\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۱
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_نرگس جان، بابا زود باش! دیر میشهها!
_باشه بابا، ما آمادهایم. فقط گل سر زینب رو بزنم، اومدیم!
موهای زینب رو با دقت برس کشیدم و جمع کردم و با گل سر بستم و گفتم:
_زینب جان، برو مقنعهت رو از توی کشو بیار تا سرت کنم.
زینب مقنعهش رو برداشت و به آرامی سرش کرد.
عه، مقنعه رو گذاشته وسط سرش! با مهربانی گفتم:
_دخترم، موهات رو بکن تو مقنعهت
با بیمیلی موهاش رو توی مقنعه جا داد. نگاهی بهش انداختم و آهسته نفس عمیقی کشیدم.
رو کردم به ناصر
_کاری نداری عزیزم؟
_نه، برید به سلامت!
زینب به سمت باباش رفت و دستش رو دور گردن ناصر انداخت و صورتش رو بوسید:
_خدا حافظ بابایی
ناصر هم بوسیدش و لبخندی زد:
_برو بابا جون، دختر خوبی باش و به حرف مامانت گوش کن.
_باشه بابا
با زینب اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم. بابام رو کرد به من
مگه زینب مدرسه نداره که این موقع خونهست
چرا داره، دیشب فهمید میخوایم بریم عکاسی التماس که منم بیام
مدرسه براش غیبت نزنه
نه میرم پیش مدیر غیبتش رو موجه میکنم
بابام به اعتراض حرف من سری تکون داد.
اگر بچه مریض باشه و یا یه مسافرت واجبی بره میشه غیبت موجه نه اینکه بخواد بره عکاسی عکسش رو بگیره
درست میگی بابا، منم باید از مدیر کلی خواهش کنم که قبول کنه
_حالا یه زنگ میزدی به عکاسی ببینی عکسش حاضره. این همه راه رو نریم، بگه هنوز چاپ نکردم!
_ دیروز زنگ زدم گفت آمادهست
بابام دستش رو سمت سوئیچ برد و زیر لب زمزمه کرد:
_الهی به امید تو ، نه به امید خلق روزگار. ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم.
نزدیک عکاسی، بابام ماشین رو پارک کرد. چشمم به آقایی افتاد که تو ماشین نشسته و آشنا به نظر میاد. کمی دقت کردم و با تعجب گفتم:
_عه، این مهدی داماد محمد نیست؟
بابا نگاهی انداخت و گفت:
_آره، ماشینم برای محمده
با تعجب پرسیدم:
_وا، این خانومه کیه تو ماشینش؟
_شاید فک و فامیلشه
_من همه فامیلهای دامادشون رو میشناسم. خانم مانتویی ندارن، همشون چادری هستن!
_ول کن دختر، چیکار داری؟
_بابا، نگو! بیچاره مهدیه!
_بابا جان، زود قضاوت نکن. تو که نمیدونی چی به چیه!
_ولی حس ششمم بهم میگه...
بابام نگذاشت حرف بزنم و چشم غرهای بهم رفت
_یه، به تو چه به اون حس ششمت بگو بیا بریم دنبال کارمون
دلشوره اومد سراغم و اعصابم بهم ریخت، ولی برای اینکه بابام ناراحت نشه، چشمی گفتم و سهتایی قدم برداشتیم سمت عکاسی.
عکس زینب رو گرفتیم. بابام ما رو آورد مدرسه و پیاده کرد. رو کرد به من:
_اگر کارت زود تموم میشه، بمونم ببرمتون؟
#جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۱ #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _نرگس جان، بابا زود باش!
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۲
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_نه بابا، راهی نیست. شما برو، من عکس زینب رو بدم بزارن رو پروندش ، خودم میام.
با بابام خداحافظی کردیم و وارد حیاط مدرسه شدیم. زنگ تفریح دومه و بچهها توی حیاطن رو کردم به زینب
تو هم توحیاط باش من میرم دفتر عکسها رو میدم به دفتر دار و میرم خونه
شونه انداخت بالا
نمیخوام منم باهات میام
حوصله جر و بحث رو باهاش ندارم با بی میلی گفتم
باشه بیا
اومدیم دفتر چشمم افتاد به خانم مدیر که پشت میز نشسته. نزدیکش شدم و رو به خانم مریدی گفتم:
_سلام، حالتون خوبه؟
کشدار و آهنگین جواب داد:
_سلام خانم مطیعی، چطوری دختر!
_الحمدالله، خدا رو شکر خوبم.
