زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) لبخندی زدم _
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۹
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ سر در گم و بلاتکلیف ایستاده بودم به حساب جانبازان رسیدگی میشد و اونها خوشحال میرفتن یکیشون رو تعقیب کردم ببینم کجا میره. وارد به باغی شد که بی نهایت زیبا و بود
سری تکون داد
_ نرگس نمونهش رو تو دنیا ندیدم خیلی شگفت انگیز بود. برگ درختانش یه زنگ سبز خاص داشت. گلهای رنگ و رانگی که چشم نوازی میکرد. زیبایی این باغ واقعا خیره کننده بود ولی چیزی که حسرت منو برای رفتن به اونجا داشت میسوزوند آرامش خیالش بود و من درون آروم اون جانباز رو خوب حس میکردم ولی خودم آروم نبودم و وجودم مثل یک دریای پر طلاطم بود.
مکثی کرد و یه نفس طولانی کشید و ادامه داد
_ اونجا به خودم گفتم: منم جابنازم پس چرا از این باغ به من نمیدن چرا منو بلاتکلیف رها کردن... انگار صدای دلم شنیده شد چون فورا تو اومدی جلوی چشمم. من دیدم که تو چقدر نگران و مضطرب داری برای زندگی تلاش میکنی و نمیتونی موفق بشی... دلم برات خیلی سوخت... تو دلم آرزو کردم که بتونم کمکت کنم که باز تورو دیدم در کنار جمعی از شهدای بسیار دوست داشتنی داری دعا میکنی و اونها آمین میگن... دقت کردم ببینم چی میگی فهمیدم داری برای من دعا میکنی
از اینکه به فکرم بودی و برام دعا میکردی خیلی خوشحال شدم نزدیکت شدم ازت تشکر کنم یکی از شهدا بهم گفت
_ بهش ظلم کردی ازش حلالیت بگیر
_ یک دفعه صحنه...
به اینجا رسید لبش رو به دندون گرفت و چشمهاش رو بست بعد از چند لحظه نگاهش رو داد به من
_ ببخشید صحنه ای که داشتم تو رو کتک میزدم اومد جلوی چشمم
نگاه عمیقی توی چشمهام انداخت و لب زد
_ شرمندهتم منو حلال کن
کامل چرخیدم سمتش دستش رو گرفتم
_ عزیزم من حلالت کردم نمی دونم چرا بهت گفته از من حلالیت بگیری
ریز سر تکون داد
خودم میدونم
کنجکاو پرسیدم
_ چرا؟
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ سر در گم و
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
تو از خانمی و بزرگی خودت منو بخشیدی منم به همین رضایت دادم در صورتی که من باید بهت میگفتم منو ببخش که دست روت بلند کردم ولی غرورم اجازه نداد که بگم... خدا بهم خیلی لطف کرد که تا زندهام اینو بهم فهموند
_ انگار گفتی حلالم کن
_ نه عزیزم نگفتم. نرگس اونطوری نیست که ما فکر کنیم یکی ما رو بخشیده و ما دیگه به روی خودمون نیاریم من این حدیث رو شنده بودم که خدا همه گناهان شهید رو میبخشه جز حقالناس. ولی به درجه یقین نرسیده بودم اونشب اینکه حق الناس به گردنت باشه رو خوب فهمیدم.
نرگس حق با تو بود. من اشتباه کردم. تو قبلش گفته بودی میخوای درس بخونی. من نباید جلوی این کار رو میگرفتم خدا به وعدهای پاداش و عذابی که داده جدی هست حتی در مورد شهدا و جانبازان
خیلی تحت تاثیر حرفهاش قرار گرفتم نفس بلندی کشیدم
_ آره خب
نگاهش رو دوخت به من
_ بابت همه اذیتهایی که بهت رسوندم ازت معذرت میخوام منو حلال کن...
