واقعا سعدی چطوری کلماتو تونسته کنار هم بچینه و بگه
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود؟
وای به من که من منم، سلسلهی سمن درآ
جامه بدر فرار کن، ساکت و بیسخن درآ
دوش ز مسجدی خبر، شد مَلَکی ز ره گذر
داد به مردمان نظر، از بن این لجن درآ
درگه شاه را ببین، شوکت ماه را ببین
نور پگاه را ببین، نور برآ ز تن درآ
مست قلندران مشو، سائل این و آن مشو
خشک مشو خزان مشو، جان ز لبت بکن درآ
((دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل؟)) بهر می ختن درآ
بر دو جهان نمیدهم طرهی دلگشای تو
محض رضای جفتمان جان مرا بِکن، درآ
پ.ن: این سیاه مشق به جز اون تیکهای که تضمین شده از سعدیه شعر نیست
(البته شاعر مصرع اول بیت آخر مامانمه و اون یک تیکه هم شعره ولی خب مصرع دومشو من خراب کردم😂) در کل این شعر نبود و سیاه مشقی بود که خودم نوشتم ولی چون جالب بود برام گذاشتم اینجا
ببخشید اگر آزاردهندهست🙏😂
هشدارشو قبل از اینکه باز کنید میدم.
ممکنه برای بعضیاتون ناراحت کننده باشه.
این عکس برای من یک حماسهست، یک سوگ.
یک مظهر حقیقی از وطنپرستی.
شعار نمیخوام بدم.
ولی گاهی با خودم فکر میکنم شاید وطن حتی از خانواده هم برای این مرد مهم تر بوده که توی بوران هم حاضر به ترک پست نشده.
برای من وطن پرستی فقط جنگیدن توی مهلکه نیست (هرچند این هم ارزشمنده)
برای من وطن پرستی الزاما آرمانگرایی نیست (که البته اون هم ارزشمنده)
بلکه برای من وطنپرستی خیلی مفهوم سادهتریه؛ هرچند انجام دادنش سختترین کار ممکنه.
اینکه آدم وظیفهشو درست انجام بده
مسئولیت پذیر باشه
و پای کارش بایسته
اینها شاید سادهترین مفاهیم از آرمان وطن پرستی باشن ولی در عصر امروز نادیده گرفته میشن و توسط امثال من اعمال نمیشن