نگاهی به زینب انداخت:
_ حالت خوبه زینب جان؟
زینب لبخندی زد:
_سلام، بله خوبم.
نگاهم رو دادم به خانم مریدی:
_عکسهای زینب رو آوردم بدم به خانم قاسمی بزاره تو پروندش.
دست دراز کرد
_بده به من بهش میدم
عکسها رو ازم گرفت
_میبینی نرگس جان، روزها مثل برق و باد میگذرند. انگار همین دیروز بود که تو، توی این مدرسه دانش آموز بودی
لبخندی زدم:
_بله، یادمه. شما همون روز اول به من گفتی: «اسمت رو مینویسم، ولی باید قول بدی که شلوغکاری نکنی!»
خانم مریدی با خندهای دلنشین ادامه داد:
_چقدر هم که تو گوش میدادی!
خنده ی پهن بر لبم نشست و با شرم از شیطنتهای کودکانم گفتم:
_ببخشید، خیلی اذیتتون کردم.
_نه بابا، این چه حرفیه! اتفاقاً پشت سرت چقدر ازت تعریف میکردیم. میگفتیم نرگس خیلی سرزنده و پرانرژیه . راستی، حال شوهرت چطوره؟
رو کردم به زینب:
_عزیزم، تو برو تو حیاط بازی کن من میخوام یه کم با خانم مریدی صحبت کنم.
زینب ابروهایش را بالا
_نمیخوام! تا زنگ کلاس بخوره اینجا میمونم چون منم دوست دارم حرفهای شما رو گوش کنم!
_آخه حرفهای ما برای بزرگترهاست. شما برو تو حیاط.
ابرو داد بالا
_نمیخوام! میخوای از بابایی بگی، باید منم باشم!
گرهای تو ابروهام انداختم و با اخم گوشه لبم رو به دندان گرفتم. با ابرو اشاره کردم به در دفتر
اخماشو توی هم کرد و گفت:
_میرم، ولی تو حیاط نمیرم. پشت در میشینم!
خانم مریدی نتوانست جلوی خندهش رو بگیره و تکیه داد به صندلی و زیر لب زمزمه کرد:
_جان خودم، کپی بچگیهای خودته
روی دو زانو نشستم و دست زینب رو گرفتم. با مهربونی لب زدم:
_زینبم، خوشگلم، شما برو توی حیاط بازی کن. منم قول میدم شب بریم پارک.
ابروهاشو بالا برد و چشمهای خوشگلش رو براق کرد:
_قول دادیا
_بله عزیزم، قول دادم.
سرشو تکون داد و گفت:
_بعداً نگی میخواستم بریم، ولی بابات حالش خوب نیستها...
#جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۲ #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _نه بابا، راهی نیست. شما
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۳
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_نه، نمیگم. اگر بابا حالش بد شد، به مامان هاجر میگم بیاد پیشش بمونه و ما بریم.
_باشه، پس کارتت رو بده برم خوراکی بخرم!
از توی کیفم کارتم رو درآوردم بهش دادم. زینب کارت رو گرفت و از دفتر بیرون رفت. نگاهم رو به پنجره دادم تا مطمئن بشم که میره توی حیاط. دیدمش که به سمت بوفه مدرسه رفت تا خوراکی بخره.
خانم مریدی از پشت میز بلند شد و روی صندلی نشست. با دستش به من اشاره کرد:
_بیا بشین.
نشستم کنارش
_خب نرگس جان، از آقا ناصر چه خبر؟
آه بلندی کشیدم
_ناصر موجی شده، گاهی بدجور به هم میریزه.
خانم مریدی با نگرانی پرسید:
_یه چیزهایی در مورد همسرت شنیدم. چند بار تا حالا تصمیم گرفتم بیام خونتون یه احوالی ازش بپرسم، ولی مشغلههای زندگی نگذاشت
تو دلم گفتم: انقدر مردم درگیر، های و هوی زندگیهاشون شدن که فراموش کردن این امنیت و آرامشی که دارن، مدیون چه کسانی هستن. خانم مریدی، وقت نکردی بیای، یه تلفن هم نتونستی بزنی...
با صدای خانم مریدی که گفت
_چی شد نرگس جان، از حرفم ناراحت شدی؟
ریز سرم رو تکون دادم
_نه
_چرا ناراحت شدی، حقم داری. من ازت معذرت میخواهم. باید میومدم خونتون یا تلفنی حال همسرت رو میپرسیدم. منو ببخش.
_خواهش میکنم.
