده بود و هیچ جوره قصد کوتاه اومدن نداشتم با یک مرد صحبت کردم و قرار شد وقتی از مکّه برمیگردند تو نبود برادرم از پشت بوم خونه بالا بره و
من اون لحظه که میپره تو حیاط خونه جیغ جیغ کنم و بگم که خودم دیدم این مرد در زد و زن داداشم در رو براش باز کرد و داخل رفت
اما همه چیز اون طور که من میخواستم نشد...
https://eitaa.com/joinchat/2967208113Cc7564cb966
کاربر محترم با سلام
برای دریافت لینک کانال پرونده واقعی سرنوشت #الهام (مرگ تدریجی یک رویا)
ارسال فیش واریزی مبلغ ۵۰۰۰۰ تومان (پنجاه هزار تومان) به شماره کارت 👇
5022291306342609
به نام الهه علیکرم
و سپس دریافت لینک کانال
فیش رو بعد از واریز همون روز ارسال کنید به این ایدی👇👇🌹
@Mahdis1234
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/65087
جمعه ها و تعطیلات پارت نداریم
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت68 برگرفته از زندگی واقعی 🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت69
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
وقتی رسیدم داخل صحن حرم سجده کردم و زار زار گریه کردم ...
یا امام رضا من خیلی مرتضی رو دوست دارم خودت کمکم کن هر چی صلاحمه همون شه 😔
سه روز مشهد بودیم و بعدش باهم برگشتیم به مرتضی گفته بودم یه هفته میمونم ولی زود اومدم اونم چون میدونست با خواهرمم زیاد زنگ نمیزد ...
برگشتم قم برم خونه سوپرایزش کنم یه کلیدم موقع رفتن داده بودم مرتضی، نزدیک خونه شدم دیدم ماشین مرتضی سر کوچه پارک ه ...
خوشحال و خندون گفتم اون زودتر میخواسته سوپرایزم کنه، نقشه کشیدم یواشکی برم تو خونه بترسونمش ...
اروم کلید و انداختم تو در و در و باز کردم دیدم وسط سالن ...
شوکه شدم ...
زول زدم تو خونه ...
یه زن با یه آرایش غلیظ با لباس کم تو خونهم بود دیدم مرتضیم نشسته اونجا ...
منو دید شوکه شد ...
زول زده بودم بهش هیچکاری نمیکردم، مات موندم صداشو شنیدم گفت پاشو سحر ...
گفتم این کیه؟
مرتضی گفت به تو چه خونه خودمه ...
حمله کرد سمت من، منو بزنه ...
از در اومدم بیرون نشستم رو راه پله راهرو ...
صورتم با اشکم داغ شده بود ...
صدای پاشونو شنیدم و صدای بسته شدن دره ورودیرو ...
پشت اشکهام چشمام نمیدید ...
پاشدم رفتم تو خونه، چشممو تو خونه چرخوندم، پر از خاطره ... از یه آدم اشتباهی ...
وای ما چیکار کردیم با خودمون ... هرگز اون لحظه رو فراموش نمیکنم ...
نگاه رختخوابم کردم دیدم ملافهم کثیفه و پر از لکههای ارایش زنونه ...
ای وای من کجای زندگی مرتضی بودم اینکه میگفت عاشق منه...
کاربر محترم با سلام
برای دریافت لینک کانال پرونده واقعی سرنوشت #الهام (مرگ تدریجی یک رویا)
ارسال فیش واریزی مبلغ ۵۰۰۰۰ تومان (پنجاه هزار تومان) به شماره کارت 👇
5022291306342609
به نام الهه علیکرم
و سپس دریافت لینک کانال
فیش رو بعد از واریز همون روز ارسال کنید به این ایدی👇👇🌹
@Mahdis1234
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/65087
جمعه ها و تعطیلات پارت نداریم
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت69 برگرفته از زندگی واقعی 🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت70
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
نمیدونستم چیکار کنم
از جام بلند شدم و صورتمو شستم
خونهی من تو این مدت وقتی نبودم چه خبر بوده
زنگ زدم به سهیلا و مرضیه گفتم بیاید خونهم کارتون دارم
نیم ساعت نشده بود اومدن
همه چیو گفتم و نشونشون دادم ...
سهیلا گفت الهام د*و*ش*ی*ز*ه*ا*ی؟
گفتم آره چرا چرت میگی؟
گفت الان باید یه تصمیم درست بگیریم
به هم دیگه نگاه کردیم و سه تایی گریه میکردیم ...
