eitaa logo
داستان راستان
94 دنبال‌کننده
182 عکس
62 ویدیو
4 فایل
هر فیلم و عکسی، داستانی دارد و هر نگاهی می‌تواند داستانی متفاوت را حکایت کند؛ با داستان ما همراه شوید 👇🏻 https://eitaa.com/dastan7
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
‏سکانسی از قسمت آخر سریال ‎ که بچه از ماشین افتاد و پدرش تصیمیم گرفت که متوقف نشود بر گرفته از یک داستان واقعی است. داستان از این قرار است که یک خانواده ایزدی-عراقی بعد ورود داعش به سنجار و فرار مردم از شهر این خانواده هم 20 نفری سوار ماشین می شوند که داعش آنها را تعقیب می کند ‏و در این تعقیب و گریز دخترک کوچک خانواده "یوفا"از ماشین به بیرون می افتد و در اینجا بود که پدر "حیدر" یا با ایستادن، کل خانواده را فدای دخترک می کرد یا برعکس، که در آخر پدر با وجود مشاهده دست تکان های دخترک کوچکش تصمیمی سخت می گیرد که برای دخترش متوقف نشود ‏سرنوشت ایزدی های که به دست داعش می افتادن این بود که زنها به عنوان غنایم جنگ با کفار به فروش می رسیدند و مردان رو اعدام یا سر می بریدند. از سرنوشت یوفا تا کنون هیچ خبری به دست خانواده اش نرسیده است. https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
(زمانی که دعوت رسول الله صلی الله علیه وسلم هنوز آشکار نشده بود) مسلمانان براى خواندن نماز به درّه ها و کوهها می رفتند و در خفاء و پنهانى نماز می خواندند. پس روزى همچنان که سعد بن ابى وقاص با جمعى از مسلمانان مشغول نماز بودند چند تن از مشرکان سر رسیدند، و بدانها که مشغول نماز بودند ناسزا گفته و بر این کارشان آنها را ملامت و عیبجوئى کردند. سخن دنباله پیدا کرد و کم کم کار به زد و خورد کشید پس سعد بن ابى وقاص با استخوان فک شترى که در آنجا افتاده بود به سر مردى از مشرکین زده و سرش را بشکست، و این نخستین خونى بود که بخاطر اسلام ریخته شد. السیرة النبویة، ابن هشام(متوفی 218) ترجمه: سید هاشم رسولی، تهران: انتشارات کتابچی، چاپ پنجم، 1375ش، ج1،ص 165. https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
در جنگ خیبر سپاه اسلام پیروز شد و بعد از کشتن سرکشان یهودیان خیبر برخی نیز به اسارت درآمدند. در میان اسیران، صفیه دختر حی بن اخطب معروف ترین دانشمند یهود نیز دیده می شد. بلال حبشی که مراقبت از اسرا را به عهده داشت، صفیه و زنی از همراهان او را از کنار کشته هایشان عبور داده و نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آورد. هنگامی که پیامبر از اینکه بلال مراعات حال آن دو زن را نکرده و از کنار کشته هایشان آورده است، ناراحت شد و به بلال فرمود: «انُزِعَتْ مِنْک الرَّحْمَةُ یا بِلالُ! حَیثُ تَمُرُّ بِامْرَأتَینِ عَلی قَتْلی رِجالِهِما»؛ ای بلال! آیا مهر و محبت از دل تو زدوده شده که دو زن را از کنار کشته های مردانشان عبور می دهی! این حرکت مهرجویانه پیامبر صلی الله علیه و آله موجب شد که آنان با آنکه از پیامبر صلی الله علیه و آله و لشکریانش ضربه دیده و شکست خورده بودند؛ کینه بر دل نگیرند و در مدت اندکی مهر پیامبر صلی الله علیه و آله در دل آنان افتاد و از پیروان راستین حضرتش گردند. بحارالانوار، ج 21، ص 5. https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