_خب، از همسرت بگو
_ناصر به خاطر موج انفجار خمپارهای که کنارش خورده، هشتاد درصد از شنواییش را از دست داده. اول سمعک گذاشت، ولی بعد از مدتی گفتند تحریمها رو دور زدن و اون قطعه رو وارد کردن. با یک عمل جراحی اون قطعه رو توی گوشش گذاشتند خوب شد. اما موج اون خمپاره هنوز اثرش رو داره مصرف داروها هم بهترش میکنه، ولی وای از اون موقع که داروهاش رو سر موقع نخوره، حالش خیلی بد میشه. بیچاره بچههام وقتی حال پدرشون رو اونطوری میبینند، خیلی ناراحت میشن.
_همسرت همیشه خونه است، سر کار نمیره؟
_نه، نمیتونه. دکترش میگه باید در یک محیط آرام و بدون تنش باشه.
خانم مریدی با تردید پرسید
_نرگس جان، از نظر مالی که مشکلی نداری؟
_نه خانم مریدی، برادر شوهرم گاوداری را میگردونه و سهم سود ما رو میده. مشکلی نداریم.
_با این اوصافی که داری میگی، پس حالا حالاها نمیتونی تدریس کنی؟
_نه، دیگه نمیتونم
#جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۳ #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _نه، نمیگم. اگر بابا حا
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
خانم مریدی نفس عمیقی کشید:
_مریضداری، خیلی سخته. آدم خودش هم کنار یک بیمار، بیمار میشه . تو هم با چهار تا بچه قد و نیمقد، اون هم اوایل جوانیت، باید دائم بشینی توی خونه و مراقب همسر و بچههات باشی.
از حرفهای خانم مریدی تعجب کردم. طوری صحبت میکرد که انگار زندگی من تباه شده . با لحن معترضی گفتم:
_ولی من اینطور به زندگیم نگاه نمیکنم. خیلی هم احساس خوشبختی میکنم، چون از صبح تا شب کنار یک قهرمان دارم زندگی میکنم.
با این جوابی که دادم، دلم آروم نگرفت و سرم رو ریز به نشانه اعتراض تکون دادم
_از شما انتظار چنین دیدگاهی نداشتم.
لبخندی زد و کامل چرخید سمت من:
_هنوز تو بسیج فعالیت میکنی؟
_بله
_ماشاالله، خوبه وقت میکنی!
_برای اینکه از جمع خوبان جا نمانم، وقت میگذارم
سرش رو به معنی تأیید حرف من تکون داد:
_آفرین به تو نرگس.
اگر برام تعریف میکردند که یه خانمی هست که چنین روحیه انقلابی و فداکاری داره، باورش برام مشکل بود. ولی الان دارم تو رو با چشم خودم میبینم که چطور فداکارانه با حفظ ارزشهای دینی و انقلابیت به دنبال حفظ زندگیت هستی.
چیزی که متأسفانه این روزها داره باب میشود، فکر کردن به تجملات و راحتطلبیه و با کوچکترین مسئلهای پاشون برای طلاق به دادگاه باز میشه
_میدونی چیه خانم مریدی ، مردم دنبال آرامش و آسایش هستند، ولی نمیدونند که این آرامش و آسایش در بندگی و اطاعت از خداست.
وقتی در جهت بندگی و رضایت خدا قدم برداری، خداوند صبر و شکیبایی بهت میده تا در هر شرایطی که هستی، از زندگیت لذت ببری و راضی باشی.
صدای خانمی از بالای سرم به گوشم رسید
_شما راضی نباشی، کی راضی باشه؟ انقدر بهتون میدن بخورید تا راضی باشید.
سرم رو چرخوندم سمت صدا تا ببینم کیه نگاهم به خانمی تقریباً سی، سی و پنج ساله افتاد که یک مانتو بدون دکمه ی کوتاه پوشیده و یه شال باریک روی سرش انداخته و موهای رنگکردهاش به رنگ بلوند دورش ریخته بود.
گفتم:
_تا به حال یک خونواده جانباز را از نزدیک دیدی؟
صورتش را با تنفر مشمئز کرد:
_نه، دیدم، نه دلم میخواهد ببینم.
_وقتی چیزی رو ندیدی، چطور در موردشون قضاوت میکنی؟
نگاه تنفرآمیزی به من انداخت...
#جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴ #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) خانم مریدی نفس عمیقی کشی
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_کدام قضاوت! نمیخورین؟! حقوقهای آنچنانی نمیگیرین؟!
