زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۱۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) رسیدیم خونه ب
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۱۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
روکردم بهشون
_ بچهها من چهل روز نذر کردم برای شفای باباتون برم امام زاده عقیل زیارت عاشوری بخونم امروز رو هنوز نرفتم باهم میریم امام زاده بعد از اونجا میریم باغ
امیرحسن گله من گفت
_ چرا میرفتی امام زاده منو نمیبردی منم برای بابا دعا کنم
نگاه با محبتی بهش انداختم
_ تو میومدی زینبم میخواست بیاد شلوغ میکردین نمیگذاشتین من دعا بخونم
امیر حسن زد روی بازوی زینب
_ همه تقصیر توئه که مامان منو نبرده امام زاده
زینب دستش رو گذاشت رو بازوش و داد زد
_ بیشعور چرا منو بی هوا میزنی، منم نباشم تو خودت مامانو اذیت میکنی
اخمی کردم
_ عه بچهها ساکت دعوا نکنید...اصلا نمیرم امام زاده... میریم باغ
امیرحسن چسبید به دستم
_ نه مامان تو رو خدا بریم من دیگه حرفی نمیزنم
عزیز رو کرد به من
خوبه من برم عقب بشینم زینب بیاد جلو وگرنه دو دقیقه دیگه دعواشون میشه
باشه عزیزم
عزیز رفت صندی عقب زینب اومد جلو نشست. حرکت کردم... اومدیم امام زاده.
تا از ماشین پیاده شدیم امیر حسن دوید سمت مزار شهدای مدافع حرم یه ظرف آب پیدا کردو شروع کرد به شستن قبرهای شهدای مدافع و یه چیزهایی هم داره میگه... بهش نزدیک شدم ببینم چی داره میگه... صداش به گوشم خورد...
_ بهتون قول شرف میدم که منم بزرگ شدم مثل شما هرکجا که داعشیها باشان باهاشون بجنگم فقط تو رو به خون حاج قاسم قسمتون میدم بابای منو شفا بدین... اصلا به خدا بگید منو به جای بابام مریض کنه اونو خوب کنه...دستم رو گذاشتم روی شونهش
_امیر حسن جان میدونی آدمها هرطوری دعا کنن همونطوری میشه...حالا شاد زود نشه ولی بالاخره میشه
جوابی نداد
_ ببین پسرم نگو به جای بابا من مریض بشم چون اگر تو مریض شی بابات خیلی غصه میخوره... تو که دوست نداری بابات نارحت بشه
نگذاشت ادامه بدم پرید تو حرفم
_ نه مامان دوست ندارم ناراحت شه. باشه، دیگه اینطوری دعا نمیکنم
آفرین پسر گلم شهدای رو واسطه در خونه خدا کن بگو بابام رو شفای کامل بده
سری به تایید حرف من تکون داد
_ چشم مامان
زیارت عاشورام رو خوندم و آقا امام زاده عقیل رو هم زیارت کردیم و اومدیم باغ... مش رحیم در رو باز کرد و گفت
_ خیالتون راحت جکی رو بستم... ازش تشکر کردم ولی بازم به خاطر زینب با ماشین تا کنار خونه اومدم... پیاده شدیم و هرکدوم از بچه ها یه وسیله رو رو برداشتن و وارد خونه شدیم تو خونه. ناصر تا چشمش افتاد به مواد غذاییها خوشحال گفت
_ ازت خیلی ممنونم نرگس جان که پیشنهادم رو قبول کردی
تو دلم گفتم
_ پیشنهاد نبود آقا دستور بود... لبخندی زدم
_ خواهش میکنم عزیزم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🔅
آموزش رایگان گلدوزی روبان دوزی
به همراه پشتیبانی دائمی 😍
♦️ آموزش رایگان روبان دوزی
♦️ آموزش رایگان گلدوزی
♦️ صفر تا صد درست کردن رومیزی
♦️ آموزش دیوارکوب های گلدوزی
♦️ دوره آموزشی تابلو عروس
♦️ ده ها مدل دوخت گل رایگان
♦️ کلی ایده های کاربردی
https://eitaa.com/joinchat/3421307201C21ce60fdb7
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 من زیر بیرق هیچکس دیگه نمیرم!