روستایی که در ایام نوروز کاملا ناپدید شد! ایرنا: به طور معمول در گمانه زنی های باستان شناسی و باستان شناختی هنگامی که کاوشگران به روستا یا شهری مدفون شده در تاریخ می رسند، با جمع آوری اشیاء و اجساد نوع مدفون شدن نقطه باستانی را بازسازی می کنند. اما در عصر معاصر و در دوران مدرن، روستای لبد در شهرستان کوهرنگ به یکباره ناپدید شد و زیر هزاران هزار خروار خاک در یک چشم به هم زدن برای همیشه تاریخ مدفون شد. رانش زمین در نوروز بیش از پانزده سال پیش در کوهرنگ چهارمحال وبختیاری یک روستا را برای همیشه بلعید و نشان داد انسان خاکی در برابر طبیعت همچنان ضعیف است. انگار همین دیروز بود که در شهرستان کوهرنگ طبیعت خروشید و 52 نفر از مردم روستای آبکار لبد را در یک شب بهاری در خاک فرو برد و زنان و مردان این روستا را در یک چشم برهم زدن در خواب ابدی فرو برد و اجساد آنان را در زیر هزاران هزار خروار خاک ناپدید کرد. گل های بهار در کوهرنگ تازه جوانه زده بودند و بلبلان بر شاخه ساران ترانه می خوانند و مینی بوس از شهرکرد عازم کوهرنگ بود و حبیب در فکر این بود که وقتی به خانه رسید چگونه نوروز را به پدر و مادرش تبریک بگوید. حبیب چند روزی مرخصی گرفته بود و برای خواهران کوچک خویش از شهر سوغات خریده بود تا به عنوان عیدانه ای به آنها داده باشد و در این اندیشه بود که در ایام چند روز مرخصی خود و تعطیلات نوروزی کمک حال پدر پیر خود باشد و گوسفندها را برای چرا به دامنه لبد ببرد. خودرو کم کم به روستای محل سکونت خانواده حبیب نزدیک می شد و خستگی جاده های پیچ در پیچ و گردنه های دور را حبیب به شوق دیدار به فراموشی می سپرد که صدای راننده حبیب را به خود آورد. حبیب نزدیکی های روستا پیاده شد و ساک بزرگ سفر را روی شانه انداخت تا بقیه راه را تا مقصد نهایی که منزل پدری اش بود با پای پیاده طی کند، هرچه که می دانست لباس هایش گلی خواهد شد. باد صبحگاهان بهاری گونه های حبیب را نوازش می داد و حبیب سرشار از حس دیدار پدر و مادر خانواده در خود گم شده بود، که صدای شیون های بلند در دل دره ها طنین انداز شد و حبیب مات و مبهوت خشکش زد و از هوش رفت. روستای آبکار لبد در فروردین ماه سال 1377 دریک شب بارانی بهار زیرآوار کوه برای همیشه مدفون شد و هرگز کسی از ساکنان مانده در خانه های آن روستا خبر دار نشد. در آن حادثه تاریخی 52 نفر از اهالی روستای لبد شهرستان کوهرنگ در زیر هزاران هزار تن خاک مدفون شدند و تنها از کل اهالی این روستا 13 نفر که در آن شب در روستا نبودند زنده ماندند و حادثه ریزش و رانش کوه و مدفون شدن روستا ی لبد نیز از طریق روستاهای اطراف اعلام شد. در سال 71 برای اهالی روستای لبد یک سایت و شهرک برای اسکان در نظرگرفته شده بود که آنان اسکان در این شهرک نپذیرفتند. زمین لغزش یا رانش زمین، اژدهایی خفته و خاموش در دل خاک است که به یک چشم به هم زدن درست مثل زلزله بیدار می شود و هم چیز را ویران می کند و حتی رد پایی از خود به جایی نخواهد گذاشت. پدیده زمین لغزش براثر دخالت های مستقیم انسان و تاثیرگذاری بر فعل و انفعالات زمین رخ می دهد و اثرات بسیار جبران ناپذیری را نیز برجای خواهد داشت. زمین لغزش به حرکت توده ای مواد تشکیل دهنده زمین از یک شیب به سمت پایین اطلاق می شود که به ناپایداری شیب نیز معروف است و عمده زمین لغزشها نیز درحاشیه راهها و مناطق شیب دار رخ می دهد. میزان خسارات ناشی از وقوع زمین لغزش در ایران بیش از 127 هزار میلیارد ریال است و این میزان خسارات با ثبت چهار هزار و 900 مورد انواع زمین لغزش در مناطق مختلف کشور رخ داده و وقوع زمین لغزش در کشور سالانه به صورت مستقیم و غیرمستقیم 500 میلیارد ریال خسارت وارد می کند. در لبد شهرستان کوهرنگ همه سال در نوروز دو تا سه نفر از بازماندگان آن حادثه شوم، به نزدیکی روستا می آیند و در آستانه کوه یاد فراموش شدگان لبد را برای همیشه گرامی می دارند. https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