_شما به ماهی سه میلیون و پانصد هزار تومن میگید حقوق آنچنانی؟!
ابرو در هم کشید و با لحن تمسخرآمیزی گفت:
_روت نمیشه حقوق واقعی را که میگیری بگی،خب حرف نزن، ولی دروغ هم نگو. سه میلیون و پانصد تومن پول تو جیبی بچه منه!
عصبی از حرفی که زد، از جا بلند شدم تا یه چیزی بهش بگم ولی یک لحظه به خودم اومدم. گفتم آروم بگیر نرگس، متأسفانه اینا فریبخوردههای فضای مجازی و ماهواره هستند.
نفس عمیق و آهستهای کشیدم و در دلم از خدا صبر خواستم و گفتم:
_اگر فیش حقوقی همسرم همراهم بود، بهت نشون میدادم تا بدونی داری اشتباه میکنی
چهرهاش رو در هم کشید. دستش را به نشانه برو بابا، سمت من پرت کرد.
خانم مریدی دستم رو کشید و زیر لب گفت:
_ولش کن نرگس، یه حرف مفتی زد، بیخیالش شو
دستم را به شتاب از دست خانم مریدی کشیدم و گفتم:
_نه، نمیتوانم بیخیال بشم. باید بهش بفهمونم که داره اشتباه میکنه.
با عجله پا تند کردم و دنبالش رفتم. بهش رسیدم و رو به روش ایستادم. ابروهامو بالا دادم و گفتم:
_ببین، هر طوری دوست داری فکر کن، ولی انصاف داشته باش و ببین اون کسی که این اطلاعات را بهت میده کیه. یک گوینده بیبیسی یا منافقها از کشور آلبانی و یا اسرائیلی هایی که زبان فارسی حرف میزنن و تو پیام رسانانهای خارجی پلاسن...
نگذاشت حرفم تموم بشه و صداشو بالا برد:
_ولم کن خانم، دست از سرم بردار! دنبال من راه افتادی که چی؟ برید بخورید، نوش جونتون!
چشمغرهای بهش رفتم و گفتم:
_صدات را برای من بالا نبر ! با حرفت آتیش انداختی به جون من، حالا میگی دست از سرم بردار؟
شروع کرد به جیغ و داد کردن:
_وااای! یکی منو از دست این زن نجات بده! مثل کَنه چسبیده به من!
دستی رو روی دستم حس کردم. برگشتم و دیدم خانم مریدیه
_بیا بریم تو دفتر!
رو به اون خانم کرد و گفت:
_خانم عباسی، شما هم بیاید دفتر. باهاتون کار دارم.
با پرویی گفت:
_این دنبال سر من گذاشته، من باید بیام تو دفتر!
این رو گفت و بیاهمیت از مدرسه رفت.
خانم مریدی رو کرد به من
_نرگس جان، بیخیال این حرفها شو. تو میتونی با محبت و صبوریت به دیگران کمک کنی. این افراد گاهی فقط به دنبال جلب توجه هستند.
با دلسردی جواب دادم:
_بله، ولی نمیتونم بیتفاوت باشم. وقتی میبینم که کسی به راحتی خونوادهای جانبازان رو قضاوت میکنه دلم میسوزه
#جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵ #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _کدام قضاوت! نمیخورین؟!
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
خانم مریدی نگاه پر محبتی بهم انداخت:
_این نشوندهندهی روح بزرگ توئه. اما یادت نره که گاهی باید از خودت هم مراقبت کنی
بیا بریم تو دفتر بشین یه چایی بخور حالت جا بیاد. این خانم تازه ساکن این محل شده، پرونده دخترش رو آورده اینجا ثبت نام کنه زنگ میزنم بیاد تعهد بده که رفتارش رو درست کنه یا پرونده بچهش رو بهش میدم بره جای دیگه ثبتنام کنه.
معترض از حرف اون خانم گفتم:
_حرف منه هموطنش رو که مدرک دارم باور نمیکنه، اون وقت دروغپردازیهای من و تو و شبکههای مجازی رو قبول میکنه!
آهی کشید و سری به تاسف تکون داد:
_متأسفانه بعضیها اینطورند. بیا بریم.