گفتم سهیلا خانوادهم فکر میکنن من با دوستام خونه گرفتم اگه از اینجا برم به اونا چی بگم من
سهیلا گفت برای امتحانات برو خونه و زودتر شرایط تحویل خونه رو فراهم کن که شک نکنن، به خانوادهتم بگو خونه رو تحویل دادم برای امتحانها میرم خوابگاه تا تموم شه
بهترین کار همین بود
مرضیه با گریه گفت الهام من نمیخوام تو هم مثل نرگس و ستایش بمیری
داد زدم
مرضیه چی میگی، چه ربطی داره
مرضیه به سهیلا گفت
بسه، پاشو بریم از این خونه لعنتیه پر از کثافت
مرتضی زنگ زد موبایل رو دیدم، سهیلا و مرضیه گفتن
جواب نده ولی جواب دادم میخواستم ببینم چی داره بگه، چه توضیحی میده
گوشی رو جواب گفتم
بله
با پر رویی وطلبکارانه گفت
سلام علیکم
مرتضی میشه بگی این زن ه کی بود؟
با تمام وقاحت جواب داد
یکی از دوست دخترام بود
مرتضی همین؟؟!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من عاشق ازدواج بودم و خواستگار های مختلفی داشتم یه خواستگاری داشتم که هم نظر خودم هم خانوادهام بهش مثبت بود پسر خوبی بود مثل خیلی از جوانای امروزی خونه و ماشین نداشت ولی خیلی کاری بود خیلی کار میکرد و اهل پس انداز بود خیلی تلاش میکرد که خودشو بالا بکشه، خانواده م وقتی تحقیقات محلی کردن گفتن هیچ مشکلی نداره و با هم ازدواج کردیم وقتی که ازدواج کردیم مشکلات خیلی زیادی داشتیم به مرور زمان متوجه شدم که...
https://eitaa.com/joinchat/3022192798C43e1b256ae
کاربر محترم با سلام
برای دریافت لینک کانال پرونده واقعی سرنوشت #الهام (مرگ تدریجی یک رویا)
ارسال فیش واریزی مبلغ ۵۰۰۰۰ تومان (پنجاه هزار تومان) به شماره کارت 👇
5022291306342609
به نام الهه علیکرم
و سپس دریافت لینک کانال
فیش رو بعد از واریز همون روز ارسال کنید به این ایدی👇👇🌹
@Mahdis1234
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/65087
جمعه ها و تعطیلات پارت نداریم
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت70 برگرفته از زندگی واقعی 🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت71
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
مرتضی جواب داد
تو واقعا فکر کردی این درستِ که بری من اینجا از تنهاییت دق کنم؟
بدون اینکه جوابش رو بدم تلفن رو قطع کردم و مرتضی یه سره زنگ میزد دید که جوابش رو نمی دن پیام داد
الان میام میکشمت، حرف زیادیام بزنی شماره برادر بزرگتو از گوشیت برداشتم زنگ میزنم بهش
اسم برادرم رو که اورد بند دلم پاره شد. رو کردم به سهیلا
ای وااااای الان من خودمو میکشم میخواد به امیرعلی داداشم زنگ بزنه، امیرعلی منو میکشه
سهیلا گفت
دیگه نمیزارم بلایی سر کسی بیاد پاشو بریم پیش پلیس
به پلیس بگیم هشت ترمِ قم دانشجوام،توی این مدتم با یه پسر دوستم که خونه برام گرفتته میاد و میره حالا تهدیدم میکنه؟
سهیلا گفت
آره
_واقعا شماها دیونه شدید
جوابی بهم ندادن، نمیدونستم چیکار کنم، گیج و منگ بودم، مرتضی اومد دم
در،من در رو از داخل قفل کرده بودم، هر کاری کرد نتونست درو باز کنه ما هم داخل ساکت نشسته بودیم، چند لخظه گذش، فکر کردیم رفته، دوییدیم پشت پنجره ببینیم،رفته یا نه، دیدم چوب کشید رو شیشههای ۲۰۶ و شیشه و ستون ماشین رو داره داغون میکنه همسایه ها اومدن بیرون، سر چرخوندم سمت سهیلا
_این چرا مثل وحشی ها داره اینجوری میکنه، خاک بر سرش داره ابرومون رو میره
سهیلا گفت
شماره کلانتری رو دارید؟
_ اره دارن
مرضیه گفت
خوب میکنی سهیلا زنگ بزن ۱۱۰
یه دفعه یه چی محکم خورد به در خونه
مرتضی میخواست در و بشکنه بیاد تو خونه
چناندترسی به جونمدافتادم که داشتم میمردم
صدای مرضیه رو شنیدم: داد میزد
توروخدا بیاید کمک
گفتم
با گوشیه من به کی زنگ زدی
رو کرد به من
به ۱۱۰ ادرس دادن بیان
صدای جیغ سهیلا ما رو کشوند وسط اتاق، نگاه کردم دیدم در داره ترک میخوره، از پنجره بیرون رو نگاهدکردم دیدم همه مردم ریختن تو کوچه،
قفلم داره میشکنه، که صدای آژیر پلیس اومد، مرتضی تا دید پلیس داره میاد، در رو رها کرد با سرعت رانندگی دوید سمت ماشینش و فرار کرد.