_ ناصر من خیلی دوستت دارم خیلی وقت پیش حلالت کردم
تبسمی زد سر تکون داد
_ میدونم، نگاهش رو تو صورتم عمیق کرد
_ دیگه نمیگذارم کسی اذیتت کنه... گاوداری رو خودم درستش میکنم... مرغ داری رو هم خودم میگردونم. تو به زندگی و بچهها برس و حتما فعالیتت تو بسیج و مسجد رو ادامه بده
لبخندی زدم
_ با این فاصلهای که بین پایگاه و خونمون افتاده چه جوری من ادامه بدم؟
_ نرگس جان شهریارم بسبج و مسجد داره مگه حتما باید مسجد محل خودمون باشه
_ آره درست میگی باشه، پرونده بسیجیم رو از اسلامشهر میگیرم میارم شهریار
خیلی عالی
تو دلم گفتم: خدایا یعنی انقدر حال ناصر خوب شده که میتونه همه این کارها رو انجام بده!...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) تو از خانمی و
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۱
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
دستش رو گذاشت روی دستم
_ نگران نباش میتونم انجام بدم
با تعجب نگاهش کردم
_ عه تو میتونی فکر منو بخونیا؟
زد زیر خنده
_ علم غیب پیدا نکردم از ظاهرت پیداست به چی فکر میکنی
به خندهش منم خندیدم
_ روشن کن بریم
باشهای گفتم سوئچ زدم حرکت کردم فکر رفت پیش حرفهای ناصر، از اینکه مدیریت بالایی داره شکی درش نیست ولی این تازه از نقاحت بیماری بیرون اومده اگر به خودش فشار بیاره و دوباره تشنج کنه چی؟
نه فکر کنم کسی که به دعای شهدا شِفا گرفته که دوباره به قبلش بر نمیگرده
صدای ناصر منو از فکر بیرون آورد
_ نرگس جان میتونم، نگران نباش
چشمهام گرد شد، رو کردم سمتش
_ دیدی میگم فکر منو میخونی!
_ خب معلومه دیگه وقتی بعد از حرفهای من میری تو خودت مشخص که پداری میگی، یعنی میتونه
باصدای بلند زدم زیر خنده ناصرم به خندهای من خندید... صدای خندهش خاموش شد و تیز گفت
_ نرگس تو هم دیدی؟
_ چی رو؟
_ چند تا خانم کاملا بی حجاب کنار ماشین وایستاده بودند! چرا بی حجابند کسی چیزی به اینها نمیگه
آه تاسف باری کشیدم
_ یه اتفاقهایی افتاد که به خاطر اعصابت ما بهت نگفتیم
با صدایی پر از نگرانی پرسید
_ چه اتفاقی؟ حضرت آقا حالش خوبه؟
_ آقا بله خوبه
_ چی شده نرگس جمهوری اسلانی که سر حای خودش هست
_ آره بابا، اونطوری که تو فکر میکنی نه، یه شیطنتهایی شد
_ چی بگو دیگه کُشتیم
_ یه دختری به نام مهسا امینی با باباش از کردستان شهر سقز میان تهران گشت ارشاد به خاطر بدحجابیش بازداشتش میکنه این تو بازداشگاه وقتی داشت به خانم مامور میگفت منو برای چی دستگیر کردید مامور اشاره کرد به لباسش یعنی تو بد لباس هستی همون موقع مهسا بیهوش میشه میفته روی زمین تا میرسونشش بیمارستان میمیره
_ خب اینها چه ربطی به حجابی زنهایی که من دیدم داره؟
صبر کن ربطش رو میگم... وقتی مهسا مُرد شایعه انداختن که انقدر زدن تو سر مهسا تا جمجمهش شکسته و برای این مُرده...پدر مهسا هم تایید کرد که زدنش و ایران رو با این حرف بهم ریختن در حالی که هیچ کسی به این دختر دست نزد مهسا از بچهگی بیماری مغزی داشته و هشت سالش بوده سرس عمل شده مدارک بیمارستانیش رو تو تلوزیون به همه نشون دادن که خودش مرده، ولی...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) دستش رو گذاشت
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ به تحریک اینترنشنال و منوتو و دروغایی که پخش کردن گفتن مهسا نه مریض بوده نه عمل جراحی داشته… گفتن زدینش کشتینش. با همین دروغا شورش درست کردن… میدونی چقدر از بچههای خوبمونو شهید کردن؟ دوتا از همونا، یکی شهید عجمیان که اتفاقاً بچهٔ کرجه و خیلی به ما نزدیکه، یکی هم شهید آرمان که ساکن اکباتان تهران بود… انقدر کتکشون زدن تا شهید شدن… بعدشم که بعضی از خانما بیحجاب شدن.
حرفم تموم شد، منتظر موندم ناصر چیزی بگه… ولی نگفت.
سکوتش یه جوری بود که دلم رو خالی کرد. سرمو چرخوندم سمتش… چشمم افتاد به صورتش؛ سرخ شده، نگاهش قفل شده بود به جاده.
