eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.1هزار دنبال‌کننده
615 عکس
308 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) تو از خانمی و
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) دستش رو گذاشت روی دستم _ نگران نباش میتونم انجام بدم با تعجب نگاهش کردم _ عه تو میتونی فکر منو بخونیا؟ زد زیر خنده _ علم غیب پیدا نکردم از ظاهرت پیداست به چی فکر میکنی به خنده‌ش منم خندیدم _ روشن کن بریم باشه‌ای گفتم سوئچ زدم حرکت کردم فکر رفت پیش حرفهای ناصر، از اینکه مدیریت بالایی داره شکی درش نیست ولی این تازه از نقاحت بیماری بیرون اومده اگر به خودش فشار بیاره و دوباره تشنج کنه چی؟ نه فکر کنم کسی که به دعای شهدا شِفا گرفته که دوباره به قبلش بر نمیگرده صدای ناصر منو از فکر بیرون آورد _ نرگس جان میتونم، نگران نباش چشم‌هام گرد شد، رو کردم سمتش _ دیدی میگم فکر منو میخونی! _ خب معلومه دیگه وقتی بعد از حرفهای من میری تو خودت مشخص که پداری میگی، یعنی میتونه باصدای بلند زدم زیر خنده ناصرم به خندهای من خندید... صدای خنده‌ش خاموش شد و تیز گفت _ نرگس تو هم دیدی؟ _ چی رو؟ _ چند تا خانم کاملا بی حجاب کنار ماشین وایستاده بودند! چرا بی حجابند کسی چیزی به اینها نمیگه آه تاسف باری کشیدم _ یه اتفاقهایی افتاد که به خاطر اعصابت ما بهت نگفتیم با صدایی پر از نگرانی پرسید _ چه اتفاقی؟ حضرت آقا حالش خوبه؟ _ آقا بله خوبه _ چی شده نرگس جمهوری اسلانی که سر حای خودش هست _ آره بابا، اونطوری که تو فکر میکنی نه، یه شیطنت‌هایی شد _ چی بگو دیگه کُشتیم _ یه دختری به نام مهسا امینی با باباش از کردستان شهر سقز میان تهران گشت ارشاد به خاطر بدحجابیش بازداشتش میکنه این تو بازداشگاه وقتی داشت به خانم مامور میگفت منو برای چی دستگیر کردید مامور اشاره کرد به لباسش یعنی تو بد لباس هستی همون موقع مهسا بیهوش میشه میفته روی زمین تا میرسونشش بیمارستان میمیره _ خب اینها چه ربطی به حجابی زنهایی که من دیدم داره؟ صبر کن ربطش رو میگم... وقتی مهسا مُرد شایعه انداختن که انقدر زدن تو سر مهسا تا جمجمه‌ش شکسته و برای این مُرده...پدر مهسا هم تایید کرد که زدنش و ایران رو با این حرف بهم ریختن در حالی که هیچ کسی به این دختر دست نزد مهسا از بچه‌گی بیماری مغزی داشته و هشت سالش بوده سرس عمل شده مدارک بیمارستانیش رو تو تلوزیون به همه نشون دادن که خودش مرده، ولی... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
باتندی بهم گفت : کدوم دختر عاقل خانواده داری بلند میشه میره خونه پسری که داره باهاش وقت میگذرونه و حرف میزنه ؟ من که خر نیستم تو خیلی سبکی اصلا اون دختری که فکر می کردم نیستی من دنبال یه دختر خانمم که به همین راحتی ها خودشو به عرضه نذاره و با پسرا گرم نگیره که بعدشم سر از خونه پسره در بیاره مات زده گفتم ولی من فقط به مادرت سر زدم قصد دیگه ای نداشتم خودتم میدونی پوزخندی زد وگفت خدا میدونه تو این سر زدن به مادر بقیه چه بلاهایی سرت اومد و حالا میخوای خودتو به من قالب کنی گم شو اون لکه ننگتم ببر برای یکی دیگه. گوشیو روم قطع کرد دنیا دور سرم چرخید حالم خیلی بد شد چند روز توی ..... https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
