9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺 نتانیاهو: شبکههای اجتماعی، میدان نبرد جدید هستند
🔹اینجا همان جایی است که ما باید با سلاحهای خودمان با آنها مقابله کنیم. ما کمی دیر وارد این بازی شدیم، اما در این نبرد هم پیروز خواهیم شد؛ چراکه در حال توسعۀ ابزارهای لازم برای مبارزه در این عرصه هستیم.
🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۱۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) تا برسیم باغ
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۲۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ناصر با لحن گرفتهای جواب داد
_ من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد. مش رحیم من از اول زندگیم دارم از خونوادم مخصوصا خواهرم میخورم
_ سخت نگیر ناصر جان خواهرت نادونه عقلش بیشتر از این نمیرسه جواب تلفنش رو بده بهش بگو که داره اشتباه میکنه
ناصر نفس بلندی کشید
_ ببخشید من برم بیرون یه کم هوای تازه بخورم حالم جا بیاد
فاطمه خانم گفت
_ غذاتون سرد میشه
_ اشکال نداره اشتهام رفت شما بخورید سفره رو جمع کنید
رفت بیرون... رو کردم به فاطمه خانم و مش رحیم
_ ناهید و خونوادش میدونن که نباید به ناصر استرس وارد بشه ولی نمیدونم نمیفهمن یا خودشون رو زدن به نفهمی و یا اینکه حال ناصر براشون اهمیتی نداره... هر بار که ناصر حالش بد میشه یه سرش ناهیده
فاطمه خانم گفت
_ چه خبرا زود بهش میرسه یه روزه شما اومدید اینجا اونها فهمیدن
_ پسر ناهید و عزیز توی یه مدرسه درس میخونن عزیز به امیر عباس گفته که بابام میگه بریم تو باغ زندگی کنیم اونم رفته به مامانش گفته
_ عه با پسر ناهید همکلاسن
عزیز جواب داد
_ نه همکلاس نیستیم توی یه مدرسه درس میخونیم... اون تو یه کلاس دیگهست
_ ببین عزیز جان
فاطمه خانم نگاهش رو چر خوند بین بچهها
_ الان که اینطوری شد شما درس بگیرید که نباید از خونه حرف ببرید بیرون...آدم صبر میکنه هر وقت پدر و مادرش کاری که میخوان انجام بدنو به بقیه گفتن بچهها ها هم برن به دوستا و همکلاسیهاشون بگن
پچهم عزیز ناراحت سرش رو انداخت پایین
دستم رو گذاشتم روی پاش
_ ناراحت نشو عزیزم بالاخره بابات میفهمید بعدم پسرم اشتباهات ماها برامون میشه تجربه
مش رحیم گفت
_ آره بابا عیبی نداره غداتونو بخورید سرد میشه از دهن میفته
رو کردم به مش رحیم و فاطمه خانم
ببخشید من یه دقیقه برم پیش آقا ناصر
منتظر جوابشون نشدم و اومدم بیرون نگاهم افتاد به ناصر نشسته لب ایوون قدم برداشتم سمتش و نشستم کنارش سرچرخودم سمتش با لحن کشداری پرسیدم
تو داری گریه میکنی
با بغضی در گلو و صدای گرفته آهسته گفت
من خیلی بدبختم نرگس...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
سلام.
منتمام رمان های #کانال_بهشتیان رو خوندم. به جرئت میگم تا حالا رمانی به قشنگی رمان جدیدتون نخوندم عاشق این رمان شدم پرستار عشق😍 احسنت به این نویسنده و به این قلم هم پاک و اخلاقی نوشته هم جذاب
راستش لینک کانالتون رو میخواستم که بفرستم برای دوستام حیفه اونا هم نخونن لطفا لینک رو تو کانال بزارید
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
انقدر تو ناشناس درخواست این رمان رو دادید دیگه کلافه شدم😅
لینکشو میزارم عضو شید. دیگه درخواست ندید❌
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
_ دختره تو زندان رگش و زده
بیتوجه به گفتهی وکیل سیگارش را اتش میزند و از پنجره بیرون را تماشا میکند..
_ساعت پنج صبح انتقالش دادن به بیمارستان.. میگن..
مرد مکثی میکند و با ندیدن عکسالعملی از جانب میعاد با حرص میغرد:
_میگن جوری وضعیتش حاده که امیدی به زنده بودنشم نیست
بلاخره نگاه از پنجره میگیرد.. با همان خونسردی اعصاب خوردکنش به طرف رفیق چندین سالهاش میچرخد و با ارامترین لحن ممکن لب میزند:
_خب چی کنم؟!
از این بیخیالیاش.. نیما بهم میریزد و چند قدم نزدیکش میشود:
_میخوای وانمود کنی برات مهم نیست؟
این مرد کی انقدر بیرحم شده بود؟!
_وانمود نمیکنم واقعا برام مهم نیست..
_حتی اگه بفهمی حامله بود..
خنده رفته رفته از روی لبان میعاد محو میشود و ایندفعه نوبت نیما بود که پوزخند بزند:
_زنت حامله بوده باغیرت جورییی رگش و زده که بچه که هیچی حتی امیدی به زنده موندن خودشم نیست
_دلم نمیسوزه..اون قاتل الههی منه
نیما بیتوجه به صدای ضعیف و نالهوار او با صدایی محکم و گیرا لب میزند:
_اینم واسه اینکه بیشتر بسوزی بهت میگم..
مدارک مهسا را از کیف بیرون میآورد و سمت میعاد پرت میکند و باصدای خشمگینی میغرد:
_بیگناهه حالا تو بمون وعذاب وجدانت و
زن و بچهای که بیگناه پر پرشون کردی..
https://eitaa.com/joinchat/3955228959C4b22fdc5b5