eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.3هزار دنبال‌کننده
612 عکس
307 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
♥️🍃 موفقیت بها داره! گاهی باید شب ها تا صبح کار کنی مهارت های جدید یاد بگیری ترس هات رو زیر پا بزاری، چندین بار کتاب رو بخونی ساعت ها سخت تلاش کنی تمسخر دیگران رو تحمل کنی... اما تو قدرتمند تر از اونی ک کم بیاری! پس چرا از این قدرتت برا رسیدن به هدفات کمک نمیگیری؟! دلیل میخوای؟! من بهت دلیل بگم؟! چه دلیلی محکم تر از خودت؟! چه دلیلی پر قدرت تر از آرزوهاتو هدفات؟! پس واسه رسیدن بهشون از تمام تواناییت استفاده کن و با حال خوب بجنگ براشون.!
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۶۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) م‍‍ِن‌مِن کرد
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) چشم‌هام رو بستم و سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی. ذهنم گیر کرده تو فکر حماقت‌های محمد؛ همون فکرایی که مثل خوره می‌افتن به جون آدم و ول‌کن هم نیستن . صدای ناصر منو از باتلاق فکری کشید بیرون — نرگس… همون‌طور که سرم به پشتی بود، آروم چرخوندم سمتش. — جانم؟ — یه زنگ بزن به فاطمه‌خانم بگو منتظر ما نباشن امشب نمیایم باغ. — باشه، زنگ می‌زنم. مکثی کرد، گفت: — حرکت کن بریم. — باشه… برای ویلای شمال چه تصمیمی داری؟ اخم کم‌رنگی نشست رو صورتش. — ویلا به نام محمده. اون باید کاری کنه. — بهش گفتی وامی که گرفتی از گاوداری بوده و ما هم توش سهم داریم؟ پس باید نظر بدیم؟ کلافه نفسش رو فوت کرد بیرون. — همه رو بهش گفتم. ولی این محمدی لحنش رو آهنگین کرد -- از اون زبون‌بازهای قهاره… حسابی خودش رو تو دل محمد جا کرده، طوری که هیچ‌جوره حاضر نیست ازش شکایت کنه. — خودت چه فکری داری؟ چند ثانیه سکوت کرد. نگاهش خیره شد به جاده. — نمی‌دونم نرگس… اگه غریبه بود، سهمش از گاوداری رو مشخص می‌کردم، ضرر و زیانی که زده رو برمی‌داشتم، بقیه‌ش رو می‌دادم دستش و می‌گفتم به سلامت… ولی برادرمه. از طرفی پدر و مادرم داغون می‌شن. اون‌ها هم پیرن هم مریض… یه وقت بلایی سرشون بیاد، من خودمو نمی‌بخشم. سنگینی حرف‌هاش نشست روی سینه‌م. — پس عملاً کاری نمی‌کنی؟ آروم گفت: — می‌شه کاری کرد و من نمی‌کنم؟ فکری کردم. دیدم راست می‌گه… کاری نمی‌شه کرد، مگر این‌که محمد خودش همکاری کنه. گفتم: — حق با توئه ناصر جان. هر کاری صلاح می‌دونی همون کارو انجام بده. لبخند محوی زد. — ممنون که درکم می‌کنی. لبخند بی‌جونی روی لب‌هام نشست. — تو همه زندگی منی… صدتا از این گاوداری‌ها فدای یه تار موت. لبخندش دندون‌نما شد. دستشو گذاشت روی دستم، خیره شد تو چشم‌هام و با محبتی که ته صداش موج می‌زد گفت: — خیلی دوستت دارم… جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۶۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) چشم‌هام رو بس
