زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) دعاش تموم شد
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ ناصر جان نمیخوای یه چند روزی استراحت کنی بعد به این کارا رسیدگی کنی
_ نه، فقط برام بگو ببینم مشگل گاوداری چیه! یه چیزای من یادم میاد انگار محمد بدهکار شده بود!
نفس عمیقی کشیدم
_ آره الانم بدهکاره...
هر چی شده بود رو براش گفتم. از شنیدن اتفاقات گاوداری رنگش پرید و دستهاش شروع به لرزیدن کرد...
نگران ادامه دادم
ناصر جان صد تا از این گاوداریها فدایی یه تار موت چقدر منو بچهها مخصوصا امیر حسن دعا و ثنا کردیم تا تو حالت خوب شده ولش کن فعلاً بی خیالش بشو وقت بسیاره
دست لرزونش رو به نشونه حالم خوبه آورد بالا
_ چیزی نیست نگران نباش. ببخشید از تو جیب کتم گوشیمو بهم بده
گوشی رو از جیب کتش درآوردم گرفتم سمتش
_ بیا عزیزم
از دستم گرفت زنگ زد به محسن چند بوق خورد جواب داد
_ سلام داداش حالت خوبه؟
الحمدالله خوبم. میتونی فردا صبح بیای گاوداری
_ آره میام
_ باشه منتظرتم
_ داداش میخوای چیکار کنی؟
_ فعلا هیچی فقط میخوام حساب کتابها رو برسی کنم ببینم اوضاش چه جوریه
_ اوضا مالی گاو داری که خیلی خرابه
_ آره میدونم نرگس برام گفت. حالا بیا بریم ببینیم چیکار میتونیم بکنیم
_ به رو چشم
_ فردا میبینمت
_ به امید خدا
بعد از خداحافظی تماس رو قطع کرد... یه دنیا حرف تو ذهنم در مورد گاوداری که به ناصر بگم ولی جرات نمیکنم میترسم حالش بد شه. به خودم گفتم توکل بر خدا صبر میکنم.
تا فردا که با بچهها و ناصر آماده شدیم اومدیم خونه ذهنم مشغول کاری که ناصر میخواست انجام بده بود... صبحانه رو آماده کردم خوردیم. نشستیم تو ماشین بچهها رو مدرسههاشون پیاده کردم به ناصر گفتم
_ بریم امام زاده من نذرم رو به شهدا ادا کنم
باشهای گفت اومدیم کنار مزار پاک شهدا عاشورا رو خوندم و سوره یاسین رو هم تلاوت کردم صدق الله العلی العظیم رو که گفتم محسن زنگ زد... ناصر جواب داد
_ جانم محسن
_ سلام داداش من گاوداریم تو نمیای
_ سلام چرا ما تا یه ربع بیست دقیقه دیگه دیگه اونجاییم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
یه خانمی با ۵ تا بچه همسرش نزدیک یک ساله رهاش کرده رفته، برای خرج زندگی بچه هاش تو خونهها کار میکرده، به خاطر فقر همسایه ها براشون لباس اوردن ولی متاسفانه یکی از لباس ها گال و کنه داشته و این پنج تا بچه که کوچکترینشون ۱۵ ماهه و بزرگترینشون ۱۲ ساله و خود مادر بیمار میشن. مردم متوجه نوع بیماریشون میشن و دیگه بهش کار نمیدن. ما با کمک مردم و خیریه حضرت زهرا سلامالله علیها تونستیم خونشون رو سمپاشی و درمانشون کنیم.
این خانواده لباس ندارن. مستاجرن و کرایه خونشون به واسطهی همین بیماری عقب افتاده.
هر کس هر چی توانشه به این خانواده کمک کنه 🙏
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
اجرتون با موسی بن جعفر علیهالسلام
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ ناصر جان نمی
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
تماس رو قطع کرد رو کرد به من
_ بریم خانوم
_ دعاهامو خوندم بریم
نگاه عمیقی به سنگ قبر شهدا انداخت...
حسم بهم میگه تو دلش داره باهاشون حرف میزنه ساکت شدم خلوتشو به هم نزدم بعد از چند لحظه یک نفس عمیقی کشید نگاهشو داد به من بریم
خیلی دلم میخواد ازش بپرسم ببینم چی داشت به شهدا میگفت خودمو کنترل کردم و گفتم تو چیکار داری حالا اونم خواسته دو کلمه باشهدا حرف بزنه... چند قدم که گذشت نتونستم طاقت بیارم رو کردم بهش
_ چی میگفتی به شهدا؟
تبسمی زد نگاهی بهم انداخت
_ خصوصی بود
آروم یه تنه بهش زدم
_ خودت رو لوس نکن بگو چی میگفتی!
لبخندی زد
_ فضلولیت گل کرده آره!
