زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۶۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) چشمهام رو بس
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۶۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
با صدای تقهای که به گوشمون خورد، هر دومون نگاهمون چرخید سمت شیشهٔ ماشین. ناصر با اشارهٔ سر و دست پرسید
:
– چیه؟
مردی که کنار ماشین ایستاده بود گفت:
– چرختون پنچره.
ناصر پیاده شد و با کمک اون آقا چرخ پنچر رو با زاپاس عوض کرد. ازش تشکر کرد و مرد رفت. ناصر سوار ماشین شد و رو کرد به من
– حرکت کن، بریم.
ازش پرسیدم
– میخوای خودت بشینی؟
– نه، نمیتونم. برو خونهٔ بابائینا.
– اونجا برای چی؟
– میخوام دربارهٔ کارهای محمد با، بابام حرف بزنم.
چشمی گفتم حرکت کردم. نزدیک خونهٔ پدرشوهرم، ناصر رو کرد به من
– یه چیزی بهت بگم، باورت میشه؟
نگاه گرمی بهش انداختم:
– چرا نشه؟
آهی کشید
– محمد از چشمم افتاده.
چند لحظهای ساکت موند و ادامه داد
_ باهاش قطع رابطه نمیکنم، چون قطع صلهٔ رحم گناهه و پدر و مادرمم غصه میخورن... البته میخوام یه قهر موقت باهاش داشته باشم که حساب کار دستش بیاد، جدی بگیره و شکایت کنه، ولی در کل...
دوباره ساکت شد و سر تکون داد.
– چی بگم... دلم از دستش شکسته.
ریز سرم رو تکون دادم:
– حق داری.
رسیدیم درِ خونهٔ پدرشوهرم. ماشین رو پارک کردم. زنگ زدیم. در رو باز کردند و وارد خونه شدیم. بعد از سلام و احوالپرسی نشستیم روی مبل. ناصر رو کرد به باباش
– پیغام منو به محمد برسون. بگو ناصر گفت اگه از اون محمدی که ازش خونه خریدی شکایت نکردی، دیگه اسم منو نیار.
پدرشوهرم نگران پرسید:
– چی شده، بابا؟
ناصر فکش رو محکم روی هم فشار داد
– الان بیمارستان بودم. بهش میگم چرا از اونی که سر خونه کلاه سرت گذاشته شکایت نمیکنی؟ میگه بهم قول داده پولم رو پس بده...
لحظهای سکوت کرد. رنگ صورتش سرخ شد، رگ کنار شقیقهش بیرون زد و از شدت ناراحتی صداش خشدار شد:
– اون مرتیکه اگه اهل پول دادن بود، تا حالا داده بود!...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیوارثین و روز جمعه برای #سلامتیامامزمانعجالله و #تعجیلدرامرفرجشون در مسجد #امامحسینعلیهالسلام وسه شنبهها هم به #عشقآقا و سلامتی و تعجیل در امر فرجشون در حسینه #سفرهافطار انشاالله بی ریا برای عموم مردم پهن کنیم.
لذا دست یاری به طرف شما آوردیم تا انشاالله هممون از #ثواب و #اجر این ماه عزیز بهرمند شویم
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیو
شب جمعهست خیرات شهدا و امواتتون کمک کنید و روح اموات رو شاد کنید🙏
#پارت205💫
_چند میدی امروز ثابت کنم عاشقمی
به طرفش برگشتم
_با منی؟!
_با خود خودتم حنانه خانم
لبخند بدجنسی زد و ادامه داد
_حالا هی قیافه بگیر نگاه ازم بگیر
_چه جوری به این نتیجه رسیدی؟!
با چوب توی دستش خطی روی ماسه ها کشید
_این خط اینم نشون
_اگه دوستم داشتی صدام کن
بعد از چند دقیقهای با فریاد دایی نگاهم سمت دریا رفت
امیرعلی مگه دیوونه شدی ،بیا خطر داره
تا کمرتوی آب بود و هر لحظه بیشتر توی آب فرو میرفت دیگه جرات اینکه نگاهش کنم رو نداشتم
با ترس سرم رو بلند کردم،امیرعلی کامل توی آب بود به خودم جرات دادم و با فریاد گفتم
_امیرعلی
لبخند بدجنسی زد ،مشتش رو روی آب زد هورایی کشید و گفت
_دیدی ثابت کردم
عاشقانهای اجتماعی بر اساس واقعیت 😍😍😋
رمانی که ایتا رو ترکونده، چند پارتش رو بخون
اگه خوشت نیومد لفت بده 😎
این رمان کامل شده و اشتراکی هست
https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
حنانه دختری که دلش رو به
پسرخالهش امیرعلی میبازه 😍
ولی راه سختی پیش رو داره و ...
بر اساس واقعیت
پشیمون نمیشید ،مطمئن باشید 😌
https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
ته تغاری شیطون خونه حاج رسول بودم با نیم متر قد و دو متر زبون بهم می گفتن آتیش پاره بین سه تا دختر چادری و نجیب حاجی من شیطون ترینشون. بودم تو آرایشگاه کار می کردم یک روز حاج بابام اومد خونه و گفت پسر حاج فتاح معتبر بازار داره میاد خواستگاری خواهرم داشتن صحبت مهریه رو می کردن خواهرم رو ابرا بود برای دیدن خواستگارا رفتم توی پذیرایی ولی با دیدن داماد بهت زده نگاهش کردم. داماد خوشتیپ همون کسی بود و پارسال...
عقب عقب رفتم با شنیدن صدای پدرم که گفت دختر کوچک ترم تینا و نگاه داماد که روی من چرخید حس کردم چیزی تا بیهوشیم نمونده اون کسی نبود جز....❌
https://eitaa.com/joinchat/214368321C8c116b6ca3