زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) داداش بیخیال
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۵۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
محسن رفت و چند دقیقه بعد با یه لیوان آبقند برگشت. ناصر لیوانو گرفت، دستش یه کم میلرزید اما جرعهجرعه خورد. محسن آروم گفت:
_ بیا بریم تو اتاق، دراز بکش روی تخت، پتو بندازیم روت، گرمت بشه.
ناصر آهسته بلند شد. اومدیم تو اتاق. روی تخت دراز کشید. دوتا پتو انداختم روش و نشستم کنارش. حدود نیمساعتی همونجا نشستیم و حرف زدیم؛ بیشتر من و محسن حرف میزدیم و ناصر فقط گوش میداد. یه لحظه پتو رو از روی خودش کنار زد و گفت:
_ حالم خوبه نرگس… پاشو بریم.
_ بریم دوباره کشوها رو بگردیم یا بریم خونه؟
_ بریم خونه… فردا دوباره میایم.
سهتایی اومدیم تو محوطه. ناصر رو کرد به من و محسن:
_ یه سری هم بریم سوله… به گاوها سری بزنیم.
اومدیم سمت سوله. در که باز شد، بوی کاه و علوفه پیچید تو دماغمون. ناصر قدم برداشت داخل و مبهوت، دور تا دور سوله رو نگاه کرد. حس کردم داره دنبال چیزی میگرده... رو کرد به محسن و آروم پرسید
_ پس بقیه گاوها کجان؟ جایی دیگه نگهشون میداره؟
محسن مات زده جواب داد
_ فکر نکنم… بذار از رحمان بپرسم.
صدا زد:
_ آقا رحمان!
چند ثانیه بعد مردی از انتهای سوله اومد جلو.
_بله آقا محسن؟
_ بقیه گاوها کجان؟
آقا رحمان مکثی کرد جواب داد
_ بقیهای نداره… همینها هستن.
ناصر یه قدم جلو رفت. با صدای خشدار پرسید
_یعنی چی این حرف؟
دستپاچه گفت:
آقا من بیتقصیرم… محمد آقا هر چند وقت یهبار، یکی دوتاشونو میفروخت. منم میگفتم حیفه نفروشید… ولی گوش نمیداد. دیگه همین چند تا مونده.
زانوهای ناصر شروع کرد به لرزیدن. انگار زمین زیر پاش خالی شد... نگران نگاهم رو دادم بهش
_ خوبی ناصر جان؟
سرشو آورد بالا بی رمق جواب داد
_نه… خوب نیستم…
_ تورو خدا با خودت اینطوری نکن… بیا بریم.
با صدای لرزون گفت
_ محمد… اموالمونو به باد فنا داده…
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) محسن رفت و چن
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۵۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_اموال از دسترفته رو میشه دوباره به دست آورد… اما سلامتی اگه بره، دیگه به این راحتیا برنمیگرده.
صورتش رو کامل چرخوند سمتم؛
بانگاهی سنگین و خسته که انگار یه دنیا حرف پشتش تلنبار شده باشه.
گفت:
_ نرگس… من جونیمو گذاشتم پای این گاوداری. میدونی چقدر دیگه باید جون بکنیم تا…
صداش رو کشدار کرد
_که شاید بتونیم دوباره سرپاش کنیم…
آهسته گفتم:
_ میدونم… ولی اتفاقیه که افتاده. ما که نمیتونیم زمانو برگردونیم به عقب.
ناصر رو کرد به محسن:
_ تو نمیدونستی محمد گاوا رو فروخته؟
_ نه داداش… اصلاً نمیذاشت بیام گاوداری. اگرم یه وقت با بابا میاومدیم، اجازه نمیداد نزدیک سوله شیم.
ناصر نفس بلندی کشید. نگاهش چند لحظه روی زمین موند، بعد آروم برگشت سمتم.
_ عجب…
_ با منم هیچجوره کنار نمیاومد. اون وکالتنامهای هم که بهم دادی، اصلاً قبول نداشت.
