eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
18.6هزار دنبال‌کننده
791 عکس
419 ویدیو
7 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_ 440 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️⁩ #زهرا_حبیب‌اله
خانم حبیب الله: 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 به قلم ✍️⁩ (لواسانی) _اورژانس اجتماعی که هیچ خود رئیس دادگستری رو هم ور داره بیاد اینجا، چشمم رو به هر چی که میخواد پیش بیاد می بندم، می کشمش بهش بگو سنگین و رنگین بگیره بشینه توی خونه و گرنه شبهای جمعه‌ای رو هم که میره سر مزار پدر مادرمون نمیگذارم بره مثل همیشه از حرفهاش دلم شکست، با خودم گفتم چیکار کردم که لیاقت زیارت امام حسین علیه‌السلام رو ندارم مش زینب ناراحت اومد خونه _دیدی گفتم بهتون اجازه نمیده، من اخلاق داداشم رو میدونم مش زینب با چهره به هم ریخته و نگران گفت _خدا لعنت کنه اونی رو که بین شما خواهر برادر جدایی انداخت از ته دلم گفتم _الهی امین، مش زینب چادرش رو در آورد آویزون کرد به رخت اویز نشست روی مبل رفت توی خودش نشستم کنارش دستم رو گذاشتم روی پاش ولش کن نمیخواد خودتون رو ناراحت کنید، من خیلی خوشحالم که شما میخواهید برید زیارت امام حسین علیه‌السلام، خدای منم بزرگه نفس عمیقی کشید گفت _سر دو راهی موندم که منم نرم صبر کنم تا فرجی بشه با هم بریم، از طرفی هم میگم مریم جوونه حالا حالا‌ها فرصت داره من پا تو سن گذاشتم اگر نرم معلوم نیست دیگه قسمتم بشه یا نه راه دومتون خوبه حتما برید به قول شما من جوونم حالا خیلی فرصت دارم گوشی موبایلم زنگ خورد جواب دادم جانم چی شد ، کار داشتید نتونستی بیای اینجا _آره کار که داشتم ولی الان امید بهم زنگ زد گفت از مریم یه شماره حساب بگیر پول ماشین رو بریزم به حسابش فردا هم بریم دفتر خونه ماشین رو به نام بزنیم _باشه الان شماره کارتم رو برات پیامک میکنم، با داداشمم هماهنگ میکنم فردا بریم ماشین رو بزنیم به نام آقا امید تماس رو قطع کردم، اومدم توی حیاط پیش داداشم گفتم سلام همین طوری که کاپوت ماشین بالا بود سرش توی موتور ماشین داشت بهش ور میرفت گفت _سلام بی سلام به مش زینب که گفتم نه واسه چی دیگه اومدی _برای اجازه کربلا نیومدم، نامزد الهه گفته فردا بریم ماشین رو به نامش بزنم اومدم دنبالت با هم بریم. _من نمیام تو هم حقی نداری بری _چرا!؟ _همین که گفتم _داداش اینقدر من رو اذیت نکن بزار منم زندگی کنم با خشم وغضب نگاهی بهم انداخت _حالم ازت بهم میخوره، من رو انداختی سر زبونها، سرم میون مردم پایین، روی دستم موندی واقعا نمی دونم باید چیکارت کنم آرزومِ یه روز صبح که از خواب بیدار میشم بگن تو مُردی الانم تا نزدم یه بلایی سر تو یا خودم نیاوردم گمشو برو تو خونت... 👇👇 هواپیما نشست وارد محوطه فرودگاه شدیم صدای زنگ گوشیم اومد موبایل رو از توی کیفم در اوردم نگاه کردم به صفحه گوشی، رو کردم به وحید _خانم موسویه فکر کنم حکم مینا اومده _جواب بده ببین چی میگه تماس رو وصل کردم _سلام خانم موسوی حالتون خوبه _ممنون عزیزم شما خوبید الحمدلله خوبیم _زنگ زدم بهت بگم حکم مینا صادر شد... سلام نویسنده هستم🌹 هر کس میخواد پارت های رمان رو جلوتر بخونه توی کانال وی آی پی عضو بشه🌹 https://eitaa.com/joinchat/2124415010C2ac5b7a71a 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 ◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌ 👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/49516 ❣جمعه‌ها پارت نداریم❣ 🍁 🍁🌾 🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