eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
18.6هزار دنبال‌کننده
786 عکس
413 ویدیو
7 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_125 #رمان_آنلاین_نرگس #به_قلم_زهرا‌_حبیب‌اله یه باغ بزرگ‌با یه عالمه درخت خشک شده . ناصر ای
من نمی تونم بیام تو مسجد سرشو تکون داد چرا ؟ نمیشه دیگه میگن گناه داره . یه مَکس کوتاهی کرد. لبخند به لب آهان ، خب ، باشه . دست کرد تو کیفش کلید اتاق بسیج رو داد بهم. پس تو برو تو اتاق بسیج تا ما بیایم . دو قدم ازش فاصله گرفته بودم صدام کرد نرگس برگشتم ، بله پرونده های بچه های گردان روی میزمه مرتبشون میکنی ؟ بله ، چطوری مرتب کنم . هسته ها و دسته هارو ازهم جدا کن سه تا از بچه های ما هم تو ارکان گردان هستن پروندهای اونارو هم جدا کن . چشم . ببخشید من کی میتونم عضو گردان بشم حالا خیلی زوده چند سال دیگه . باشه در اتاق بسیج باز کردم رفتم سراغ پروندها . خیلی از این کارا دوست داشتم . چقدر هم بهم ریخته بودن . فتوکپی شناسنامه ها یه طرف عکسها یه طرف . بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و شروع کردم . از پشت نویسی عکسها ، فتوکپی شناسنامه هاشون پیدا کردم با مشخصات فرم هاشون بهم منگنه زدم . همونطوری که گفته بود هسته هاو دسته هاو ارکان رو هم دسته بندی کردم تو پوشه هاشون گذاشتم . کارم تموم شد .مامانمو و خانوم قربانی اومدن تو اتاق . یه دفعه دلم هری ریخت ، یعنی چی میخواست در مورد من بگه ؟ خانم مطبعی ببخشید که مزاحمتون شدم از اونجایی که نرگس عضو بسیجه ، من نسبت بهش حس مسئولیت دارم . گذشته ازاین شخصا خیلی دوستش دارم . چون واقعا دختر خوبیه . ممنون شما لطف دارید خوبی از خودتونه بابت اردوی بهشت زهرا هم ازتون معذرت میخوام چون نرگس دختر با نظم و مرتبی بود و خیلی هم راستگو من دنبال رضایت نامه نبودم گفتم حالا برگشتنه آخر وقت ازش میگیرم . که آخر وقت خودش اومد گفت . به هیچ کسی نگفته اومده . خواهش میکنم اشکالی نداره . اما موضوعی که به خاطرش شمارو به زحمت انداختم . البته منو ببخشید این کار منو دخالت تصور نکنید از سر خیرخواهیه . اونم اینکه نرگس جان در سنی که نه به بلوغ جسمی رسیده و فکر میکنم نه به بلوغ ج*ن*س*ی چون روحیاتش هنوز بچست ازدواج کرده . بله شما درست میگید . ما به کمک دوتا از خیرین محل برنامه ریزی کردیم که هر هفته روزهای دوشنبه مشاور خانواده بیاریم پایگاه که ان شاالله بتونیم از رهنمودهای ایشون پایه و اساس خانوادهای محله رو محکم کنید . این برنامه ما فقط برای بسیجی ها نیست استفادش برای عمومه . خودتون میبینید که این روزها طلاق شده مثل اب خوردن اصلا انگار قبح این کار شکسته شده . خانوادها به جای راه حل برای اختلافاتشون راه جدایی رو پیش گرفتن . من خواستم بهتون پیشنهاد بدم دوشنبه ها که ایشون میان پایگاه ازشون وقت مشاوره بگیرم یک ساعت به نرگس جان مشاوره بده . خدا خیرتون بده خیلی عالیه ولی من باید با پدرش صحبت کنم . می دونم که قبول میکنه ولی بیاد حتما بهش بگم . بله دقیقا حتما باید پدر نرگس در جریان باشه . من دیگه صحبتی ندارم اگر شما دارید بنده در خدمتم . نه منم حرفی ندارم خیلی هم ازتون ممنونم . نرگس جان خودت حرفی صحبتی نداری . داشتم خیلی هم داشتم ولی ترجیح دادم سکوت کنم . نرگس جان جواب فرمانده پایگا هتونو بده فقط نگاه کردم . ببینید