eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21هزار دنبال‌کننده
614 عکس
301 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۸۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) حالا جواب بدم
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) – نه عزیزم، دستت درد نکنه، خیلی ممنون. نمی‌خواد زنگ بزنی. – باشه، هر چی شما بگید، ولی بدون که داری در مورد مهدیه اشتباه می‌کنی. – باشه نرگس جان، کاری نداری؟ – چرا دارم. حالِ محمدآقا چطوره؟ – خوب نیست، چشمش خیلی اذیتش می‌کنه. – تو هم مثل خونواده ناصر منو مقصر می‌دونی؟ – والا نرگس، هم دلم براش می‌سوزه هم چون خونه نیست، یه‌خورده به آرامش رسیدم... الانم نمی‌دونم ازت گله کنم یا تشکر. هر چی هست، فعلاً من راحتم. به مهدیه گفتم الان که بابات نیست، بذار یه دو روز بدون سروصدا زندگی کنیم. گفت الان بهترین موقع برای شکایت منه، بابا بیاد خونه نمی‌ذاره. گفتم: نیلوفر جان، مش رحیم می‌گفت از دیوار باغ دزد میاد تو، میوه‌ها رو می‌چینه می‌بره. منم برای حفاظت باغم سگ خریدم. کجای کارم اشتباه بوده که می‌گی می‌خوام تو رو مقصر بدونم؟ – درسته، باغ خودته، هر کاری دوست داری بکن، اما تو می‌دونستی که محمد بدون اطلاع تو می‌ره باغ. بالاخره شما دوجانبه فامیلید، هم پسرعمته هم برادر شوهرت. خوب بود به ماها می‌گفتی. من که راحت شدم، به خاطر پدر و مادر محمد می‌گم، اونا خیلی ناراحتن. – بدون اجازه رفتن به کنار، زنگ زدن مش رحیم نبوده. یکیشون از دیوار رفته بالا، پریده تو باغ، در رو برای اون یکی باز کرده. جکی هم گرفتشون. کجاش تقصیر من بوده؟ – عه، از دیوار رفتن بالا؟ – آره، نگفتن بهت؟ – به من نه، الان دارم از تو می‌شنوم. _ اصلاً ولش کن نرگس، برای هر کی بد شد، برای من خوب شد… نرگس جان، اگه کاری نداری قطع کنیم، زنگ بزنم به مهدیه ببینم می‌تونم منصرفش کنم. – باشه عزیزم، خداحافظ. گوشی رو گذاشتم روی دستگاه تلفن… شرایط روحیش رو ندارم که به فریده زنگ بزنم. اومدم کنار رخت‌خواب ناصر، دلم نیومد بیدارش کنم. نشستم کنارش و خیلی آروم شروع کردم به زیارت عاشورا خوندن. زیارت که تموم شد، خواب چشم‌هام رو گرفت. همون‌جا دراز کشیدم، چشم‌هام رو بستم و خوابم برد… جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۸۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) – نه عزیزم، د
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) با سر و صدای بچه‌ها از خواب بیدار شدم. همون‌جا متوجه پتویی شدم که روم انداخته بودن. فهمیدم خوابم برده و بچه‌ها انداختنش روم. از معرفتشون خوشم اومد. پتو رو کنار زدم و رفتم کنارشون، – سلام، باغ خوش گذشت؟ همه جواب سلامم رو دادن. امیرحسین رو کرد به من: – مامان، جات خالی بود، خیلی خوش گذشت. عجب سگیه جَکی، ولی فقط به حرف مش‌رحیم گوش می‌ده. با این‌که ما رو با مش‌رحیم دید، ولی هی با خشم نگامون می‌کرد. پرسیدم: – شما رفتید تو باغ، مش‌رحیم؟ جَکی رو نبسته بود؟ – نه، مش‌رحیم وایساده بود کنارمون، جکی‌ام دید ما کنار مش‌رحیمیم، کاری به کارمون نداشت… عزیز پرسید: – مامان، بابا دیگه حرف نزد؟ سر انداختنم بالا – نه، شما رفتید، خوابید. بچه‌م آهی کشید: – ای‌کاش حافظه‌ش برگرده، حالش بهتر شه، بابا رو هم ببریم باغ… نگاهم بالا: – الهی آمین. جواد نگاهش رو داد به من: – آبجی، آمادگیش رو داری من شام خونهٔ شما بمونم نگاه با محبتی بهش انداختم: – بله که دارم، عزیزِ دلم. زنگ می‌زنم مامانی‌نا هم بیان، دورهم باشیم. گوشی رو برداشتم، شمارهٔ خونهٔ مامانم رو گرفتم. چند تا بوق خورد، جواب داد: – جانم نرگس؟ – جواد اینجاست، شام درست کنم، شماها هم بیاید. – برات زحمت می‌شه. – نه، چه زحمتی؟ بیاید، خیلی خوشحال می‌شم. بعد از خداحافظی، تماس رو قطع کردم. جواد نگاهش رو داد به من: – آبجی، مش‌رحیم گفت یه زنگ به من بزن. مثل این‌که تلفنش به مشکل خورده، نمی‌تونه تماس بگیره. می‌خواد دربارهٔ مرغداری باهات صحبت کنه. باشه‌ای گفتم شمارهٔ مش‌رحیم رو گرفتم. بعد از سلام و علیک گفت: – نرگس‌خانم، من دیروز جهاد بودم. بهم گفتن به‌جای مرغ ارگانیک، مرغ گوشتی بریز، برات بیشتر می‌صرفه، دردسرش هم کمتره. شما که داری خرج می‌کنی، یه خرجی باشه که سوددهیش برات بیشتر باشه... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۸۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) با سر و صدای ب
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) – نرگس‌خانم، من دیروز جهاد بودم. بهم گفتن به‌جای مرغ ارگانیک، مرغ گوشتی بریز، برات بیشتر می‌صرفه، دردسرش هم کمتره. شما که داری خرج می‌کنی، یه خرجی باشه که سوددهیش برات بیشتر باشه. گفتم: – می‌خواستی بگی ما بیشتر هدفمون اینه که یه گوشت سالم دست مردم بدیم. این مرغ‌های هورمونی رو مردم می‌خورن، بدتر مریض می‌شن. – اتفاقاً خودش برام توضیح داد، گفت این یه باور غلطه که مردم می‌گن به مرغ‌ها هورمون می‌زنن، همچین چیزی نیست. اینا روی جوجه‌ها دستکاری ژنتیکی انجام دادن که وقتی بزرگ می‌شن، تخم می‌ذارن گوشتی می‌شن. از اون طرف هم روی غذاهاشون ویتامین و پروتئین کار کردن. این دوتا باعث می‌شه مرغ زود رشد کنه. پرسیدم: – یعنی هیچ تزریقی به مرغ انجام نمی‌شه – چرا، تو سینه‌ش واکسن می‌زنن. گفتم: – یعنی به سر و بال مرغ هیچ تزریقی انجام نمی‌شه؟ – والا گفت نمی‌شه. فقط تو سینه‌ش واکسن می‌زنن، اونم مضرات واکسن رو جگر مرغ به خودش جذب می‌کنه، که اگه مردم نخورن یا کمتر بخورن، خیلی بهتره. – واقعاً این حرف‌ها رو زد – آره. بعدش هم گفت ما بهتون وام می‌دیم. حالا اگه تصمیمتون قطعیه و می‌خواید مرغداری بزنید، بیاید درخواست وام بدید. پرسیدم: – نگفت مبلغ وام چقدره؟ انقدر هست که من بتونم اون‌جا یه سوله بزنم؟ – دربارهٔ مبلغش یادم رفت بپرسم، ولی اونایی که اون‌جا بودن می‌گفتن خوبه، وامی که می‌دن می‌شه باهاش شروع کرد. – خب این‌که عالیه. مش‌رحیم، هر جا لازمه من بیام، از قبل بهم بگو، چون می‌دونیکه نمی‌شه آقا ناصر رو تنها تو خونه گذاشت. باید هماهنگ کنم یکی پیشش باشه. – باشه، من فردا می‌رم، هر چی بهم گفتن به شما انتقال می‌دم. – خدا خیرت بده، عاقبت‌به‌خیر بشه ان‌شاءالله. پس من منتظر خبرت هستم... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) – نرگس‌خانم، م