🌷 رهبر انقلاب: با اتحاد، اراده و ایستادگی ✏️ دشمن را مأیوس کنید 👈 ملت ایران روز ۲۲ بهمن در خیابانها همه ظاهر میشوند، همبستگی و وفاداری خودشان را به جمهوری اسلامی اعلام میکنند. ۱۴۰۴/۱۱/۲۰ 🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط
🖤 •●◉✿ازناباروری_تا باروری✿◉●•🖤 ❤️ لاحَول‌َوَلاقُوَّـہ‌َاِلّابِاللّـہ‌ِالعَلےالعَظیمِ ❤️ ▣⃢🖤 به امر ولی‌عصر جهت فرزندآوری و پرورش سربازان_امام_زمان اقدام می‌کنیم. ▣⃢🖤 برای بدنیا آوردن یک فرزند_صالح و سالم نیازی به IUI و IVF نیست ⭕️ به یاری خدا و مدد حضرت_فاطمه_زهرا(ص) برای درمان بدون عوارض و حساسیت ناباروری خود قدم بردارید و نتیجه رو ببینید. ☎️جهت مشاوره رایگان روی لینک زیر کلیک کنید https://eitaa.com/joinchat/1177945581C0c684d7398
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃 امیرمؤمنان می فرمایند: روزی تو، بیشتر از خودت، تو را می جوید. در جست و جوی آن، آرام باش. 📚غررالحکم، ج
• مسابقه بزرگ سین زنیِ طین شروع شد 🥳 .❌برای اولین بار در ایتا❌ ⊹ جوایز ارزنده و دو سکه طلا🎀🪄 ⊹ ماگ های دست‌ساز ᴖ.ᴖ 🍭 ⊹ جااکسسوری و مگنتِ نوشته🪿✨🩰 𓏲➺https://eitaa.com/joinchat/4047504063C0e4fb92fce 𓂃݊⋆ ↝اینجا عضو شو قشنگم 😎☝️🏼 کد 146🖇
☘☘☘☘☘
45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رمزگشایی از سرنوشت جهان، در کوتاه‌ترین سوره قرآن 🎙استاد شجاعی
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) دستش رو گذاشت
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ به تحریک اینترنشنال و من‌وتو و دروغایی که پخش کردن گفتن مهسا نه مریض بوده نه عمل جراحی داشته… گفتن زدینش کشتینش. با همین دروغا شورش درست کردن… می‌دونی چقدر از بچه‌های خوبمونو شهید کردن؟ دوتا از همونا، یکی شهید عجمیان که اتفاقاً بچهٔ کرجه و خیلی به ما نزدیکه، یکی هم شهید آرمان که ساکن اکباتان تهران بود… انقدر کتکشون زدن تا شهید شدن… بعدشم که بعضی از خانما بی‌حجاب شدن. حرفم تموم شد، منتظر موندم ناصر چیزی بگه… ولی نگفت. سکوتش یه جوری بود که دلم رو خالی کرد. سرمو چرخوندم سمتش… چشمم افتاد به صورتش؛ سرخ شده، نگاهش قفل شده بود به جاده. آروم صداش زدم: _ خوبی ناصر؟ جواب نداد. دلشوره گرفتم. ماشینو زدم کنار جاده، کامل چرخیدم سمتش. _ خوبی ناصر جان؟ همون‌طور که به روبه‌رو خیره بود و اشک روی گونه‌ش نشسته بود، خیلی آروم سر تکون داد. _ نه گفتم: _ ببخشید… خودت اصرار کردی بگم، منم گفتم. بدون اینکه نگاهم کنه، گفت: _ خوب کردی گفتی… مزار شهید عجمیان کجاست؟ _ امامزاده محمد، گلشهر کرج. مکث کرد و پرسید _ شهید آرمان؟ _ بهشت‌زهرا، کنار مزار شهید زبرجدی. چند ثانیه ساکت موند، بعد پرسید: _ تو رفتی سر مزارشون؟_ _ نه._ _ پس از کجا می‌دونی؟ _ از تلویزیون دیدم… بعدم از بچه‌های بسیج که رفته بودن بهشت‌زهرا سر مزارش شنیدم. این‌بار سرشو آورد سمتم. _ تو چرا نرفتی؟ یه کم نگاهش کردم، آروم گفتم: _ نمی‌تونستم تو رو تنها بذارم. نگاه متعجبی بهم انداخت. _ یعنی تو… توی این چند سالی که من خونه‌نشین شدم، هیچ جا نرفتی؟ _ فقط در حد اینکه برم مدرسه درس بچه‌ها رو بپرسم یا دکتر… گاهی هم به اصرار بچه‌ها می‌رفتیم پارک. اونم هماهنگ می‌کردم مامانم یا جواد بیان پیشت بمونن، بعد من برم. نفس عمیقی کشید. نگاهش نرم شد، پر از یه مهربونی ساکت. _ من هیچ جوره نمی‌تونم محبت‌های تو رو جبران کنم نرگس. لبخند پهنی زدم. _ ناصر… من عاشقتم. سری تکون داد. _ می‌دونم. تو ثابت شدی، نرگس… ساکت شد و بعد از چند ثانیه ادامه داد _ حتماً باید بریم سر مزار شهید عجمیان. _ باشه، بریم… ولی یه چیزی بگم، قول می‌دی ناراحت نشی؟... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
باتندی بهم گفت : کدوم دختر عاقل خانواده داری بلند میشه میره خونه پسری که داره باهاش وقت میگذرونه و حرف میزنه ؟ من که خر نیستم تو خیلی سبکی اصلا اون دختری که فکر می کردم نیستی من دنبال یه دختر خانمم که به همین راحتی ها خودشو به عرضه نذاره و با پسرا گرم نگیره که بعدشم سر از خونه پسره در بیاره مات زده گفتم ولی من فقط به مادرت سر زدم قصد دیگه ای نداشتم خودتم میدونی پوزخندی زد وگفت خدا میدونه تو این سر زدن به مادر بقیه چه بلاهایی سرت اومد و حالا میخوای خودتو به من قالب کنی گم شو اون لکه ننگتم ببر برای یکی دیگه. گوشیو روم قطع کرد دنیا دور سرم چرخید حالم خیلی بد شد چند روز توی ..... https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
- خم شو کفشمو تمیز کن! دخترک ترسیده لب زد: حامله‌ام میعاد... سه ماهمه...توروخدا بچه... نعره زد: خم میشی یا یه‌جور دیگه حالیت کنم؟ دخترک ترسیده دست روی شکم برآمده‌اش گذاشت و فین‌فین کنان روی زمین خم شد. - حالم از خودت و توله‌ت بهم می‌خوره... زود برمیگردم فکر نکنی حواسم بهت نیست! با نگاهی چندش به دخترک رفت، امشب خانه‌ی مادرش مهمانی بود. - خان داداش، خوش اومدین، بیاین تو... پس زنت کو؟ باز هم با خودت نیوردیش؟ میعاد با اخم‌های درهم گفت: خونه ست! - واه خاله جان؟ چرا زنت‌و با خودت جایی نمیاری؟ پچ‌پچ‌ها را می‌شنید و عادت کرده بود به این قضاوت‌ها؛ که زن اولش با سروصدا طلاق گرفته و زن دومش بی سروصدا عروس خانه‌اش. - دورت بگردم، بهتر که نیوردیش دختره‌ی پاپتی! حرف مادرش تمام نشده بود که خاله باز به حرف آمد: والا پسرت عروست رو گذاشته تو صندوق... نکنه عیب و ایراد داره این دختره؟ - نخیر خاله جان! زنداداشم خیلی هم سالم و سلامته... بارداره و ویارش زیاد. حرفش مانند ترکیدن بمب بود میعاد تیز به خواهرش نگاه کرد، کسی به طعنه گفت: حامله‌س؟ از کی؟ میعاد که عقیمه... صداها بالا گرفته و میعاد دلش می‌خواست گردنشان را بشکند که خواهرش آرام دستش را گرفت و گفت: از شوهرش! از داداشم حامله‌ست. راستی خاله شنیدی فاخته، شوهر جدیدش هم طلاقش داده چون بچه‌دار نمی‌شده... اینبار میعاد هم سوالی به خواهرش نگاه کرد که او اشک چشمانش را پاک کرد و ادامه داد: - اون زنیکه از خدا بیخبر سه سال زندگی تورو جهنم کرد. آبروتو برد گفت عقیمی... ولی شوهرش برده آزمایش، دیدن عیب از خودش بوده... داداشم شکرخدا بی‌عیب و ایراده و توی راهی هم دارن... خواهرش حرف می‌زد و میعاد مات مانده بود؛ عقیم نبود و بچه‌اش در شکم زنی بود که سه‌ماه به جرم خیانت خونش را در شیشه کرده بود! https://eitaa.com/joinchat/478610671Ceacc3e3f09 رمان بسیار زیبای 👆👆 پارت‌واقعی از فصل ۱۴ رمان