داداشم ۷ سال بود ازدواج کرده بود و بچه دار نمیشدن،
بعد ۷ سال خدا خواست و زنداداشم باردار شد همه نازشو میکشید و دست به سیاه سفید نمیزد و حسابی سو استفاده کرد😏 چون بارداری پر خطر داشت و تا اینکه خونه باباش رفت تا ازش مراقبت کنن
منم دلم سوخت برای داداشم به هر حال مرد بود چه طوری میتونه برا ۹ ماه تنها بدون زن باشه برا همین بهش زنگ زدم و گفتم اگه بخوای دوستم ۷ ماه پیش طلاق گرفته اونو برات صیغه کنم
چون خانومت نیست نمی فهمه اینجوری تنها نمیمونی خودتم راحت میشی؟
اونم پرسید اگه آدم مطمئنی باشه،راضیم منم گفتم مطمئنه بعدش به دوستم زنگ زدمو شرایط رو گفتم اونم قبول کرد و صیغه شدن،😉
اواخر بارداری زن داداشم بود که یه شب به داداشش میگه منو ببر خونمون برم برا خودم لباس بردارم.
میاد خونه و داداشم و دوستم رو باهم میبینه و قیامت به پا میکنه
داداشش حسابی داداشمو کتک میزنه و از طرف دیگه زن داداشم حالش بد میشه میبرنش بیمارستان میگن به دلیل فشار عصبی بچه قلبش نمیزنه و مرده،
زن داداشم بعد از مرخص شدن یک رفت خونه باباش و طلاق میخواد و میگه من با قاتل بچه ام که بهم خیانتم کرده زیر یه سقف زندگی نمیکنم😡
داداشم داغونه، با من قهر کرده و میگه تو قاتل و بچه و زندگیم شدی.
بهش میگم به من چه من خواستم برات خواهری کنم و دلم برات سوخت نمیدونستم زنت آنقدر پررو باشه که بخواهد ازت طلاق بگیره حالا بره خدا رو شکر کنه صیغه ات بود و حلالش کرده بودی و گرنه باید با زن خیابونی مچت رو میگرفت
تا اینکه زن داداشم نقشه ای کشید تا...❌
https://eitaa.com/joinchat/596836399C397ebac861
این همون رمانیه که همه دنبالشن😍
داستان واقعی😋
قلم پاک😌
اثر نویسندهی رمان منتهای عشق و یگانه😍
کانال ثبت شده در #سایترسانهمحورِوزارتارشاد😳
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) باشهای گفتم و
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
محمد ناراحت آهی کشید به تاسف سر تکون داد
عمه رو کرد به ناصر
_ خدا رو شکر که حالت بهتر شده نمی دونی چقدر خوشحالم که تو رو اینطوری میبینم
ناصر با اشاره چشم وابرو منو نشون داد
_ به دعاهای نرگس و توسلاتش به شهدا من بهتر شدم
_ مادر منم برات خیلی دعا میکردم
ناصر سر مامانش رو بوسید
_ من نوکرتم مامان میدونم ازت ممنونم
ناهید یه قدم برداشت کنار ناصر ایستاد
_ ما رو هم ببین داداش ما هم شب و روزمون شده بود دعا برای سلامتی تو
ناصر نگاه معنا دارو گله مندی بهش انداخت ریز سر تکون
_ باهات خیلی حرف دارم
ناهید رنگ از روش پرید
_ بگو داداش چه حرفی
ازش رو برگردوند و زیر لب گفت
_ باشه بعدن
با این حرف ناصر رنگ تو صورت ناهید نموند... ناصر رو به محمد گفت
_ کاری نداری داداش من باید برم
محمد که رفتار ناصر رو با ناهید دید لحنش رو عوض کرد و آروم جواب داد
_ نه ممنونم که اومدی
ناصر خداحافظی کرد و رو به من گفت
_ بریم نرگس جان
با هم از اتاق اومدیم بیرون... از رفتار ناصر خیلی خوشم اومد رو کردم سمتش به خاطر حمایتی که ازم کرد. تشکر کنم که دیدم داره به زور قدم برمیداره و راه میاد دستش رو گرفتم
_ خوبی ناصر؟
سر انداخت بالا
_ نه
_ میخوای بشینی
_ آره
پا تند کردم به سمت سر پرستاری و گفتم
همسرش حالش خوب نیست میشه بیاد اینجا بشینه روی صندلی
نگاهی به ناصر انداخت برانکاردی رو که گوشه راهرو بود رو نشون داد
_ بخوابونش اونجا
کمکش کردم خوابید روی برانکارد
پرستار پرسید
_ سابقه بیماری دارند
_ بله موج انفجار گرفتهش
_ کجا؟
_ سوریه
_ عه پس مدافع حرم هستند.
