eitaa logo
𝘊𝘺𝘢𝘯𝘰𝘭𝘦𝘱𝘪𝘥
154 دنبال‌کننده
66 عکس
12 ویدیو
1 فایل
‐She walks in a world of her own, painted in blue, lost in thought, her heart embracing butterflies and the moon..☽ꕤ Im here to read all your messages: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ony5h1&btn=☽
مشاهده در ایتا
دانلود
Embarking, under the gaze of the Source of all Light:).
اینجا جاییه که حرف‌های دل‌مُرده‌م نوشته می‌شن؛ افکاری که همیشه توی سرم وزوز می‌کردن و فرصت گفتنشونو پیدا نکردن. اینجا آهنگ‌هایی فرستاده می‌شن که بیشتر از آدم‌ها کنارم بودن، همون‌هایی که مثل بالشم اشک‌هامو دیدن و چیزی نگفتن، فقط موندن. اینجا سکوت‌های طولانی‌ای حرف می‌زنن که سال‌ها مغزمو خوردن. اینجا به‌جای زبونم، اشکام حرف می‌زنن؛ اشک‌هایی که هیچ‌وقت ریخته نشدن و تبدیل به دردی شدن که سال‌ها روحمو آزردن.یا شاید همون اشک‌هایی که ریخته شدن، اما هیچ‌وقت کسی ندید. اینجا روزهایی حرف می‌زنن که از درون فرو ریختم ولی همه‌چی رو پشت یه لبخند مصنوعی پنهان کردم. شب‌هایی صحبت می‌کنن که غم، مثل یه بختک سنگین، روی سینم می‌نشست و تا طلوع با افکار تیز و بی‌رحمش منو بیدار نگه می‌داشت. اینجا قلب بی‌گناهی دردشو اعتراف می‌کنه؛ قلبی که مجبور شد تمام استرس‌ها، ترس‌ها و فشارهای این دنیا رو بی‌صدا به دوش بکشه. فریادهایی که سال‌ها توی سینه‌م گیر کردن، حالا به شکل کلمه‌های بی‌جون روی صفحه می‌ریزن، انگار نه انگار که یه روزی آرزو داشتم همینا رو با یه فریاد بلند از خودم پرت کنم بیرون. تمام اون لحظه‌هایی که نیاز به توجه داشتم ولی نادیده گرفته شدم. وقت‌هایی که دلم یه آغوش می‌خواست ولی فقط زانوهامو بغل گرفتم. زمان‌هایی که دلم می‌خواست کودک باشم، ولی مجبور بودم آدم بزرگِ خستهٔ این زندگی باشم. و آخرش، شاید هرکسی توان فهمیدن این حجم از حرف‌های سنگین و پردرد رو نداشته باشه. طبیعی هم هست؛ آدم‌ها همیشه ظرفیت شنیدن دردهای عمیق دیگران رو ندارن. بعضی حرف‌ها اون‌قدر خسته و فرسودن که حتی وقتی میگی، کسی عمقشو حس نمیکنه و فقط از روی سطحش رد میشن. فقط، متأسفم که تکه‌تکه‌های روحم رو اینجا دیدی. متأسفم که وارد جایی شدی که قرار نبود کسی قدم بذاره؛ جایی که زخم‌هام راحت‌تر از خنده‌هام پیدان، و سکوت‌هام رساتر از حرف‌هام شنیده می‌شن. شاید توقع نداشتم شاهد این همه آشفتگی باشی، اما حالا که هستی، فقط امیدوارم این خط‌ها رو با قضاوت نخونی. اینجا نه داستانه، نه نمایش. اینجا قسمت‌هایی از منن که سال‌ها تلاش کردم پنهانشون کنم. و اگه دیدنش حتی ذره‌ای سنگین بود، تصور کن زندگی کردن باهاش چه باری داره:) ‐ ☽𝘥𝘪𝘴.
امید چیز خیلی خطرناکیه. امید می‌تونه آدم رو به جنون بکشونه..
بیش از حد دقیق و ریز بودن واقعا خسته کننده‌ست. چون تو جزئیاتی رو میبینی و میفهمی که دیگران حتی متوجه‌ش نمیشن و این حساسیت بالا مدام در تو اضطراب و اندوه ایجاد میکنه.
چیزی که آدمیزاد رو میکشه حسرته،حسرت. جاهایی که نرفته کارایی که نکرده، حرفایی که نزده..
یه غم بزرگی هست، برای همه چیزهایی که میتونست قشنگ‌تر باشه، برای ادمایی که میتونستن مهربون تر باشن،برای لحظه هایی که مجبور بودم‌تنهایی بگذرونمشون، انگار یه غمیه واسه داشته‌هایی که لیاقتشو داشتم ولی نداشتم. این غم‌ دیگه بخشی از وجودم شده.
هدایت شده از روزی روزگاری آنه؛
راستش به این روزها که فکر می‌کنم، می‌بینم که پذیرش تمام شدن‌ها برایم سخت است. نمی‌توانم چشمم را روی همه‌ی خاطراتم ببندم و با خودم بگویم: «ببین! همه چی تموم شده! بی‌خیال شو!» بی‌خیال شدن برایم سخت است. فراموش کردن برایم سخت است. در لحظه زندگی کردن آن‌هم وقتی که هر چیز کوچکی می‌تواند مرا پرت کند وسط دریای عمیق خاطرات تلخ، سخت است. کنترل احساساتم را از دست داده‌ام و یکهو می‌زنم زیر گریه. زود خشمگین می‌شوم و داد می‌زنم و حرف‌هایی می‌زنم که زود از گفتن آن‌ها پشیمان می‌شوم. برای شاد بودن به هر سمت چنگ می‌اندازم تا شاید طناب پوسیده‌ی امیدم را دوباره پیدا کنم و محکم در دست بگیرم و سعی کنم خودم را بالا بکشم. کتاب می‌خوانم، موسیقی گوش می‌کنم، می‌نویسم و باز هم می‌نویسم تا شاید بین واژه‌ها، نت‌ها و یا شعرها خودم را پیدا کنم؛ اما انگار یک جایی وسط سیاهی‌ها نشسته‌ام، زانو‌هایم را بغل کرده‌ام و تنهای تنها اشک می‌ریزم. این روزها بیشتر از همه خودم را کم دارم. خودِ خودم را...
لطفا با دیدن پروانه‌ها همیشه یادم بیوفتید
من درواقع از آدما کینه به دل نمیگیرم؛ آدمارو فراموش میکنم و اهمیتشونو برام از دست میدن و برام هیچ‌ میشن. و اگه برام به این هیچی برسن دیگه تا همیشه هیچ میمونن.