دلم میخواد برم خونمون ولی به احترام خانم مریدی اومدیم دفتر و یه چایی خوردیم. صدای زنگ تلفن دفتر بلند شد خانم مریدی گوشی رو برداشت و بعد از سلام وعلیک گفت
باشه حتما میگم بیاد
گوشی رو گذاشت روی دستگاه تلفن رو کرد به خانم ناظم
برید کلاس دوم به خانم احمدی بگید بیاد دفتر
خانم ناظم چشمی گفت و رفت، از خانم مریدی پرسیدم
اتفاقی افتاده
سری تکون داد
_آره پسر خانم احمدی وایتکس خورده مامانش بردش بیمارستان گفت به مادرش بگو بیاد بیمارستان
زدم پشت دستم
_ای واای خدا کنه براش اتفاقی نیفته
_نه انشاالله که طوری نمیشه
خانم احمدی وارد دفتر شد و رو به خانم مریدی پرسید
_با من کاری داشتید
مادرتون زنگ زد گفت انگار پسرت مسموم شده بردنش بیمارستان گفتن که شما هم برید
خانم احمدی رنگ از روش پرید و نگران گفت
خانم مریدی خواهش میکنم راستش روبگید اتفاقی برای بچهم افتاده
خانم مریدی جواب داد
مثل اینکه پسرت وایتکس خورده ولی حالش خوبه مادرت خواست بری بیمارستان
خانم احمدی با عجله از دفتر خارج شد رو کردم به خانم مریدی
_بنده خدا چقدر حالش بد شد، اگر شرایطش رو داشتم الان باهاش میرفتم
نگران نباش نرگس جان الان زنگ میزنه به مامانش مطمئن میشه که بچه در حال درمان هست خیالش راحت میشه
به خودم گفتم: معلم زینب، که رفت خوبه منم اجازه زینب رو بگریم ببرمش، نگاهم رو دادم به خانم مریدی
_معلم زینب که رفت من میتونم زینب رو ببرم خونه
سری تکون داد
_باشه ببرش.
_خودم برم سر کلاسش و ببرمش؟
_باشه برو
راستی خانم مریدی امروز زینب دیر اومد مدرسه اگر میشه اینم موجه کنید
با لبخند سری تکون داد
باشه براش موجه میزنم
اومدم پشت کلاس زینب چند تقه به در زدم
خانم ناظم که به جای خانم احمدی سر کلاسه در رو باز کرد نگاهش که به من افتاد. ازم پرسید
_میخوای زینب رو ببری
جواب دادم
_بله اجازش رو از خانم مریدی گرفتم
_باشه اشکال نداره ببرش
رو کرد به زینب
پاشو وسایلت رو جمع کن مامانت اومده دنبالت
چند لحظهای گذشت زینب کیفش روی کولش و از کلاس اومد بیرون با هم اومدیم خونه. کلید رو به قفل در انداختم تا در را باز کنم که صدایی به گوشم رسید:
_مهمون نمیخواین؟
روم رو برگردوندم سمت صدا تا ببینم کیه. نیلوفر و مهدیه و دوقلوها را دیدم. سلام و احوالپرسی گرمی کردیم. زینب رو کرد به مهدیه:
_دخترعمو، امروز من و بابا احمد و مامانم عمو مهدی را دیدیم.
نگذاشتم به حرفش ادامه بده و به تندی گفتم:
_زینب، حرف نزن! سرپا وایستادن خسته میشن.
مهدیه کنجکاو رو کرد به من:
_بذارید حرفش رو بزنه.
رو کرد به زینب:
_ زینب جان، شما عمو مهدی را دیدید؟
زینب سرش را به نشانه بله تکون داد:
_بله، عمو با یه خانم داشتن میگفتن و میخندیدن
به سرعت در حیاط رو باز کردم و دستم رو پشت کمر زینب گذاشتم:
_بیا برو تو، سرپا خسته میشن.
زینب رفت تو حیاط و مهدیه که احساس کردکه زینب میخواسته حرف بیشتری بزنه ولی من نذاشتم ، به من نگاه کرد و گفت:
_چرا نمیذارید حرفش رو بزنه؟
لبخندی زدم و گفتم:
_ولش کن، بهش رو بدی میخواد یک ساعت سرپا نگهتون داره و فَک بزنه. ما رفتیم عکاسی عکس زینب رو بگیریم، آقا مهدی هم اونجا بود دیدیمش.
زینب از توی حیاط رو کرد به ما و گفت:
_نخیرم، عمو مهدی با یه خانم که چادرش سرش نبود توی ماشین میخندیدن و بستنی میخوردن.
رنگ از روی مهدیه پرید و رو به مامانش گفت:
_دیدی حدسم درست بود؟ حالا هی بگو تو شکاکی!
