زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) از اتاق پرستا
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ آره شک نکن... حالا باز به تو خیلی نمیتونن آزار برسونن چون ناصر به نسبت محمد بیشتر به شماها اهمیت میده... منو که مثل ماهی تو ماهتابه پشت رو سرخم کردن
دست منو گرفت
_ ببخشید تا ساعت ملاقات تموم نشده برم پیش محمد
_باشه برو...
نیلوفر رفت و امدم کنار ناصر نشستم
ناصر رو کرد به من
_ نرگس جان اینو به خاطر خودت میگم که خیلی اهل تقوایی، غیبت نکن. غیبت، غیبته فرقی نمیکنه خانواده من باشن یا دیگران
باور کن غیبت نکردیم نیلوفر پرسید چیزی بهتون گفتن منم گفتم به من کم محلی کردن ناصر ناراحت شد
ناصر سکوت کرد و چیزی نگفت ولی من رفتم تو فکر راست میگه ما غیبت کردیم... به من چه که دومادشونو تحویل میگیرن یا نمیگیرن...بی صدا آهی کشیدم آهسته زمزمه کردم
استغفرالله ربی و اتوب و الیه... خدایا منو آنی و لحظهای به خودم وانگذار... در حال شماتت کردن خودم بود که چرا گاهی غافل میشم و اجازه میدم که شیطان درونم رخنه کنه و باعث گناه بشم که صدای آهستهای ناهید رو شنیدم
_ تو هرطوری باشه زهرت رو به ما میرسونی چرا نیومدی به ما بگی ناصر حالش بد شده مگه چند قدم فاصله داشتیم؟
از روی صندلی بلند شدم و نزدیکش رفتم و گفتم
_ به فکرم نرسید
_ نگو این حرفو تو دختر باهوشی نمیشه که به فکرش نرسه جنست خرابه
چون غیبتشون رو کرده بودم و عذاب وجدان داشتم جوابی بهش ندادم... همشون اومدن دور ناصر جمع شدن عمه با رنگ و روی پریده ازش پرسید
_ مادرت پیش مرگت بشه چی شد عزیزم؟
ناصر تبسمی زد
_ خدا نکنه مادر هیچی نشده یه خورده فشارم اومده پایین
پدر شوهرم اشک توی چشمهاش جمع شد و نگاهش رو داد به ناصر
_ ترو خدا بابا فکر و خیال نکن بزار این فشارت انقدر بالا و پایین نشه
_ چشم بابا من همه تلاشم رو میکنم، شماها هم با زن و بچههای من مهربون باشید، اینطوری کمکم میکنید که زودتر خوب بشم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
.
یه بار گوشیشو داد دست بچهش،
۵ دقیقه بعد، همهی عکساش رفته
بود؛عروسیش، تولد بچهش، مسافرتا
همه پاک شده بودن😔❤️🔥
تو هم اگه هنوز عکسات فقط تو
گوشیته، بدون که یه لحظه غفلت
میتونه همهی خاطراتتو دود کنه😬
با تخفیف خفن چاپ عکس،
میتونی عکساتو با کاغذ فوجی
لاستر مات اصل اونم با چاپ
لابراتوری حرفهای، برای همیشه
نگه داری!😍🏞
🕰نه پرینت خونگی، نه چاپ فیک❌ 👇
https://eitaa.com/joinchat/3265724754Cf5ae491200
یادگاریارو دست کم نگیر... یه روزی
فقط همینا برات میمونه ☺️❤️
.
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️🩹 امکان نداره این کلیپ رو ببینی و گریه نکنی 🥹
اینجا بدون هیچ پیش داوری و قضاوت میتونی مشکلاتت رو راحت حل کنی 👌🏻
📌 برای هر مشکلی که ذهنتون رو بهم ریخته، فقط کافیه چند جلسه تلفنی با مشاور صحبت کنی تا با راهکاراش مشکلت از ریشه حل شه👌🏻
برای دریافت مشاوره تلفنی با روانشناس متخصص روی لینک زیر بزنید👇🏻👇🏻
https://amirali.tiloweb.net/landing/
https://amirali.tiloweb.net/landing/
https://amirali.tiloweb.net/landing/
اگه میخوای فرمول زندگی مشترک موفق پیدا کنی در کانال زیر عضو شو👇👇👇👇
https://eitaa.com/dr_tabatabaey
734.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلاس بافتنی صلواتی 🧶
بافتنی یاد بگیر😍 #آموزش بافتنی ببین همه چیز با فیلم از روی دست خودم✔️
👩🎨 ژاله ابراهیمی هستم🧕
کارشناس هنری صدا و سیما👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1742929947C711d0afaba
حتی اگر مبتدی هستی
میتونی ببافی لذت ببری وبفروشی💸👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1742929947C711d0afaba
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
#پارت1772 🌹دختر باران🌹
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
صدای زنگ آیفون بلند شد با خنده گفتم:.
یاد یه فیلم ترسناک افتادم اسمش زنگها برای که به صدا در میآید
طرف آیفون رفت
- مریم باورت نمیشه کیه
در رو باز کرد صدای مامان سیما که با عصبانیت داخل می اومد بلند شد
-من نمیفهمم اون بچه است آ قا محمد جواد شما هم بچهای ؟! من رو شما بیشتر از اینها حساب باز کرده بودم
با چشمهای گرد شده سرم رو طرف پذیرایی بردم
مامان چشمش به من افتاد که از پشت اپن با تعجب نگاهش میکردم
*ور نپری بیا اینجا ببینم کار خودت رو کردی آره؟!
با حرص طرفم اومد سریع از آشپزخونه بیرون اومدم
جیغ بلندی کشیدم و پشت محمدجواد پنهان شدم...
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
https://eitaa.com/joinchat/4140696202Cf473de97ae
همسر کوچولوی من همیشه همین بود. بعد از هر خرابکاری به من پناه میآورد.
اما اینبار با هر دفعه فرق میکرد
کاری کردم تا آخر عمر یادش بمونه چهطور رفتار کنه.
https://eitaa.com/joinchat/4140696202Cf473de97ae