آروم صداش زدم:
_ خوبی ناصر؟
جواب نداد.
دلشوره گرفتم. ماشینو زدم کنار جاده، کامل چرخیدم سمتش.
_ خوبی ناصر جان؟
همونطور که به روبهرو خیره بود و اشک روی گونهش نشسته بود، خیلی آروم سر تکون داد.
_ نه
گفتم:
_ ببخشید… خودت اصرار کردی بگم، منم گفتم.
بدون اینکه نگاهم کنه، گفت:
_ خوب کردی گفتی… مزار شهید عجمیان کجاست؟
_ امامزاده محمد، گلشهر کرج.
مکث کرد و پرسید
_ شهید آرمان؟
_ بهشتزهرا، کنار مزار شهید زبرجدی.
چند ثانیه ساکت موند، بعد پرسید:
_ تو رفتی سر مزارشون؟_
_ نه._
_ پس از کجا میدونی؟
_ از تلویزیون دیدم… بعدم از بچههای بسیج که رفته بودن بهشتزهرا سر مزارش شنیدم.
اینبار سرشو آورد سمتم.
_ تو چرا نرفتی؟
یه کم نگاهش کردم، آروم گفتم:
_ نمیتونستم تو رو تنها بذارم.
نگاه متعجبی بهم انداخت.
_ یعنی تو… توی این چند سالی که من خونهنشین شدم، هیچ جا نرفتی؟
_ فقط در حد اینکه برم مدرسه درس بچهها رو بپرسم یا دکتر… گاهی هم به اصرار بچهها میرفتیم پارک. اونم هماهنگ میکردم مامانم یا جواد بیان پیشت بمونن، بعد من برم.
نفس عمیقی کشید. نگاهش نرم شد، پر از یه مهربونی ساکت.
_ من هیچ جوره نمیتونم محبتهای تو رو جبران کنم نرگس.
لبخند پهنی زدم.
_ ناصر… من عاشقتم.
سری تکون داد.
_ میدونم. تو ثابت شدی، نرگس…
ساکت شد و بعد از چند ثانیه ادامه داد
_ حتماً باید بریم سر مزار شهید عجمیان.
_ باشه، بریم… ولی یه چیزی بگم، قول میدی ناراحت نشی؟...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
یه خانمی با ۵ تا بچه همسرش نزدیک یک ساله رهاش کرده رفته، برای خرج زندگی بچه هاش تو خونهها کار میکرده، به خاطر فقر همسایه ها براشون لباس اوردن ولی متاسفانه یکی از لباس ها گال و کنه داشته و این پنج تا بچه که کوچکترینشون ۱۵ ماهه و بزرگترینشون ۱۲ ساله و خود مادر بیمار میشن. مردم متوجه نوع بیماریشون میشن و دیگه بهش کار نمیدن. ما با کمک مردم و خیریه حضرت زهرا سلامالله علیها تونستیم خونشون رو سمپاشی و درمانشون کنیم.
این خانواده لباس ندارن. مستاجرن و کرایه خونشون به واسطهی همین بیماری عقب افتاده.
هر کس هر چی توانشه به این خانواده کمک کنه 🙏
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
اجرتون با موسی بن جعفر علیهالسلام
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ به تحریک ای
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
سر انداخت بالا.
— بگو انشاءالله که ناراحت نمیشم.
— یه بندهخدایی نذر میکنه چند تا مادر شهیدو با هزینهی خودش ببره مشهد و برگردونه.
— خب؟
— با خانم قربانی، فرمانده پایگاه ما، هماهنگ میکنه. حدود سیزده تا مادر شهیدو میبرن مشهد زیارت امام رضا علیهالسلام. خانم قربانی میگفت دیدم مادر شهید عجمیان روبند انداخته رو صورتش. ازش پرسیدم چرا روبند زدی؟
لحظهای مکث کرد گفت:
— بعضی آدما که منو میشناسن، میفهمن مادر روحاللهم بهم توهین میکنن. به خودم چیزی بگن ناراحت نمیشم، ولی وقتی به بچهم توهین میکنن جیگرم آتیش میگیره… منم روبند میزنم که نشناسنم.
با شنیدن این حرف برق از چشماش پرید.
— چی میگی نرگس؟!
— باور کن. خانم قربانی میگفت. ایشونم که میشناسی، زن راستگوییه.