بغض کرد و اشکهاش مثل بارون از چشماش سرازیر شد. ناراحت و عصبی از دست زینب، یک چشمغره ی تهدیدآمیز بهش رفتم. ترسیده از نگاه تهدیدآمیز من، زیر لب گفت:
_خب راست گفتم.
زیر لب بهش غریدم
_برو تو خونه تا بیام راست و دروغ رو نشونت بدم!
دستم رو گذاشتم پشت کمر مهدیه و گفتم:
_بیاید بریم تو.
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶ #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) خانم مریدی نگاه پر محبتی
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
سهتایی وارد حیاط شدیم. با شرمندگی فراوان رو کردم به نیلوفر:
_ببخشید، خودتون میدونید که ناصر نباید عصبی بشه.
نگذاشت حرفم تمام بشه و گفت:
_آره، میدونم. ما همین جا میشینیم تا یه کم حال مهدیه جا بیاد.
مهدیه نگاهش رو به مامانش داد و گفت:
_تا من طلاقم رو نگیرم، حالم جا نمیاد.
نیلوفر اخمهاش رو در هم کرد و گفت:
_عه، دوباره این کلمه نحس رو به زبون آوردی! تو دو تا بچه داری، باید عاقلانه فکر کنی.
مهدیه کمی صداش رو بالا برد و گفت:
_همش تقصیر باباست! من دوست داشتم درس بخونم، ولی اون من رو به زور شوهر داد. تو دوران نامزدی هرچی گفتم، این چشمچرونه جلوی من که نامزدشم حیا نمیکنه. هر دختر یا زنی رو تو خیابون میبینه، زل میزنه بهش ، به حرفم توجه نکرد. حالا تحویل بگیرید!
دلم مثل سیر و سرکه میجوشه که نکنه ناصر صدای مهدیه رو بشنوه. از طرفی هم به مهدیه حق میدم. با حرفی که زینب زد، شکهای مهدیه در مورد شوهرش به یقین تبدیل شده. به قدری از زینب حرص دارم که دلم میخواد بگیرم مفصل کتکش بزنم. گاهگاهی با چشم غره به زینب نگاههای تهدیدآمیز میکنم، اونم شونه میندازه بالا و لب میزنه :
_ به من چه؟ خب دیدیم دیگه.
با این رفتار زینب عصبانیتم بیشتر میشه، اما سعی میکنم به خاطر شرایطی که دارم، خودم رو خونسرد نشون بدم.
صدای ناصر به گوشم خورد:
_ چی شده؟ کیه داره گریه میکنه؟ بیا تو.
رو کردم به نیلوفر:
_ تو رو خدا مهدیه رو ساکتش کن، بهت التماس میکنم. اگه ناصر حالش بد بشه، من واقعاً نمیدونم باید چیکار کنم.
نیلوفر به تایید حرف من سری تکون داد و رو کرد به مهدیه:
_ پاشو بریم خونه.
صبر نکردم اونها برن. سریع اومدم تو خونه. نمیدونستم در جواب ناصر چی باید بگم. رفتم جلو:
_ سلام، خوبی؟
_ الحمدلله من خوبم. این صدای گریه کیه؟
تو دلم استغفراللهی گفتم و رو به ناصر گفتم :
_ مهدیه است. اعصابش به هم ریخت. میگه دو تا عمو دارم، هر دوشون جانبازن و اذیت میشن.
ناصر نفس بلندی کشید:
_ بهش بگو بیاد تو ببینمش.
_ گفتم بهش. مثل اینکه نتونست. عذرخواهی کرد میخوان برن. گفت بعد از ظهر میام.
ناصر سری تکون داد...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷ #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) سهتایی وارد حیاط شدیم.
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۸
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ به مهدیه بگو عمو جان، اگر میخوای من رو خوشحال کنی، بیا اینجا خودت رو ببینم، بچهت رو ببینم. من که گلهای از شرایطم ندارم. اگر هم یک وقت ناراحت میشم به خاطر وضعیتمه، از شماها خجالت میکشم که نمیتونم کاری براتون انجام بدم. مخصوصاً از تو نرگس. من خیلی شرمندتم. منو ببخش.
نشستم کنارش:
_ دیگه این حرف رو نزنیها! من شوهر شرمنده نمیخوام ،چون من شوهر سرفراز دارم.
دستش رو گرفتم:
_ دیگه چیکار باید برای ما میکردی که نکردی! تو جونت رو کف دستت گرفتی و رفتی تو دل بیرحمترین دشمن دنیا و سلامتیت رو اول به خاطر خدا و بعد آرامش و آسایش ملت و ما دادی. تو آخر مردهای مردی.
