eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.3هزار دنبال‌کننده
614 عکس
305 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
🎨 برنامک تم خاص مرجع تم‌های متنوع و خاص برای پیام‌رسان ایتا ✨ با برنامک میتونی ایتای خودت رو شخصی‌سازی کنی و هر روز با یه حال و هوای جدید پیام بدی! ✅ چرا تم خاص؟ 🎭 تنوع زیاد و تم رنگارنگ برای سلیقه‌های مختلف ♻️ همیشه به‌روز، همیشه تازه 🔖 کاملاً رایگان و بدون هزینه‌ 📱رابط کاربری راحت و سریع 🌈 همین حالا ایتات رو به رنگ خودت دربیار! 🔺: برای استفاده از برنامک‌ها، باید آخرین نسخه ایتا رو نصب کنی.. 🧩 @trendingapps | برنامک‌های ایتا
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۶۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) چشم‌هام رو بس
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) با صدای تقه‌ای که به گوشمون خورد، هر دومون نگاهمون چرخید سمت شیشهٔ ماشین. ناصر با اشارهٔ سر و دست پرسید : – چیه؟ مردی که کنار ماشین ایستاده بود گفت: – چرختون پنچره. ناصر پیاده شد و با کمک اون آقا چرخ پنچر رو با زاپاس عوض کرد. ازش تشکر کرد و مرد رفت. ناصر سوار ماشین شد و رو کرد به من – حرکت کن، بریم. ازش پرسیدم – می‌خوای خودت بشینی؟ – نه، نمی‌تونم. برو خونهٔ بابائینا. – اونجا برای چی؟ – می‌خوام دربارهٔ کارهای محمد با، بابام حرف بزنم. چشمی گفتم حرکت کردم. نزدیک خونهٔ پدرشوهرم، ناصر رو کرد به من – یه چیزی بهت بگم، باورت می‌شه؟ نگاه گرمی بهش انداختم: – چرا نشه؟ آهی کشید – محمد از چشمم افتاده. چند لحظه‌ای ساکت موند و ادامه داد _ باهاش قطع رابطه نمی‌کنم، چون قطع صلهٔ رحم گناهه و پدر و مادرمم غصه می‌خورن... البته می‌خوام یه قهر موقت باهاش داشته باشم که حساب کار دستش بیاد، جدی بگیره و شکایت کنه، ولی در کل... دوباره ساکت شد و سر تکون داد. – چی بگم... دلم از دستش شکسته. ریز سرم رو تکون دادم: – حق داری. رسیدیم درِ خونهٔ پدرشوهرم. ماشین رو پارک کردم. زنگ زدیم. در رو باز کردند و وارد خونه شدیم. بعد از سلام و احوال‌پرسی نشستیم روی مبل. ناصر رو کرد به باباش – پیغام منو به محمد برسون. بگو ناصر گفت اگه از اون محمدی که ازش خونه خریدی شکایت نکردی، دیگه اسم منو نیار. پدرشوهرم نگران پرسید: – چی شده، بابا؟ ناصر فکش رو محکم روی هم فشار داد – الان بیمارستان بودم. بهش می‌گم چرا از اونی که سر خونه کلاه سرت گذاشته شکایت نمی‌کنی؟ می‌گه بهم قول داده پولم رو پس بده... لحظه‌ای سکوت کرد. رنگ صورتش سرخ شد، رگ کنار شقیقه‌ش بیرون زد و از شدت ناراحتی صداش خش‌دار شد: – اون مرتیکه اگه اهل پول دادن بود، تا حالا داده بود!... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات و و و روز جمعه برای و در مسجد وسه شنبه‌ها هم به و سلامتی و تعجیل در امر فرجشون در حسینه ان‌شاالله بی ریا برای عموم مردم پهن کنیم. لذا دست یاری به طرف شما آوردیم تا ان‌شاالله هممون از و این ماه عزیز بهرمند شویم 👇👇 5892107050025454 فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇 @shahid_abdoli : https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💫 _چند میدی امروز ثابت کنم عاشقمی به طرفش برگشتم _با منی؟! _با خود خودتم حنانه خانم لبخند بدجنسی زد و ادامه داد _حالا هی قیافه بگیر نگاه ازم بگیر _چه جوری به این نتیجه رسیدی؟! با چوب توی دستش خطی روی ماسه ها کشید _این خط اینم نشون _اگه دوستم داشتی صدام کن بعد از چند دقیقه‌ای با فریاد دایی نگاهم سمت دریا رفت امیرعلی مگه دیوونه شدی ،بیا خطر داره تا کمرتوی آب بود و هر لحظه بیشتر توی آب فرو میرفت دیگه جرات اینکه نگاهش کنم رو نداشتم با ترس سرم رو بلند کردم،امیرعلی کامل توی آب بود به خودم جرات دادم و با فریاد گفتم _امیرعلی لبخند بدجنسی زد ،مشتش رو روی آب زد هورایی کشید و گفت _دیدی ثابت کردم عاشقانه‌ای اجتماعی بر اساس واقعیت 😍😍😋 رمانی که ایتا رو ترکونده، چند پارتش رو بخون اگه خوشت نیومد لفت بده 😎 این رمان کامل شده و اشتراکی هست https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
حنانه دختری که دلش رو به پسرخاله‌ش امیرعلی میبازه 😍 ولی راه سختی پیش رو داره و ... بر اساس واقعیت پشیمون نمیشید ،مطمئن باشید 😌 https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
❤️‍🔥قسمت اول _ آتش دل❤️‍🔥 چمدان مشکی اش را روی آخرین پله فرودگاه پایین می گذارد و به اطراف نگاه می کند. زمستان بود.هوا سوز داشت و انگار می خواست باران ببارد. هفت سال قبل هم که از این شهر گریخته بود ، باران می بارید اما فقط از چشمانش!!!! در همه هفت سالی که سوئد بود هرگز آن شب را از یاد نبرده بود . شبی که محمد صدرایش داماد می شد و او به دستور پدربزرگشان تعبید می گشت. محمد صدرا تنها نوه پسری خاندان خدا وردی بود و پدرش که سه دختر داشت و به خاطر نداشتن پسر همیشه مورد خشم پدرش بود . عمه اش هم سه پسر و یک دختر داشت و به خاطر این همیشه به همه فخر می فروخت . به یاد داشت پدربزرگش تا ازدواج دوباره پدرش هم پیش رفته بود که پدرش قبول نکرده بود. پدرش عاشق مادرشان بود و برایش داشتن پسر مهم نبود و این بابت میل پدربزرگشان نبود که سالها سرکوفتش را مادرش شنید . محمد صدرا به خاطر پسر بودن همیشه مورد توجه پدربزرگشان بود و او و خواهرهایش اصلا به حساب نمی آمدند. او هم تا دست چپ و راستش را شناخت متوجه شد که محمد صدرا را عاشقانه دوست دارد و از حق هم نمی گذشت محمد صدرا هم جانش به جان آخرین دختر عمو مسعودش بند بود . اما هرگز نفهمید چرا محمد صدرایی که عاشقانه او را دوست داشت‌ درست شب عقدشان او را تنها گذاشت و با دخترعمه شان بهار ازدواج کرد ‌ .!!!! https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
_ اومدی که بمونی ؟ بله ی می گوید که اخم حاج طاهر در هم می گردد. _ حالا که اومدی چشمت به شوهر دختر عمه ات نباشه....یادت بمونه محمد صدرا زن داره. _آتش دل https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
جاوید سوار بر موتور ۲۵۰ سی‌سی مشکی رنگش از در باشگاه سوارکاری بیرون آمد. همینطور که کلاه کاسکت مشکی را روی سرش می‌گذاشت پرسید:اگه از موتور نمی‌ترسی برسونمت!پرسیدم:مگه این موتور،روندنش داخل شهر غیرمجاز نیست؟ لبخندی زد؛برای من غیرمجازی وجود نداره و کلاه کاسکت دیگری به دست من داد. پرسیدم:به خاطره اینکه شما نظامی هستید؟ در جوابم سکوت کرد. کوله ام را از جلو انداختم و سوار موتورش شدم.حرکت کرد؛کمی که از باشگاه دورشدیم، دیدم این مسیر برگشت نیست،ترسیدم!چطور به او اعتماد کرده بودم؟هرچه جلوتر می رفتیم به مزارع می رسیدم.پرسیدم:کجا داریم میریم؟ جوابم را نداد،تمام وجود ترس شد،باران شروع به باریدن کرده بود.تو رو خدا وایستا،من بهت اعتماد کردم،چندضربه پشت سرهم به شانه اش کوبیدم ولی او اهمیتی نداد و سرعتش را زیاد کرد.باید کاری می کردم؛دیوونه نگه دار،غلط کردم بهت اعتماد کردم،کجا داریم می ریم؟من از سرما یخ زدم!سرش را خم کرد وتنها حرفی که زد این بود؛بهتره دهنت رو ببندی تا سردت نشه! برای خوندن ادامه اش بیا تو پیج زیر👇 https://eitaa.com/joinchat/2542469701C6ffac3e0a2