زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ داداش زنگ بز
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۸
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
محسن آروم ابروهاشو برد بالا
_ نه برامنم سواله چرا… هنوزم جوابشو پیدا نکردم.
مکث کرد، نگاهشو چرخوند دور اتاق.
_ ولی یه حسی بهم میگه جوابش همینجاست… تو همین اتاق.
رو کردم به ناصر.
_ بهتره هرکدوممون یه کشوی فایل رو دقیق بگردیم.
ناصر بیحرف سری تکون داد. کشوی اول رو کشید بیرون؛ صدای ساییده شدن چوب تو سکوت اتاق پیچید. گذاشتش جلوی من.
_ بیا نرگس… این مال تو. خوب بگرد.
کشوی دوم رو کشید بیرون و هل داد سمت محسن.
_ اینم تو بگرد.
خودشم یه کشو برداشت، گذاشت جلوش و شروع کرد ورق زدن
چند لحظه بعد، بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت:
_ محسن فریده و بچههات خوبن؟
دست محسن روی یه پرونده خشک شد. نفسشو آهسته بیرون داد.
_ فریده رفته خونه باباش… بچههارو هم برده.
دست ناصر از حرکت ایستاد. سرشو بلند کرد.
_ مهمونی رفتن؟
محسن سرشو آورد بالا
_ نه… قهر کرده.
اخم ناصر آهسته نشست رو صورتش.
_ چرا؟
محسن نگاهشو دزدید سمت کاغذا. صداش پایینتر اومد.
_ وضع مالیمون اذیتش میکنه.
ناصر صاف نشست.
_ یعنی انقدر دستت تنگه؟
محسن با تلخی لبشو جمع کرد.
_ آره داداش… به پدرزن و برادرزنم بدهکارم… از نرگسخانم هم قرض گرفتم.
رگ گردن ناصر زد بیرون.
_ پس این محمد چه غلطی میکرده؟
یعنی هیچ پولی به شما نمیداده؟
_ کم میداد… بعضی ماهها هم هیچی. این ماه هم که بیمارستانه، نداده.
همون لحظه صدای زنگ تلفن سکوتو شکست. ناصر گوشی رو برداشت.
_ بله؟
چند ثانیه گوش داد. رنگ صورتش عوض شد.
_ چی داری میگی داداش؟!
از جاش نیمخیز شد. با لحن عصبی گفت
_ یه لطفی کن… از بیمارستان که مرخص شدی برو خونهتون. دیگه هم سمت گاوداری نیا! با نادونیت زندگی محسن رو به هم ریختی…
سکوت فصای اتاق رو گرفت فقط صدای نفسهای تند ناصر میاد
دندوناشو رو هم فشار داد.
_ نه، تو گوش کن… هم زن و بچهٔ منو اذیت کردی… هم کاری کردی زن محسن بچههاشو برداره بره خونه باباش…
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) محسن آروم ابر
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۹
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
از این بحث و بگو مگو یهدفعه دلم هُری ریخت. به خودم گفتم:
«خدایا نکنه حالش بد بشه… نکنه دوباره تشنج کنه…»
بعد خودمو دعوا کردم:
«عه! مگه تو متوسل نشدی به شهدا؟ تو که خودت داری بهتر شدن حال ناصر رو میبینی… پس این همه نگرانی واسه چیه؟»
هرچی سعی میکنم آروم بشم و به خودم بقبولونم که نه، هیچ اتفاقی واسه ناصر نمیافته، این دوتا فکرِ لعنتی ولکنم نیستن؛ افتادن به جونم و هی عذابم میدن…
ناصر ادامه داد:
_ نمیدونم تو اینجا چی کار کردی که اینجوری دستوپا میزنی ما رو از گاوداری بیرون کنی. این همه اصرارِ تو بیشتر کنجکاوم میکنه. من تا سانتبهسانت اینجا رو نگردم دلم آروم نمیگیره… الانم بیشتر از این وقت منو نگیر که کار دارم.
بعد از یه خداحافظی سرد تماس رو قطع کرد... خیلی جدی رو کرد به من و محسن:
_ خُب، با دقت بگردید. خیلی کار داریم.
نگاه ملتمسانهای بهش انداختم.
