زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ ناصر جان نمی
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
تماس رو قطع کرد رو کرد به من
_ بریم خانوم
_ دعاهامو خوندم بریم
نگاه عمیقی به سنگ قبر شهدا انداخت...
حسم بهم میگه تو دلش داره باهاشون حرف میزنه ساکت شدم خلوتشو به هم نزدم بعد از چند لحظه یک نفس عمیقی کشید نگاهشو داد به من بریم
خیلی دلم میخواد ازش بپرسم ببینم چی داشت به شهدا میگفت خودمو کنترل کردم و گفتم تو چیکار داری حالا اونم خواسته دو کلمه باشهدا حرف بزنه... چند قدم که گذشت نتونستم طاقت بیارم رو کردم بهش
_ چی میگفتی به شهدا؟
تبسمی زد نگاهی بهم انداخت
_ خصوصی بود
آروم یه تنه بهش زدم
_ خودت رو لوس نکن بگو چی میگفتی!
لبخندی زد
_ فضلولیت گل کرده آره!
_ آره بگو
_ یه نذری کردم و ازشون خواستم برام دعا کنن عاقبت بخیر بشم و از منتظران واقعی امام زمان بشم
_ چه دعای خوبی ایکاش برای منم میخواستی
چشم برای تو هم دعا رو میکنم
_ یه دنیا ازت ممنونم...
سوئچ رو گرفتم سمتش
_ بیا خودت بشین پشت ماشین
_ نه، فعلا نمیتونم تو بشین
قدم زنون رسیدیم به ماشین سوار شدیم اومدیم گاوداری ناصر از ماشین پیاده شد... شیشه ماشین رو دادم پایین... ناصر زنگ زد
صدای کارگر گاوداری اومد
_ کیه؟
ناصر جواب داد
_ باز کن ناصرم
آقا ببخشید من شما رو نمیشناسم نمیتونم در رو باز کنم
_ آقا باز کن ناصرم پسر حاج نصرالله
_یه دقیقه صبر کنید به سر کارگرمون بگم
_ صبر آقا، داداشم محسن تو گاوداریه به اون بگو
_ باشه صبر کنید
چند لحظه گذشت صدای محسن اومد
الان باز میکنم داداش
در رو باز کرد وارد شدیم محسن گفت
داداش ناراحت نشی این بنده خدا تقصیر نداره تو رو ندیده، نمیشناست
_ نه اشکالی داره حق با اون بنده خداست
سه تایی اومدیم اتاق مدیریت ناصر مستقیم رفت سمت فایل، کشوها رو بیرون کشید و یه پوشه رو برداشت باز کرد...
محسن بهش نزدیک شد...
_ داداش زنگ بزن به داداش محمد و هر چی میخوای ازش بپرس کجاست
_ سری به تایید حرفش تکون
_ آره الان بهش زنگ میزنم
_ ناصر شماره محمد رو گرفت چند بوق خورد جواب داد
سلام...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) تماس رو قطع کر
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ داداش زنگ بزن به داداش محمد و هر چی میخوای ازش بپرس
ناصر شماره محمد رو گرفت چند بوق خورد جواب داد
سلام: ناصر تویی؟
محسن گفت:
_ داداش بزار روی بلندگو ما هم بشنویم
ناصر زد رو بلندگو گوشی، صدای پخش شد
_ سلام داداش بله خودمم
_ حالت چطوره؟
_ خدارو شکر خوبم
_ کاری داری زنگ زدی؟
_ آره اومدم گاوداری مدارک وام بانک و خرید ویلا رو میخوام
_ برای چی تو رفتی اونجا؟
_ میخوام ببینم میشه کاری کرد که گاوداری از رهن بانک بیاد بیرون
_ اون کار تو نیست خودم میام درستش میکنم
_ حالا منم میخوام تلاش خودم روبکنم بگو مدرک کجاست؟
_ ناصر تو به من وکالت دادی حالا با اون حال نزارت رفتی گاوداری که چی؟
_ اون موقع که بهت وکالت دادم ناتوان بودم ولی الان تو خودم میبینم میتونم اومدم سروسامونش بدم
