eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21هزار دنبال‌کننده
614 عکس
306 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺بهادری‌جهرمی: مشوقان اغتشاشات مشمول مصادره کل اموال می‌شوند 🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط @roshangari_samen
💞💕💞💕💞💕💞💕💕💞 من کامرانم؛ عاشق دختری شدم که مادرش بیمار خودم بود، به بهونه عمل قلب مادرش هرروز به خونه‌ام می‌کشیدمش و ساعت ها اون حرف می‌زد و من محو چشماش بودم تا اینکه بهش اعتراف کردم، گفتم عاشقشم و اون قبول نکرد و من ترک خوردم...غرورم...قلبم... بهش گفتم نمی‌ذارم مادرش عمل بشه... بی‌رحم شده بودم.. به پام افتاد، التماسم کرد، تا اینکه براش شرط گذاشتم باید عقد موقتم بشه بعد از کلی من و من قبول کرد؛ مادرش رو عمل کردم،۶ ماه از عقد موقتی گذشت و من که دیدم بچه دار نمیشه تصمیم گرفتم رهاش کنم و به خارج برگردم عقده‌ی بچه تو دلم مونده بود، بعد از چند سال برگشتم و یه مهد کودک تاسیس کردم، چند هفته بیشتر نگذشته بود که یه پسر بچه توجهمو جلب کرد، یه پسر بچه با چشمای درشت سبز رنگ که منو یاد همون دختر می‌نداخت.. چند روزی بود که شده بود مونس و همدمم، هیچ کدوم از بچه‌ها به چشمم نبودن جز اون.. یک روز که خیلی داشت گریه می‌کرد بغلش کردم: _ چیشده عمو؟ _ مامانی... تو دفتر رفتم و از پرونده‌ها شماره مادرش رو پیدا کردم،شماره‌شو گرفتم که بعد چند بوق صداش اومد: _ سلام خانمِ... حتی اسمشم نخونده بودم: _ شما مادرِ.. نذاشت حرفم کامل بشه و تند گفت: _ بله...من تو ترافیک موندم،الان رسیدم، شما تو اتاق مدیریتید؟من پشت سرتو... به سمتش برگشتم، با دیدنش بهت زده گفتم: _ تو...تو...اینجا؟! پسرک با سرعت به سمتش دوید و خودش رو تو آغوشش انداخت و تند تند گفت: _ مامانی...مامان! شکه به صورتِ رنگ پریده‌ش نگاه کردم و جلو تر رفتم: _ این بچه...بچه توعه؟ https://eitaa.com/joinchat/2260206749Ca1c2795cf3
🍃🍂🍂 _زیبا♡ سنگریزه ریز است و ناچیز؛ اما اگر در جوراب یا کفش باشد، ما را از راه رفتن باز می‌دارد... در زندگی هم؛ بعضی مسائل ریزند و ناچیز... اما مانع حرکت به سمت خوبی ها و آرامش ما میشوند! بی احترامی یا نامهربانی به والدین؛ نگاه تحقیرآمیز به فقرا؛ تکبر و فخرفروشی به مردم؛ منت گذاشتن هنگام کمک کردن؛ نپذیرفتن عذر خطای دوستان؛ بخشی از سنگریزه های مسیر تکامل ما هستند! آنها را بموقع کنار بگذاریم تا از زندگی لذت ببریم. 🦋🦋 ─━━━━⊱🦋⊰━━━━─ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۱۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) ناصر رو کرد به
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) مش رحیم اومد کنار جکی ایستاد سوار ماشین شدیم با اینکه مش رحیم کنارشه بازم داره برای ما پارس می‌کند... شیشه ماشین رو دادم پایین رو به مش رحیم گفتم: خیلی ببخشید میشه حواستون به آقا ناصر باشه چون باید صبر کنم بچه‌ها تعطیل شن بیارمشون _ باشه نرگس خانم برید این چه حرفیه آقا ناصر و شماها مثل خونواده خودمون میمونید... خیالت از بابت صبحانه و داروهاشم راحت باشه... فاطمه خانمم نصف شب اومد میگم یه ناهار خوشمزه درست کنه بچه‌ها رو از مدرسه آوردی دور هم بخوریم _ مش رحیم من مواد غذایی همه چی آوردم تو یخچال شماست به فاطمه خانم بگو از اونا استفاده کنه اخمی کرد _ این حرفات اذیتم می‌کنه نرگس خانم _ خیلی ممنون مش رحیم ان‌شالله خوبی‌یاتونو جبران می‌کنم خداحافظی کردم از باغ اومدم بیرون تا برسم خونه بچه‌ها تو ماشین خواب بودن ماشینو تو حیاط پارک کردم صداشون کردم اومدیم تو خونه صبحانه رو آماده کردم خوردن پسرا رو، در مدرسه خودشون پیاده کردم و اومدم مدرسه زینب بعد سلام علیک با خانم مریدی براش تعریف کردم چی شده بادقت به حرفهام گوش کرد و گفت _ نرگس جان چیزی به امتحان آخر فصل بچه‌ها نمونده این کارو نکن خیلی توی نمرات زینب تاثیر میگذاره این مدت همینجوری ببر بیاریشون بعد اگه می‌خواید برید شهریار تو باغ خودتون زندگی کنید همونجا یه مدرسه پیدا کن ثبت نام‌شون کن نفس عمیقی کشیدم _ پیشنهاد شما خوبه ولی خیلی اذیت میشم _اونجوری هم یه طور دیگه اذیت میشی _ بله درست میگید چاره‌ای نداریم همین کار رو میکنم از خانم مریدی تشکر کردم اومدم خونه مامانم و بهش گفتم ناصر چه تصمیمی گرفته با شنیدن حرفهام غم به چهره‌ش نشست _ یعنی من دیگه باید دیر به دیر تو رو ببینم مادر متاسف سری تکون دادم _ چیکار کنم مامان، چاره‌ای ندارم شاید آب و هوای تمیز اونجا و سرسبزی باغ به خوب شدن حال ناصر کمک کنه. با لحن دلخواری گفت _ باشه مادر برو خدا به همراهت اگه کاری داری بگو بیام کمکت کنم کار که می‌خوام وسایلامو ببندم اگر وقت داری بیا بریم، اگه نه خودم هر روز که بچه‌ها رو میارم مدرسه یه مقدارشو جمع می‌کنم تا یه ماشین بگیریم همه رو ببریم _ بعد خونه اینجا رو چیکار می‌کنی میدیم اجاره _ اتفاقا به خرج خونتم کمک میشه اونجا که نمی‌خوای اجاره خونه بدی مال خودته... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۱۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) مش رحیم اومد ک
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) فکری کردم و گفتن: _ درست می‌گی‌ شما، تا حالا به اینجاش فکر نکرده بودم _ از حال برادر شوهرتو آقا نادر خبر داری؟ _ دو سه روز نه، هیچ خبری ازشون ندارم بابات گفت حالا بده من نرم ملاقات رفت بیمارستان محمد خیلی ناراحت بهش گفته بود. ببین دخترت با من چیکار کرده _ بابا چه جواب داده _ گفته همه اونایی که باغ دارند سگ میارن برای نگهبانی محمد گفته: چرا تو این چند سال نمی‌آورده نرگس فقط به خاطر اینکه ما آسیب ببینیم سگ آورده بابات گفت من دیدم دارم اینجوری حرف می‌زنم زود خداحافظی کردم اومدم _ حالش چطور بوده _ گفت اصلاً حالش خوب نبوده حال روحیش از جسمیش بدتر بوده _ نادرم دیده بوده _ نه گفت نادر مرخص شده ولی محمد رو نگه داشتن من نیتم این نبود که سگ زخمی‌شون کنه ولی اصلاً عذاب وجدان ندارم اولاً که خیلی منو اذیت کردن دومنم برای چی از دیوار باغ رفته بالا... بگو مرد دیدی درو برات باز نمی‌کنن برگرد بیا خونت _ مهدیه چیه؟ از اون خبر داری؟ _ نه آخرین بار نیلوفر ازم خواست که با مهدیه صحبت کنم که درخواست طلاق نده ... منم گفتم گناه داره بذار بره درخواست بده نیلوفرم گفت اصلاً نمی‌خواد تو باهاش حرف بزنی منم خدا شاهده اصلاً وقت نکردم که زنگ بزنم ببینم چیکار کرده... _ من که همش دعا می‌کنم میگم ای کاش دست از سر تو بردارن والا تو، توی زندگیت کم دردسر نداری _ فعلاً که از همشون بی‌خبرم... چیکار میکنی مامان وقت داری بیای خونه ما نگاهی به ساعت انداخت _ آره الان میام ولی ساعت یازده برمی‌گردم _ باشه دو ساعتم بهم کمک کنی خیلی جلو میفتم مامانم حاضر شد با هم اومدیم خونه ما دوتایی چند بسته از وسایل‌های آشپزخانه رو بسته‌بندی کردیم... ساعت یازده خداحافظی کرد رفت... یه چند تیکه از لباسهامون رو گذاشتم تو ماشین و یه چند بالشت و پتو هم برداشتم که رخت خوابهای مش رحیم رو بهشون بدم... اذان ظهر رو گفتن نماز خوندم اومدم دنبال زینب و پسرها هم سوار ماشین شدند حرکت کردم به سمت باغ...