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) خداحافظی کردیم، گوشی رو گذاشتم روی دستگاه تلفن سرم رو گرفتم بالا زیر لب زمزمه کردم: _ لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم… خدایا هر چی نیرو و قوته از توئه. من بدون توجه تو هیچی نیستم. یا رزاق کمکم کن بتونم این کارو بزنم تا کمک‌ خرج زندگیم باشه… یه نفس عمیق کشیدم اومدم آشپزخونه، غذا گذاشتم خواستم وسایل سفره رو آماده کنم. هنوز دستم بندِ کار بود که صدای هیجان‌زدهٔ امیرحسن از ته خونه اومد: – مامان! بُدو بیا، بابا بیدار شد! دل‌م هُری ریخت...همه‌چی رو همون‌جوری ول کردم و با عجله دویدم تو هال. کنار رخت‌ خواب ناصر نشستم و با صدای آروم گفتم: – سلام عزیزم… خوب خوابیدی؟ چشم‌هاش هنوز کامل باز نشد. یه لحظه نگاهم کرد، انگار می‌خواد بفهمه کجاست. – آره… تو کجا بودی؟ – تو آشپزخونه. شام گذاشتم، مهمون داریم. داشتم وسایل سفره رو آماده می‌کردم. یه کم ابروهاش تو هم رفت. – عزیز کجاست؟ ناخودآگاه نگاهم چرخید دور اتاق، نیست. امیرحسن زود جواب داد: – با دایی جواد تو حیاطن. الان صداش می‌کنم. قبل از اینکه کسی چیزی بگه، دوید بیرون. نگاهم میخ شد به درِ هال. دلم می‌خواد زودتر بیان، یه حس دلشورهٔ ریزی تو دلم نشست. در باز شد، اول امیرحسن اومد، پشت سرش عزیز، بعد بقیه. جواد با فاصله، از ناصر وایساد و آروم به بچه‌ها گفت: – بذارید فقط عزیز بره جلو. عزیز یه لحظه مکث کرد، بعد اومد کنار رخت‌خواب باباش نشست. – سلام بابا… خوبی؟ ناصر با یه نگاه خسته ولی مهربون بهش خیره شد. – کجا بودی؟ – تو حیاط. سرش رو تکون داد... – تنهایی جایی نرو، بابا، یه وقت گم می‌شی. عزیز لبخند کمرنگی زد. – باشه بابا… تنهایی جایی نمی‌رم. ناصر نگاهش رو از عزیز گرفت و آورد سمت من. – کمک کن بشینم. دستش رو گرفتم، آروم نشوندمش. نفسش یه کم سنگین شده رو به عزیز گفت: – صورتتو بیار جلو… یه بوست کنم. عزیز سرش رو جلو برد. ناصر گونه‌شو بوسید و عزیز هم صورت باباشو بوسید. یه لحظه سکوت فضای خونه پر کرد. امیرحسن که تا اون موقع ساکت یه گوشه وایساده بود، جلو اومد. با صدای لرزون و چشم‌هاش پر اشک گفت: – تو بابای خوبی بودی… یه مکث کرد، آب دهنشو قورت داد. – چرا حالا فرق می‌ذاری؟ منم امیرحسنِ پسرِ بابا… چرا منو بوس نمی‌کنی؟... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) خداحافظی کردی
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) فضا خونه یه‌هو سنگین شد. انگار یکی دلم رو چنگ زد... ناصر هم چند ثانیه فقط نگاش کرد... و بعد دست‌هاشو باز کرد. امیرحسن دیگه طاقت نیاورد، خودش رو پرت کرد تو بغلش. ناصر محکم بغلش کرد، صورتشو بوسید و دست کشید رو سرش. یه دفعه بغض امیرحسن شکست… بابا تو رو خدا خوب شو این رخت خواب لعنتی رو جمع حالم از این رخت خوابت بهم میخوره ناصر امیر حسن رو بیشتر به خودش چسبوند و سرش رو بوسید رو کرد به من _ این بچه‌رو آروم کن آروم دست امیر حسن رو نوازش کردم عزیزم بابا تازه داره حالش خوب میشه میشه بیای کنار من امیر حسن از آغوش باباش اومد بیرون زینب اومد جلوی ناصر در حالی که اشک از چشمهاش روونه گفت _ بابا منم زینب، یادته برام میخوندی... یکی یک دونه، خانم خونه، حرف گوش کنه نگذاشت ناصر براش بغلی باز کنه خودش رو انداخت تو بغلش ناصر سرش رو به سینه‌ش گذشت و بوسید از عکس العمل ناصر مشخصه که این بچه‌ها رو یادش نمیاد حسم بهم میگه میخواد دلشون نشکنه بغلشون میکنه... اشکهام رو پاک کردم و آروم دستم رو گذاشتم روی دست زینب خوشگلم میشه بیای اینطرف بابا تازه داره ماها رو یادش میاد سرش رو از روی سینه بلند کرد رو به من پرسید: _ آخه چرا فقط عزیز رو میشناسه _ چون بچه‌ی اول بوده خب چرا منو اول نه‌زاییدی؟ چرا آخر زاییدی؟ در میون بغض و اشکی که از چشم‌هام سرازیر شده خنده‌ام گرفت ولی جلوی خودم رو گرفتم و گفتم _ حالا بعدا راجع به این موضوع با هم صحبت میکنیم جواد در حالی که چشم‌هاش خیس اشگ بود آهسته گفت آبجی بگو منم بوس کنه وگرنه افسردگی میگیرم همه به حرف جواد خندیدن اومد کنار رخت خواب ناصر نگاهم افتاد به امیر حسین بچم اشکهاش روی گونه‌شه بهش گفتم... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) فضا خونه یه‌هو
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ تو هم بابا رو بوس کن. خم شد، صورت باباش رو بوسید. زیر لب گفتم: _ یه وقت به دل نگیری… بابات فعلاً جز من و عزیز، کسی رو درست به یاد نمیاره. اینا رو هم نشناخت، فقط بوسشون کرد دلشون نشکنه. با سر حرفمو تأیید کرد. _ می‌دونم مامان… من که بچه نیستم. جواد دو قدم برداشت و اومد کنار ناصر. _ سلام آقا ناصر، خوبی؟ ناصر آروم جواب سلامش رو داد. _ می‌خوای کمکت کنم بریم تو حیاط؟ یه کم قدم بزنیم؟ سرش رو کج کرد _ نمی‌دونم… جواد دستش رو دراز کرد سمتش. _ پاشو بریم برات خوبه، یه هوایی بخوری. ناصر دست جواد رو گرفت بلند شد. آروم‌آروم رفتن سمت حیاط بچه‌ها هم با ذوق دنبالشون رفتن نگاهم رو دادم به آسمون. خدایا شکرت... الهی به حق جانباز کربلا قمر بنی هاشم همه جانبازان رو شِفای کامل عنایت کن شوهر منم شِفا بده اومدم تو ایوون. نگاهم رو دادم به ناصر که آروم راه میره و بچه‌ها دورش باهاش هم‌قدمن، اشک شوق تو چشم‌هام حلقه زد. قدم برداشتم سمتشون. ناصر چشمش افتاد به من و پرسید: _ تو هم اومدی؟ _ آره عزیزم. یه کم مکث کرد و گفت _ من خسته شدم… بگو ببرم تو خونه. جواد نگاهی بهش انداخت. ـ به همین چند قدم خسته شدی؟ به جواد گفتم: ـ حرفش رو گوش کن، برش گردون تو خونه. باشه‌ای گفت برگشتیم تو خونه. ناصر نگاهش رو داد به من. _ می‌خوام بشینم. دستش رو گرفتم، نشوندمش روی مبل. خواستم دستم رو از دستش بکشم که محکم‌تر گرفت. ـ نرو… بشین پیشم. از این پیشنهادش خوشحال شدم. نشستم کنارش. رو کرد به من و آهسته پرسید: _ اینا کیا هستن؟ خونه‌ی ما چیکار دارن؟ کامل چرخیدم سمتش. _ اونی که دستت رو گرفت بردت تو حیاط، جواد برادر منه. بقیه هم بچه‌های خودمونن. ریز سرش رو تکون داد. _ تو هم زنمی؟ لبخند زدم. ـ آره. دستم رو گرفت و با همون مهربونی قدیمی گفت: ـ خیلی خوبی… دوستت دارم. اون شب، همه‌مون از این‌که ناصر بخشی از حافظه‌ش رو به دست آورد خوشحال بودیم. مدام برای بهبودی کاملش دعا می‌کردیم… صبح، پسرها صبحونه‌شون رو خورن راهی مدرسه شدن. زینب رو هم بردم مدرسه و برگشتم. با ناصر صبحونمون رو خوردیم، خونه رو یه سر و سامونی دادم گوشی زنگ خورد. جواب دادم. ـ سلام آقا محسن، حالتون خوبه؟ با لحن گرفته و ناراحت جواب داد _ سلام… به فریده زنگ زدی؟ ـ نه، ببخشید، وقت نشد… الان زنگ می‌زنم. چند ثانیه مکث کرد. بعد با صدایی که بغض آلود گفت: ـ رفت دادگاه… درخواست طلاق داد… جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
تلاوت ۷،۰۰۰،۰۰۰ آیت الکرسی برای حفاظت از امام خامنه ای عزیز، سهم شما ۲ آیت الکرسی و ارسال به ۵ پنج نفر لطفاً قطع کننده پویش نباشید، پیروزی نزدیک است .
