eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.1هزار دنبال‌کننده
614 عکس
309 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
صورت‌فلکی بی‌نظیر جبار یا شکارچی 🏜 کانال فراتر از افق به بررسی موضوعات فراوانی پرداخته از جمله 👇 🌚 سیاهچاله‌ها 🌈 شفق و فلق قطبیسفر در زمان 😳جهان‌های موازی 👽 موجودات فضایی 🌛 رویت هلال ماه نو 🔥 بیگ‌بنگ یا انفجار بزرگ 💥 🌎 عظمت کیهان و مقیاس عالم ☁️ سحابی‌ها ( ابر) 🍇 خوشه‌های ستاره‌ای 🌛 سفر به ماه، دروغ یا واقعیت؟ 🛰 ماهواره، موشک و .. 📎 روی پیام سنجاق شده کانال بزنی به همه این مطالب دسترسی پیدا میکنی لینک کانال آموزش نجوم https://eitaa.com/joinchat/1487732959C6e96b2e432
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
بالاخره رسیدم به این پارت...پارت ۵۷۴ به بعد‌. پارت گذاری هم شده😍 تازه عقد کرده بودیم.ازدواجمون صوری بود.اولین شب عقد چون شهرستان عقد کردیم .همه در خونه عمه ی شوهرم موندیم. هیچ کس از صوری بودن ازدواج من و محسن خبر نداشت .عمه زوبیده یک اتاق دو نفره بهمون داد.منم با غصه به گلبرگ های روی رخت خواب نگاه می کردم مادر شوهرم یه لباس برایم کنار رخت خواب گذاشته بودکه قرار بود بپوشم. لباس را برمی دارم .با دیدنش حیران به لباس نگاه می کنم. مگر می توانستم همچنین لباسی را بپوشم.!!! چند دقیقه ی می گذرد و محسن تقه ای به در می زند و وارد اتاق می شود.با دیدنم که لباس عوض نکرده بود سوالی می پرسد. _ اتفاقی افتاده....چرا لباستون رو عوض نکردید. با غصه نگاهش می کنم و حرفی نمی زنم اما محسن با دیدن لباس متوجه موضوع می گردد و کلافه می گوید. _ می خواهید من از اتاق برم بیرون...اصلا میرم تو ماشین می خوابم. با فکر اینکه کسی او را می دید و اول کاری آبرویمان برود ، سریع می گویم: نه...احتیاج نیست...با همین لباسا می خوابم. محسن بی حرف کتش را در می آورد و پشت آویز کنار درآویزان می کند که نگاهم روی رخت خواب می نشیند و زارم می زنم. _ پتو فقط یکیه! محسن نگاهم می کند و .... http://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b یه رمان عاشقانه و مذهبی از دستش ندید...همون شب پسره میره سراغ دختره خجالتی ما و ...🙈 بلاگردون🌸 عاشقانه محسن و ساره
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
دستمالی از جیبش در اوورد و کشید روی لبهام تا از قرمزی رژی که زده بودم کم کنه :_قرمزی لبهات قشنگه ولی فقط برای من و پشت اون در بسته نه عروسی با لجبازی جواب دادم:_عروسی داداشمه مثلا اومد نزدیکم صورتشو اوورد جلوتر و گفت:_شوهرت راضی نباشه شما آرایشی کنی دچار عقوبت الهی میشی بانو جان خندیدم و با دست هولش دادم عقب برگشتم سمت آینه از پشت بهم امد و سرشو خم کرد روی شونه ام:_تو بدون ارایش زیباتری الهه ی ناز https://eitaa.com/joinchat/1826424136Cc739dd012c دلبرونه های این رمانو بخونی ضعف میکنی😜🙈
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
❌هـــشــــدار:این رمان حاوی پارت های عاشقانه است که برای تمام سنین مناسب نمی باشد📵👇🏾 https://eitaa.com/joinchat/1826424136Cc739dd012c ❌فقد 50نفر عضو شن لینک موقت❌
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
جلوی در اتاقش کمی معطل کردم و تردید داشتم در بزنم که صدای بیا تو گفتنش رو شنیدم و آروم در رو باز کردم. نمی دونم از کجا فهمیده بود من پشت درم؟ من اصلا در نزده بودم! سعی کردم خودم رو نبازم و خونسرد باشم. امیر جانمازش رو توی کشوی میز گذاشت و گفت: کاری داشتی؟ از فکر در اومدم و گفتم: ها؟ چی؟ …بله چادر می خوام. به دستپاچگی من لبخند زد و گفت: شرمنده من چادر ندارم! پشت چشمی نازک کردم و گفتم: مادرت که داره! بدون هیچ حرفی و جلوتر از من از اتاق خارج شد و من هم به دنبالش روانه شدم و ازپله ها پایین رفتیم. به سمت کمدی که گوشه ی سالن بود و بیشترش رو ویترین بزرگ با ظرفای تزئینی تشکیل می داد، رفت و از توی کمد کوچیک زیر ویترین چادر و جانماز رو برداشت و به دستم داد. همه جا رو گشته بودم به جز همین کمد کوچیک زیر ویترین رو! چادر و جانماز رو از دستش گرفتم که روی مبل روبه روی تلوزیون نشست و به من که سردرگم وایستاده بودم، نگاه کرد و گفت: چیز دیگه ای هم هست؟ با اینکه ظهر همین جا نماز خونده بودم و جهت قبله رو می دونستم، ولی برای اینکه اذیت و از جاش بلندش کنم گفتم: آره.... قبله؟ - یه ذره به راست بچرخی درست می‌شه. بر عکس جهتی که گفته بود چرخیدم که با حرص و در حالی که می گفت هنوز چپ و راستش رو بلد نیست، به سمتم اومد و جلوم رو به قبله وایستاد و جهت رو نشونم داد. برای اینکه لجش رو در بیارم با ذوق گفتم: راست می گی ها! من ظهر هم همین طرفی و همینجا نماز خوندم! حلقه‌ی چشماش گشاد شد و.... https://eitaa.com/joinchat/3445687402Ce5a09275e6
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
نامزد یه سرگرد مغرور و جذاب بودم! ولی عقدمون صوری بود و اونشب که تنها شدیم خواستم اذیتش کنم، ولی...... https://eitaa.com/joinchat/3445687402Ce5a09275e6