#استوری
🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۱۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) روکردم بهشون
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۱۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
مش رحیم گفت
_ نرگس خانم این چه کاریه کردی برای چی مواد غذایی آوردی یعنی اینجا چیزی نبود ما از شما پذیرایی کنیم
رو کردم سمت مش رحیم
_ خواهش میکنم چه حرفیه میزنی از شما به ما رسیده آخه یه روز دو روز که نیست آقا ناصر میگه کلا بیایم اینجا زندگی کنیم
_ حالا میگذاشتید هر وقت اثاس منزلتون رو آوردید مواد غذایی تونم میآوردید
_ببخشید دیگه آوردم اگر اجازه بدید بزارمشون تو یخچال فریزر شما
_ این چه حرفیه میزنی نرگس خانم شما اینجا صاحب اختیاری ببرید بزارید... فقط ناهار رو امروز مهمان من هستید
_ خیلی ممنون شما هم شام مهمان ما هستید
مش رحیم سفره انداخت یه ماهیتابه که توش بادمجون و گوجه درست کرده بود رو گذاشت سر سفره نون و سبزی خوردن هم گذاشت برای همه غذا کشیدم و خوردیم رو کرد به مش رحیم
_ دستتون درد نکنه خیلی خوشمزه بود.
بچهها و ناصر هم تشکر کردن سفره رو جمع کردم همگی نشستیم دور ناصر عزیز گفت
_ بابا مامان میگی که شما گفتید خونمون رو بیاریم اینجا زندگی کنیم
ناصر نگاهی بهش انداخت
_ درسته باباجون من گفتم
_ بابا میشه منصرف شید
_ چرا بابا ؟
_ ما مدرسهمون اونجاست، باشگاهمون، پایگاه بسیجمون دوستامون اگر بیایم اینجا خیلی تنها میشیم
_ اینها رو که تو میگی اینجا هم هست یه مدت که بمونیم، میری مسجد تو پایگاه ثبت نام میکنی باشگاهم میری دوست هم پیدا میکنی
امیر حسن نگاهش رو داد به ناصر
_ بابا من شما رو از همه چی بیشتر دوست دارم هرجا شما بگی ما همونجا زندگی میکنیم
ناصر لبخند پهنی زد
آفرین پسرم
عزیز و امیر حسین که دیدن ناصر تو کارش مصممه ساکت شدن و حرفی نزدن... ناصر رو کرد به من
صبح شنبه زودتر بیدار شو بچههارو ببر مدرسه بعدم برو با مدیراشون صحبت که که پروندهاشون رو بگیری بیاری اینجا اسمشون رو تو یکی از مدرسههای اینجا بنویس...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣📹 گلآرایی حرم حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) در آستانه ولادت سرداران کربلا✨✨✨✨✨
میخواهیم به مناسبت میلاد با سعادت #سالارشهیداناباعبدالحسینعلیهالسلام🌺
و برادر با وفاش قمر بنی هاشم #حضرتابالفضلعلیهالسلام🌼
و #امامسجادعلیهالسلام راوی کربلا🌸
جشن بگیریم و نیازمند کمکهای شما محبان اهل بیت هستیم🙏
اجرتون با مادر بزرگوارشون خانم #حضرتزهراسلاماللهعلیها
وخانم#امالبنینسلاماللهعلیها
و خانم #شهربانوسلاماللهعلیها
هر چقدر که در توانتون هست، ما را در برگزاری این جشن یاری کنید🍃🌸🍃
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
عزیزان حتما فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
عزیزان اجرتون با امام حسین علیهالسلام
با کمکهای شماست که ما میتونیم ایاد ملی و مذهبی رو مراسم برگزار کنیم و همیشه دعا گوتون هستیم و برای براورده شدن حاجاتتون و سلامتی خودتون و خونوادهاتون و همینطور شادی روح امواتتون صلوات میفرستیم. بزرگواری کنید اینار هم دست ما رو برای برگزاری میلاد امام حسین علیهالسلام و حضرت اباالفضل علیه السلام و امام سجاد علیهالسلام بگیرید.
