eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.1هزار دنبال‌کننده
611 عکس
309 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مسجد حضرت قائم(عج)
21.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏮یک دخترِ تنها، امشب کجا باید بخوابد؟ این دختر بی‌سرپرست شده؛ تقریباً همه‌ی اقوامش فوت کردن و کسی رو نداره.خونه تو زلزله‌ی سرپل ذهاب تخریب شده و دیگه قابل سکونت نیست. اهالی روستا دل‌شان سوخته و یک تکه زمین به او هدیه دادن تا فقط یک جای امن داشته باشه؛ بیایید کمک کنیم این اتاق هرچه زودتر ساخته بشه. نیت کنید تا اگه خدا خواست و مبلغ جمع شد، مازادش خرج فرهنگی، معرفی و سایر هزینه‌های خیریه بشه؛ امور خیریه مسجد حضرت قائم(عج)👇 ●
6037997599856011
900170000000107026251004
🏮اطلاعات بیشتر: @mehr_baraan
🏮خیریه «مسجد قائم(عج)» با تکیه بر کمک‌های مردمی، پروژه‌های فوری و حیاتیِ خانواده‌های کم‌برخوردار را اجرا می‌کند؛ از درمان و معیشت تا ساخت فضاهای ایمن و دسترس‌پذیر. گزارش مالی و تصویری هر پروژه منتشر می‌شود. برای همراهی و اطلاع از پرونده‌های جاری به ما بپیوندید 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2846883849Cbf3af7a7e9
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسودی می‌كنم! به آن‌ كوچه كه... تو از آن گذر می‌كنی و بدان راه كه... تو بر آن قدم می‌گذاری! نیمه_شعبان نشر با ذکر صلوات برای اعضای کانال مجاز میباشد 🌸
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ تولد دوباره با صدای کشیده شدن لاستیک ماشین روی آسفالت نگاهم سمت ماشینی که جلوم توقف کرده بود رفت. دستم مشت شد و سر جام ایستادم. نگاهم سمت راننده‌ی ماشین رفت چشم ریز کردم تا بهتر ببینمش. با دیدن امیرعلی دلم هری ریخت پایین و انگار قلبم از جا کنده شد. هنوز تو بهت بودم و بدون پلک زدن نگاهش میکردم که از ماشین پیاده شد. با قدم‌هایی بلند ماشین رو دور زد و جلوم ایستاد. با صدای طلب‌کارش که از بین دندون‌هاش غرید به خودم اومدم و شونه‌هام پرید _حالا دیگه ما رو بخیر تو رو به سلامت حنانه خانم ؟!آره فکر کردی با یه حرف پا پس میکشم هان؟! نگاه از چشم‌هایی که یک روزی آرزوم بود که بتونم بدون مانع بهشون زل بزنم گرفتم، دست‌هاش رو توی جیب لباس ورزشیش کرد و با صدایی گرفته گفت _چی با خودت فکر کردی حنانه پوزخندی عصبانی زد و ادامه داد _ که بهش میگم نمیخوامش و دست به سرش میکنم ،آره ؟ نفس خفه ای کشیدم نگاهی به اطراف کردم، با تصور اینکه اگه بابا الان برسه خون دوتامون ریخته‌ست تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. لرزیدنی که حتی امیرعلی هم متوجه‌ش شد ،بعد از چند لحظه نگاه خیره‌ش رو از روم برداشت، پاش رو به طرف ماشینش کج کرد هنوز چند قدم نرفته بود که به‌ طرفم برگشت، انگشتش رو تهدید وار جلوی چشم‌هام تکون داد و شمرده شمرده گفت _به اون شوهر خواهر عوضیت هم بگو قید خواستگار آوردن واسه تورو بزنه مکثی کرد و دندون‌هاش رو روی هم فشار داد _وگرنه دندون هاش رو تو دهنش خرد میکنم،بگو امیرعلی گفته هنوز نمردم که واسه حنانه‌م خواستگار بیاری حاج آقا ادامه‌شو اینجا بخون👇 https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) سلام شب همگی بخیر میلاد با سعادت آخرین منجی عالم بشریت حضرت مهدی عج‌الله رو به همتون تبریک می‌گم. عزیزان ما امروز جشن داشتیم و من به شدت درگیر بودم با عرض معذرت پارت‌ امروز و امشب رو نگذاشتم اما ان‌شاالله فردا‌ پارت میگذارم🙏🌹 جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) سلام شب همگی بخی
