eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.1هزار دنبال‌کننده
615 عکس
308 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) این اخلاق عجو
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) باشه‌ای گفتم و تماس رو قطع کردم ناصر رو کرد به من _ آدرس گرفتی؟ _ گفت پیامک میکنه خدا رو شکر ترافیک نبود و ما راحت اومدیم بیمارستان... چند تا کمپوت خریدیم.‌‌.. گوشی رو از تو کیفم در آوردم و پیام نیلوفر رو خوندم اومدیم اتاقی که محمد بستریه...نگاهی تو اتاق انداختم، دلشوره به دلم افتاد. رو به ناصر گفتم _ همه اینجان، اینها منو تحویل نمیگیرن میشه خودت تنهایی بری من بیرون منتظرت بمونم محکم و قاطع جواب داد _ نه، اتفاقا میخوام تو رو با من ببینن و به این قائله خاتمه بدم تو دلم گفتم ای بنده خدا اگر اینا به حرف تو گوش می‌دادن که اوضامون اینجوری نبود نفس بلندی کشیدم _ باشه بریم وارد اتاق شدیم تا چشمشون به ما افتاد جا خوردن... عمه از روی صندلی کنار تخت محمد بلند شد دستاشو به نشونه آغوش کشیدن ناصر باز کرد ناصرم احساس مامانشو بی‌جواب نگذاشت قدم برداشت سمتش و بعد از سلام علیک گرم همدیگر را به آغوش کشیدن پدرشوهرمم با ناصر روبوسی کردن و کلی تحویلش گرفت ناهید به سمت ناصر اومد و بعد از سلام و احوالپرسی و رو بوسی. کشدار و آهنگین گفت خودش اومدی داداش خدا رو شکر که سر پا میبینمت ناصر با لبخند جواب داد _ الحمدالله به زحماتی که نرگس برام کشید حالم بهتر شده همشون طوری وانمود کردن که این حرف ناصر رو نشنیدن... ناصر نزدیک تخت شد _ سلام داداش حالت خوبه؟ سلام: بهتره حال منو از زنت بپرسی برای چی آوردیش اینجا... _ حالا در مورد این موضوعات به سر فرصت حرف میزنیم... الان حالت چطوره؟ میبینی که به برکت زن جنابعالی دستم شکسته چشمم عفونت کرده و افتادم روی تخت بیمارستان خم شد پیشونی محمد رو بوس کرد و گفت _ ان‌شاالله زودتر خوب میشی..‌ جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) باشه‌ای گفتم و
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) محمد ناراحت آهی کشید به تاسف سر تکون داد عمه رو کرد به ناصر _ خدا رو شکر که حالت بهتر شده نمی دونی چقدر خوشحالم که تو رو اینطوری میبینم ناصر با اشاره چشم وابرو منو نشون داد _ به دعاهای نرگس و توسلاتش به شهدا من بهتر شدم _ مادر منم برات خیلی دعا میکردم ناصر سر مامانش رو بوسید _ من نوکرتم مامان میدونم ازت ممنونم ناهید یه قدم برداشت کنار ناصر ایستاد _ ما رو هم ببین داداش ما هم شب و روزمون شده بود دعا برای سلامتی تو ناصر نگاه معنا دارو گله مندی بهش انداخت ریز سر تکون داد _ باهات خیلی حرف دارم ناهید رنگ از روش پرید _ بگو داداش چه حرفی ازش رو برگردوند و زیر لب گفت _ باشه بعدن با این حرف ناصر رنگ تو صورت ناهید نموند... ناصر رو به محمد گفت _ کاری نداری داداش من باید برم محمد که رفتار ناصر رو با ناهید دید لحنش رو عوض کرد و آروم جواب داد _ نه ممنونم که اومدی ناصر خداحافظی کرد و رو به من گفت _ بریم نرگس جان با هم از اتاق اومدیم بیرون... از رفتار ناصر خیلی خوشم اومد رو کردم سمتش به خاطر حمایتی که ازم کرد. تشکر کنم که دیدم داره به زور قدم برمیداره و راه میاد دستش رو گرفتم _ خوبی ناصر؟ سر انداخت بالا _ نه _ میخوای بشینی _ آره پا تند کردم به سمت سر پرستاری و گفتم همسرم حالش خوب نیست میشه بیاد اینجا بشینه روی صندلی نگاهی به ناصر انداخت برانکاردی رو که گوشه راهرو بود رو نشون داد _ بخوابونش اونجا کمکش کردم خوابید روی برانکارد پرستار پرسید _ سابقه بیماری دارند _ بله موج انفجار گرفته‌ش _ کجا؟ _ سوریه _ عه پس مدافع حرم هستند. _ بله... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) محمد ناراحت آ
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) از اتاق پرستاری دستگاه فشار و اندازه‌گیری اکسیژن را آورد دستگاه اکسیژن را به انگشت شصتش وصل کرد. نگاهش رو داد به من _ اکسیژن بدنش خوبه فشارشو گرفت ابرو داد بالا _ فشارش پایین گوشیش را از توی جیب لباس پرستاریش درآورد یه شماره گرفت و گفت _ سلام آقای دکتر یه آقایی که مدافع حرم هستند و جانباز اعصاب و روانند حالشون بد شد بنده اکسیژن و فشار خونشو گرفتم فقط فشارش پایینه چه دستوری میدید _ بله چشم پرستار یه سرم به ناصر وصل کرد و رو کرد به من _ بیا از اتاق پرستاری یه صندلی بیار بشینید سرپا خسته میشید _ چشمی گفتم و صندلی آوردم نشستم کنار برانکارد ناصر صدای نیلوفر به گوشم خورد _ سلام چی شده؟ برگشتم سمتش از روی صندلی بلند شدم _ سلام فشارخون ناصر افتاد خانم پرستار زحمت کشیدند یه سرم بهش وصل کردن نگاهی به ناصر انداخت _ سلام آقا ناصر حالتون خوبه؟ _ سلام زن داداش خدا رو شکر بهترم _ حتما رفتی ملاقات محمد اونجا ناراحتتون کردن که فشارت افتاده؟ ناصر نفس بلندی کشید _ چی بگم _ هیچی مثل منی که سالهاست نمیتونم حرف بزنم نیلوفر رو کرد به من _ چرا نبردنش تو اتاق؟ تو راهرو بهش سرم زدن _ فشارش رو پنج بود نمیشد تکونش داد ابرو داد بالا و با لحن نگرانی گفت _ عه رو پنج! خیلی پایین بوده _ به خاطر همین اینجا بهش سرم زد ابروهاش رو جمع کرد _ کی پیش محمد بود؟ _ همشون هستن یه قدم از ناصر فاصله گرفت منم باهاش اومدم کنار. آهسته که ناصر نشنوه گفت _ دوباره همون نیش زبون و همون رفتارهای ناهنجار رو داشتن _ آره... به منم محل ندادن. بیشترم ناصر به خاطر کم محلی‌هاشون به من حالش بد شد _ خیلی نفهمن _ والا برای ما نفهمن برای دومادشون آقا نادر نیستن تو هر شرایطی اونو تحویل میگیرن ولی پسرشون‌رو تا سر حد مرگ اذیت میکنن... الان ببین با رفتارشون چه بلایی سر ناصر آوردن... حالا بیان ببینن ناصر سرم زده بازم از من طلبکار میشن... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) از اتاق پرستا
