هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
❤️🔥قسمت اول _ آتش دل❤️🔥
چمدان مشکی اش را روی آخرین پله فرودگاه پایین می گذارد و به اطراف نگاه می کند. زمستان بود.هوا سوز داشت و انگار می خواست باران ببارد.
هفت سال قبل هم که از این شهر گریخته بود ، باران می بارید اما فقط از چشمانش!!!!
در همه هفت سالی که سوئد بود هرگز آن شب را از یاد نبرده بود . شبی که محمد صدرایش داماد می شد و او به دستور پدربزرگشان تعبید می گشت.
محمد صدرا تنها نوه پسری خاندان خدا وردی بود و پدرش که سه دختر داشت و به خاطر نداشتن پسر همیشه مورد خشم پدرش بود .
عمه اش هم سه پسر و یک دختر داشت و به خاطر این همیشه به همه فخر می فروخت .
به یاد داشت پدربزرگش تا ازدواج دوباره پدرش هم پیش رفته بود که پدرش قبول نکرده بود.
پدرش عاشق مادرشان بود و برایش داشتن پسر مهم نبود و این بابت میل پدربزرگشان نبود که سالها سرکوفتش را مادرش شنید .
محمد صدرا به خاطر پسر بودن همیشه مورد توجه پدربزرگشان بود و او و خواهرهایش اصلا به حساب نمی آمدند.
او هم تا دست چپ و راستش را شناخت متوجه شد که محمد صدرا را عاشقانه دوست دارد و از حق هم نمی گذشت محمد صدرا هم جانش به جان آخرین دختر عمو مسعودش بند بود .
اما هرگز نفهمید چرا محمد صدرایی که عاشقانه او را دوست داشت درست شب عقدشان او را تنها گذاشت و با دخترعمه شان بهار ازدواج کرد .!!!!
https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
_ اومدی که بمونی ؟
بله ی می گوید که اخم حاج طاهر در هم می گردد.
_ حالا که اومدی چشمت به شوهر دختر عمه ات نباشه....یادت بمونه محمد صدرا زن داره.
_آتش دل
https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
این رمان انقدر قشنگه که هر کی گمش کرده سرگردون شده
پر صحنههای جذاب و هیجانی😋
نویسنده قصد نداره لینکش رو پخش کنه عضو شید که بعدا پشیمونی فایده نداره😌
http://eitaa.com/joinchat/4183228450C622bb810b8