انشاالله همیشه مالتون در راه خیر و اهل بیت مصرف بشه و خدا به مالتون برکت بده🤲🍃🌸🍃
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۱۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) مش رحیم گفت
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۱۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ناصر رو کرد به من
_ سرو صدا نکنید من یه چرت بخوابم
_ باشه عزیزم
ناصر خوابید منو بچهها اومدیم توی اتاق عزیز دلخور نگاهش رو داد به من
_ مامان بابا رو راضی کن، اینجوری نمیشه، لااقل بزارید امتحاناتمونو بدیم برای سال آینده بیایم مدرسه اینجا ثبت نام کنیم
امیرحسین به تایید حرفش گفت
_ مامان داداش راست میگه تو رو خدا یه کاری کن
خواستم قانعشون کنم که زینب پرید وسط حرفمون
_ من که خونه مامان جون میمونم نمیام اینجا هم از این جکی میترسم همم که مدرسه خودم و دوستامو دوست دارم
امیرحسین سر چرخوند سمتش
_ آره جون خودت تو رو بزاریمت اونجا بری بیفتی گِل ترانه
به تندی جواب داد
_آره همینطوری واسه خودت حرف الکی بزن ترانه که دیگه مدرسه نمیاد بد بختو بیرونش کردن
_ حقش بود که بیرونش کنن
_ اصلا به تو چه، مگه من با تو حرف زدم مامان خودش گفت یا بیا باغ یا برو خونه مامان جون
امیرحسین تیز نگاهشو داد سمت من
_ آره مامان، شما بهش گفتی بمون خونه مامان جون؟
_ من برای همیشه نگفتم امروزو گفتم بعدم اگر قرار باشه ما بیایم اینجا زندگی کنیم
نگاهم رو دادم به زینب
تو هم باید پیش ما باشی
صدای پارس جکی رشته کلاممون رو پاره کرد و بچهها بلند شدند رفتن کنار پنجره منم اومدم کنارشون ایستادم دیدم جکی دقیقاً پشت پنجره ماست نگاهی بهش انداختم و رو به بچها گفتم:
انقدر که عظیم الجثه و خشنه آدم از تو خونهام ازش میترسه
عزیزم امیرحسین زدن زیر خنده نگاهشونو دادن به من
راست میگی مامان ما فکر نمیکردیم شما انقدر ترسو باشی
لبخندی بهشون زدن
_ الانم ترسو نیستم فقط از این جکی میترسم
تا صبح شنبه بحث ما همین بود همچین که از ناصر فاصله میگرفتیم غرغرای عزیز و امیرحسین و زینب شروع میشد صبح شنبه نماز صبح رو که خوندیم به بچهها گفتم
_ حاضر شید بریم خونه که به موقع برسید مدرسه
عزیز پرسید
_ ما بریممدرسه شما خونه میمونید تا ما بیایم بیاریمون اینجا
_ آره عزیزم همین کار رو میکنم
اشکال نداره بچهها ناراحت نشید حتماً یه خیری توش هست
بچهها چیزی نگفتنو لباسشونو پوشیدن کیفشونو برداشتن... در اتاق مش رحیم رو آروم زدم
فوری در رو باز کرد
بعد از سلام صبح بخیر گفتم:
_ ببخشید جکی رو میبندید ما بریم
اتفاقا خودم حواسم بود الان میام کنارش وامیستم شما برید...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
هدایت شده از سابقه گسترده طلایی💛
🔴مدارس برخی شهرها فردا #تعطیل شد
جهت اطلاع از اخبار تعطیلی مدارس و دانشگاه های شهرتان روی استان خودتان کلیک کنید👇