_ ناصر جان حرص نخور… دلم شور میزنه یه وقت حالت بد بشه. اصلاً بیا بریم، این گاوداری رو هم بیخیال شو…
سرشو انداخت بالا:
_ نه، نگران نشو. اتفاقی نمیافته، من خوبم. تو فقط کشو رو بگرد، ببین چیزی پیدا میکنی.
من و محسن همه برگهها رو با حوصله خوندیم، ولی چیزی دستگیرمون نشد. ناصر چندتا برگه رو برداشت، دقیق نگاه کرد، بعد رو کرد به ما:
_ این قولنامهٔ خونهایه که تو شمال خریده. بذار یه زنگ بهش بزنم ببینم چی میگه.
شماره همراه رو از روی قولنامه برداشت و تماس گرفت. نگاهمو دوختم بهش:
_ ناصر جان، میزنی روی آیفون که ما هم بشنویم؟
گفت: «آره»، و دکمه رو زد. بعد از چند بوق، صدای مردی اومد:
— بله، بفرمایید.
— سلام، تهرانی هستم. بابت اون ویلایی که به ما فروختید تماس گرفتم.
— سلام آقای تهرانی. ویلا رو که صحبت کردیم؛ قرار شد شما یه مهلت بدید تا پولتون رو آماده کنیم.
ناصر مکثی کرد و گفت:
— تاریخ این قرارداد برای دو سال پیشه… یعنی شما تو این مدت نتونستید پول رو جور کنید؟...
_____________________
یه روز تو حیاط دانشگاه چشمم افتاد به یه دختر ریزه میزه که موهاش شلخته از مقنعه بیرون ریخته بود و داشت ساندویچ گاز میزد همینکه گاز زد یهو سس ساندویچ مالید روی دماغ و دهنش خندم گرفت مثل دختر بچه ها با دست پاکش کرد به نظرم خیلی ناز بود و دلم رفت براش روزها میگذشت و گه گاهی اون دخترو میدیدم صورت ریزه میزه و با نمکی داشت خیلی مجذوبش شدم تا اینکه ...
https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
یه روز تو حیاط دانشگاه چشمم افتاد به یه دختر ریزه میزه که موهاش شلخته از مقنعه بیرون ریخته بود و داشت ساندویچ گاز میزد همینکه گاز زد یهو سس ساندویچ مالید روی دماغ و دهنش خندم گرفت مثل دختر بچه ها با دست پاکش کرد به نظرم خیلی ناز بود و دلم رفت براش روزها میگذشت و گه گاهی اون دخترو میدیدم صورت ریزه میزه و با نمکی داشت خیلی مجذوبش شدم تا اینکه ...
https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
هدایت شده از جمع بچه مسجدی های پایگاه المهدی(عج) پیشوا
﷽
الّلهُــــــمَّ عَجِّــــــلْ لِوَلِیِّکَــــــ الْفَـــــــــرَجْ
#مسابقه_حضور_تا_ظهور
امروز با دستان شما زنده میشود.
عکس خود را فوروارد کنید و در کانالها و گروههایی که عضو هستید بفرستید.
به ۸ نفر اول که عکسشون بیشترین بازدید رو بخوره مبلغ ۵۰۰ هزار تومان از طرف پایگاه المهدی هدیه نقدی داده خواهد شد.
🌐 اینجا پایگاهِ متفاوتِ المهدیِ پیشواست
https://eitaa.com/basijshahidshafiee
شروع مسابقه ۲۲ بهمن ماه | پایان روز ۳۰ بهمن ماه.
اهدای جوایز شب میلاد امام حسن مجتبی (ع).
سرباز امام زمان خانم اعظم رفیعی
🇮🇷شرکت کننده شماره = #۱۱۲۹
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو دهنی خبرنگار انگلیسی به اینترنشنال
بشری شیخ: اینترنشنال یک بنگاه دروغپراکنی است حق ندارد ادعا کند که به من پول دادند تا دروغ بگویم.
" 🇮🇷 ساسان دانش پژوه "
⭕️حمله اسراییل به مدارس ایران!!
🔹در شرایطی که خیلی ها نگرانند اسراییل چه زمانی به ایران حمله میکند، امروز یکی از دلسوزان گفت:
اسراییل خیلی وقت هست حمله کرده و خیلی هم تلفات گرفته ولی متوجه نیستید.