— آخه مگه میشه؟ چرا ازشون شکایت نمیکنه؟
— نمیدونم والا… شاید از بزرگواریشه. شاید هم واسه شکایت مدرک لازم باشه؛ شاهد یا فیلم یا چی… واقعاً نمیدونم.
— آخه اینا کین که با مادر شهید اینجوری رفتار میکنن؟
— اینا تو همین ایران زندگی میکنن، ولی اونقدر درگیر رسانههای خارجی شدن که اصلاً واقعیت کشور خودشونو نمیبینن. ناصر، باور میکنی بعضیا حتی تلویزیون ایرانم نمیگیرن؟ بعد وقتی باهاشون بحث میکنی مسخرت میکنن، میگن حتماً فقط صدا و سیما میبینین!
کمی نرمتر ادامه داد:
— البته فکر نکنی همه اینجورینها… تک و توکن که خدا نشناسن. خیلیها هم کلی احترامش میکنن. اصلاً کلاً آدمبدها کمن، فقط چون رفتاراشون زنندهس بیشتر به چشم میان.
دستشو گذاشت روی قلبش و صورتشو جمع کرد.
— چه تیر میکشه…
آروم دستمو گذاشتم روی بازوش.
— منم وقتی اینو شنیدم خیلی ناراحت شدم.
همونطور که دستش روی قلبش بود گفت:
— آدم یاد خونوادهی امام حسین علیهالسلام میافته… مردم کوفه میدونستن این خانواده چه منزلتی دارن و فرزندان رسول خدان، ولی بعد شهادت امام چقدر بهشون بیاحترامی کردن و آزارشون دادن…
با ناراحتی نفس کشیدم.
— اینایی که بیرحمانه دو تا انسان بیسلاحو یه گوشه خفت کردن و اونقدر زدنشون تا شهید شدن… از نسل همون یزیدیها هستن...
زیر لب زمزمه کرد:
— خدا لعنتشون کنه…
انگار دلش خنک نشد. دستاشو رو به آسمون گرفت.
— خدایا… به نالههای حضرت زینب سلاماللهعلیها زیر تازیانهی حراملقمهها، آرامشو از کسایی که این عزیزای ما رو با شکنجه و بیرحمی شهید کردن بگیر… و همین بلا رو به دست آدمایی مثل خودشون سر عزیزاشون بیار…
از ته دل گفتم:
— الهی آمین…
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
یه خانمی با ۵ تا بچه همسرش نزدیک یک ساله رهاش کرده رفته، برای خرج زندگی بچه هاش تو خونهها کار میکرده، به خاطر فقر همسایه ها براشون لباس اوردن ولی متاسفانه یکی از لباس ها گال و کنه داشته و این پنج تا بچه که کوچکترینشون ۱۵ ماهه و بزرگترینشون ۱۲ ساله و خود مادر بیمار میشن. مردم متوجه نوع بیماریشون میشن و دیگه بهش کار نمیدن. ما با کمک مردم و خیریه حضرت زهرا سلامالله علیها تونستیم خونشون رو سمپاشی و درمانشون کنیم.
این خانواده لباس ندارن. مستاجرن و کرایه خونشون به واسطهی همین بیماری عقب افتاده.
هر کس هر چی توانشه به این خانواده کمک کنه 🙏
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
اجرتون با موسی بن جعفر علیهالسلام
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
دعاش تموم شد نگاهش رو داد به من
_ بریم
حرکت کردم بعد از چند لحظه سکوت رو کرد به من
هر کاری میکنم از فکر این حرف مادر شهید عجمیان بیرون نمیام
_ اینکه گفته روبند میزنم نشناسنم
آهنگین جواب داد
_ آره
_ منم وقتی شنیدم خیلی حالم بد شد اونهایی که باعث آزار خونواده شهدا میشن مخصوصاً به این شکل تاوانهای خیلی سختی تو زندگیشون پس میدن
نفس بلند کشید
_ صد در صد، شک نکن
تا برسیم خونه هر دو در مورد قدر نشناسی بعضی از مردم ایران در مورد نعمت جمهوری اسلامی و خونوادههای شهدا صحبت کردیم... ماشین رو نگه داشتم خواستم پیاده شم زنگ بزنم ناصر دستش رو گذاشت روی دستم
_ پیاده نشو من میرم
در ماشین رو باز کرد رفت پایین زنگ باغ رو زد در وا شد وارد شدم جکی شروع کرد به پارس کردن ناصر در باغ رو بست و نشست تو ماشین رو بهش گفتم
_ صدای پارس جکی رو میشنوی
با خنده جواب داد
_ آره، داره میگه من فهمیدم شما اومدین تو باغ ولی چون میشناسمتون بهتون حمله نمیکنم.