_ پاشو برو خونت یه وقت تشنج میکنی اونجا سر و سامون داره فقط یه بدهی داره که اونم خودم درستش میکنم
_ یه جوری داری حرف میزنی که انگار من بدون اجازت اومدم تو ملکت داداش اینجا برای منم هستها
_ آره هست منم نمیخوام حقت رو بخورم تو صبر کن خودمم درستش میکنم
_ ببخشید داداش منو تو به نتیجه نمیرسیم نمیخواد بگی مدارک کجاست؟ خودم پیدا میکنم... خدا حافظ
صدای نه قطع نکن محمد اومد ناصرم شنید ولی اهمیت نداد و تماس رو قطع کرد. رو کرد به محسن
_ تو هم نمی دونی کجاست؟
_ نه
یعنی اصلا نمییومدی اینجا سر بزنی
محمد میگفت نیا وقتی هم میومدم اخم و تخم میکرد و نمیگذاشت به چیزی دست بزنم یا از کارهاش سر در بیارم
بهش میگفتی ما برای کارهای اجرایی بهت وکالت دادیم... کارهای دفتری که میتونم انجام بدم
_ من به محمد اصرار میکردم بیام کارهای سبک رو انجام بدم ولی اجازه نمیداد میگفت تو بهت سوند وصله یه وقت عفونت میکنی
ناصر لبش رو برگردوند
سر از کار محمد در نمیارم، چرا تو رو راه نمیداده و الان اصرار داره که منم برم...
_________________
هر بار که نماز میخوندم، از خدا میخواستم یه راهی جلو پام بذاره، یه معجزه…اما اون روز، محمود منو برد یه جایی که پر از زن بود...زنایی با صورتهای زرد، چشمهای گریون و نگاههای خالی…دستمو گرفت و آروم گفت:«اینجا زنایی رو میارن که نافرمانی کردن… باید تربیت بشن.» نفسم بند اومد. یعنی منم؟ یعنی ته این نقشبازی همین بود؟ تو نگاهش دنبال یه نشونه بودم، یه ذره شوخی…اما فقط یه لبخند محو زد و گفت...
https://eitaa.com/joinchat/889782424Cfa913f7dd2
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
هر بار که نماز میخوندم، از خدا میخواستم یه راهی جلو پام بذاره، یه معجزه…اما اون روز، محمود منو برد یه جایی که پر از زن بود...زنایی با صورتهای زرد، چشمهای گریون و نگاههای خالی…دستمو گرفت و آروم گفت:«اینجا زنایی رو میارن که نافرمانی کردن… باید تربیت بشن.» نفسم بند اومد. یعنی منم؟ یعنی ته این نقشبازی همین بود؟ تو نگاهش دنبال یه نشونه بودم، یه ذره شوخی…اما فقط یه لبخند محو زد و گفت...
https://eitaa.com/joinchat/889782424Cfa913f7dd2
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
.
دوستان خوبید👋
دوستان عزیز #کتیبه بسیار زیبا ویژه ولادت امام حسن مجتبی(ع) آوردیم ابعاد این #کتیبه بسیار زیبا ۷۰ در ۱۵۰ هست فقط تا ۳ اسفندماه وقت دارید سفارش بدین برای گرفتن قیمت به آیدی کانال پیام بدین به دوستان و آشنایان خودتون هم خبر بدین که بیان بخرند
خوش حال میشم کانال خودتونو به دوستانتون معرفی کنید🥰👇👇
https://eitaa.com/Vegetableandhealthproducts
هدایت شده از TechnoSharif - تکنوشریف
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آینده فرزندتو از الان طراحی کن ‼
مرکز توسعه فناوری و نوآوری
دانشگاه صنعتی شریف (تکنوشریف) برگزار میکند:
📊 آزمون استعدادسنجی فناوری، ویژه دانشآموزان ۱۲ تا ۱۷ سال
🎓 دانشآموزان با شرکت در این آزمون و کسب نمره بالاتر از ۵۰، وارد دوره تخصصی «مسیر یادگیری هوش مصنوعی» میشوند.