_ آره بگو
_ یه نذری کردم و ازشون خواستم برام دعا کنن عاقبت بخیر بشم و از منتظران واقعی امام زمان بشم
_ چه دعای خوبی ایکاش برای منم میخواستی
چشم برای تو هم دعا رو میکنم
_ یه دنیا ازت ممنونم...
سوئچ رو گرفتم سمتش
_ بیا خودت بشین پشت ماشین
_ نه، فعلا نمیتونم تو بشین
قدم زنون رسیدیم به ماشین سوار شدیم اومدیم گاوداری ناصر از ماشین پیاده شد... شیشه ماشین رو دادم پایین... ناصر زنگ زد
صدای کارگر گاوداری اومد
_ کیه؟
ناصر جواب داد
_ باز کن ناصرم
آقا ببخشید من شما رو نمیشناسم نمیتونم در رو باز کنم
_ آقا باز کن ناصرم پسر حاج نصرالله
_یه دقیقه صبر کنید به سر کارگرمون بگم
_ صبر آقا، داداشم محسن تو گاوداریه به اون بگو
_ باشه صبر کنید
چند لحظه گذشت صدای محسن اومد
الان باز میکنم داداش
در رو باز کرد وارد شدیم محسن گفت
داداش ناراحت نشی این بنده خدا تقصیر نداره تو رو ندیده، نمیشناست
_ نه اشکالی داره حق با اون بنده خداست
سه تایی اومدیم اتاق مدیریت ناصر مستقیم رفت سمت فایل، کشوها رو بیرون کشید و یه پوشه رو برداشت باز کرد...
محسن بهش نزدیک شد...
_ داداش زنگ بزن به داداش محمد و هر چی میخوای ازش بپرس کجاست
_ سری به تایید حرفش تکون
_ آره الان بهش زنگ میزنم
_ ناصر شماره محمد رو گرفت چند بوق خورد جواب داد
سلام...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
20.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در دندانپزشکی تخصصی نویان، تیمی از بهترین دندانپزشکان متخصص فارغ التحصیل از دانشگاه شهید بهشتی و تهران، خدمات جامع ایمپلنت، زیبایی و کلیه درمانهای تخصصی دندان را با بالاترین استانداردها ارائه می دهند.
برای گرفتن نوبت و انجام خدمات با ما در تماس باشید .
@noyan_dentistry
🦷مشاوره و ویزیت رایگان
📞📞ارتباط با ما 📞📞☎️
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
📱09103307468
☎️02122701669
آیدی کانال ،بله:⬇️⬇️
https://ble.ir/noyandentistry
https://eitaa.com/noyan_dentistry
https://rubika.ir/noyan_dentistry
آیدی کانال , روبیکا /ایتا /پیچ اینستا :
🎓 ثبت نام کاردانی تا دکتری بدون_آزمون
(غیرحضوری + اقساط)
دانشگاههای موردتأیید وزارت علوم 🎓
✅ برنامهریزی انعطافپذیر
✅ ثبتنام رسمی سازمان_سنجش
⏳ ظرفیت محدود
فرم مشاوره رایگان:
https://tatpnu.com/4
برای پاسخ دهی سریع تر , لطفا فرم ثبت نام را تکمیل کنید تا کارشناسان ما با شما تماس بگیرند🙏
💫 تصمیم با تو، ترسیم مسیر با ما!
✈مسیر #مهاجرت مثل اثر انگشت، منحصر به فرده.
☝️🏻پس اگه میخوای
مسیر منحصر به خودت رو بدونی...
👩🏻💻کافیه با کارشناسان رجبی صحبت کنی
تا بر اساس شرایطت بهت بهترین مسیر رو معرفی کنن.