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) این اخلاق عجول بودنت رو هنوز داری بهت میگم ولی الان نه با اینکه با همه وجوم مشتاقم که بدونم چی شده ولی نمیخوام ناراحتش کنم. ریز سرم رو تکون دادم _ باشه نگو تا فردا که حاضر شدیم بریم بیمارستان تو فکر‌ این بودم که محمد با دیدن ما چه واکنشی نشون میده... ناصر لباس پوشید و رو به من گفت تو بشین پشت ماشین من یه خورده سر گیجه دارم خیلی ضعیف شدی باید تقویت بشی زینب اومد جلو مامان منم ببرید نه عزیزم بیمارستان بچه‌ها اجازه نمیدن حالا منو ببر اونجا التماس می‌کنیم شاید راه دادن نه عزیزم قانون بیمارستانهاست که بچه‌ها رو برای ملاقات اجازه نمیدن خب منو یواشکی ببر وقتی یه کاری رو میگن نکن آدم باید انجام نده... بمون خونه اذیتم نکن امیرحسین خندید خاطرت جمع مامان برو جکی مواظبشه زینب نگاه تندی بهش انداخت جکی مواظب خودته ناصر نگاه محبت آمیزی به زینب انداخت امروز نمیبریمت ولی بهت قول میدم یه شب خونوادگی بریم پارک زینب دستهای ناصر رو گرفت و آهنگین گفت بابا مش‌رحیم و فاطمه خانم رو هم ببریم باشه بابا بااونها رو هم میریم زینب قانع شد و رفت سراغ تکلیفهای مدرسه‌ش... چند تقه به در اتاق فاطمه خانم زدم صداش اومد بیا تو در رو باز کردم ببخشید فاطمه خانم ما داریم میریم بیمارستان ملاقات اگر براتون زحمتی نیست حواستون به بچه‌ها باشه از جاش بلند شد برید خدا به همراهتون خدا حافظی کردیم سوار ماشین شدیم و حرکت کردم. ناصر پرسید میدونی کدوم بیمارستان بستری شدن نادر که مرخص شده فقط محمد بستریه... تو بیمارستان خاتم‌الانبیاست ولی کدوم اتاق و بخش هست نمیدونم زیگ بزن به یکی بپرس ماشین رو کنار جاده پارک کردم زنگ زدم به نیلوفر بعد از شنیدن چند بوق جواب داد سلام حالت خوبه سلام ممنون خوبم، میخوایم بریم ملاقات محمد آقا... کدوم بخش بستریه؟ با لحن تعج آمیزی پرسید تو میخوای بری ملاقات آره با ناصر داریم میریم مگه آقا ناصر میتونه آره میتونه الانم کنار من تو ماشین نشسته لحنش رو تند کرد. دیونه شدی نرگس؟ ببینمت برات توضیح میدم تو فقط بگو کدوم بخش و اتاق چنده؟ _ باشه برات پیامک میکنم. خودمم آماده میشم میام بیمارستان بیا اونجا همدیگر رو میبینیم... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟 امن‌ترین جا در تمام فتنه‌ها و تلاطم‌های آخرالزمان، ایران نیست! 🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط @roshangari_samen
مسابقه‌‌هستی‌شروع‌شد🤩🌸 • . ⊹ هدیه های جذاب و دخترونه🎀 ⊹ ۶ تا پک هدیه داریم😁🛍 _ ۳ تا از پکا با قرعه کشی هدیه داده میشه🪄🪞 اونم با حداقل ۱k ویو!😍☝🏻 بیا اینجا قشنگم👇🏻🥰 @arayeshi_ha3ti همه خریدا اینجا اشانتیونایِ گوگولی رایـــــگان دارن!🥲🍰🎀 🖇کد 267