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) با صدای تقه‌ای که به گوشمون خورد، هر دومون نگاهمون چرخید سمت شیشهٔ ماشین. ناصر با اشارهٔ سر و دست پرسید : – چیه؟ مردی که کنار ماشین ایستاده بود گفت: – چرختون پنچره. ناصر پیاده شد و با کمک اون آقا چرخ پنچر رو با زاپاس عوض کرد. ازش تشکر کرد و مرد رفت. ناصر سوار ماشین شد و رو کرد به من – حرکت کن، بریم. ازش پرسیدم – می‌خوای خودت بشینی؟ – نه، نمی‌تونم. برو خونهٔ بابائینا. – اونجا برای چی؟ – می‌خوام دربارهٔ کارهای محمد با، بابام حرف بزنم. چشمی گفتم حرکت کردم. نزدیک خونهٔ پدرشوهرم، ناصر رو کرد به من – یه چیزی بهت بگم، باورت می‌شه؟ نگاه گرمی بهش انداختم: – چرا نشه؟ آهی کشید – محمد از چشمم افتاده. چند لحظه‌ای ساکت موند و ادامه داد _ باهاش قطع رابطه نمی‌کنم، چون قطع صلهٔ رحم گناهه و پدر و مادرمم غصه می‌خورن... البته می‌خوام یه قهر موقت باهاش داشته باشم که حساب کار دستش بیاد، جدی بگیره و شکایت کنه، ولی در کل... دوباره ساکت شد و سر تکون داد. – چی بگم... دلم از دستش شکسته. ریز سرم رو تکون دادم: – حق داری. رسیدیم درِ خونهٔ پدرشوهرم. ماشین رو پارک کردم. زنگ زدیم. در رو باز کردند و وارد خونه شدیم. بعد از سلام و احوال‌پرسی نشستیم روی مبل. ناصر رو کرد به باباش – پیغام منو به محمد برسون. بگو ناصر گفت اگه از اون محمدی که ازش خونه خریدی شکایت نکردی، دیگه اسم منو نیار. پدرشوهرم نگران پرسید: – چی شده، بابا؟ ناصر فکش رو محکم روی هم فشار داد – الان بیمارستان بودم. بهش می‌گم چرا از اونی که سر خونه کلاه سرت گذاشته شکایت نمی‌کنی؟ می‌گه بهم قول داده پولم رو پس بده... لحظه‌ای سکوت کرد. رنگ صورتش سرخ شد، رگ کنار شقیقه‌ش بیرون زد و از شدت ناراحتی صداش خش‌دار شد: – اون مرتیکه اگه اهل پول دادن بود، تا حالا داده بود!... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات و و و روز جمعه برای و در مسجد وسه شنبه‌ها هم به و سلامتی و تعجیل در امر فرجشون در حسینه ان‌شاالله بی ریا برای عموم مردم پهن کنیم. لذا دست یاری به طرف شما آوردیم تا ان‌شاالله هممون از و این ماه عزیز بهرمند شویم 👇👇 5892107050025454 فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇 @shahid_abdoli : https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این شعر ابتهاج در باب نرسیدن نیست، بلکه درباره‌ی زمان است. ما معمولاً اینطور فکر می‌کنیم که اگر به آرزوهایمان نرسیده‌ایم، حتماً کم گذاشته‌ایم یا ناتوان بوده‌ایم.
- من چاق نیستم، فقط هفتاد و سه کیلوئم... پوزخند زد و آرمیتا خجل سر پایین انداخت. - من و تو اصلا به هم نمی‌خوریم! بر فرض محالم بخوای زن من شی! از در ماشینم رد می‌شی؟ از این تحقیر ناراحت بود ولی دلخوشی مادرش چه؟ - من اصلا دلم نمی‌خواد با حرف بزرگترا بیفتم توی چاه... از خودش متنفر بود که این‌قدر به او اصرار می‌کرد. آرزوی مادرش دیدن عروسی اش بود. ساعت گران‌قیمتش را نگاه کرد و گفت: حرف آخرمو زدم آرمیتا، دیرم شده ساعت چهار جلسه دارم امیدوارم تواَم با یکی دیگه خوشبخت بشی... رفتنِ او بغضش را شکاند، سر گذاشت روی میز کافه‌ی خلوت و گریه زد. - خانم؟ - ببخشید من... نتونستم خودمو کنترل کنم الان بلند می‌شم! مردی قدبلند بود با یک سیگار میان دو انگشت. _ به نظرم اونقدر چاق نیستی که نامزدیت بهم بخوره! حرفاتون‌و شنیدم، نباید بهش التماس می‌کردی! یک مرد عجیب و غریب، خوشتیپ و جنتلمن، با همان ژست نشست روبه‌رویش. - آرزوی مادرم عروسی منه، روزای آخر زندگیشه به خاطر مادرم التماس کردم. - بیماری قلبی داره. - شما از کجا می‌دونین؟ واقعا تعجب کرده بود هم از حرف‌های آن مرد هم از حضورش و این‌ خلوتی کافه. - حدس زدم و حاضرم برات فداکاری کنم! سیگارش خاموش شد توی فنجان قهوه‌ی رهام. - برای من؟ چه فداکاری آقا؟ - این کارت منه، اسمم پولادخسروشاهی، فردا بیا مطب حرف بزنیم ساعت هفت! متعجب گفت: پولادخسروشاهی پزشک مادرم! - فکر کنم شانس توه همین امروز زنم طلاق بگیره و با این پسره‌ بریزه رو هم، باید حسرتتو بخوره، حسرتمو بخوره می‌فهمی؟ هاج و واج مانده بود که پولاد لپش را کشید. _مطب ساعت هفت! 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3375759688Cddb5e445af رمان براساس واقعیت فصل سوم رمان 👌
25.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ اگر رعایت کنید اینطوری می‌شوید ... 🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط @roshangari_samen
🔥 برنامک دستیار هوشمند ققنوس یک دستیار هوش مصنوعی مخصوص کانال‌دارها! ♻️ ققنوس همه‌چیز رو برای تو آماده کرده تا با کمترین زمان، بیشترین بازدهی و تعامل رو تجربه کنی؛ 🧠 ایده‌پردازی حرفه‌ای 📝 تولید محتوای روزانه 🤖 گفتگوی هوشمند 📅 تنظیم دقیق تقویم محتوایی 🎯 هدف ققنوس: ایجاد یک تجربه متفاوت از تولید محتواست 🔺: برای استفاده از برنامک‌ها، باید آخرین نسخه ایتا رو نصب کنی.. 🧩 @trendingapps | برنامک‌های ایتا
اسلام مدیون ثروت حضرت خدیجه‌ سلام‌الله علیهاست خانمی که ثروتمند ترین فرد مکه بود چون همه ثروتش رو بخشید به پیامبر خودش در فقر از دنیا رفت. جا داره که به پاس زحمات این بانو بزرگوار و مادر بزرگ امامان عزیزمون مراسم سالگرد رحلتش رو با شکوه برگزار کنیم. اجرتون با دختر بزرگوارشون 🖤 هر چقدر که در توانتون هست، ما را در مراسم سوگواری حضرت خدیجه سلام‌الله علیها یاری کنید🖤 👇👇 5892107050025454 فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇 @shahid_abdoli : https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍁🍁🍁🍁🍁🍁 صدای بسته شدن در بلند شد و ثانیه‌ای بعد صدای نگران خاله _کجا مهراد؟!...مهراد سربه‌سرش نذار عمه اون فقط رو بیفکری یه چیزی می‌گه...مهراد! _کاریش ندارم فقط می‌خوام باهاش حرف بزنم خاله التماس کرد _مهراد حرف گوش کن، عمه حالش بد می‌شه عموتم خونه نیست صدای محکم مهراد نزدیک‌تر شد _کاریش ندارم عمه، شما لطفا تو نیا _مهراد! سرم از روی زانوهام بالا اومد.چند ضربه به در خورد _پناه شالت سرت باشه دارم میام تو! بدون اینکه جوابی بدم دستگیره پایین رفت و در باز شد. خاله با نگاهی نگران پشت سرش ایستاده بود. بازوش رو گرفت _مهراد عمه! عصبی دستش رو آزاد کرد و در رو بست. کلید رو که توی قفل چرخوند، قلبم از جا کنده شد با اخمی خیره جلو اومد. "چفیه" هنوز بین مشتش بود _تو سالن چی گفتی؟ لب‌هامو با لرز تر کردم +کی...کی بهت اجازه داد بیای تو؟!...مگه نگفتی برو تو اتاقت؟! یعنی من تو این قفسی که برام ساختید اندازه‌ی یه اتاق حق برای تنهایی ندارم! مشتش محکم‌تر شد و خونسرد تکرار کرد _جواب منو بده، پرسیدم یه دیقه پیش چی از دهنت دراومد؟! خاله با لحنی نگران به در زد _مهراد! مهراد بخدا گناه داره! چشم‌هام پر شد و خودم رو به دیوار نزدیک‌تر کردم. یه قدم که جلو اومد همزمان حس گرمی حرکت مایعی روی دستم ترس نگاهم را روی پارگی رگ برد. اولین قطره‌ها که روی ملافه چکید، انگار تازه متوجه وضعیتم شد که یه لحظه رنگ از روش پرید _چکار کر... پلک‌هام مظلومانه بهم نزدیک شد. چفیه رو از توی دستش آزاد کرد و فوری سمتم دوید _نفهمِ لجباز!!! لجباز!!! https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f عاشقانه‌ی‌مذهبی♥️🌱 ...🔥