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ آره شک نکن... حالا باز به تو خیلی نمیتونن آزار برسونن چون ناصر به نسبت محمد بیشتر به شماها اهمیت میده... منو که مثل ماهی تو ماهتابه پشت رو سرخم کردن دست منو گرفت _ ببخشید تا ساعت ملاقات تموم نشده برم پیش محمد _باشه برو... نیلوفر رفت و امدم کنار ناصر نشستم ناصر رو کرد به من _ نرگس جان اینو به خاطر خودت میگم که خیلی اهل تقوایی، غیبت نکن. غیبت، غیبته فرقی نمی‌کنه خانواده من باشن یا دیگران باور کن غیبت نکردیم نیلوفر پرسید چیزی بهتون گفتن منم گفتم به من کم محلی کردن ناصر ناراحت شد ناصر سکوت کرد و چیزی نگفت ولی من رفتم تو فکر راست میگه ما غیبت کردیم... به من چه که دومادشونو تحویل میگیرن یا نمیگیرن...بی صدا آهی کشیدم آهسته زمزمه کردم استغفرالله ربی و اتوب و الیه... خدایا منو آنی و لحظه‌ای به خودم وانگذار... در حال شماتت کردن خودم بود که چرا گاهی غافل میشم و اجازه میدم که شیطان درونم رخنه کنه و باعث گناه بشم که صدای آهسته‌ای ناهید رو شنیدم _ تو هرطوری باشه زهرت رو به ما میرسونی چرا نیومدی به ما بگی ناصر حالش بد شده مگه چند قدم فاصله داشتیم؟ از روی صندلی بلند شدم و نزدیکش رفتم و گفتم _ به فکرم نرسید _ نگو این حرفو تو دختر باهوشی نمیشه که به فکرش نرسه جنست خرابه چون غیبتشون رو کرده بودم و عذاب وجدان داشتم جوابی بهش ندادم... همشون اومدن دور ناصر جمع شدن عمه با رنگ و روی پریده ازش پرسید _ مادرت پیش مرگت بشه چی شد عزیزم؟ ناصر تبسمی زد _ خدا نکنه مادر هیچی نشده یه خورده فشارم اومده پایین پدر شوهرم اشک توی چشم‌هاش جمع شد و نگاهش رو داد به ناصر _ ترو خدا بابا فکر و خیال نکن بزار این فشارت انقدر بالا و پایین نشه _ چشم بابا من همه تلاشم رو میکنم، شماها هم با زن و بچه‌های من مهربون باشید، اینطوری کمکم میکنید که زودتر خوب بشم... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ آره شک نکن.
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) – بابا من هر کاری از دستم بربیاد، براشون انجام می‌دم. – شما و مامان رو می‌دونم… به ناهید و محمد سفارش کنید. – به روی چشمم، به اونا هم می‌گم. اسم ناهید که اومد، یه‌هو نگاهش تیز شد سمت من؛ همون نگاهی که آدم رو از درون می‌سوزونه. زیر لب، طوری که فقط من بشنوم، زمزمه کرد: – والا زنت ماها رو نقره‌داغ کرده، حالا ما شدیم آدم بده! بدون اینکه نگاش کنم آهسته جواب دادم – برای من نظر ناصر مهمه… که خدا رو شکر ازم حمایت می‌کنه. حالا تو هر چی می‌خوای بگو. پوزخند زد – اگه مهره‌ماری که تو داشتی منم داشتم، الان حمایتش از منم بیشتر بود. نفس عمیقی کشیدم. – من به جادو‌جنبل اعتقاد ندارم. هر چی دارم، از لطف و عنایت خداست. از جواب دندون‌شکنی که بهش دادم عصبی شد، نتونست خودش رو نگه داره و صداش رفت بالا: – بیشعور! به من می‌گی جادوگر؟! یه‌دفعه همه نگاه‌ها چرخید سمت من و ناهید. پدرشوهرم با رنگ و روی پریده، تشر زد: – بس کنید! خجالت بکشید… حالِ روز بچه‌مو نمی‌بینید؟ این‌جا وقت گوشه و کنایه‌ست؟ یه قدم از ناهید فاصله گرفتم، اومدم کنار ناصر. – اول اون شروع کرد… ولی من دیگه ادامه نمی‌دم. ناهید دهن باز کرد حرف بزنه که عمه، محکم ولی بی‌صدا، زد تو صورت خودش: – خدا منو بکشه، بس کن! همون موقع پرستار اومد نزدیک‌مون، با اخم گفت – شماها کنار یه بیمار اعصاب و روان دارین بحث و جدل می‌کنین. لطفاً اطرافش رو خالی کنید. همه برگشتن سمت پرستار. محسن رو کرد به پدرشوهرم: – بابا، خانم پرستار راست می‌گه… بیاید بریم. پدرشوهرم سری به تأسف تکون داد، رو کرد به ناهید و عمه: – بیاید بریم، تا حالِ بچه‌م از این بدتر نشده. یکی‌یکی خداحافظی کردن و رفتن. نشستم کنار ناصر، دستش رو گرفتم. – حالت بهتر شده؟ – نه… سرم خیلی درد می‌کنه. دلم فرو ریخت. – صبر کن، برم به پرستار بگم. اومدم اتاق پرستار. – ببخشید، همسرم می‌گه سرش خیلی درد می‌کنه. از روی صندلی بلند شد، اخم‌هاش تو هم رفت... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) – بابا من هر ک
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) – با اون دورهمی‌ای که شماها براش گرفتید، غیر از این بود تعجب داشت. شما برید پیشش، الان میام. پشیمون از این‌که چرا جواب ناهید رو دادم، برگشتم کنار ناصر. پرستار با یه آمپول اومد… و مایعش رو آروم ریخت تو سرم ناصر... یه مقدارش که وارد بدنش شد ناصر چشم‌هاش خمار شد و خوابید. اومدم اتاق پرستاری _ آمپول آرام بخش زدید به همسرم؟ _ نه مسکن زدم _ آخه خوابید _ نگران نباشید سردردش آروم شده خوابش رفته برگشتم پیشش تا نشستم روی صندلی نیلوفر اومد آهسته پرسید _ چطوره آقا ناصر؟ سر چرخوندم سمتش آروم جواب دادم سرو صداها رو نشنیدی؟ _ نه چه سرو صدایی! همه چی رو براش گفتم _ من نشنیدم ولی خوب جوابی به ناهید دادی آهی کشیدم _ ایکاش جوابش رو نمیدادم بیچاره ناصر به خاطر جروبحث ما سردرد گرفت ناراحت جواب داد _ آره راست میگی حق با توئه چند لحظه ای ساکت شدو گفت _ اشکالی نداره من بمونم با شما بریم _ نه چه اشکالی بمون سِرُم تموم شد آروم صداش زدم _ ناصر جان دستم رو گذاشتم روی بازوش آروم تکون دادم _ آقا ناصر . چشم‌هاش رو باز کرد _ سرمت تموم شد بیدار شو پرستار اومد از ناصر پرسید _ حالتون خوبه دیگه سردرد ندارید؟ _ نه سرم درد نمیکنه _ بزارید یه فشارخون ازتون بگیرم فشار ناصر رو گرفت _ خوبه فشارتونم دوازه‌است با دکتر صحبت کردم گفتن میتونید برید... ناصر نشست رو به من گفت _ هزینه‌ش رو حساب کردی؟ _ نه یادم رفت _ خب برو بپرس اومدم اتاق پرستاری _ببخشید هزینه درمان همسرم چقدر شد؟ تبسمی زد _ هیچی خانم _ هیچی که نمیشه باید هزینه‌ش رو بدم _ نه عزیزم بفرمایید شما _ ببخشید نمیخوام مدیون بشیم _ مدیون نمیشید من دوست دارم خودم حساب کنم اومدم حرفی بزنم دستش رو به معنی چیزی نگو آورد بالا _ اجازه بدید اسم بنده هم تو کمک و همراهی یه جانباز مدافع حرم به درگاه الهی نوشته بشه... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) – با اون دوره
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) لبخندی زدم _ ان‌شاالله که نوشته میشه برگشتم پیش ناصر از تخت اومده پایین بهش گفتم که خانم پرستار چی گفت: دستهاش رو گرفت رو به آسمون _ خدایا این خانم رو عاقبت بخیر کن و به مال و جانش برکت بده اومدیم ازخانم پرستار خدا حافظی کردیم و با نیلوفر سوار ماشین شدیم... خیلی دلم میخواد ازش بپرسم مهدیه چیکار کرد ولی جلوی ناصر نمی‌تونم بپرسم... نیلوفر رو به ناصر گفت _ شنیدم تصمیم گرفتید خونتون رو ببرید تو باغ _ بله، درست شنیدی _ کار خوبی میکنی باغ هم فضاش بهتره و هم از خونوادتون دور هستید کمتر بهتون گیر میدن ناصر نفس بلندی کشید _ من بیشتر به خاطر سرسبزی و سکوتش دوست دارم تو باغ زندگی کنم کار خوبی میکنی هر کجا که راحت‌تری همونجا زندگی کن نیلوفر رو کرد به من _ نرگس جان من میدون انقلاب پیاده میشم خودم میرم اسلامشهر راهتون رو به خاطر من دور نکنید _ این چه حرفیه میبرمت _ نه باور کن تعارف که نداریم... منو برسونی بخوای برگردی شب میشه رانندگی تو شب برای تو یه خورده خطر ناکه، انقلاب نگه دار من پیاده میشم خدا خیر بده به نیلوفر چون واقعا سختم بود. باشه ای گفتم و انقلاب نگه داشتم پیاده شد خدا حافظی کرد رفت... حرکت کردم... به ناصر گفتم _ وقتی حالت بد شد من فکر کردم دوباره تشنج کردی ولی خدا رو شکر تشنج نبود فشارت افتاده بود نفس بلندی کشید _ آره فشارم افتاد آهنگین گفتم ناصر، تو یه حرفی میخواستی بگی، گفتی بعدن میگم. میشه الان بگی _ آره ولی تو پشت فرمونی نه، یه جایی نگه دار بهت میگم از اینکه حاضر شد بهم بگه خیلی خوشحال شدم و کنار ماشین پلیس راه توقف کردم کامل چرخیدم سمتش بگو... نفس بلندی کشید... _ من خواب دیدم مُردم حرفش رو قطع کرد و عمیق رفت تو فکر... یه حسی بهم گفت تحت فشارش نزار بزار خودش بگه... منم ساکت نگاهش کردم بعداز چند لحظه سکوت گفت... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
من چهارده سالم بود که بابام شوهرم داد اون زمان دخترا زود شوهر میکردن منم که به زیبایی شهرت داشتم و زیباییم زبانزد بود همه صدام میکردن قطام شوهرم ازم خیلی بزرگتر بود چندسالی با هم زندگی کردیم و خدا بهمون سه تا پسر داد هر جوری نگاه میکردم حس میکردم که باختم شوهرم... https://eitaa.com/joinchat/3695968317C061460af4d
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) لبخندی زدم _
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ سر در گم و بلاتکلیف ایستاده بودم به حساب جانبازان رسیدگی میشد و اونها خوشحال میرفتن یکیشون رو تعقیب کردم ببینم کجا میره. وارد به باغی شد که بی نهایت زیبا و بود سری تکون داد _ نرگس نمونه‌ش رو تو دنیا ندیدم خیلی شگفت انگیز بود. برگ درختانش یه زنگ سبز خاص داشت. گلهای رنگ و رانگی که چشم نوازی میکرد. زیبایی این باغ واقعا خیره کننده بود ولی چیزی که حسرت منو برای رفتن به اونجا داشت میسوزوند آرامش خیالش بود و من درون آروم اون جانباز رو خوب حس میکردم ولی خودم آروم نبودم و وجودم مثل یک دریای پر طلاطم بود. مکثی کرد و یه نفس طولانی کشید و ادامه داد _ اونجا به خودم گفتم: منم جابنازم پس چرا از این باغ به من نمیدن چرا منو بلاتکلیف رها کردن... انگار صدای دلم شنیده شد چون فورا تو اومدی جلوی چشمم. من دیدم که تو چقدر نگران و مضطرب داری برای زندگی تلاش میکنی و نمیتونی موفق بشی... دلم برات خیلی