از آینه ماشین نگاهم رو دادم به عزیز و امیرحسین _ چی شده اخم‌هاتون تو همه؟ عزیز بی حوصله جواب داد _وقتی دلیلش رو بگم فایده نداره چرا بگیم _ خیلی خب من خودم فهمیدم چرا تو همید ولی ایکاش منطقی برخورد میکردید منتظر جواب عزیزم... اونم ترجیح میده ساکت باشه تا اینکه بحث کنه...صدای زنگ گوشیم بلند شد...زینب گوشی رو از تو کیفم در آورد گرفت جلوم _ بیا مامان عمه ناهیده دو دلم که جواب بدم و ندم دکمه پاسخ رو زدم _ الو بفرمایید بالحن تندی گفت _برای چی داداشم رو بردی گذاشتی باغ؟ جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۱۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) فکری کردم و گ
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) دلم نمیخواد اول کاری خونواده ناصر از تصمیم ما با خبر بشن ماشین رو کنار جاده پارک کردم... گوشی رو از دهنم فاصله دادم سر برگردوندم عقب _ عزیز تو چیزی به امیر عباس گفتی؟ _ از من پرسید چرا تو همی گفتم بابام میگه بریم تو باغ زندگی کنیم منم اونجا رو دوست ندارم تا آخرش رو خوندم... گوشی رو گذاششتم در دهنم _ اولا سلام دوما ما هر تصمیمی که لازم باشه برای زندگیمون میگیریم به کسی هم اجازه دخالت نمیدیم صداش رو برد بالا _ عه با خار کردن داداش من برای زندگیت تصمیم میگیری؟ _ ناهید چی میگی تو صدای ضعیفی از امیر عباس به گوشم خورد _ مامان اینطوری که فکر میکنی نیست شما حرف منو خوب نشنیدی _ اون بچه داره جز ولا میزنه که تو خوب به حرفش گوش نکردی قطع کن با دقت گوش کن ببین چی میگه _ چرا اتفاقاً خوبم به حرفش گوش دادم جنس خراب تو رو هم خوب می‌شناسم اینا دسیسه‌های توئه می‌خوای داداش منو از سر خودت وا کنی... با نقشه بردیش تو باغ بعدم بندازی سر زبون ناصر که دوست داره اونجا زندگی کنه، ولی من نمی‌ذارم برام جالب شد ببینم چطوری می‌خواد نذاره... پرسیدم _ چطوری میخوای نذاری؟ _ چطوریش به تو نیومده فقط بشین نگاه کن ببین چیکار میکنم بدون خدا خداحافظی تماس رو قطع کرد نگاهی به گوشی انداختم و رفتم تو فکر خدایا کی دخالتهای اینها از تو زندگی من جمع میشه که ما یه نفس راحت بکشیم عزیز ناراحت پرسید _ مامان نباید می‌گفتم دلم نمی‌خواد بچه‌ام عذاب وجدان بگیره برگشتم سمتش _ دیر یا زود بالاخره می‌فهمیدن مشکل اینجاست که عمه‌ت فکر میکنه ما به زور و نقشه بابا رو بردیم باغ مامان بخدا من اینطوری نگفتم میدونم مامان ولش کن بهش فکر نکن... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۱۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) دلم نمیخواد ا
