اتاقکِ تاریک
من یه سوال دارم اینجا چیشد که زده شد و این داستاناش به ذهن کی رسید؟
فقط میدونم کارِ خانوم مدیره☝️🏼
و آنسه میگفت توی تلگرام یه چنل اینجوری داشته قبلا-همم؟
اتاقکِ تاریک
فقط میدونم کارِ خانوم مدیره☝️🏼 و آنسه میگفت توی تلگرام یه چنل اینجوری داشته قبلا-همم؟
اونی که تو تلگرام بود فرق میکرد
موضوعشم این شکلی نبود
صرفا یه چنلی بود که وایب آنسه میداد و ما شبا تبدیلش میکردیم به گپ
(که البته آنسه جان وسط بحث کل پیامامونو پاک میکرد و هممونو از ادمینی درمیاورد💔)
هدایت شده از |علویات|
خانهای که
امروز غرق شادی است؛
فردا گَرد غم میبیند،
و خانه ای که
امروز غمخانه است؛
روزی هم روی شادی خواهد دید...
_ از احوالات روزگار میفرمود.
@alaviiaatt | قربالاستاد،ج۱،ص۱۲۱
اتاقکِ تاریک
صرفا یه چنلی بود که وایب آنسه میداد و ما شبا تبدیلش میکردیم به گپ (که البته آنسه جان وسط بحث کل پیام
الانم پیامامونو پاک میکنه؟ 💔
شرط میبندم اینکارو میکنه-
اتاقکِ تاریک
صرفا یه چنلی بود که وایب آنسه میداد و ما شبا تبدیلش میکردیم به گپ (که البته آنسه جان وسط بحث کل پیام
عجب دوران درخشانی بود.
پیر شدیم، ای زمونه.
خنده دار نیست؟ نمیدونه از کجا اومده و چرا اینجاست. نمیدونه پایان کجاست. نمیدونه اینجا کجاست. نمیدونه چرا در درونش چیز هایی میخواد. نمیدونه چرا رنج میکشه. نمیدونه چرا میتونه درد رو حس کنه. نمیدونه چرا از قضا جایی چشماش رو باز کرده که سرار درده. انگار اینجا مخصوص اون طراحی شده؛ نه؟ چه طراح زیرک و عوضی ای!
در درونش تمایل عجیبی به رشد کردن داره. به بالا رفتن. نمیدونه بالا به سمت چی. بعضی ها میگن این رنج، رشدش میده. اون رو میبره به سمت کمال! خنده داره. کمال!
اره اون خود تویی. نه؟ شایدم من. فرقی داره؟
رنج های مقدس لعنتیم رو می پرستم و پروردگار مهربانم رو شکر میکنم. زیبایی های شگفت آور اینجا رو می بلعم و به مسکن های رایگان دنیا معتاد میشم. بیشتر و بیشتر...
درد. درد بیشتر... مسکن...رنج...مسکن بیشتر...خفه شو و شکر کن... برای کمال... رشد...بالاخره میرسه...کمال...آزادی...
اتاقکِ تاریک
خنده دار نیست؟ نمیدونه از کجا اومده و چرا اینجاست. نمیدونه پایان کجاست. نمیدونه اینجا کجاست. نمیدونه
عجب.. عجب..
این پیامت رو که خوندم انگار.. رو به خودم بود. انگار یه لحظه یه سیلی خورد توی صورتم گفت معلومه چی کار میکنی؟
دروغه یا مهلکه؟
نمیدونم چی بگم
ولی حس نمیکنم اون راهی که انتخاب کردیم یا میکنیم(اگر شبیه به همیم)، قراره اینجوری خلاصه شه.
شآید این دیدگاهِ من بود، دقیقا اونچه که توی ذهنم این مدت میگذشت.
شآید این متنی که گفتی ذهن من بود و نیاز داشتم یه بار دیگه این ذهنیت رو مرور کنم.
یه جای کار غلطه حس میکنم البته به شخصه،
شآید یکی رو جا انداختم. اصل. اصلی ترین پازل گم شده... این دیدگاه یه چیزی کم داره....
اتاقکِ تاریک
خنده دار نیست؟ نمیدونه از کجا اومده و چرا اینجاست. نمیدونه پایان کجاست. نمیدونه اینجا کجاست. نمیدونه
من صورتت رو نمیبینم غریبه ولی دیدم که حین گفتن این جملات، گرییدی و خندیدی.
اتاقکِ تاریک
من صورتت رو نمیبینم غریبه ولی دیدم که حین گفتن این جملات، گرییدی و خندیدی.
++عجیبه من اینجا آدم های غریبه تاریکی رو میبینم که نیاز نیست دیگه برای گشتن به دنبالشون تلاش کنم، همشون اینجان، نمیشه گفت شبیهِ من هستن دقیقا.. ولی خیلی.. عجیب.. دوست دارم حرف بزنم...