سوخت... تو دلم آرزو کردم که بتونم کمکت کنم که باز تورو دیدم در کنار جمعی از شهدای بسیار دوست داشتنی داری دعا میکنی و اونها آمین میگن... دقت کردم ببینم چی میگی فهمیدم داری برای من دعا میکنی از اینکه به فکرم بودی و برام دعا میکردی خیلی خوشحال شدم نزدیکت شدم ازت تشکر کنم یکی از شهدا بهم گفت _ بهش ظلم کردی ازش حلالیت بگیر _ یک دفعه صحنه... به اینجا رسید لبش رو به دندون گرفت و چشم‌هاش رو بست بعد از چند لحظه نگاهش رو داد به من _ ببخشید صحنه ای که داشتم تو رو کتک میزدم اومد جلوی چشمم نگاه عمیقی توی چشم‌هام انداخت و لب زد _ شرمنده‌تم منو حلال کن کامل چرخیدم سمتش دستش رو گرفتم _ عزیزم من حلالت کردم نمی دونم چرا بهت گفته از من حلالیت بگیری ریز سر تکون داد خودم میدونم کنجکاو پرسیدم _ چرا؟ جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ سر در گم و
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) تو از خانمی و بزرگی خودت منو بخشیدی منم به همین رضایت دادم در صورتی که من باید بهت میگفتم منو ببخش که دست روت بلند کردم ولی غرورم اجازه نداد که بگم... خدا بهم خیلی لطف کرد که تا زنده‌ام اینو بهم فهموند _ انگار گفتی حلالم کن _ نه عزیزم نگفتم. نرگس اونطوری نیست که ما فکر کنیم یکی ما رو بخشیده و ما دیگه به روی خودمون نیاریم من این حدیث رو شنده بودم که خدا همه گناهان شهید رو میبخشه جز حق‌الناس. ولی به درجه یقین نرسیده بودم اونشب اینکه حق الناس به گردنت باشه رو خوب فهمیدم. نرگس حق با تو بود. من اشتباه کردم. تو قبلش گفته بودی میخوای درس بخونی. من نباید جلوی این کار رو میگرفتم خدا به وعدهای پاداش و عذابی که داده جدی هست حتی در مورد شهدا و جانبازان خیلی تحت تاثیر حرفهاش قرار گرفتم نفس بلندی کشیدم _ آره خب نگاهش رو دوخت به من _ بابت همه اذیتهایی که بهت رسوندم ازت معذرت میخوام منو حلال کن... _ ناصر من خیلی دوستت دارم خیلی وقت پیش حلالت کردم تبسمی زد سر تکون داد _ میدونم، نگاهش رو تو صورتم عمیق کرد _ دیگه نمیگذارم کسی اذیتت کنه... گاوداری رو خودم درستش میکنم... مرغ داری رو هم خودم میگردونم. تو به زندگی و بچه‌ها برس و حتما فعالیت‌ت تو بسیج و مسجد رو ادامه بده لبخندی زدم _ با این فاصله‌ای که بین پایگاه و خونمون افتاده چه جوری من ادامه بدم؟ _ نرگس جان شهریارم بسبج و مسجد داره مگه حتما باید مسجد محل خودمون باشه _ آره درست میگی باشه، پرونده‌ بسیجی‌م رو از اسلامشهر میگیرم میارم شهریار خیلی عالی تو دلم گفتم: خدایا یعنی انقدر حال ناصر خوب شده که میتونه همه این کارها رو انجام بده!..‌. جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
من چهارده سالم بود که بابام شوهرم داد اون زمان دخترا زود شوهر میکردن منم که به زیبایی شهرت داشتم و زیباییم زبانزد بود همه صدام میکردن قطام شوهرم ازم خیلی بزرگتر بود چندسالی با هم زندگی کردیم و خدا بهمون سه تا پسر داد هر جوری نگاه میکردم حس میکردم که باختم شوهرم... https://eitaa.com/joinchat/3695968317C061460af4d