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) تا برسیم باغ عزیز تلاش کرد به من بفهمونه قصدش خبر دادن از خونه نبوده در ماشینو باز کردم پیاده شم زنگ بزنم مش رحیم درو باز کنه زینب رو کرد به عزیز _ داداش مامان که همش داره میگه عیب نداره پس چرا تو انقدر ادامه میدی! عزیز سری به تاسف تکون داد و دیگه ادامه نداد نگاهم رو دادم به زینب و با لبخند حرفشو تایید کردم قدم برداشتم سمت در باغ زنگو زدم چون تو مانیتور آیفون ماها رو دید دیگه نپرسید کیه درو باز کرد ماشین را آوردم تو حیاط با اینکه مش رحیم جکی رو نبسته و قلادش بازه جلو نیومد ولی از همون فاصله شروع کرد به پارس کردن... ماشین رو تا در خونه آوردم پارک کردم پیاده شدیم بوی قورمه سبزی که فاطمه خانم بار گذاشته تو مشامم پیچید بچه‌ها خوشحال که ناهار قرمه سبزی هست لبخند پهنی زدن... زینب با صدای بلند گفت _ آخ جون قرمه سبزی بعد از سلام علیک و زیارت قبول به فاطمه خانم کمک کردم وسایل سفر آوردیم مشغول خوردن ناهار بودیم که گوشی ناصر زنگ خورد امیرحسن فوری بلند شد گوشی باباشو بهش داد ناصر نگاهی به صفحه گوشی انداخت و صدای زنگ رو خاموش کرد و گوشی رو گذاشت روی سکوت زینب رو به باباش گفت _ من دیدم عمه ناهید بهتون زنگ زد خوب کردی جوابش رو ندادی به مامان زنگ زد گفت تو داداش منو به زور بردی تو باغ میخوای خارش کنی...بابا خار یعنی چی؟ ناصر رنگ از روش پرید و نگاهش رو داد به من _ آره ریز سرم رو تکون دادم درست میگه چون ناهید صداش رو برده بود بالا زینبم کنار من نشسته بود شنید امیر حسن گفت _ مامان ما هم که عقب نشسته بودیم شنیدیم ناصر قاشق غذا رو گذاشت کنار بشقاب و از سر سفره رفت کنار _ ناصر جان خواهش میکنم اهمیت نده تو تازه حالت خوب شده جان منو بچه‌ها بیخیال شو بیا بشین سر سفره نفس عمیقی کشید و اومد جلو قاشق رو برداشت و نصفه برنج بدون خورشت کرد گذاشت دهنش و آروم آروم شروع کرد به جویدن مش رحیم رو کرد به ناصر این حرفها کم و بیش تو فامیل پیش میاد تو مرد اینها هستی تکیه‌گاهشونی ضعف نشون نده قوی باش و ثابت کن که با میل خودت اومدی اینجا، این که کاری نداره..‌. جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
🚨مژده مژده بخشی از اینترنت بین الملل وصل شد😍 اگه هنوز نتت وصل نیست بیا اینجا👇 https://eitaa.com/joinchat/1184104579C2b0efc21f3 🛜براتون چند تا توضیحات مهم راجب وضعیت کنونی گذاشتیم !!👆
🚨 🔵 برخی مدارس تعطیلی رسمی اعلام شد👇🏿🙏 🔴 https://eitaa.com/joinchat/1184104579C2b0efc21f3 جزئیات بیشتر در👆👆
🌷 امام_باقر عليه السلام: صدقه، هفتاد بلا از بلاياى دنيوى و مردن بد و دل خراش را دفع مى كند. صدقه دهنده هرگز به مرگ دل خراش نمى ميرد 📔ميزان الحكمه ج۶ ص۲۲۰ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌
*تو سفر حج مجبور شدم با نامزد دخترم عقد کنم* سرگذشتی تکان دهنده 🤯 دین و دلبر👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/874251682C2c2b3f292c
من هیچ محــرمی نداشتم! قرار بود بعد از برگشتنمون از حج، سور و سات عقد و عروسی دخترم و پسر عموش رو راه بندازیم. دخترم از بچگی عاشق این پسر عموش بود و جونشون به جون هم بسته ست. تو سفر گفتن کشور عربـستان ورود زن جوان بدون محـرم رو ممنوع کرده! من هیچ محــرمی نداشتم! برادرشوهرم پیشنهاد داد با پسرش که نامزد دختر منه موقتاً عقد کنم!!! برای من سخت بود اما مجــبور شدم‌. بعد از عقد مادرش درگوشم گفت حواست باشه بهش نزدیک نشی چون شرعاً به دخترت حرام میشه و دیگه هیچوقت نمیتونن با هم ازدواج کنن! باورم نمیشد حالا زنش حساب میشم. اولین شبی که با هم تنها شدیم.... شروع دین و دلبر جنجااااالی ترین داستانی که توی ایتا میخونید👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/874251682C2c2b3f292c