زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به۷ قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) محلی به حرفش
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۵۸
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
عمه دستشو آروم روی دست محسن کشید و با صدایی پر از مهر گفت:
_ چیکار میکنی عزیزم؟
محسن سرشو بلند کرد و تو چشمهای مادرش نگاه کرد؛ یه نگاه عمیق، پر از حرفایی که انگار سالها تو دلش مونده بود...گفت:
_ ازت تشکر میکنم... نه فقط برای این دستبند، برای همه زحمتایی که برام کشیدی.
لبخند پهنی روی صورت عمه نشست، همون لبخندی که همیشه تهش یه عالمه دعای پنهان بود.
_انشاءالله عاقبتبهخیر بشی پسرم.
محسن از جاش بلند شد، رفت جلو و دست پدرشوهرمو بوسید. اشک تو چشمهای پدر شوهرم جمع شد و صداش لرزید:
_ محسن جان... بابا، اگه حواسمون بهت نبود و اذیت شدی، ما رو حلال کن.
محسن سریع گفت:
_این چه حرفیه بابا…
ناصر رو کرد به من:
_ بریم خونه؟
چادرم رو روی سرم مرتب کردم و بلند شدم.
_ بریم.
عمه گفت:
_ یه دقیقه صبر کنید.
رفت تو اتاق. صدای کشوی چوبی اومد. چند لحظه بعد با یه برگه برگشت و گرفت جلوی محسن.
_ بیا عزیزم، این فاکتور خرید دستبنده. اینطوری راحتتر میتونی بفروشیش.
محسن برگه رو گرفت. خداحافظی کردیم و اومدیم نشستیم تو ماشین. در که بسته شد، ناصر سرشو چرخوند سمتم.
آروم گفت:
_ نخواستم پدر و مادرم ناراحت شن، واسه همین چیزی نگفتم… ولی واقعاً موندم چرا نسبت به زندگی محسن اینقدر بیاهمیت شدن...
نفس بلندی کشیدم.
_ چی بگم…
محسن که به شیشه خیره شده بود، گفت:
_ناهید راست میگفت… بابا مامان رو جو گرفته. پدر مادر ما واقعاً جوگیرن. تا دو کلمه از زندگی من شنیدن، فوری طلا دادن که ببر بفروش.
از توی اینه نگاهی بهش انداختم
_ عه شما هم شنیدی؟
آره، و فهمیدم که شما خودت رو زدی به اون راه
تبسمی زدم و به تایید حرفش ریز سرم رو تکنون دادم و گفتم
_ آقا محسن، حرف روی همهمون اثر میذاره. اصلاً دنیا رو همین کلمات دارن میچرخونن… متأسفانه ناهید اونقدر بر علیه ما حرف میزنه که نمیذاره واقعیتها به گوش پدر و مادر شما برسه...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیوارثین و روز جمعه برای #سلامتیامامزمانعجالله و #تعجیلدرامرفرجشون در مسجد #امامحسینعلیهالسلام وسه شنبهها هم به #عشقآقا و سلامتی و تعجیل در امر فرجشون در حسینه #سفرهافطار انشاالله بی ریا برای عموم مردم پهن کنیم.
لذا دست یاری به طرف شما آوردیم تا انشاالله هممون از #ثواب و #اجر این ماه عزیز بهرمند شویم
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیو
اجرتون با امیرالمومنین کمک کنید به این سفره بی ریا که ما هم بتونیم به یاری شما میزبان مهمانان خدا باشیم🙏🌹
هدایت شده از بانک ملی ایران
29.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺خرید قسطی آسان با کالاپی
️
💳 کارت اعتباری کالاپی بانک ملی ایران این امکان رو بهت میده که از فروشگاههای طرف قرارداد خرید کنی و هزینه رو اقساطی پرداخت کنی.
✅ بدون نیاز به میانگین حساب
✅ بدون ضامن کارمند رسمی
✅ سقف تسهیلات تا ۲۰۰ میلیون تومان
✅ بازپرداخت ۱۲، ۱۸ یا ۲۴ ماهه
✅ ثبت درخواست کاملاً غیرحضوری در
سامانه و اپلیکیشن بام
🛒 کالاپی؛ خرید قسطی بدون دردسر
👈 اطلاعات بیشتر...
کانال بانکملیایران | @bankmelli1307
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻 چرا از مرگ می ترسیم؟
🔻 سخن جالب مرحوم حاج حیدر رحیمپور در مورد مرگ...
استاد رحیم_پور
نشر با ذکر صلوات برای اعضای کانال مجاز میباشد 🌸