eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.2هزار دنبال‌کننده
605 عکس
304 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) داداش بی‌خیال
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) محسن رفت و چند دقیقه بعد با یه لیوان آب‌قند برگشت. ناصر لیوانو گرفت، دستش یه کم می‌لرزید اما جرعه‌جرعه خورد. محسن آروم گفت: _ بیا بریم تو اتاق، دراز بکش روی تخت، پتو بندازیم روت، گرمت بشه. ناصر آهسته بلند شد. اومدیم تو اتاق. روی تخت دراز کشید. دوتا پتو انداختم روش و نشستم کنارش. حدود نیم‌ساعتی همون‌جا نشستیم و حرف زدیم؛ بیشتر من و محسن حرف می‌زدیم و ناصر فقط گوش می‌داد. یه لحظه پتو رو از روی خودش کنار زد و گفت: _ حالم خوبه نرگس… پاشو بریم. _ بریم دوباره کشوها رو بگردیم یا بریم خونه؟ _ بریم خونه… فردا دوباره میایم. سه‌تایی اومدیم تو محوطه. ناصر رو کرد به من و محسن: _ یه سری هم بریم سوله… به گاوها سری بزنیم. اومدیم سمت سوله. در که باز شد، بوی کاه و علوفه پیچید تو دماغمون. ناصر قدم برداشت داخل و مبهوت، دور تا دور سوله رو نگاه کرد. حس کردم داره دنبال چیزی میگرده... رو کرد به محسن و آروم پرسید _ پس بقیه گاوها کجان؟ جایی دیگه نگه‌شون می‌داره؟ محسن مات زده جواب داد _ فکر نکنم… بذار از رحمان بپرسم. صدا زد: _ آقا رحمان! چند ثانیه بعد مردی از انتهای سوله اومد جلو. _بله آقا محسن؟ _ بقیه گاوها کجان؟ آقا رحمان مکثی کرد جواب داد _ بقیه‌ای نداره… همین‌ها هستن. ناصر یه قدم جلو رفت. با صدای خش‌دار پرسید _یعنی چی این حرف؟ دستپاچه گفت: آقا من بی‌تقصیرم… محمد آقا هر چند وقت یه‌بار، یکی دوتاشونو می‌فروخت. منم می‌گفتم حیفه نفروشید… ولی گوش نمی‌داد. دیگه همین چند تا مونده. زانوهای ناصر شروع کرد به لرزیدن. انگار زمین زیر پاش خالی شد... نگران نگاهم رو دادم بهش _ خوبی ناصر جان؟ سرشو آورد بالا بی رمق جواب داد _نه… خوب نیستم… _ تورو خدا با خودت این‌طوری نکن… بیا بریم. با صدای لرزون گفت _ محمد… اموالمونو به باد فنا داده… جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) محسن رفت و چن
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _اموال از دست‌رفته رو می‌شه دوباره به دست آورد… اما سلامتی اگه بره، دیگه به این راحتیا برنمی‌گرده. صورتش رو کامل چرخوند سمتم؛ بانگاهی سنگین و خسته که انگار یه دنیا حرف پشتش تلنبار شده باشه. گفت: _ نرگس… من جونیمو گذاشتم پای این گاوداری. می‌دونی چقدر دیگه باید جون بکنیم تا… صداش رو کش‌دار کرد _که شاید بتونیم دوباره سرپاش کنیم… آهسته گفتم: _ می‌دونم… ولی اتفاقیه که افتاده. ما که نمی‌تونیم زمانو برگردونیم به عقب. ناصر رو کرد به محسن: _ تو نمی‌دونستی محمد گاوا رو فروخته؟ _ نه داداش… اصلاً نمی‌ذاشت بیام گاوداری. اگرم یه وقت با بابا می‌اومدیم، اجازه نمی‌داد نزدیک سوله شیم. ناصر نفس بلندی کشید. نگاهش چند لحظه روی زمین موند، بعد آروم برگشت سمتم. _ عجب… _ با منم هیچ‌جوره کنار نمی‌اومد. اون وکالت‌نامه‌ای هم که بهم دادی، اصلاً قبول نداشت. گوشی رو از جیبش درآورد. سریع پرسیدم: _ به کی می‌خوای زنگ بزنی؟ به بابام، میخوام ببینم اون خبر داره یا نه. دستم رو گذاشتم روی گوشی توی دستش. _ نه… زنگ نزن. قلبش ضعیفه، یه وقت حالش بد می‌شه. چند ثانیه نگام کرد؛ بعد بدون حرف گوشی رو برگردوند تو جیبش. کلافه پوفی کشید و دستاشو برد لای موهاش، گفتم: _ بیا بریم… وایسادن اینجا و غصه خوردن که چیزی رو درست نمی‌کنه. محسن با تأسف سر تکون داد. _ داداش… نرگس‌خانم درست می‌گه. بیا بریم. ناصر یه نگاه حسرت‌آمیزی به گاوها انداخت و زیر لب گفت بریم... سوار ماشین شدیم از گاوداری زدیم بیرون محسن گفت _ منو درِ خونمون پیاده کن. ناصر سر چرخوند عقب. _ خونتون که کسی نیست. بیا بریم پیش ما. محسن که معلوم بود منتظر همین تعارفه، سریع گفت: _ باشه داداش.... تا برسیم خونه، هر سه‌تامون تو فکرای خودمون غرق بودیم… جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _اموال از دست