✍🏼فرم رزرو وقت مشاوره رایگان:
https://survey.porsline.ir/s/zkMGlWwb
📞 شماره تماس:
۰۲۱-۹۱۰۰۲۵۲۵
۰۷۱-۹۱۰۰۲۵۲۵
📍آدرس:
تهران، فلکه دوم صادقیه
شیراز، بلوار معالی آباد
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) تماس رو قطع کر
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ داداش زنگ بزن به داداش محمد و هر چی میخوای ازش بپرس
ناصر شماره محمد رو گرفت چند بوق خورد جواب داد
سلام: ناصر تویی؟
محسن گفت:
_ داداش بزار روی بلندگو ما هم بشنویم
ناصر زد رو بلندگو گوشی، صدای پخش شد
_ سلام داداش بله خودمم
_ حالت چطوره؟
_ خدارو شکر خوبم
_ کاری داری زنگ زدی؟
_ آره اومدم گاوداری مدارک وام بانک و خرید ویلا رو میخوام
_ برای چی تو رفتی اونجا؟
_ میخوام ببینم میشه کاری کرد که گاوداری از رهن بانک بیاد بیرون
_ اون کار تو نیست خودم میام درستش میکنم
_ حالا منم میخوام تلاش خودم روبکنم بگو مدرک کجاست؟
_ ناصر تو به من وکالت دادی حالا با اون حال نزارت رفتی گاوداری که چی؟
_ اون موقع که بهت وکالت دادم ناتوان بودم ولی الان تو خودم میبینم میتونم اومدم سروسامونش بدم
_ پاشو برو خونت یه وقت تشنج میکنی اونجا سر و سامون داره فقط یه بدهی داره که اونم خودم درستش میکنم
_ یه جوری داری حرف میزنی که انگار من بدون اجازت اومدم تو ملکت داداش اینجا برای منم هستها
_ آره هست منم نمیخوام حقت رو بخورم تو صبر کن خودمم درستش میکنم
_ ببخشید داداش منو تو به نتیجه نمیرسیم نمیخواد بگی مدارک کجاست؟ خودم پیدا میکنم... خدا حافظ
صدای نه قطع نکن محمد اومد ناصرم شنید ولی اهمیت نداد و تماس رو قطع کرد. رو کرد به محسن
_ تو هم نمی دونی کجاست؟
_ نه
یعنی اصلا نمییومدی اینجا سر بزنی
محمد میگفت نیا وقتی هم میومدم اخم و تخم میکرد و نمیگذاشت به چیزی دست بزنم یا از کارهاش سر در بیارم
بهش میگفتی ما برای کارهای اجرایی بهت وکالت دادیم... کارهای دفتری که میتونم انجام بدم
_ من به محمد اصرار میکردم بیام کارهای سبک رو انجام بدم ولی اجازه نمیداد میگفت تو بهت سوند وصله یه وقت عفونت میکنی
ناصر لبش رو برگردوند
سر از کار محمد در نمیارم، چرا تو رو راه نمیداده و الان اصرار داره که منم برم...
_________________
هر بار که نماز میخوندم، از خدا میخواستم یه راهی جلو پام بذاره، یه معجزه…اما اون روز، محمود منو برد یه جایی که پر از زن بود...زنایی با صورتهای زرد، چشمهای گریون و نگاههای خالی…دستمو گرفت و آروم گفت:«اینجا زنایی رو میارن که نافرمانی کردن… باید تربیت بشن.» نفسم بند اومد. یعنی منم؟ یعنی ته این نقشبازی همین بود؟ تو نگاهش دنبال یه نشونه بودم، یه ذره شوخی…اما فقط یه لبخند محو زد و گفت...
https://eitaa.com/joinchat/889782424Cfa913f7dd2
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
هر بار که نماز میخوندم، از خدا میخواستم یه راهی جلو پام بذاره، یه معجزه…اما اون روز، محمود منو برد یه جایی که پر از زن بود...زنایی با صورتهای زرد، چشمهای گریون و نگاههای خالی…دستمو گرفت و آروم گفت:«اینجا زنایی رو میارن که نافرمانی کردن… باید تربیت بشن.» نفسم بند اومد. یعنی منم؟ یعنی ته این نقشبازی همین بود؟ تو نگاهش دنبال یه نشونه بودم، یه ذره شوخی…اما فقط یه لبخند محو زد و گفت...
https://eitaa.com/joinchat/889782424Cfa913f7dd2
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
.
دوستان خوبید👋
دوستان عزیز #کتیبه بسیار زیبا ویژه ولادت امام حسن مجتبی(ع) آوردیم ابعاد این #کتیبه بسیار زیبا ۷۰ در ۱۵۰ هست فقط تا ۳ اسفندماه وقت دارید سفارش بدین برای گرفتن قیمت به آیدی کانال پیام بدین به دوستان و آشنایان خودتون هم خبر بدین که بیان بخرند
خوش حال میشم کانال خودتونو به دوستانتون معرفی کنید🥰👇👇
https://eitaa.com/Vegetableandhealthproducts
هدایت شده از TechnoSharif - تکنوشریف
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آینده فرزندتو از الان طراحی کن ‼
مرکز توسعه فناوری و نوآوری
دانشگاه صنعتی شریف (تکنوشریف) برگزار میکند:
📊 آزمون استعدادسنجی فناوری، ویژه دانشآموزان ۱۲ تا ۱۷ سال
🎓 دانشآموزان با شرکت در این آزمون و کسب نمره بالاتر از ۵۰، وارد دوره تخصصی «مسیر یادگیری هوش مصنوعی» میشوند.
• دوره یکساله و پروژه محور
• تدریس توسط اساتید دانشگاه صنعتی شریف
🏵️ اعطای گواهی معتبر از مرکز آموزشهای آزاد دانشگاه صنعتی شریف
🔗 لینک آزمون:
technosharif.com/uz
🌐 وبسایت:
technosharif.com/u
📞 تماس:
66166321 " 66072595-96
#عکس_نوشته
🔷کاری که مردم ایران در 22 بهمن با آمریکا و اسرائیل کردند...
🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen