مادرم قسمم داد دختر شزیک پدرم مریم رو عقد کنم پسر بی قید و بندی بودم و اهل همهی گنده کاری دلم نمیخواست زیر بار ازدواج برم ولی به خاطر مادرم دختره رو ندیده و نشناخته عقد کردم.
روز عقد دختره چادرشو چنان دور خودش پیچیده بود صورتش دیده نمیشد.
بعد عقد زدم بیرون و یک ماهی خونه مجردیم بودم تا اینکه خبر دادن قلب مادرم درد گرفته و رفته بیمارستان...
توی بیمارستان یک دختر چادری خوشگل کنار خواهرم بود مثل قرص ماه بود انقدر با ناز و ادا حرف میزد محوش شده بودم. تمام مدت زیر نظرش داشتم خیلی خوشکل بود.
وقتی رفت مادرم رو ببره معاینه رفتم پیش زهرا خواهرم و گفتم: زهرا این دختره دوستته چقدر خوشگله برام جفت و جور کن باهاش یکم حرف بزنم.
زهرا بهت زده گفت: داداش اینکه زن عقدی خودته یعنی تا حالا نرفتی خونه ببینیش؟
باورم نمیشد این دختر همسر شرعی خودم بود؟
https://eitaa.com/joinchat/1004668263Ca25faf611e
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) داداش بیخیال
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۵۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
محسن رفت و چند دقیقه بعد با یه لیوان آبقند برگشت. ناصر لیوانو گرفت، دستش یه کم میلرزید اما جرعهجرعه خورد. محسن آروم گفت:
_ بیا بریم تو اتاق، دراز بکش روی تخت، پتو بندازیم روت، گرمت بشه.
ناصر آهسته بلند شد. اومدیم تو اتاق. روی تخت دراز کشید. دوتا پتو انداختم روش و نشستم کنارش. حدود نیمساعتی همونجا نشستیم و حرف زدیم؛ بیشتر من و محسن حرف میزدیم و ناصر فقط گوش میداد. یه لحظه پتو رو از روی خودش کنار زد و گفت:
_ حالم خوبه نرگس… پاشو بریم.
_ بریم دوباره کشوها رو بگردیم یا بریم خونه؟
_ بریم خونه… فردا دوباره میایم.
سهتایی اومدیم تو محوطه. ناصر رو کرد به من و محسن:
_ یه سری هم بریم سوله… به گاوها سری بزنیم.
اومدیم سمت سوله. در که باز شد، بوی کاه و علوفه پیچید تو دماغمون. ناصر قدم برداشت داخل و مبهوت، دور تا دور سوله رو نگاه کرد. حس کردم داره دنبال چیزی میگرده... رو کرد به محسن و آروم پرسید
_ پس بقیه گاوها کجان؟ جایی دیگه نگهشون میداره؟
محسن مات زده جواب داد
_ فکر نکنم… بذار از رحمان بپرسم.
صدا زد:
_ آقا رحمان!
چند ثانیه بعد مردی از انتهای سوله اومد جلو.
_بله آقا محسن؟
_ بقیه گاوها کجان؟
آقا رحمان مکثی کرد جواب داد
_ بقیهای نداره… همینها هستن.
ناصر یه قدم جلو رفت. با صدای خشدار پرسید
_یعنی چی این حرف؟
دستپاچه گفت:
آقا من بیتقصیرم… محمد آقا هر چند وقت یهبار، یکی دوتاشونو میفروخت. منم میگفتم حیفه نفروشید… ولی گوش نمیداد. دیگه همین چند تا مونده.
زانوهای ناصر شروع کرد به لرزیدن. انگار زمین زیر پاش خالی شد... نگران نگاهم رو دادم بهش
_ خوبی ناصر جان؟
سرشو آورد بالا بی رمق جواب داد
_نه… خوب نیستم…
_ تورو خدا با خودت اینطوری نکن… بیا بریم.
با صدای لرزون گفت
_ محمد… اموالمونو به باد فنا داده…
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) محسن رفت و چن
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۵۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_اموال از دسترفته رو میشه دوباره به دست آورد… اما سلامتی اگه بره، دیگه به این راحتیا برنمیگرده.
صورتش رو کامل چرخوند سمتم؛
بانگاهی سنگین و خسته که انگار یه دنیا حرف پشتش تلنبار شده باشه.
گفت:
_ نرگس… من جونیمو گذاشتم پای این گاوداری. میدونی چقدر دیگه باید جون بکنیم تا…
صداش رو کشدار کرد
_که شاید بتونیم دوباره سرپاش کنیم…
آهسته گفتم:
_ میدونم… ولی اتفاقیه که افتاده. ما که نمیتونیم زمانو برگردونیم به عقب.
ناصر رو کرد به محسن:
_ تو نمیدونستی محمد گاوا رو فروخته؟
_ نه داداش… اصلاً نمیذاشت بیام گاوداری. اگرم یه وقت با بابا میاومدیم، اجازه نمیداد نزدیک سوله شیم.
ناصر نفس بلندی کشید. نگاهش چند لحظه روی زمین موند، بعد آروم برگشت سمتم.
_ عجب…
_ با منم هیچجوره کنار نمیاومد. اون وکالتنامهای هم که بهم دادی، اصلاً قبول نداشت.
گوشی رو از جیبش درآورد. سریع پرسیدم:
_ به کی میخوای زنگ بزنی؟
به بابام، میخوام ببینم اون خبر داره یا نه.
دستم رو گذاشتم روی گوشی توی دستش.
_ نه… زنگ نزن. قلبش ضعیفه، یه وقت حالش بد میشه.