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) ماشینو نگه داشتم دم در حیاط که پیاده شم درو باز کنم. ناصر برگشت سمتم، گفت: _ساعت دهه، وقت هست بریم خونه بابامینا؟ _گفتم: راه افتادم سمت خونه پدرشوهرم. دلشوره اومد سراقم. بی‌صدا زیر لب گفتم: _ خدایا خودت بخیر بگذرون… رسیدیم. ماشینو پارک کردم. هنوز درو کامل نبسته بودم که ناصر زنگ زد. چند ثانیه بعد صدای ناهید اومد _ کیه؟ ناصر کوتاه جواب داد: _ باز کن، ماییم. قفل در تق کرد و در آهسته باز شد. وارد حیاط شدیم. پدرشوهر و عمه همین که چشمشون به ناصر افتاد، صورتشون گل انداخت و خنده نشست گوشه لبشون. سلام و احوالپرسی گرمی رد و بدل شد و نشستیم روی مبل‌ها. فضای خونه بوی چای تازه‌دم می‌ده. ناهید با سینی چای اومد، آروم گذاشت روی میز. ناصر نگاهش رو داد به ناهید _ خوبی؟ ناهید که از لحن مهربونش ذوق کرد خودش رو روی مبل جابه‌جا کرد و لبخند زد: خدا رو شکر خوبم داداش. با اشتیاق پرسید: «امیرعباس، آقا نادر چطورن؟ خوبن؟» لبخند غلیظی به لبش نشست _ ممنون داداش خوبن. مکث کوتاهی کرد، صداشو کمی پایین آورد، اما جدیتش بیشتر گفت: _ ناهیدجان، خواهرم… من می‌خوام درباره گاوداری با بابا حرف بزنم. ازت خواهش می‌کنم هیچ نظری ندی. لبخند ناهید همون‌جا ماسید. انگار یکی چراغ صورتشو خاموش کرده باشه. ابروهاش کمی جمع شد، ولی چیزی نگفت. ناصر برگشت سمت پدرش: _ امروز رفتم گاوداری… بابا، شما خبر دارین چند تا گاو داریم؟ پدرشوهر ابرو بالا انداخت: _ نه بابا، من خبر ندارم چندتان؟ ناصر گفت: _ بیست تا، بابا… می‌دونین بقیه‌ش چی شده؟ _نه والا بابا… ناصر نگاهشو ثابت نگه داشت: _محمد فروختشون. چشم‌های پدرشوهر گرد شد. _ راست میگی؟ ناصر با سر اشاره‌ای به من و محسن کرد: _اینا هم شاهدن. ناهید دهن باز کرد چیزی بگه، اما ناصر سریع دستشو آورد بالا: _هیچی نگو… اولم بهت گفتم نظر نده. _آخه... ناصر پرید وسط حرفش، محکم‌تر از قبل: _گوش کن خواهر من، تو به هیچ عنوان تو کارهای ما نظر نده... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) سلام صبح بخیر عزیزان با عرض شرمندگی این قسمت از رمان نرگس با تاخیر گذاشته میشه ان‌شاالله بعد از ظهر میگذارم🙏🌹 جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
برادرشوهر بزرگم یه پسر داشت که تازه خدمت سربازیش تموم شده بود سهیل با کمال میل همه کارهامو انجام میداد و چون تقریبا هم‌سن و‌سال بودم من هم خیلی باهاش مهربون رفتار میکردم هرچی نباشه زن عموش بودم و رابطه‌ای جز این نداشتیم، تا اینکه... https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ماجرای عجیب انگشتر اهدائی رهبر انقلاب به همسر شهیدی که تروریست ها تلفنی جنایت شان را به او اطلاع داده بودند 🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط @roshangari_samen
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) ماشینو نگه داش