بچههام صدای ماشین رو شنیدن از خونه اومدن بیرون امیر حسن دوید سمت ماشین نگاهمو دادم به ناصر
_ زینب ببین در خونه وایساده
_ آره
_ میدونی چرا با امیر حسن نمیاد
_ از جکی میترسه
با خنده جواب دادم
_ آره
نزدیک خونه ماشین رو پارک کردم امیر حسن در سمت ناصر رو باز کرد
_ سلام بابا
_ سلام پسر گلم، خوبی بابا؟
_ آره خوبم
ناصر پیاده شد صورتش رو بوسید دستش رو گرفت با هم و قدم بر داشتند سمت خونه... منم از ماشین اومدم پایین زینب چند قدمی باباش دوید به سمت ناصر، ناصر آغوش باز کرد خودشو انداخت تو بغل ناصر
_ بابا کاشکی منو برده بودی
ناصر صورتش رو بوسید
_ نمیشد بابا
همگی وارد خونه شدیم خدا رو شکر به برکت وجود مش رحیم و فاطمه خانم همهچی مُرتبه رو کردم به فاطمه خانم و مش رحیم
_ سلام خیلی زحمت کشیدید ازتون ممنونم انشاالله بتونم خوبیهاتونو جبران کنم
هر دو جواب سلامم رو با روی گشادهای داد و فاطمه خانم گفت:
عزیزم انقدر شما به ما خوبی کردی که ما هر کاری هم بکنیم نمیتونیم جبران کنم.
ناصر رو کرد به من
فردا صبح که خواستی بچهها رو ببری مدرسه منم باهات میام میخوام برم گاوداری ببینم اوضاع از چه قراره انشاالله به امید خدا سرو سامونش بدم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
سلام شب همگی بخیر
با عرض معذرت فراوان از همه شما خوانندگان محترم رمان نرگس بنده امروز کاری برام پیش اومد که نتونستم این قسمت رو بنویسم التماس دعا یا علی🌹
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) دعاش تموم شد
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ ناصر جان نمیخوای یه چند روزی استراحت کنی بعد به این کارا رسیدگی کنی
_ نه، فقط برام بگو ببینم مشگل گاوداری چیه! یه چیزای من یادم میاد انگار محمد بدهکار شده بود!
نفس عمیقی کشیدم
_ آره الانم بدهکاره...
هر چی شده بود رو براش گفتم. از شنیدن اتفاقات گاوداری رنگش پرید و دستهاش شروع به لرزیدن کرد...
نگران ادامه دادم
ناصر جان صد تا از این گاوداریها فدایی یه تار موت چقدر منو بچهها مخصوصا امیر حسن دعا و ثنا کردیم تا تو حالت خوب شده ولش کن فعلاً بی خیالش بشو وقت بسیاره
دست لرزونش رو به نشونه حالم خوبه آورد بالا
_ چیزی نیست نگران نباش. ببخشید از تو جیب کتم گوشیمو بهم بده
گوشی رو از جیب کتش درآوردم گرفتم سمتش
_ بیا عزیزم
از دستم گرفت زنگ زد به محسن چند بوق خورد جواب داد
_ سلام داداش حالت خوبه؟
الحمدالله خوبم. میتونی فردا صبح بیای گاوداری
_ آره میام
_ باشه منتظرتم
_ داداش میخوای چیکار کنی؟
_ فعلا هیچی فقط میخوام حساب کتابها رو برسی کنم ببینم اوضاش چه جوریه
_ اوضا مالی گاو داری که خیلی خرابه
_ آره میدونم نرگس برام گفت. حالا بیا بریم ببینیم چیکار میتونیم بکنیم
_ به رو چشم
_ فردا میبینمت
_ به امید خدا
بعد از خداحافظی تماس رو قطع کرد... یه دنیا حرف تو ذهنم در مورد گاوداری که به ناصر بگم ولی جرات نمیکنم میترسم حالش بد شه. به خودم گفتم توکل بر خدا صبر میکنم.