یکی از پلیسها از ماشین پیاده شد اومد دم در خونه، اون یکی ام پیاده شد رفت سمت همسایهها باهاشون صحبت میکرد
گفتم سهیلا من خیلی میترسم چیکار کنیم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من عاشق ازدواج بودم و خواستگار های مختلفی داشتم یه خواستگاری داشتم که هم نظر خودم هم خانوادهام بهش مثبت بود پسر خوبی بود مثل خیلی از جوانای امروزی خونه و ماشین نداشت ولی خیلی کاری بود خیلی کار میکرد و اهل پس انداز بود خیلی تلاش میکرد که خودشو بالا بکشه، خانواده م وقتی تحقیقات محلی کردن گفتن هیچ مشکلی نداره و با هم ازدواج کردیم وقتی که ازدواج کردیم مشکلات خیلی زیادی داشتیم به مرور زمان متوجه شدم که...
https://eitaa.com/joinchat/3022192798C43e1b256ae
کاربر محترم با سلام
برای دریافت لینک کانال پرونده واقعی سرنوشت #الهام (مرگ تدریجی یک رویا)
ارسال فیش واریزی مبلغ ۵۰۰۰۰ تومان (پنجاه هزار تومان) به شماره کارت 👇
5022291306342609
به نام الهه علیکرم
و سپس دریافت لینک کانال
فیش رو بعد از واریز همون روز ارسال کنید به این ایدی👇👇🌹
@Mahdis1234
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/65087
جمعه ها و تعطیلات پارت نداریم
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت71 برگرفته از زندگی واقعی 🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت72
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
سهیلا گفت
صبر کن من برم، اشغال ک ث ا ف ت
در باز نمیشد قفل در گیر کرده بود، صدای جیغ مرضیه خونه رو برداشته بود منم زار زار گریه میکردم ... یه میله آهنی از تو آشپزخونه برداشتم رفتم سمت در ورودی و داد میزدم اقا کمک کنید ...
به هر بدبختی بود همسایهها در و باز کردن و مردهمسایه گفت دخترم نترسید ما دیر فهمیدیم وگرنه میومدیم کمک، نگران در خونتونم نباش برات درستش میکنیم
سهیلا با پلیسها صحبت کرد گفت
یه پسره است با زانتیا میاد اینجا مزاحمت درست میکنه و صورتجلسه کردن
پلیس داشت میرفت که زن همسایه اومد جلو
_سرکار این پسره بیشتر وقتا میاد اینجا؟
من خیره موندم به پلیس ... چشم تو چشم منو نگاه کرد گفت با شما نسبتی داره؟
سرتکون دادم
نه
سهیلا پرید وسط
آقا اون همیشه مزاحم ماست
پلیس سری تکون داد رفت، سهیلا رو کرد به زن همسایه
میشه بری تو خونهت و فضولی بقیه رو نکنی؟...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای برادرم رفته بودیم خاستگاری.
مراسم خاستکاری و عقد برگزار شد .دوران نامزدی هروقت محمد و مهگل رو میدیدم از رابطه ی صمیمی و مهربونشون لذت میبردم.قرار بود جشن عروسیشون دوماه دیگه برگزار بشه ...از رزرو تالار و انتخاب کارت دعوت و لباس عروس تازه فارغ شده بودیم روزی که قرار بود برای خرید خورده ریزهای عروسی محمد و مهگل برن بازار...
https://eitaa.com/joinchat/3022192798C43e1b256ae
کاربر محترم با سلام
برای دریافت لینک کانال پرونده واقعی سرنوشت #الهام (مرگ تدریجی یک رویا)
ارسال فیش واریزی مبلغ ۵۰۰۰۰ تومان (پنجاه هزار تومان) به شماره کارت 👇
5022291306342609
به نام الهه علیکرم
و سپس دریافت لینک کانال
فیش رو بعد از واریز همون روز ارسال کنید به این ایدی👇👇🌹
@Mahdis1234
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/65087
جمعه ها و تعطیلات پارت نداریم
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت72 برگرفته از زندگی واقعی 🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت73
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
هاج و واج از اتفاقات بودم که یاد مشهد افتادم ... زدم زیر گریه ...