سری به مدارس راهنمایی و دبیرستان ها بزنید. خواهید دید مغز اکثر دانش آموزان از دروغ های رسانه های ضد اسلام و ایران پر شده است.
اکثر دانش آموزان مقطع راهنمایی و دبیرستان نه تنها شدیداً گرفتار تبلیغات منفی دشمن درباره نظام و رهبری هستند بلکه حتی درباره حقانیت پیامبر (ص)، قرآن و ائمه(ع) هم شبهات جدی دارند و برخی از آنها علنا به مقدسات دینی توهین میکنند!!
بسیاری از دانش آموزان، همجنسبازی را یک کار مشروع و طبیعی مینامند!!
این فاجعه فرهنگی در مدارس غیرانتفاعی، شدیدتر است چون مسؤولان این مدارس به معلمان توصیه میکنند که وارد گفتگوی دینی و سیاسی نشوید تا اولیای دانش آموزان اعتراض نکنند و در سالهای بعد هم فرزند خود را در همین مدرسه ثبت نام کنند!!
متأسفانه اکثر معلمان هم دچار بدبینی شدید به نظام و رهبری هستند و بسیاری از آنها از نظر دینی هم دچار تزلزل شدید هستند. شاید در هر مدرسه حداکثر یک یا دو نفر از معلمان با این بحران فرهنگی مخالف باشند که آنها هم غالبا جرأت اعتراض ندارند.
مسؤولان و نخبگانی که میخواهند کاری برای آینده کشور انجام دهند، فکری برای آموزش و پرورش بکنند.
هر جوان متدین و انقلابی هم اگر میتواند معلم مفید و مؤثری باشد، حتما وارد عرصه معلمی در مدارس شود.
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📍در اغتشاشات دیماه ۱۴۰۴ توسط عوامل موساد به لیدرهای آشوب ماده ای به اسم "نفس شیطان" داده شد تا بین آشوبگران پخش شود
استعمال این مخدر بسیار خطرناک فرد را تبدیل به یک حیوان درنده میکند...
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) از این بحث و
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۵۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
__ ما با هم صحبت کردیم که بهمون مهلت بدی، شما هم قبول کردید. حالا داری میزنی زیر قولت؟
— من به شما قولی ندادم… اگه قولی داده شده، برادرم داده.
— ما به همونی که باهامون معامله کرده پاسخگوییم. خداحافظ.
ناصر گفت:
— الو؟ الو؟
ولی دیگه جوابی نیومد. هاجوواج نگاهمون کرد، بعد تماس رو قطع کرد.
شمارهٔ محمد رو گرفت و گفت
— خطش اشغاله.
محسن نگاهش رو داد به ناصر
— حتماً همون آقایی که الان بهش زنگ زدی داره باهاش حرف میزنه.
ناصر لبش رو داد پایین.
— احتمالاً آره… بعداً بهش زنگ میزنم. مدارک رو بگردید.
شروع کردیم گشتن. محسن چند برگ برداشت و گرفت جلوی ناصر.
— اینا فیش رسید پرداخت وامه.
ناصر از دستش گرفت، یکییکی نگاه کرد و نچنچی کرد.
— اقساطشم مرتب نداده… آخرین پرداختیشم سه ماه پیشه…
حرفش تموم نشده بود که گوشیش زنگ خورد. جواب داد:
— من پشت خطت بودم.
آهسته گفتم
:
— ناصر، بزن رو بلندگو.
گوشیشو گذاشت روی بلندگو.
— برای چی زنگ زدی به محمدی؟
— محمدی همونه که ازش ویلا خریدی؟
— آره.
— زنگ زدم پول ویلا رو ازش بگیرم.
— مگه تو رو میشناسه که زنگ زدی پول بگیری؟
— نه، منو نمیشناسه، ولی تو رو که میشناسه. چرا ویلا یا پولشو ازش نمیگیری؟
محمد صداش رو برد بالا
— تو تا حالا بیخبر از همهچی تو خونه خوابیده بودی، حالا یهدفعه بلند شدی هی زنگ میزنی؟ چرا؟ چرا راه انداختی؟
ناصر نفسشو داد بیرون.