چند ثانیه نگام کرد؛ بعد بدون حرف گوشی رو برگردوند تو جیبش. کلافه پوفی کشید و دستاشو برد لای موهاش،
گفتم:
_ بیا بریم… وایسادن اینجا و غصه خوردن که چیزی رو درست نمیکنه.
محسن با تأسف سر تکون داد.
_ داداش… نرگسخانم درست میگه. بیا بریم.
ناصر یه نگاه حسرتآمیزی به گاوها انداخت و زیر لب گفت
بریم...
سوار ماشین شدیم از گاوداری زدیم بیرون محسن گفت
_ منو درِ خونمون پیاده کن.
ناصر سر چرخوند عقب.
_ خونتون که کسی نیست. بیا بریم پیش ما.
محسن که معلوم بود منتظر همین تعارفه، سریع گفت:
_ باشه داداش....
تا برسیم خونه، هر سهتامون تو فکرای خودمون غرق بودیم…
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
از وقتی برای اموزش آرایشگری به آرایشگاه مهناز خانم میرفتم با دختری به اسم محدثه دوست شدم یه روز دیدمش که ازیه ماشین مدل بالا جلوی آرایشگاه پیاده شد وقتی ازش پرسیدم گفت شوهر خواهرم بود... یه مرتبهی دیگه اونو دیدم که از یه ماشین دیگه پیاده شد راننده یه پسر جوون دیگه ای بود که قبلا ندیده بودمش... از محدثه با اون پوشش چادر و رفتارهای موجهش بعید بود با کسی در ارتباط باشه و حالا من با چند مرد جوون مختلف میدیدمش... بدون خجالت ازش پرسیدم جریان چیه که...
https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
هدایت شده از پایگاه بسیج فاطمیه (سلام الله علیها)
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
نسل تمدن ساز
پای کار ایران 🇮🇷
✳️طناز قربانیان
🔰گروه اول : عزیزان زیر ۱۲ سال
عکس با پرچم ایران در راهپیمایی ۲۲ بهمن🇮🇷
🔰گروه دوم : عکسی از شکوه و بزرگی راهپیمایی ۲۲ بهمن
برای ادمین بفرستند.
@Sarbaz_313_mah
✳️ زمان پویش: ۲۲ بهمن تا ۳۰ بهمن
🎁 به عکس بیشترین بازدید کننده 👁 جایزه نقدی به مبلغ ۵،۰۰۰،۰۰۰ ریال تقدیم می گردد.
✍ اسامی برندگان ( گروه اول و دوم ) در همین کانال (اطلاع رسانی فاطمیه) اعلام می گردد.👇
╔═ 🌷🌷 🌷 🕌 ══════╗
https://eitaa.com/basij_fatemiye
╚══════ 🌷🌷🌷 🕌 ═╝
هدایت شده از پایگاه بسیج فاطمیه (سلام الله علیها)
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
نسل تمدن ساز
پای کار ایران 🇮🇷
📸عکس
فرزانه بساقی
🔰گروه اول : عزیزان زیر ۱۲ سال
عکس با پرچم ایران در راهپیمایی ۲۲ بهمن🇮🇷
🔰گروه دوم : عکسی از شکوه و بزرگی راهپیمایی ۲۲ بهمن
برای ادمین بفرستند.
@Sarbaz_313_mah
✳️ زمان پویش: ۲۲ بهمن تا ۳۰ بهمن
🎁 به عکس بیشترین بازدید کننده 👁 جایزه نقدی به مبلغ ۵،۰۰۰،۰۰۰ ریال تقدیم می گردد.
✍ اسامی برندگان ( گروه اول و دوم ) در همین کانال (اطلاع رسانی فاطمیه) اعلام می گردد.👇
╔═ 🌷🌷 🌷 🕌 ══════╗
https://eitaa.com/basij_fatemiye
╚══════ 🌷🌷🌷 🕌 ═╝
هدایت شده از طوبی (نذر رسانه ای اهل بیت)
🌙 رمضان امسال، حال و هوایی تازه با طوبی
رمضان،
ماه قصه و اشک و نور است…
و طوبی با 7️⃣ خط تولید رسانهای تازه🤌
یک پکیج ویژهی رمضانی تدارک دیده؛
پکیجی که هر •°روز ماه مبارک°• همراه دل شماست:
🩸 روضههای رمضانی
با روضههای روزانه، روزههای خود را
با اشک بر سیدالشهدا علیهالسلام زینت دهید
🎬 داستانهای کوتاه اهلبیت
ویدیوهای کوتاه و باکیفیت
روایتگر لحظاتی ناب از زندگی اهلبیت علیهمالسلام
✨ نور در نور
ویدیوهایی با کیفیت بالا
دربارهی حضور و جایگاه اهلبیت در آیات قرآن
🎧 قصههای طوبی
پادکستهای قصهی شبانه
قصههای اهلبیت، به زبان کودکانه
🤍 «علی از زبان علی»
روایت زندگی امیرالمؤمنین علیهالسلام
از زبان خود حضرت
با تصویرسازی هوش مصنوعی
📜 احادیث تصویرسازیشده
همانند تمام ایام سال
هر شب، یک حدیث تصویری برای تأمل
🖋 دعای هر روز ماه رمضان
دعای روزانه، در قالب خوشنویسی
برای انس بیشتر با دعاهای ماه خدا
📅 از اولین روز ماه مبارک
🔔 هر روز، یک قرار تازه
رمضان امسال، رمضانی متفاوت با طوبی...
@NazreTooba
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨رمضان الکریم✨
شروع میکنم ماه را
به نــــــام عـــــلــــی....💚
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔅 حلول #ماه_رمضان مـبارک باد