خانم قربانی من اخلاق دخترمو می دونم دقیقا هروقت که خیلی سوال داره و ناراحته سکوت میکنه . چقدر باهاش حرف زدم میگم حرفتو بزن بعضی وقتها سکوتت باعث محکوم شدن و ضایع شدن حقت میشه . ولی بازم سکوت میکنه . خدا حافظی کردیم اومدیم خونه نیم ساعت گدَشت ناصر اومد خونمون . مشاوره چی گفت خواستم سر به سرش بزارم گفتم کدوم مشاوره . همون که گفتی خانو قربانی گفته خودمو زدم به بی خیالی اذیت نکن بگو چی گفت . با ادا و کرشمه گفتم باید التماس کنی باشه التماس میکنم بگو چی گفت بزار فکر کنم. خیلی جدی گفت بگو چی گفت باشه میگم : گفت یه خانم مشاور دوشنبه ها میاد پایگاه ، وقت بگیرم به نرگس مشاوره بده . کی هست این مشاوره . . . 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪ ╲\╭┓ ╭⁦🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @chatreshohada پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/1911
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_125 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️⁩ #زهرا_حبیب‌اله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 به قلم ✍️⁩ (لواسانی) علی رضا رفت از توی اتاق ما فوتبال دستی رو اورد، نسشتن به بازی کردن، هیم برای هم کُری میخوندن، گرم بازی شدن، چنان بازی رو جدی گرفتن که انگار مسابقه جهانیِ، تایم بازیشون رو روی نیم ساعت گذاشتن، دست اول رو علی رضا برد، سرگرم بازی برای دست دوم شدن، گوشی علی رضا زنگ خورد، همینطوری که داشت بازی میکرد، گفت بابا گوشی من رو جواب میدید پدر شوهرم گوشیش رو برداشت بله بفرمایید سلام صدا زد علی رضا میگه فرشادم، باهات کار داره بهش بگو نمیتونه بیاد، کارم تموم شه خودم بهش زنگ میزنم تو دلم گفتم، ترفند احمد رضا گرفت، واقعا میخواد باهاش رفیق بشه، خیلی عالیه میشه، ولی باید بهش بگم، یه وقت، نشه، نو بیاد به بازار کهنه بشه دل آزار، اینقدر با داداشت رفیق نشی که من رو فراموش کنی، بازیشون واقعا تماشاییه، سه دست بازی کردن، دوستش رو علی رضا برد یه دستشم احمد رضا، فوتبال دستی رو جمع کردن، علی رضا رو کرد به من و احمد رضا یه فیلم جنگی دارم، خفن، میاید ببینیم من گفتم اره، من خیلی فیلم های جنگی دوست دارم یه فلش گذاشت توی تلوزیون، یه فیلم یک ساعته و نیمه پرهیجان رو همگی دیدیم، بعد از فیلم، شام خوردیم، بعد از شام بلند شدیم، شب بخیر گفتیم، خواستیم از در اتاق بیایم بیرون، علی رضا گفت این فوتبال دستی رو با منگنه زدن، مقاومتش کمه، من فردا با میخ و. چسب جوب محکمش میکنم احمدرضا گفت آره، کار خوبی میکنی محکمش کن، اومدیم اتاق خودمون. چادر مانتو روسریم رو در آوردم شطرنج رو آوردم، گذاشتم روی میز پذیرایی، رو کردم به احمد رضا بیا بشین بازی کنیم لبخندی زد حسود خانم قیافه جدی به خودم گرفتم و گفتم حسود زنته، بیا بشین بازی کنیم لباس هاش رو عوض کرد نشست رو به روی من، انگشت رو گذاشت روی بینی‌ایم، ابرو داد بالا دیگه نبینم از این حرفها به زن خوشگل من بگی ها هر دو. زدیم زیر خنده... 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 ◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌ 👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/49516 ❣جمعه‌ها پارت نداریم❣ 🍁 🍁🌾 🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