خم شد پیشونیم رو بوسید:
_ فدای این زن با معرفت و با روحیه و سرحال بشم. خدا میدونه نرگس، از ته دلم میگم هر وقت که دلم میگیره، تو میای و با دو تا کلمه حرف حالم رو جا میاری.
صدای زینب از توی حیاط اومد:
_ مامان بیا زن عمو اینا دارن میرن.
_ ببخشید ناصر جان، برم تو حیاط بدرقهشون کنم.
_ خب بگو بیان تو.
_ مثل اینکه کار مهمی دارن که باید برن. اومده بودن در حیاط ما رو ببینن.
_ باشه، من میام ببینمشون.
دلشوره بدی به جونم افتاد، نکنه مهدیه حرفی بزنه.
با هم اومدیم تو حیاط. ناصر رو به نیلوفر و مهدیه تعارف کرد:
_ چرا تو حیاط ایستادید؟ بیاید داخل.
نیلوفر رو به ناصر گفت:
_ سلام آقا ناصر، ببخشید. مهدیه یه دفعه حالش بد شد. میریم بعداً میایم.
میدونستم که نیلوفر و مهدیه نمیدونن که من چی به ناصر گفتم. برای اینکه خرابکاری نشه، رو کردم به مهدیه
_ به عمو گفتم که شما نگران حالش هستی و یه مرتبه حالت بد شد.
نیلوفر حرف من رو خوند و رو کرد به ناصر:
_ مهدیه تو خونهم همین رو میگه، همش نگران دو تا عموهاشه. دیگه با اجازتون ما بریم، حالا بعد از ظهر اگه حالش جا اومد میایم اینجا.
تو دلم خدا رو شکر کردم که حرف من و نیلوفر یکی در اومد. نیلوفر و مهدیه خداحافظی کردن و رفتن. ناصر رو کرد به من:
_ بیا بریم تو.
دور و برم رو نگاه کردم.
رو کردم به ناصر:
_ تو برو تو خونه، مثل اینکه زینب رفت خونه ی مامانم پیش امیر حسن، برم بیارمشون.
_ باشه، برو زود بیا.
_ چشم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۹
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
از حیاط اومدم بیرون، دارم از دست زینب حرص میخورم. این دختر امروز باعث شد که من دروغ بگم. رسیدم در خونه ی مامانم، زنگ زدم، صدای زینب از پشت آیفون اومد:
_ کیه؟
_ باز کن، منم.
_ اومدی من رو دعوا کنی؟
_ حالا باز کن تا بهت بگم.
_ باز نمیکنم، تو میخوای من رو دعوا کنی.
_ زینب، اعصاب من رو به هم نریز. در رو باز کن.
عه! دختره بیشعور گوشی رو گذاشت و در رو باز نکرد.
دوباره زنگ زدم، کسی باز نکرد. فهمیدم زینب گوشی رو نگذاشته روی دستگاه که کسی صدای زنگ رو نشنوه.
گوشی همراهم رو از توی جیب مانتوم درآوردم، شماره مامانم رو گرفتم. زینب جواب داد:
_ مامان نرگس جان، شما الان از دست من عصبانی هستی. یه وقت کاری میکنی که خودت پشیمون میشی. پس برو خونه.
از حرص دندونهام رو به هم فشار دادم:
_ زینب، در رو باز کن و گرنه از در میام بالا و میام تو خونه، پوستت رو میکنمها.
با لحن حرص در بیاری گفت
_ نزار شیطون گولت بزنه آخه همیشه خودت به من میگی: بَده، دختر از در بره بالا، حالا خودت میخوای این کار رو بکنی؟
از شدت عصبانیت خون داره خونم رو میخوره با لحن تهدید آمیزی گفتم:
_ باشه، باز نکن. ببین چیکارت میکنم.
عه، عه، عه! عجب دختریه! تماس رو قطع کرد. با دستم محکم در زدم. صدای عصبانی مامانم از پشت آیفون اومد:
_ کیه؟ چرا اینطوری در میزنی؟
_ مامان، منم! در رو باز کن.
_ عه، مادر! از تو بعیده!
دکمه آیفون رو زد، در باز شد. پا تند کردم سمت در هال ،دستگیره رو کشیدم، تا زینب چشمش افتاد به من ، رفت پشت مامانم و ملتمسانه و با لحن گریه گفت:
_ مادر جون، مامانم میخواد من رو بزنه.
