زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ بیخیال شکای
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۹۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ ولی خونه خودم نمیرم میرم خونه بابام
_ دیگه چرا؟
_ از دستش عصبانیم... نگاه نکن محسن با تو مهربون و منطقی حرف میزنه برای من یه قلدریهای میکنه که نگو... من بهش گفتم تا وقتی که جیبت خالیه و پول برقتم نمیتونی بدی برای من گردن کلفتی نکن
نمیدونم چی بهش بگم میترسم حرفی بزنم فکر کنه دارم طرف محسن رو میگیرم بدتر لج کنه و به شکایتش ادامه بده... بهش گفتم
_ باشه برو خونه پدرت هر وقت دلت آروم گرفت برگرد خونت
تو هم به محسن نگو که من درخواست مهریه دادم بزار فکر کنه من درخواست طلاق دادم و فعلا رها کردم
_ باشه بهش نمیگم... اصلا میخوای بیا خونه ما
_ نه تو شرایطش رو نداری میرم خونه بابام...ببخشید نرگس جان کاری نداری؟
_ نه، ازت ممنونم که روم رو زمین ننداختی
_ به حرفت گوش کردم چون تو حرفات و رفتارات صداقت داری
_ خیلی ممنونم تو هم صداقت داری
بعد از خدا حافظی تماس رو قطع کردم و زنگ زدم به محسن جواب داد
_ سلام چیکار کردی بهش زنگ زدی؟
_ آره فعلا منصرفش کردم ولی گفت میره خونه باباش
_نتونستی متقاعدش کنی که بیاد خونه
_ نه، نتونستم
_ باشه نرگس خانم تا همینجاشم خیلی زحمت کشیدی گوشی رو گذاشتم روی دستگاه یادم افتاد من امروز رو نرفتم امامزاده کنار مزار شهدا زیارت عاشورا بخونم... اومدم کنار رخت خواب ناصر... قرصهاش رو که میخوره خوابش میره... ناهارم رو گذاشتم و یه آیتالکرسی به ناصر خوندم و لباس پوشیدم اومدم امام زاده عقیل کنار مزار شهدای مدافع حرم و شهدای هشت سال دفاع مقدس. نگاهی به عکسهای روی سنگ مزارشون انداختم و گفتم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
ما هم باید نمادسازی کنیم
نمادی از حیا و #حجاب و شجاعت
شیرزن جونقانی
🔺انتشار حداکثری و انفجاری در تمامی شبکه های اجتماعی خارجی
@Maddahionlinنماهنگ الگوی حسنین - @Maddahionlin.mp3
زمان:
حجم:
5.2M
شیعهی مولا چهره خندان است
جشن میلاد شاه مردان است
آمده سرور کل عالمین
الگوی صبر و جهاد حسنین
#استودیویی🔊
#جدید🔄
#میلاد_امام_علی(ع)🌺
#گروه_سرود_احلی_من_العسل🎙
♨️ @phs31 👈
. . #نشر_دهید ....
#لایک_کن
#جوین_شو کانالو دنبال کن گم نکنی
t.me/+irQtQ6XxmcxlMjA0
#عضویت T.me/ths31
کانال #یاس_کبود #ازهر_دری_سخنی
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ ولی خونه خود
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۹۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ای آبرودارای نزد خدا، نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم. زبانم قاصر و الکنه از توصیف شماها... خیلی خوبید. به دعاهای شما، همسرم داره حافظهشو به دست میاره. به رسم تشکر، یه هدیه خوب براتون دارم؛ اونم سوره یاسینِ من، به نیابت از طرف همه شما شهدای عزیز میخونم.
کتاب دعام رو از توی کیفم درآوردم، سوره یاسین رو قرائت کردم و بعدش زیارت عاشورا رو خوندم. تموم که شد، رفتم حرم حضرت امامزاده عقیل، زیارت کردم و برگشتم خونه.