اون زیارت چشم من و باز کرد ولی ضربه بدی خوردم و آغاز بی اعتمادی من تو زندگیم به اطرافیام از همونجا کلید خورد
زنگ زدیم سمساری اومد وسایلامو فروختم، فقط تنها مشکلم این بود که قولنامه به نام من بود ...
زنگ زدم مرتضی گفتم وسایلهای خونه که مال من بود رو فروختم ...
گفت چرا گم نمیشی؟
زدم زیر گفتم مرتضی میگذاشتی من برم ... لاقل حرمت نگه میداشتی ...
گفت خفهشو بابا لاشی، تو اگه دختر درست و حسابی بودی که من برات خونه نمیگرفتم ... گم میشی یا بزنگم داداشت
اصلا باورم نمیشد که یک مرتبه این همه تغییر کنه، گفتم
_بیا ماشینتو ببر، کلیدم میزارم خونهت بیا ببر
بدون اینکه پاسخ حرف من رو بده و یا خدا حافظی کنه تلفن رو قطع کرد
پاشدم رفتم خوابگاه هنوز باورم نمیشد چه اتفاقی افتاده 😔
به همین راحتی همه چی تموم بشه !!!
بانمرههای افتضاح، ترم آخرم تموم شد و جمع کردم اومدم تهران باورم برام خیلی سخت بود که چه شروعی داشتم و چه پایانی؟؟
موبایلم گذاشته بودم خونهش، تازه ایرانسل اومده بود و ارزونتر بود یه خط ایرانسل خریدم و به زور یه گوشی خریدم ...
اینقدر زنگ میزدم وپیام میدادم به مرتضی که من دوستت دارم چرا اینجوری کردی؟ واقعا نمیتونستم هضم کنم، تا اینکه یه روز بابام صدام زد، برادرمم نشسته بود، گفت الهام مرتضی کیه؟
با شنیدن اسم مرتضی قلبم از جاش کنده شد، ولی تلاش کردم ظاهرم رو عادی نشون بدم، گفتم
نمیشناسم بابا
داداشم گفت
الهام جان یه آقایی زنگ زده میگه من قم هستم الهام با من دوست بوده، راست میگه؟
خودم رو متعجب نشون دادم گفتم
من؟؟!!
بابام گفت مهم اینه که الان پیش مایی و خوبی و اهمیت نده مزاحم تلفنی بود
اومدم تو اتاقم خیلی ترسیده بودم ... گوشی رو خاموش کردم
نمیتونستم بپذیرم دست خودم نبود، اینقدر تو تنهایی و ناراحتیم غرق بودم که رفتم سرکار تا بتونم با شلوغی روزمرگیم فراموشش کنم ...ـ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من از وقتی که بچه بودم برای اینکه مطرح باشم و همه از من خوششون بیاد دست به هرکاری می زدم کم کم شرایط طوری شد که بزرگتر شده بودم و این اخلاق مونده بود سرم هر کاری میکردم برای جلب توجه و جلب رضایت بقیه، اما گاهی اوقات اگر یکی از رفتارم انتقاد میکرد ی جواب کوبنده بهش میدادم بالاخره منم ازدواج کردم ی روز دروغی به جاریم که زندگیم رو زیر و رو کرد قصد من فقط پز دادن بود ولی اتفاقی برام افتاد که هیچ وقت فراموش نمیکنم...
https://eitaa.com/joinchat/3022192798C43e1b256ae
کاربر محترم با سلام
برای دریافت لینک کانال پرونده واقعی سرنوشت #الهام (مرگ تدریجی یک رویا)
ارسال فیش واریزی مبلغ ۵۰۰۰۰ تومان (پنجاه هزار تومان) به شماره کارت 👇
5022291306342609
به نام الهه علیکرم
و سپس دریافت لینک کانال
فیش رو بعد از واریز همون روز ارسال کنید به این ایدی👇👇🌹
@Mahdis1234
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/65087
جمعه ها و تعطیلات پارت نداریم
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