eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.2هزار دنبال‌کننده
609 عکس
306 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
من آیه‌ام دختر محجبه‌ایی که خوشگلیش زبان‌ زد خاص و عام بود! خیلی زود شوهرم دادن به دوست داداشم که عاشقم بود... ولی عمر خوشیم کوتاه بود و شوهرم تو ۱۸سالگیم شهید شد! درست وقتی که میخواستم خبر بارداریمو بهش بدم...😢⛔️👇 https://eitaa.com/joinchat/1412236570C140dce5c6b
🌷بزرگداشت اربعین شهدای کودتای آمریکایی صهیونیستی🌷 فردا سه شنبه در محفلی معنوی و نورانی، همراه با قرائت دعای پرفیض توسل، مراسم بزرگداشت چهلمین روز شهادت شهدای گرانقدر ـ از نیروهای خدوم انتظامی، بسیجیان فداکار، و مردم بی‌گناه به‌ویژه کودکان معصوم ـ برگزار می‌شود. 🎤 سخنران: حضور گرم و صمیمی شما عزیزان، موجب دلگرمی خانواده‌های معزز شهدا و نشانه‌ای از قدرشناسی و همدلی خواهد بود. 🕊 🕒 : سه شنبه ساعت ۱۵ تاریخ: ۱۴۰۴/۱۱/۲۸ 🗺️ ۲۸۸ نجمه 🗺️ شهید عبدلی 🕊 منتظر حضور همگی شما هستیم.
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ داداش زنگ بز
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) محسن آروم ابروهاشو برد بالا _ نه برامنم سواله چرا… هنوزم جوابشو پیدا نکردم. مکث کرد، نگاهشو چرخوند دور اتاق. _ ولی یه حسی بهم میگه جوابش همین‌جاست… تو همین اتاق. رو کردم به ناصر. _ بهتره هرکدوممون یه کشوی فایل رو دقیق بگردیم. ناصر بی‌حرف سری تکون داد. کشوی اول رو کشید بیرون؛ صدای ساییده شدن چوب تو سکوت اتاق پیچید. گذاشتش جلوی من. _ بیا نرگس… این مال تو. خوب بگرد. کشوی دوم رو کشید بیرون و هل داد سمت محسن. _ اینم تو بگرد. خودشم یه کشو برداشت، گذاشت جلوش و شروع کرد ورق زدن چند لحظه بعد، بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت: _ محسن فریده و بچه‌هات خوبن؟ دست محسن روی یه پرونده خشک شد. نفسشو آهسته بیرون داد. _ فریده رفته خونه باباش… بچه‌هارو هم برده. دست ناصر از حرکت ایستاد. سرشو بلند کرد. _ مهمونی رفتن؟ محسن سرشو آورد بالا _ نه… قهر کرده. اخم ناصر آهسته نشست رو صورتش. _ چرا؟ محسن نگاهشو دزدید سمت کاغذا. صداش پایین‌تر اومد. _ وضع مالیمون اذیتش می‌کنه. ناصر صاف نشست. _ یعنی انقدر دستت تنگه؟ محسن با تلخی لبشو جمع کرد. _ آره داداش… به پدرزن و برادرزنم بدهکارم… از نرگس‌خانم هم قرض گرفتم. رگ گردن ناصر زد بیرون. _ پس این محمد چه غلطی می‌کرده؟ یعنی هیچ پولی به شما نمی‌داده؟ _ کم می‌داد… بعضی ماه‌ها هم هیچی. این ماه هم که بیمارستانه، نداده. همون لحظه صدای زنگ تلفن سکوتو شکست. ناصر گوشی رو برداشت. _ بله؟ چند ثانیه گوش داد. رنگ صورتش عوض شد. _ چی داری میگی داداش؟! از جاش نیم‌خیز شد. با لحن عصبی گفت _ یه لطفی کن… از بیمارستان که مرخص شدی برو خونه‌تون. دیگه هم سمت گاوداری نیا! با نادونی‌ت زندگی محسن رو به هم ریختی… سکوت فصای اتاق رو گرفت فقط صدای نفس‌های تند ناصر میاد دندوناشو رو هم فشار داد. _ نه، تو گوش کن… هم زن و بچهٔ منو اذیت کردی… هم کاری کردی زن محسن بچه‌هاشو برداره بره خونه باباش… جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
🎓 ثبت نام کاردانی تا دکتری بدون_آزمون (غیرحضوری + اقساط) دانشگاه‌های موردتأیید وزارت علوم 🎓 ✅ برنامه‌ریزی انعطاف‌پذیر ✅ ثبت‌نام رسمی سازمان_سنجش ⏳ ظرفیت محدود فرم مشاوره رایگان: https://tatpnu.com/4 برای پاسخ دهی سریع تر , لطفا فرم ثبت نام را تکمیل کنید تا کارشناسان ما با شما تماس بگیرند🙏
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) محسن آروم ابر