_ بله...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
هر بار که نماز میخوندم، از خدا میخواستم یه راهی جلو پام بذاره، یه معجزه…اما اون روز، محمود منو برد یه جایی که پر از زن بود...زنایی با صورتهای زرد، چشمهای گریون و نگاههای خالی…دستمو گرفت و آروم گفت:«اینجا زنایی رو میارن که نافرمانی کردن… باید تربیت بشن.» نفسم بند اومد. یعنی منم؟ یعنی ته این نقشبازی همین بود؟ تو نگاهش دنبال یه نشونه بودم، یه ذره شوخی…اما فقط یه لبخند محو زد و گفت...
https://eitaa.com/joinchat/889782424Cfa913f7dd2
چرا حلقه دستت نیست؟!
جا خوردم...!
توقع هر حرفی رو داشتم به جز این...!
لبخندم رو مهار کردم و موشکافانه پرسیدم :
_به خاطر اینکه من حلقه ندارم یه ساعته داری اینجوری گریه میکنی ؟!
سرشو بلند کرد و خیره توی چشمام، با لحن بغض آلود و حرصی گفت :
_کم چیزیه مگه ؟!
هر جا میری همه فکر میکنن مجردی ، هی میخوان بیان مختو بزنن ، نمیدونن که تو زن داری ، زندگی داری...
ابرویی بالا انداختم و با بدجنسی تمام گفتم :
_زن دارم ؟! کو ؟! کجاست ؟! چرا من نمی بینمش؟! من اینجا فقط یه دختر شیطون و با نمک میبینم!
https://eitaa.com/joinchat/3110601207C44a24af936
پارت واقعیِ رمان دلبر شیرین...💞
عاشقانه ای ناب که با خوندنش گذر زمان رونمیفهمید 😉
۳
دستمالی از جیبش در اوورد و کشید روی لبهام تا از قرمزی رژی که زده بودم کم کنه :_قرمزی لبهات قشنگه ولی فقط برای من و پشت اون در بسته نه عروسی با لجبازی جواب دادم:_عروسی داداشمه مثلا اومد نزدیکم صورتشو اوورد جلوتر و گفت:_شوهرت راضی نباشه شما آرایشی کنی دچار عقوبت الهی میشی بانو جان خندیدم و با دست هولش دادم عقب برگشتم سمت آینه از پشت بهم امد و سرشو خم کرد روی شونه ام:_تو بدون ارایش زیباتری الهه ی ناز
https://eitaa.com/joinchat/1826424136Cc739dd012c
دلبرونه های این رمانو بخونی ضعف میکنی😜🙈
❌هـــشــــدار:این رمان حاوی پارت های عاشقانه است که برای تمام سنین مناسب نمی باشد📵👇🏾
https://eitaa.com/joinchat/1826424136Cc739dd012c
❌فقد 50نفر عضو شن لینک موقت❌
جلوی در اتاقش کمی معطل کردم و تردید داشتم در بزنم که صدای بیا تو گفتنش رو شنیدم و آروم در رو باز کردم.
نمی دونم از کجا فهمیده بود من پشت درم؟ من اصلا در نزده بودم!
سعی کردم خودم رو نبازم و خونسرد باشم.
امیر جانمازش رو توی کشوی میز گذاشت و گفت: کاری داشتی؟
از فکر در اومدم و گفتم: ها؟ چی؟ …بله چادر می خوام.
به دستپاچگی من لبخند زد و گفت: شرمنده من چادر ندارم!
پشت چشمی نازک کردم و گفتم: مادرت که داره!
بدون هیچ حرفی و جلوتر از من از اتاق خارج شد و من هم به دنبالش روانه شدم و ازپله ها پایین رفتیم.
به سمت کمدی که گوشه ی سالن بود و بیشترش رو ویترین بزرگ با ظرفای تزئینی تشکیل می داد، رفت و از توی کمد کوچیک زیر ویترین چادر و جانماز رو برداشت و به دستم داد.
همه جا رو گشته بودم به جز همین کمد کوچیک زیر ویترین رو!
چادر و جانماز رو از دستش گرفتم که روی مبل روبه روی تلوزیون نشست و به من که سردرگم وایستاده بودم، نگاه کرد و گفت: چیز دیگه ای هم هست؟
با اینکه ظهر همین جا نماز خونده بودم و جهت قبله رو می دونستم، ولی برای اینکه اذیت و از جاش بلندش کنم گفتم: آره.... قبله؟
- یه ذره به راست بچرخی درست میشه.
بر عکس جهتی که گفته بود چرخیدم که با حرص و در حالی که می گفت هنوز چپ و راستش رو بلد نیست، به سمتم اومد و جلوم رو به قبله وایستاد و جهت رو نشونم داد.
برای اینکه لجش رو در بیارم با ذوق گفتم: راست می گی ها! من ظهر هم همین طرفی و همینجا نماز خوندم!
حلقهی چشماش گشاد شد و....
https://eitaa.com/joinchat/3445687402Ce5a09275e6
نامزد یه سرگرد مغرور و جذاب بودم!
ولی عقدمون صوری بود و اونشب که تنها شدیم خواستم اذیتش کنم، ولی......
https://eitaa.com/joinchat/3445687402Ce5a09275e6