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ تو هم بابا ر
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ با تعجب پرسیدم راست میگی آره، من بعد از خدا همه امیدم به شما بود که باهاش صحبت کنید اما شما توجه نکردی از شنیدن این حرف محسن و کاری که فریده کرده خیلی بهم ریختم ولی خدا خودش میدونه که دیشب وقت نشد صبحم یادم رفت... به محسن گفتم جواد اومد اینجا ناصر رو برد تو حیاط و شبم مهمون داشتم نشد ولی الان باهاش تماس میگیرم با صدای کم جون و بغض آلودی گفت _ منصرفش کن چشم من همه تلاشم رو میکنم تماس رو قطع کردم با عصبانیت تمام از دست فریده شمارش رو گرفتم ولی همین که صداش رو شنیدم که گفت سلام نرگس جان به خودم گفتم خودت رو کنترل کن اول ببین فریده چی میگی بعد عصبی شو... همه تلاشم رو کردم که با لحن آروم صحبت کنم...نفس عمیق ولی آهسته کشیدم پرسیدم _ سلام، چه حال و خبر کجایی؟ اومدم دادگستری دادم عریضه نویسا برام درخواست مهریه دادن فقط مهریه _ آره چطور مگه واقعیتش الان محسن زنگ زد گفت فریده رفته درخواست طلاق بده نه، فقط در خواست مهریه دادم با محسن دعوامون شد از دستش عصبانی شدم گفتم درخواست طلاق دادم بیچاره محسن خب راستش رو میگفتی تو دیگه چرا نرگس این حرفو می‌زنی اگه به بیچارگی هم باشه مال منه نه اون آقا که فکر می‌کنه می‌تونه به اداره برق بگه پدر مادرم پیرن مریضن نمی‌تونم بهشون حرف بزنم برادرمم خودخواه حرف گوش نمی‌کنه...نه عزیز من اونها پول میخوان بیچاره من که انقدر از خونوادم قرض گرفتم و پس ندادم که برام آبرو نمونده الان که مهریتو گذاشتی اجرا می‌خوای چیکار کنی محسنو بندازی زندان یا حاجی رو که ضامن شده من چه می‌دونم کدوماشو میرن زندان مگه اونا به من فکر می‌کنن که من به اونا فکر کنم ببین حاجی اصلا حال خوبی ندارها یه وقت سکته میکنه بلایی سرش میاد بعد یک عمر عذاب وجدان میگیری‌ها چیکار کنم تو راه دیگه‌ای به نظرت میرسه بگو من انجام بدم بگم گوش میکنی؟ اگر منصفانه باشه آره... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ با تعجب پرس
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ بیخیال شکایتت شو برگرد خونه، به این دلیل که شاید با این اتفاقی که برای محمد افتاد به خودش بیاد. یه فرصتی برای تصمیم خودت به خودت بده اگر دیدی محمد خوب شد و هیچ چیزی تغییر نکرد همین کاری رو بکن که الان میخوای انجام بدی چرا فکر می‌کنی این اتفاق باید روی محمد اثر بذاره ببین از هر جانب که نگاه کنی براش خیلی بد شد اول اینکه آبروش رفت... هرکی این ماجرا رو بفهمه ملامتش میکنه که برای چی از دیوار مردم بالا رفتی... دوم اینکه از یه زن خورد، که خیلی براش بدتر از اولیه... سوم آسیب جسمی که بهش وارد شده، احتمال زیاد داره که عقلش سر جاش بیاد و انقدر خودش رو محق تصمیم گیری برای اطرافیانش نکنه و کوتاه بیاد _ اگر همه اینایی که میگی، رو محمد تاثیر نداشت چی؟ _ به شکایتت ادامه بده _ رو حرفات فکر کنم _خیلی خوبه فکر کن، راستی فریده پیغام منو به محمد دادی _ سر پیغام تو با محسن دعوامون شد دیگه _ جدی میگی؟ _ آره باور کن بهم گفت چرا به محمد اینجوری گفتی منم گفتم اولاً که پیغام نرگس بود بعدم خوب کاری کردم... دیگه یکی من بگو یکی اون بگو دعوامون شد بعدم که قبض اخطار قطع برق اومد. گفتم جای دعوا با من قبض برق رو پرداخت کن ... گفت ندارم منم اومدم خونه بابام گفتم خجالت میکشم جلوی همسایه‌ها بیان برقمون رو قطع کنن... بهم زنگ زد که بیا یه کاریش میکنم دوباره دعوامون شد منم بهش گفتم میرم درخواست طلاق میدم زندگی با تو فایده‌ای نداره _ از شنیدن این حرفها خیلی ناراحت شدم و تاسف خوردم به خودم گفتم چقدر حیف که حرمت بین محسن و فریده شکسته شده آهی کشیدم و گفتم _ حالا تو بیا خونه بعدا با هم صحبت میکنیم _ باشه من میام یه فرصت دیگه به محسن و خونوادش میدم... اما اگر ترتیب اثر ندن این دفعه دیگه کوتاه نمیام و به هر قیمتی هم تموم بشه حقم رو ازشون میگیرم _ باشه عزیزم... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ بیخیال شکای
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ ولی خونه خودم نمیرم میرم خونه بابام _ دیگه چرا؟ _ از دستش عصبانیم... نگاه نکن محسن با تو مهربون و منطقی حرف میزنه برای من یه قلدریهای میکنه که نگو... من بهش گفتم تا وقتی که جیبت خالیه و پول برقتم نمیتونی بدی برای من گردن کلفتی نکن نمیدونم چی بهش بگم میترسم حرفی بزنم فکر کنه دارم طرف محسن رو میگیرم بدتر لج کنه و به شکایتش ادامه بده... بهش گفتم _ باشه برو خونه پدرت هر وقت دلت آروم گرفت برگرد خونت تو هم به محسن نگو که من درخواست مهریه دادم بزار فکر کنه من درخواست طلاق دادم و فعلا رها کردم _ باشه بهش نمیگم... اصلا میخوای بیا خونه ما _ نه تو شرایطش رو نداری میرم خونه بابام...ببخشید نرگس جان کاری نداری؟ _ نه، ازت ممنونم که روم رو زمین ننداختی _ به حرفت گوش کردم چون تو حرفات و رفتارات صداقت داری _ خیلی ممنونم تو هم صداقت داری بعد از خدا حافظی تماس رو قطع کردم و زنگ زدم به محسن جواب داد _ سلام چیکار کردی بهش زنگ زدی؟ _ آره فعلا منصرفش کردم ولی گفت میره خونه باباش _نتونستی متقاعدش کنی که بیاد خونه _ نه، نتونستم _ باشه نرگس خانم تا همینجاشم خیلی زحمت کشیدی گوشی رو گذاشتم روی دستگاه یادم افتاد من امروز رو نرفتم امام‌زاده کنار مزار شهدا زیارت عاشورا بخونم... اومدم کنار رخت خواب ناصر... قرصهاش رو که میخوره خوابش میره... ناهارم رو گذاشتم و یه آیت‌الکرسی به ناصر خوندم و لباس پوشیدم اومدم امام زاده عقیل کنار مزار شهدای مدافع حرم و شهدای هشت سال دفاع مقدس. نگاهی به عکسهای روی سنگ مزارشون انداختم و گفتم... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
ما هم باید نمادسازی کنیم نمادی از حیا و و شجاعت شیرزن جونقانی 🔺انتشار حداکثری و انفجاری در تمامی شبکه های اجتماعی ‌ خارجی