مامانم چهره در هم کشید:
_ خجالت نمیکشی؟ اینطوری در میزنی که بیای این یه ذره بچه رو بزنی؟
_ مامان جان، شما نمیدونید زینب چه به روز من آورده.
_ چیکار کرده بچهم؟
_ برای من یه فتنه بزرگ درست کرده. محمد بدون ساز هم میرقصه، چه برسه که یه بهانهای هم دستش بدی.
نگاهی انداخت به زینب و رو کرد به من:
_ من که نمیدونم چیکار کرده. اما هر کاری هم کرده بچهست، عقلش نرسیده. تو که بزرگی باید بتونی جلوی خودت رو بگیری، نه اینکه اینطوری در بزنی و بیای تو خونه و بخوای به زینب حمله کنی...
_من اول میخواستم ببرمش خونه و فقط بهش بگم چرا فضولی کرده. اما زنگ میزنم، آیفون رو بر میداره میگه "کیه"، ولی در رو باز نمیکنه. به گوشی شما زنگ زدم، جواب میده ،میبینه منم، تماس رو قطع میکنه. حالا خودش رو مظلوم کرده...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانونی دارد❌
پارت اول👇👇
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۹ #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) از حیاط اومدم بیرون، دار
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۱۰
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
اول میخواستم ببرمش خونه و فقط بهش بگم چرا فضولی کرده. اما زنگ میزنم، آیفون رو بر میداره میگه "کیه"، ولی در رو باز نمیکنه. به گوشی شما زنگ زدم، جواب میده. میبینه منم، تماس رو قطع میکنه. حالا خودش رو مظلوم کرده
مامانم که تلاش میکرد خندههاش رو پشت یک اخم مصنوعی پنهان کنه، نگاهش رو به من داد.
_تو امیر حسن رو ببر، بذار زینب پیش من بمونه، خودم میارمش.
زینب پررو پررو از پشت مامانم اومد بیرون.
_مامان جون، مامانم به من قول داده که بریم پارک، بگو سر قولش وایسه.
وای که چقدر دلم میخواد یه کتک مفصل بهش بزنم!
مامانم رو کرد به من:
_امیر حسن رو ببر خونه. عصبانیتت که خوابید بیا اینجا، زینب رو بردار ببر، به قولی که به بچهم دادی عمل کن.
ناچار رو کردم به امیر حسن:
_بیا بریم خونه.
شونه انداخت بالا.
_تا زینب نیاد، من نمیام.
عصبانی نگاهم رو دادم به هر دوشون و صدام رو کمی بردم بالا
_باشه، من میرم. شماها رو هم نمیبرم. فقط اگر باباتون گفت چرا نیاوردیشون، دیگه خودتون باید جواب بدید.
در هال رو بستم و دو قدم به سمت در حیاط برداشتم که صدای زینب اومد:
_کی میای من رو ببری پارک؟
محلش ندادم و از در حیاط اومدم بیرون. تا برسم خونه حرص خوردم و به خودم گفتم: "تقصیر مامانه، انقدر که از بچههام حمایت میکنه، نمیگذاره من تربیتشون کنم. اونا هم تا چشمشون به مامانم میخوره، اصلاً به حرف من گوش نمیدن."
کلید رو انداختم و در رو باز کردم. وارد خونه شدم. ناصر ازم پرسید:
_بچهها کجان؟ چرا نیاوردیشون؟
_هر کاری کردم نیومدن، موندن خونه مامانم.
به تاسف سری تکون داد و گلایه وار گفت
_امروز از صبح تا ظهر همش تو خونه تنها بودم.
نگاهم رو بهش دادم و کشدار گفتم
_ناصر جان برای ثبتنام زینب رفتم، مجبور بودم برم.
ساعت رو نگاه کرد
_۱۲ ظهره، الان بچهها از باشگاه میان. ناهارم نداری بهشون بدی؟
_ناهار سبزیپلو درست میکنم. کنسرو ماهی هم داریم، میزاریم روش، میخوریم.
_آخه الان دیگه اذان ظهر رو میگن، میخوای نماز اول وقتتو بخونی یا ناهار بذاری؟ چرا وقتی میخوای از خونه بری بیرون، قبلش فکر ناهار رو نمیکنی؟
_از دیشب تصمیم داشتم سبزیپلو بذارم. این غذام که زحمتی نداره. وضو دارم. به محض اینکه صدای اذانو بشنوم، هر کجای غذا درست کردن باشم، ولش میکنم میام نماز اول وقتمو میخونم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\