• دوره یکساله و پروژه محور
• تدریس توسط اساتید دانشگاه صنعتی شریف
🏵️ اعطای گواهی معتبر از مرکز آموزشهای آزاد دانشگاه صنعتی شریف
🔗 لینک آزمون:
technosharif.com/uz
🌐 وبسایت:
technosharif.com/u
📞 تماس:
66166321 " 66072595-96
#عکس_نوشته
🔷کاری که مردم ایران در 22 بهمن با آمریکا و اسرائیل کردند...
🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید سید احمد پلارک از زبان خودش
با ما همراه شوید تا از حماسهها بیاموزیم و یاد قهرمانان را گرامی بداریم🌹✨🇮🇷
#امنیت_سایبری
#هشدارهای_سایبری
🔔 به کانال هشدارهای سایبری بپیوندید
👉 @amnclick
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⛔️ این قضیه جفری اپستین و تجاوز به کودکان و کشتن و پختن و خوردن گوشت آنان بخاطر اکسیری که در اثر وحشت کودکان در بدن آنها ترشح و تولید میشود؛ ماهیت دولتمردان آمریکا را برای جهانیان بر ملا کرد. ولی دو نکته در این موضوع حائز اهمیت است
۱ -- اروپائیها و آمریکائیها دیگر نمی توانند شعار حقوق بشر و دمکراسی بدهند و اگر هم چنین ادعایی بکنند جامعه جهانی برای آن شعارهای توخالی پشیزی ارزش قائل نخواهد شد.
۲ -- پلیدترین؛ کثیف ترین؛ پست ترین؛ خونخوارترین؛ وحشی ترین؛ و منفورترین انسانهای تاریخ بشر یهودیان صهیونیست هستند. اینها به معنای واقعی برادران شیطانند و عامل اصلی شر و نکبت و بدبختی ابناء بشر در روی زمینند. و به همین دلیل در تمام اسناد و مدارک عهد عتیق و کتب قدیم اشاره شده که آنها باید قبل از ظهور از ریشه نابود شوند تا بشریت از وجود نحس آنها در روی زمین راحت و آسوده شود.
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
⛔️ این قضیه جفری اپستین و تجاوز به کودکان و کشتن و پختن و خوردن گوشت آنان بخاطر اکسیری که در اثر وح
نمیدونم چرا مردم دنیا ساکتند حتی مردم ایران چرا ساکت هستن چرا برای این جنایت بزرگ راهپیمایی سراسری نمیشه؟
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
من آیهام دختر محجبهایی که خوشگلیش زبان زد خاص و عام بود!
خیلی زود شوهرم دادن به دوست داداشم که عاشقم بود...
ولی عمر خوشیم کوتاه بود و شوهرم تو ۱۸سالگیم شهید شد!
درست وقتی که میخواستم خبر بارداریمو بهش بدم...
روانشناسی خوندم ولی برای انتقام خونش وارد نظام شدم!
سال ها بعد وقتی فهمیدم قاتلش رئیس یه باند خطرناکه و میخواستم بینشون نفوذ کنم بهم اجازه ندادن و گفتن باید یه مرد همراهت باشه...
هیچکس جز سرگرد مغرور و جذاب اداره مورد اعتمادم نبود!
صوری زنش شدم و برای ماموریت به جنوب رفتیم...
غافل از اینکه سرگرد مغرور اداره که حالا شوهرمه همون خواستگار سمجی هست که سال ها ندیده ردش میکردم!!
یه شب وقتی دید برای عشق از
دست رفتهام زار میزنم از حسادت دیوونه شد و...🔥⛔️👇
جذابترین سرگذشت🚷
https://eitaa.com/joinchat/1412236570C140dce5c6b
من آیهام دختر محجبهایی که خوشگلیش زبان زد خاص و عام بود!
خیلی زود شوهرم دادن به دوست داداشم که عاشقم بود...
ولی عمر خوشیم کوتاه بود و شوهرم تو ۱۸سالگیم شهید شد!
درست وقتی که میخواستم خبر بارداریمو بهش بدم...😢⛔️👇
https://eitaa.com/joinchat/1412236570C140dce5c6b