درِ هال رو که باز کردم، چشمم افتاد به ناصر. خودش توی رختخواب نشسته بود. تا چشمش به من افتاد، گلهمند پرسید:
– کجا بودی؟
خوشحال از اینکه بدون کمک من توی رختخواب نشسته بود، لبخند پهنی زدم.
– سلام عزیزم، رفته بودم امامزاده عقیل.
انگار براش ناآشنا اومد، سر تکون داد.
– کجا هست؟ این آقا کیه؟
– آقا از نوادگان حضرت ابوالفضل علیهالسلام، که در جوار این بزرگوار، مزار شهدا هم هست.
کمی فکر کرد و گفت:
– میشه منو ببری اونجا؟
نگاهی به ساعت انداختم.
– اگه میشه بعدازظهر بریم، چون الان بچهها از مدرسه میان، منم باید برم زینبو بیارم.
– زینب کیه؟
– دخترمونه، ناصر.
مکثی کرد و رفت تو فکر. بعد از چند لحظه پرسید:
– من چِم شده، نرگس؟
– تو فراموشی گرفتی، به خاطر همونه که بچههامونو نمیشناسی.
– چرا فراموشی گرفتم؟
ترسیدم بگم به خاطر تنشهای خونوادهشه و به اضطراب بیفته و حالش بد بشه. گفتم:
– به خاطر جانبازیته. خدا رو شکر داری بهتر میشی.
نگاه سؤالبرانگیزی به من انداخت.
– جانباز؟ جانبازی چیه؟
– رفتی سوریه، مدافع حرم شدی، زخمی برگشتی! یکم فکر کن، یادت میاد؟
عمیق رفت تو فکر. باهاش حرفی نزدم که مجبور بشه تلاش کنه یادش بیاد... نشستم روی مبل و زل زدم بهش. چند دقیقه بعد شنیدم داره زمزمه میکنه:
منو یکم ببین، سینهزنیمو هم ببین…
ببین که خیس شدم، عرق نوکریم این…
دلم یه جوریه، ولی پر از صبوریه!!
چقدر شهید دارن، میارن از تو سوریه…
منم باید برم، آره برم سرم بره
نذارم هیچ حرومی طرف حرم بره…
یه روزی هم بیاد، نفس آخرم بره...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
امسال تونستیم ۷۰ تا دختر نوجوان رو جذب اعتکاف کنیم.
اکثرا تو پرداخت هزینهی اولیه مشکل داشتن.گفتن دوست دارن شرکت کنن ولی پول ندارن. برای همین نمیان
ما این یه سری از نوجوان ها رو رایگان و یک سری رو نیمبها قبول کردیم
هزینه ها سنگینه و واقعا نمیدونیم برای پخت و پز افطار و سحرشون چه جوری تامین هزینه کنیم
هر کس در حد توانش کمک کنه و ثواب اعتکاف این نوجوان ها شریک یشه.
اجرتون با امیرالمونین علیه السلام
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
امسال تونستیم ۷۰ تا دختر نوجوان رو جذب اعتکاف کنیم. اکثرا تو پرداخت هزینهی اولیه مشکل داشتن.گفتن د
سلام وقت همگی بخیر عزیزان دست ما رو در یاری کردن به این دختران بگیرید🙏🌹
🌱🇮🇷
🌱به وقت حاج قاسم سلیمانی
شهادت هنر مردان خداست🇮🇷
🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
🌱 بسم الله الرحمن الرحیم 🌱✨
بنده های خوووووب خدا، سلااااام و احتراااام!
وقتی همه با هم همت نماییم و دست در دست یکدیگر گذاریم و سرود عشق و مهربانی بسراییم چه مشکل ها که آسان می شود و چه لب های غم دیده ای که به موجب این همدلی گل لبخند به آن شکفته می شود و چه زیباست رضایت خالق هستی از این همت و همدلی و وحدت و ایثار شما مهرباااان مؤمن.
برای رهایی از ظلمت و تاریکی دنیا هیچ راهی بهتر از چنگ زدن به ریسمان نجات بخش قرآن کریم نیست. قرآن همواره برای جستجوگران مومن خودش، شفا و رحمت را به ارمغان می آورد.