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) ابروهای ناهید رفت بالا. دلخور گفت: — داداش… داری ناراحتم می‌کنی‌ها… ناصر که از وقتی نشسته بود، یه دستش رو آروم روی شقیقه‌ش فشار می‌داد و نفس‌هاشو بی‌صدا عمیق می‌کشید، بدون اینکه لحنشو نرم کنه جواب داد: — خواهرم، دخالت نکنی ناراحت هم نمی‌شی… هوای اتاق یه‌دفعه سنگین شد. بی‌اختیار استکان چایو بین انگشتام چرخوندم و تو دلم گفتم: این تازه اول ماجراست… پدرشوهرم که انگار همین یه جمله هم رمقشو گرفته باشه و رنگ از صورتش پرید رو کرد به ناهید کرد: — باباجون، شما هیچی نگو… ببینم محمد چی کار کرده. بعد نگاهشو داد به ناصر. ناصر کمی جابه‌جا نشست، انگار کمرش تیر کشیده باشه، گفت: — چی شده بابا؟ محمد گاوا رو فروخته؟ پدرشوهرم آهی کشید. — بله بابا… من الان از گاوداری میام. از آقا رحمان پرسیدم چرا گاوا کمن، کجا نگهشون می‌داری… گفت گاوا همینن، محمدآقا فروختشون. عمه که از ناراحتی صورتش سرخ شده، خودش رو از روی مبل کشید جلو: — پول این گاوا رو چی کار کرده بچه‌م؟ هم گاوا رو فروخته، هم بدهکاره؟ تو دلم گفتم: هیچی… کاری رو سپردین دستش که از عهده‌ش برنمیاد. مدیریت نداشت… وای که چقدر دلم می‌خواست بلند بگم همه بشنون، بیشتر از همه ناهید… ولی الان وقتش نیست، مخصوصاً با رنگ‌و روی پریده و اون حال ضعفی که داره ناصر رو کرد به باباش: — شما که می‌دونستین محمد مدیریتش ضعیفه، چرا روی کاراش نظارت نمی‌کردین؟ پدرشوهرم سری تکون داد. — والا من خیلی می‌رفتم گاوداری، چقدرم از دستش حرص می‌خوردم… ولی به حرف من گوش نمی‌کرد. می‌دونستم توان گردوندن نداره، اما فکر نمی‌کردم گاو بفروشه. ناصر آه کوتاهی کشید؛ اون‌قدر کوتاه که اگه حواسم نبود نمی‌فهمیدم. — از فردا خودم میام گاوداری. اگه محمد بخواد اذیت کنه… باید کلاً گاوداری رو بفروشیم. پدرشوهرم آه حسرت‌آمیزی کشید... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
هدایت شده از گسترده 5 ستاره 🌟🌟🌟🌟🌟
وقتی فهمیدم حامله م تصمیم گرفتم برم سونوگرافی صدای قلب بچه رو ضبط کنم و بعد شوهرم رو سوپرایز کنم. اما یکی از آشناهای مادرشوهرم تو آزمایشگاه بود و زودتر خبردار شدن. شوهرم رو دوره کردن و گفتن بچه از تو نیست و میخواد بچه رو بندازه🥲 شوهرم منو سیاه و کبود کرد و من همون شب خونه رو ترک کردم اما.... داخل این کانال پر از سرگذشت واقعیه سرگذشت واقعی نگار اینجاست👇 https://eitaa.com/joinchat/398197970C477795f2e7
دختر روستایی فقیری بودم . قرار بودم بشم زن سوم پیرمرد پولدار روستا. اما پسری عقدم کرد و فراریم داد ولی وقتی رسیدیم تهرون ولم کرد. ولی سرنوشت کاری کرد که شدم خدمتکار عمارتی که اونجا زندگی می‌کرد... https://eitaa.com/joinchat/2430993918C8314655019
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 جزئیات جدید از پناهگاه نتانیاهو و سران رژیم اسرائیل زیر ایچیلوف بزرگترین بیمارستان عمومی تل‌آویو 🇮🇷تحلیل سیاسی و جنگ نرم @tahlile_siasi @tahlile_siasi
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹دختر باران🌹 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 صدای زنگ آیفون بلند شد با خنده گفتم:. یاد یه فیلم ترسناک افتادم اسمش زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آید طرف آیفون رفت - مریم باورت نمیشه کیه در رو باز کرد صدای مامان سیما که با عصبانیت داخل می اومد بلند شد -من نمی‌فهمم اون بچه است آ قا محمد جواد شما هم بچه‌ای ؟! من رو شما بیشتر از این‌ها حساب باز کرده بودم با چشم‌های گرد شده سرم رو طرف پذیرایی بردم مامان چشمش به من افتاد که از پشت اپن با تعجب نگاهش می‌کردم *ور نپری بیا اینجا ببینم کار خودت رو کردی آره؟! با حرص طرفم اومد سریع از آشپزخونه بیرون اومدم جیغ بلندی کشیدم و پشت محمدجواد پنهان شدم... 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 https://eitaa.com/joinchat/4140696202Cf473de97ae