تا فردا که با بچهها و ناصر آماده شدیم اومدیم خونه ذهنم مشغول کاری که ناصر میخواست انجام بده بود... صبحانه رو آماده کردم خوردیم. نشستیم تو ماشین بچهها رو مدرسههاشون پیاده کردم به ناصر گفتم
_ بریم امام زاده من نذرم رو به شهدا ادا کنم
باشهای گفت اومدیم کنار مزار پاک شهدا عاشورا رو خوندم و سوره یاسین رو هم تلاوت کردم صدق الله العلی العظیم رو که گفتم محسن زنگ زد... ناصر جواب داد
_ جانم محسن
_ سلام داداش من گاوداریم تو نمیای
_ سلام چرا ما تا یه ربع بیست دقیقه دیگه دیگه اونجاییم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
یه خانمی با ۵ تا بچه همسرش نزدیک یک ساله رهاش کرده رفته، برای خرج زندگی بچه هاش تو خونهها کار میکرده، به خاطر فقر همسایه ها براشون لباس اوردن ولی متاسفانه یکی از لباس ها گال و کنه داشته و این پنج تا بچه که کوچکترینشون ۱۵ ماهه و بزرگترینشون ۱۲ ساله و خود مادر بیمار میشن. مردم متوجه نوع بیماریشون میشن و دیگه بهش کار نمیدن. ما با کمک مردم و خیریه حضرت زهرا سلامالله علیها تونستیم خونشون رو سمپاشی و درمانشون کنیم.
این خانواده لباس ندارن. مستاجرن و کرایه خونشون به واسطهی همین بیماری عقب افتاده.
هر کس هر چی توانشه به این خانواده کمک کنه 🙏
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
اجرتون با موسی بن جعفر علیهالسلام
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ ناصر جان نمی
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
تماس رو قطع کرد رو کرد به من
_ بریم خانوم
_ دعاهامو خوندم بریم
نگاه عمیقی به سنگ قبر شهدا انداخت...
حسم بهم میگه تو دلش داره باهاشون حرف میزنه ساکت شدم خلوتشو به هم نزدم بعد از چند لحظه یک نفس عمیقی کشید نگاهشو داد به من بریم
خیلی دلم میخواد ازش بپرسم ببینم چی داشت به شهدا میگفت خودمو کنترل کردم و گفتم تو چیکار داری حالا اونم خواسته دو کلمه باشهدا حرف بزنه... چند قدم که گذشت نتونستم طاقت بیارم رو کردم بهش
_ چی میگفتی به شهدا؟
تبسمی زد نگاهی بهم انداخت
_ خصوصی بود
آروم یه تنه بهش زدم
_ خودت رو لوس نکن بگو چی میگفتی!
لبخندی زد
_ فضلولیت گل کرده آره!
_ آره بگو
_ یه نذری کردم و ازشون خواستم برام دعا کنن عاقبت بخیر بشم و از منتظران واقعی امام زمان بشم
_ چه دعای خوبی ایکاش برای منم میخواستی
چشم برای تو هم دعا رو میکنم
_ یه دنیا ازت ممنونم...
سوئچ رو گرفتم سمتش
_ بیا خودت بشین پشت ماشین
_ نه، فعلا نمیتونم تو بشین
قدم زنون رسیدیم به ماشین سوار شدیم اومدیم گاوداری ناصر از ماشین پیاده شد... شیشه ماشین رو دادم پایین... ناصر زنگ زد
صدای کارگر گاوداری اومد
_ کیه؟
ناصر جواب داد
_ باز کن ناصرم
آقا ببخشید من شما رو نمیشناسم نمیتونم در رو باز کنم
_ آقا باز کن ناصرم پسر حاج نصرالله
_یه دقیقه صبر کنید به سر کارگرمون بگم
_ صبر آقا، داداشم محسن تو گاوداریه به اون بگو
_ باشه صبر کنید
چند لحظه گذشت صدای محسن اومد
الان باز میکنم داداش
در رو باز کرد وارد شدیم محسن گفت
داداش ناراحت نشی این بنده خدا تقصیر نداره تو رو ندیده، نمیشناست
_ نه اشکالی داره حق با اون بنده خداست
سه تایی اومدیم اتاق مدیریت ناصر مستقیم رفت سمت فایل، کشوها رو بیرون کشید و یه پوشه رو برداشت باز کرد...
محسن بهش نزدیک شد...
_ داداش زنگ بزن به داداش محمد و هر چی میخوای ازش بپرس کجاست
_ سری به تایید حرفش تکون
_ آره الان بهش زنگ میزنم
_ ناصر شماره محمد رو گرفت چند بوق خورد جواب داد
سلام...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\