تهران خراسان رضوی مشهد البرز
اردبیل آذربایجان غربی آذربایجان شرقی
اصفهان خوزستان ایلام خراسان شمالی هرمزگان بوشهر مرکزی همدان لرستان گیلان سیستان و بلوچستان زنجان مازندران سمنان کردستان چهارمحال و بختیاری فارس قزوین قم البرز کرمان کرمانشاه گلستان یزد کهگیلویهوبویر احمد
❄️ روی استان خودتان کلیک کنید ببینید تعطیل شدید یا خیر؟😳❌👆❌
🚨 #فــوری #فرداااا #تعطیلی
🔵 #دوشنبه برخی مدارس تعطیلی رسمی اعلام شد👇🏿
🔴 https://eitaa.com/joinchat/2443837485Cd15e6a24aa
جزئیات بیشتر در👆👆
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺بهادریجهرمی: مشوقان اغتشاشات مشمول مصادره کل اموال میشوند
🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
💞💕💞💕💞💕💞💕💕💞
من کامرانم؛ عاشق دختری شدم که مادرش بیمار خودم بود، به بهونه عمل قلب مادرش هرروز به خونهام میکشیدمش و ساعت ها اون حرف میزد و من محو چشماش بودم تا اینکه بهش اعتراف کردم، گفتم عاشقشم و اون قبول نکرد و من ترک خوردم...غرورم...قلبم...
بهش گفتم نمیذارم مادرش عمل بشه... بیرحم شده بودم.. به پام افتاد، التماسم کرد، تا اینکه براش شرط گذاشتم باید عقد موقتم بشه
بعد از کلی من و من قبول کرد؛ مادرش رو عمل کردم،۶ ماه از عقد موقتی گذشت و من که دیدم بچه دار نمیشه تصمیم گرفتم رهاش کنم و به خارج برگردم
عقدهی بچه تو دلم مونده بود، بعد از چند سال برگشتم و یه مهد کودک تاسیس کردم، چند هفته بیشتر نگذشته بود که یه پسر بچه توجهمو جلب کرد، یه پسر بچه با چشمای درشت سبز رنگ که منو یاد همون دختر مینداخت.. چند روزی بود که شده بود مونس و همدمم، هیچ کدوم از بچهها به چشمم نبودن جز اون..
یک روز که خیلی داشت گریه میکرد بغلش کردم:
_ چیشده عمو؟
_ مامانی...
تو دفتر رفتم و از پروندهها شماره مادرش رو پیدا کردم،شمارهشو گرفتم که بعد چند بوق صداش اومد:
_ سلام خانمِ...
حتی اسمشم نخونده بودم:
_ شما مادرِ..
نذاشت حرفم کامل بشه و تند گفت:
_ بله...من تو ترافیک موندم،الان رسیدم، شما تو اتاق مدیریتید؟من پشت سرتو...
به سمتش برگشتم، با دیدنش بهت زده گفتم:
_ تو...تو...اینجا؟!
پسرک با سرعت به سمتش دوید و خودش رو تو آغوشش انداخت و تند تند گفت:
_ مامانی...مامان!
شکه به صورتِ رنگ پریدهش نگاه کردم و جلو تر رفتم:
_ این بچه...بچه توعه؟
https://eitaa.com/joinchat/2260206749Ca1c2795cf3
🍃🍂🍂
#متن _زیبا♡
سنگریزه ریز است و ناچیز؛
اما اگر در جوراب یا کفش باشد،
ما را از راه رفتن باز میدارد...
در زندگی هم؛
بعضی مسائل ریزند و ناچیز...
اما مانع حرکت به سمت خوبی ها
و آرامش ما میشوند!
بی احترامی یا نامهربانی به والدین؛
نگاه تحقیرآمیز به فقرا؛
تکبر و فخرفروشی به مردم؛
منت گذاشتن هنگام کمک کردن؛
نپذیرفتن عذر خطای دوستان؛
بخشی از سنگریزه های مسیر
تکامل ما هستند!
آنها را بموقع کنار بگذاریم تا
از زندگی لذت ببریم.
🦋🦋
─━━━━⊱🦋⊰━━━━─