— راست میگی، من تو رختخواب از همهچی بیخبر بودم… ولی حالا بلند شدم و میخوام اموالمو سر و سامون بدم. به من بگو این که اسمش تو قولنامه نوشته شده حیدری، ویلا رو خریده؟...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
یه روز تو حیاط دانشگاه چشمم افتاد به یه دختر ریزه میزه که موهاش شلخته از مقنعه بیرون ریخته بود و داشت ساندویچ گاز میزد همینکه گاز زد یهو سس ساندویچ مالید روی دماغ و دهنش خندم گرفت مثل دختر بچه ها با دست پاکش کرد به نظرم خیلی ناز بود و دلم رفت براش روزها میگذشت و گه گاهی اون دخترو میدیدم صورت ریزه میزه و با نمکی داشت خیلی مجذوبش شدم تا اینکه ...
https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با این تکنیک دو سوته شکمت آب کن😳
روشی که بهت میگم درعرض چند روز چربی سوزی بدنت چندبرابر میکنه🔥
کافیه فقط چند روز انجام بدی
تا نتیجش به چشم ببینی🙈🤯
⚠️ روشُ اینـجا برات گذاشـتم👇🏿
https://eitaa.com/joinchat/107546040C8d4cb84aaf
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) __ ما با هم ص
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۵۱
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
داداش بیخیال شو… چند روز دیگه که مرخص شدم، خودم پیگیر میشم.
ناصر یهو از جا در رفت، صداش رفت بالا و رگ گردنش زد بیرون:
— تو میخواستی پیگیر بشی؟ تو این چند سال شده بودی؟ حالیت هست زندگی محسن داره از هم میپاشه؟ یه خورده به خودت بیا!
— خیلی خب، عصبانی نشو… همدیگه رو دیدیم، بهت میگم.
— تو گند زدی و حالا میخوای واسه این گندت زمان بخری!
ناصر دیگه چیزی نگفت. بدون خداحافظی تماس رو قطع کرد. گوشی رو انداخت روی میز و سنگین نشست روی صندلی. دستشو گذاشت روی سرش
آروم گفتم:
— ناصر جان حرص نخور… یه وقت حالت بد میشهها.
دستشو از سرش برداشت. نگاه تندی بهم انداخت؛ خواست چیزی بگه، اما انگار یه چیزی تو دلش جلوشو گرفت. مکث کرد… بعد نگاهش نرم شد و با لحن مهربونی گفت:
— نگران نباش… طوریم نمیشه.
— نگرانم چون رنگ به صورت نداری…
محسن که تا اون موقع ساکت کنار میز ایستاده بود، سریع یه لیوان آب آورد گرفت جلوش:
— اینو بخور… آروم میگیری.
ناصر لیوان رو گرفت، خورد... شونههاشو جمع کرد. لباش لرزید:
— یخ کردم…
محسن بیمعطلی دوید سمت اتاق کنار دفتر، چند ثانیه بعد با یه پتو برگشت و انداخت روی شونههاش.
— داداش ولش کن… تا اینجا هر کاری کرده، کرده. با همین چیزای باقیمونده انشاءالله گاوداری رو سر پا میکنیم.
ناصر زیر پتو هم اخماش باز نشد:
— تو چرا روی کارهاش نظارت نمیکردی؟
— اجازه نمیداد. میگفت تو وکالت دادی، دیگه کاری نداشته باش.
— بابا چی؟ اون چرا جلو محمد رو نگرفته؟
محسن نفسشو آهسته داد بیرون،
— داداش، تو محمد رو نمیشناسی. وقتی میخواد کاری کنه، خودش رو پروفسور میدونه. نه مشورت میکنه، نه میذاره کسی کمکش کنه. حریفش فقط تو بودی… توام که نمیتونستی.
آهی کشید، سری به تأسف تکون داد و خیره شد به محسن:
— همین امروز میری وکالتی رو که به محمد دادی باطل میکنی.
— چشم داداش.
ناصر سر چرخوند سمت من.
— حالم خوب نیست… بریم خونه.
محسن جلوتر از من گفت:
— فکر کنم فشارت افتاده. بذار یه آبقند درست کنم بخوری، لرزت بیفته، بعد بریم.
ناصر به تایید حرفش ریز سرش رو تکون داد
_ باشه...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\