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) از این بحث و بگو مگو یه‌دفعه دلم هُری ریخت. به خودم گفتم: «خدایا نکنه حالش بد بشه… نکنه دوباره تشنج کنه…» بعد خودمو دعوا کردم: «عه! مگه تو متوسل نشدی به شهدا؟ تو که خودت داری بهتر شدن حال ناصر رو می‌بینی… پس این همه نگرانی واسه چیه؟» هرچی سعی می‌کنم آروم بشم و به خودم بقبولونم که نه، هیچ اتفاقی واسه ناصر نمی‌افته، این دوتا فکرِ لعنتی ول‌کنم نیستن؛ افتادن به جونم و هی عذابم میدن… ناصر ادامه داد: _ نمی‌دونم تو اینجا چی کار کردی که این‌جوری دست‌وپا می‌زنی ما رو از گاوداری بیرون کنی. این همه اصرارِ تو بیشتر کنجکاوم می‌کنه. من تا سانت‌به‌سانت اینجا رو نگردم دلم آروم نمی‌گیره… الانم بیشتر از این وقت منو نگیر که کار دارم. بعد از یه خداحافظی سرد تماس رو قطع کرد... خیلی جدی رو کرد به من و محسن: _ ‌خُب، با دقت بگردید. خیلی کار داریم. نگاه ملتمسانه‌ای بهش انداختم. _ ناصر جان حرص نخور… دلم شور می‌زنه یه وقت حالت بد بشه. اصلاً بیا بریم، این گاوداری رو هم بی‌خیال شو… سرشو انداخت بالا: _ نه، نگران نشو. اتفاقی نمی‌افته، من خوبم. تو فقط کشو رو بگرد، ببین چیزی پیدا می‌کنی. من و محسن همه برگه‌ها رو با حوصله خوندیم، ولی چیزی دستگیرمون نشد. ناصر چندتا برگه رو برداشت، دقیق نگاه کرد، بعد رو کرد به ما: _ این قولنامهٔ خونه‌ایه که تو شمال خریده. بذار یه زنگ بهش بزنم ببینم چی میگه. شماره همراه رو از روی قولنامه برداشت و تماس گرفت. نگاهمو دوختم بهش: _ ناصر جان، می‌زنی روی آیفون که ما هم بشنویم؟ گفت: «آره»، و دکمه رو زد. بعد از چند بوق، صدای مردی اومد: — بله، بفرمایید. — سلام، تهرانی هستم. بابت اون ویلایی که به ما فروختید تماس گرفتم. — سلام آقای تهرانی. ویلا رو که صحبت کردیم؛ قرار شد شما یه مهلت بدید تا پولتون رو آماده کنیم. ناصر مکثی کرد و گفت: — تاریخ این قرارداد برای دو سال پیشه… یعنی شما تو این مدت نتونستید پول رو جور کنید؟... _____________________ یه روز تو حیاط دانشگاه چشمم افتاد به یه دختر ریزه میزه که موهاش شلخته از مقنعه بیرون ریخته بود و داشت ساندویچ گاز میزد همینکه گاز زد یهو سس ساندویچ مالید روی دماغ و دهنش خندم گرفت مثل دختر بچه ها با دست پاکش کرد به نظرم خیلی ناز بود و دلم رفت براش روزها میگذشت و گه گاهی اون دخترو میدیدم صورت ریزه میزه و با نمکی داشت خیلی مجذوبش شدم تا اینکه ... https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9 جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
یه روز تو حیاط دانشگاه چشمم افتاد به یه دختر ریزه میزه که موهاش شلخته از مقنعه بیرون ریخته بود و داشت ساندویچ گاز میزد همینکه گاز زد یهو سس ساندویچ مالید روی دماغ و دهنش خندم گرفت مثل دختر بچه ها با دست پاکش کرد به نظرم خیلی ناز بود و دلم رفت براش روزها میگذشت و گه گاهی اون دخترو میدیدم صورت ریزه میزه و با نمکی داشت خیلی مجذوبش شدم تا اینکه ... https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
﷽ الّلهُــــــمَّ عَجِّــــــلْ لِوَلِیِّکَــــــ الْفَـــــــــرَجْ امروز با دستان شما زنده میشود. عکس خود را فوروارد کنید و در کانال‌ها و گروه‌هایی که عضو هستید بفرستید. به ۸ نفر اول که عکسشون بیشترین بازدید رو بخوره مبلغ ۵۰۰ هزار تومان از طرف پایگاه المهدی هدیه نقدی داده خواهد شد. 🌐 اینجا پایگاهِ متفاوتِ المهدیِ پیشواست https://eitaa.com/basijshahidshafiee شروع مسابقه ۲۲ بهمن ماه | پایان روز ۳۰ بهمن ماه. اهدای جوایز شب میلاد امام حسن مجتبی (ع). سرباز امام زمان خانم اعظم رفیعی 🇮🇷شرکت کننده شماره =
🍁🌸🍁🌸🍁🌸
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو دهنی خبرنگار انگلیسی به اینترنشنال بشری شیخ: اینترنشنال یک بنگاه دروغ‌پراکنی است حق ندارد ادعا کند که به من پول دادند تا دروغ بگویم. " 🇮🇷 ساسان دانش پژوه "