به یاد شهدای گرانقدر و به احترام ائمه معصومین، گروه ما در راستای گسترش فرهنگ قرآنی و تجلیل از محبت و ایثار این بزرگواران، ختم قرآن کریم را برگزار میکند:
🔹 نیت ما: تقدیم این ختم قرآن ها به روح مطهر شهدای عزیز و اهدا به ائمه اطهار (علیهمالسلام)
🔹 نحوهی شرکت: هر هفته عزیزان میتوانند با انتخاب یک جز( یا بیشتر از) قرآن کریم، در این ختم با ما سهیم شوید.
🔹 تعداد ختمهای قرآن: در هر هفته حداقل بین ۴ تا ۶ مرتبه قرائت قرآن کریم انجام می شود و به این ترتیب، عشق و ارادت خود را به امامان و شهیدان عزیز نشان می دهیم.
🙏🏻 از شما دعوت میکنیم تا در این محفل نورانی شرکت کنید و بخواهیم که خداوند ما را شرمندهی محبتهای ائمه و شهدای عزیز نکند.
🌱🍀منتظر حضور سبزتان هستیم.
👇🏻👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3659727971Cbefbe9bab0
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۹۸
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
زمزمهش قطع شد. نگاهش رو دوخت به من.
– دلم برای حاج قاسم تنگ شده… ازش خبری داری نرگس؟
یهو بغض چنگ انداخت به گلوم. نمیتونم بگم شهید شده. صدام رو جمعوجور کردم و گفتم:
– آره… حالش خیلی خوبه.
تبسم محوی نشست روی لبش.
– اون همیشه حالش خوبه نرگس. تو هر شرایطی. حاجی شکرگزار خدا بود… من حتی یه بارم نشنیدم گله کنه.
– درسته… خیلی انسان شاکریه.
ساکت شد. دوباره رفت تو فکر.
چند لحظه نگذشت که صورتش برافروخته شد، پیشونیش عرق کرد و نفسهاش تند شد. فوری بلند شدم، نشستم کنارش. نگران پرسیدم:
– چی شد ناصر جان؟ حالت خوبه؟
بدنش شروع کرد به لرزیدن. بریدهبریده جواب داد:
– نه… خوب نیستم… خونش پاشید تو هوا…
دلشوره افتاد به جونم. زیر لب، مضطرب زمزمه کردم:
شهدا… دستم به دامنتون… کمکمون کنید.
– باشه ناصر جان، نمیخواد بگی…باشه بعداً تعریف کن.
باچشمهاش قرمز و صورت برافروخته کامل چرخید سمت من. صداش رو بردبالا، کلمات پشت سر هم ریخت بیرون:
– زدنش…زدنش... تیر مستقیم خورد به پیشونیش… خون فَوران زد
نمیدونم باید چیکار کنم. لرزش بدنش انقدر شدیده که نمیتونم نگهش دارم. خودمم دارم باهاش میلرزم.
ناخواسته داد زدم:
– بس کن… تو رو به حاج قاسم قسمت میدم بس کن ناصر!
کنترل خودمو از دست دادم. با صدای بلند زدم زیر گریه و هی تکرار کردم:
– آروم بگیر… بهشون فکر نکن… توروخدا فکر نکن…
چند ثانیه گذشت. ناصر ساکت شد. لرزش بدنش کمتر شد و خیره موند به من.
دستش رو ول کردم و کشیدم روی چشمهام، اشکهامو پاک کردم و با یه لبخند تلخ گفتم:
– ببخشید… صدامو بردم بالا.
ریز سرش رو تکون داد. پرسید:
– حسین شهید شده… گریه میکنی؟
– نه… چون بدن تو لرزید من گریه کردم. ناصر، التماست میکنم… از حالوهوای سوریه بیا بیرون… بهش فکر نکن.
متحیر پرسید:
– چرا؟ پس به چی فکر کنم؟
– به عزیز… پسرمون.
نگاهی به صورتم انداخت.
– گم شده بود… پیدا شد؟...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\