گوشی رو از جیبش درآورد. سریع پرسیدم:
_ به کی میخوای زنگ بزنی؟
به بابام، میخوام ببینم اون خبر داره یا نه.
دستم رو گذاشتم روی گوشی توی دستش.
_ نه… زنگ نزن. قلبش ضعیفه، یه وقت حالش بد میشه.
چند ثانیه نگام کرد؛ بعد بدون حرف گوشی رو برگردوند تو جیبش. کلافه پوفی کشید و دستاشو برد لای موهاش،
گفتم:
_ بیا بریم… وایسادن اینجا و غصه خوردن که چیزی رو درست نمیکنه.
محسن با تأسف سر تکون داد.
_ داداش… نرگسخانم درست میگه. بیا بریم.
ناصر یه نگاه حسرتآمیزی به گاوها انداخت و زیر لب گفت
بریم...
سوار ماشین شدیم از گاوداری زدیم بیرون محسن گفت
_ منو درِ خونمون پیاده کن.
ناصر سر چرخوند عقب.
_ خونتون که کسی نیست. بیا بریم پیش ما.
محسن که معلوم بود منتظر همین تعارفه، سریع گفت:
_ باشه داداش....
تا برسیم خونه، هر سهتامون تو فکرای خودمون غرق بودیم…
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
از وقتی برای اموزش آرایشگری به آرایشگاه مهناز خانم میرفتم با دختری به اسم محدثه دوست شدم یه روز دیدمش که ازیه ماشین مدل بالا جلوی آرایشگاه پیاده شد وقتی ازش پرسیدم گفت شوهر خواهرم بود... یه مرتبهی دیگه اونو دیدم که از یه ماشین دیگه پیاده شد راننده یه پسر جوون دیگه ای بود که قبلا ندیده بودمش... از محدثه با اون پوشش چادر و رفتارهای موجهش بعید بود با کسی در ارتباط باشه و حالا من با چند مرد جوون مختلف میدیدمش... بدون خجالت ازش پرسیدم جریان چیه که...
https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨رمضان الکریم✨
شروع میکنم ماه را
به نــــــام عـــــلــــی....💚
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔅 حلول #ماه_رمضان مـبارک باد
ته تغاری شیطون خونه حاج رسول بودم با نیم متر قد و دو متر زبون بهم می گفتن آتیش پاره بین سه تا دختر چادری و نجیب حاجی من شیطون ترینشون. بودم تو آرایشگاه کار می کردم یک روز حاج بابام اومد خونه و گفت پسر حاج فتاح معتبر بازار داره میاد خواستگاری خواهرم داشتن صحبت مهریه رو می کردن خواهرم رو ابرا بود برای دیدن خواستگارا رفتم توی پذیرایی ولی با دیدن داماد بهت زده نگاهش کردم. داماد خوشتیپ همون کسی بود و پارسال...
عقب عقب رفتم با شنیدن صدای پدرم که گفت دختر کوچک ترم تینا و نگاه داماد که روی من چرخید حس کردم چیزی تا بیهوشیم نمونده اون کسی نبود جز....
https://eitaa.com/joinchat/214368321C8c116b6ca3
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _اموال از دست
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۵۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ماشینو نگه داشتم دم در حیاط که پیاده شم درو باز کنم. ناصر برگشت سمتم، گفت:
_ساعت دهه، وقت هست بریم خونه بابامینا؟
_گفتم:
راه افتادم سمت خونه پدرشوهرم. دلشوره اومد سراقم. بیصدا زیر لب گفتم:
_ خدایا خودت بخیر بگذرون…
رسیدیم. ماشینو پارک کردم. هنوز درو کامل نبسته بودم که ناصر زنگ زد. چند ثانیه بعد صدای ناهید اومد
_ کیه؟
ناصر کوتاه جواب داد:
_ باز کن، ماییم.
قفل در تق کرد و در آهسته باز شد. وارد حیاط شدیم. پدرشوهر و عمه همین که چشمشون به ناصر افتاد، صورتشون گل انداخت و خنده نشست گوشه لبشون. سلام و احوالپرسی گرمی رد و بدل شد و نشستیم روی مبلها. فضای خونه بوی چای تازهدم میده. ناهید با سینی چای اومد، آروم گذاشت روی میز.
ناصر نگاهش رو داد به ناهید
_ خوبی؟
ناهید که از لحن مهربونش ذوق کرد خودش رو روی مبل جابهجا کرد و لبخند زد:
خدا رو شکر خوبم داداش.
با اشتیاق پرسید:
«امیرعباس، آقا نادر چطورن؟ خوبن؟»
لبخند غلیظی به لبش نشست
_ ممنون داداش خوبن.
مکث کوتاهی کرد، صداشو کمی پایین آورد، اما جدیتش بیشتر گفت:
_ ناهیدجان، خواهرم… من میخوام درباره گاوداری با بابا حرف بزنم. ازت خواهش میکنم هیچ نظری ندی.
لبخند ناهید همونجا ماسید. انگار یکی چراغ صورتشو خاموش کرده باشه. ابروهاش کمی جمع شد، ولی چیزی نگفت.
ناصر برگشت سمت پدرش:
_ امروز رفتم گاوداری… بابا، شما خبر دارین چند تا گاو داریم؟
پدرشوهر ابرو بالا انداخت:
_ نه بابا، من خبر ندارم چندتان؟
ناصر گفت:
_ بیست تا، بابا… میدونین بقیهش چی شده؟
_نه والا بابا…
ناصر نگاهشو ثابت نگه داشت:
_محمد فروختشون.
چشمهای پدرشوهر گرد شد.
_ راست میگی؟
ناصر با سر اشارهای به من و محسن کرد:
_اینا هم شاهدن.
ناهید دهن باز کرد چیزی بگه، اما ناصر سریع دستشو آورد بالا:
_هیچی نگو… اولم بهت گفتم نظر نده.
_آخه...
ناصر پرید وسط حرفش، محکمتر از قبل:
_گوش کن خواهر من، تو به هیچ عنوان تو کارهای ما نظر نده...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
گفتم شما مشگلت جیه گفت، همسرم با یه خانمی تصادف کرده، ازش خوشش اومده و داره باهاش ازدواج میکنه، گفتم خب جلوی این کار رو بگیر، گفت نمیتونم دو تا بچه دارم بهم گفته اگر مخالفت کنی طلاقت میدم، منم پدر مادرم از دنیا رفتن، نه جایی رو دارم نه کسی که برم خونهش بعدم جونم بسته به بچه هام هست حتی یه لحظه هم نمیتونم دوریشون رو تحمل کنم گفتم شغل شوهرت چیه، میتونه توی این دوره زمونه دو تا زندگی رو خرجی بده، گفت پیمانکاره ساختمون هست وضع مالیش خوبه میتونه، جرقه ای ذهنم رسید نکنه سیاوش شوهره این خانم باشه، گفتم اسمش چیه؟ گفت...
https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
کرم بیوممتیک چیکار کرده 🤯❗
مشکل پوستیتو بگو تا کامل راهنماییت کنم👇🏼
✅جهت مشاوره و سفارش به آیدی زیر مراجعه کنید📦
@LeilaGhafar65
لینک جهت عضویت
.http://eitaa.com/joinchat/1648887276C7ac73122f8
شماره تماس
📲 ۰۹۹۲۵۲۸۹۹۵۶
.
💎
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیوارثین و روز جمعه برای #سلامتیامامزمانعجالله و #تعجیلدرامرفرجشون در مسجد #امامحسینعلیهالسلام وسه شنبهها هم به #عشقآقا و سلامتی و تعجیل در امر فرجشون در حسینه #سفرهافطار انشاالله بی ریا برای عموم مردم پهن کنیم.
لذا دست یاری به طرف شما آوردیم تا انشاالله هممون از #ثواب و #اجر این ماه عزیز بهرمند شویم
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
سلام صبح بخیر
عزیزان با عرض شرمندگی این قسمت از رمان نرگس با تاخیر گذاشته میشه
انشاالله بعد از ظهر میگذارم🙏🌹
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\