‏تو یکی از روستاهای جنوب ژاپن به اسم «ناگورو» اتفاق جالب و عجیبی در جریانه... موضوع از اونجا شروع میشه که این خانم Ayano Tsukimi ۶۵ ساله وقتی بعد از ۱۱ سال به روستا برمیگرده تا از پدر ۸۵ سالش مواظبت کنه، میبینه همه اهالی روستا یا فوت کردن یا از روستا مهاجرت کردن و از کل روستا ‏فقط ۳۵ نفر باقی موندن. اون تصمیم گرفت کشاورزی کنه که دید کلاغها محصولاتش رو خراب میکنن، در نتیجه تصمیم گرفت برای اوقات بیکاری و برای مواظبت از محصولاتش، عروسک تموم ساکنین سابق روستا رو بسازه. ‏از پدرش شروع کرد و الان حدود ۱۰ سال از این تصمیم گذشته، صدها عروسک در تمام روستا و محلهای اطراف روستا پراکنده شدن. هر عروسک حالت متفاوتی داره، بعضیا میخندن،بعضیا دارن حرف میزنن ،بعضیا خوابن و... هر کدوم هم در محلی قرار داده شدن که یاد و خاطره‌ی اون شخص رو زنده نگهدارن. ‏اونا همه جا هستن، سر کلاس ،تو ایستگاه راه آهن ،توی بازارها، روی نیمکت پارک و... خانم آیانو خودش یکی یکی می‌تونه عروسکها رو معرفی کنه: این خانم میومد با ما حرف میزد و پیش ما چای میخورد... این پیرمرد گاهی برامون قصه می‌گفت و... ‏به لطف ایشون محل زندگیشون الان مورد توجه توریستها قرار گرفته و خودشون هم کارگاه آموزشی ساخت عروسک برای علاقمندان رو برگذار میکنن. چه تلنگر عجیبی... اطرافیانمون قراره ما رو چجوری یادشون بمونه؟ اصلا قراره ما رو یادشون بمونه؟! https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
جنگجویان‌ اسلام‌ شب‌ها‌ همه شب به دعا و نماز ایستاده بودند و سحرگاه در جبهه شرف و افتخار‌ شمشیر‌ بر‌ کفن بسته آماده نبرد می‌ شدند. علی امیر المؤمنی ن علیه السّلام که با کشتن "عمرو بن‌ عبدود‌" این‌ پیکار را به نفع اسلام به پایان رسانید و بدین تقدیر بی‌ مانند که «ضربت علی‌ یوم‌ الخندق افضل من عبادة الثقلین» مفتخر شد در برابر یک چنین حریف دلاور‌ روزه‌ دار‌ بود‌. و اصولا سلحشوران عرب به هنگام جنگ کمتر به خوراک می‌ پرداختند زیرا می‌ ترسیدند که در‌ کشاکش‌ نبرد شکم شان هدف تیر یا نیزه گردد و نعش شرافتمندشان در میدان جنگ آلوده‌ و کثیف‌ برخاک‌ دیده شود. در حادثه معروف جمل "عبد الله بن زبیر" که از فرماندهان نامی ارتش‌ عایشه‌ بود به چنگ "مالک اشتر" افتاد. مالک بر سینه عبد الله نشست‌ تا‌ جزای‌ کردارش را بدهد ولی عبد الله توانست قاتل خود را از سینه خویش به گوشه‌ ای‌ پرتاب‌ کرده‌ و از چنگش جان به سلامت بیرون ببرد. مالک را سرزنش کرده‌ اند که‌ آخر‌ اسیر دستگیر تو چگونه توانست به یک حرکت سر از سینه خود بدور افکند. ببینید مالک‌ چه‌ گفت: من بنا به عادت دیرینه‌ ام سه روز و سه شب بود که‌ از‌ خوردن غذا پرهیز می‌ کردم زیرا آماده جنگ‌ بودم‌ و رضا‌ نمی‌ دادم با شکم گران‌ بار قدم در میدان کارزار‌ گذارم‌ ضعف گرسنگی من به حریف من فرصت زور آزمایی داد. https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
⭕️ تصویری از اقتدای نماینده امام به یک سرباز وظیفه ارتش در نماز جماعت! 🔹 مرحوم آیت‌الله سیدمحمد تقی شاهرخی نماینده حضرت امام‌(ره) در استان چهارمحال و بختیاری و نماینده سابق مجلس خبرگان رهبری، در سال 1359 با شناختی که از سرباز وظیفه "شهید علی پرویز" داشته است در پادگان حمیدیه اهواز در نماز جماعت به وی اقتدا می‌کرد https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
‏من پنجشنبه ها دم غروب میرم سرخاک مادرم، بعد از شستن سنگ مزار خودش و چنتا از همسایه هاش رو سنگ همشون برنج و گندم میریزم پنجشنبه قبل یادم رفت اینو بگم نمی‌دونم چرا، داشتم قبرهای دور سنگ مزار مادرمو میشستم یه خانم تقریبا ۷۰ ساله با پسرش اومد جلو گفت تو کی هستی چه نسبتی با شوهر من ‏داری چرا قبرشو میشوری ، میدونی چقدر دنبالت بودم ببینمت ، پسر زن دومشی؟! من 😳😅 گفت ما هر جمعه که میومدیم میدیدیم قبرش شسته و تمیز و روش گندم ریخته از فامیل می‌پرسیدم میگفتن ما نبودیم تا اینکه شک کردیم یه غریبه ست تا امروز که پیدات کردیم تو کی هستی ؟ لبخندی زدم گفتم هیشکی فقط ‏دارم به وصیت مادرم عمل میکنم که گفته بود من که فوت شدم اومدین سرخاکم ،قبرهای همسایه هام رو هم بشورین خب قبر شوهر شما پایین قبر مادرمه منم میشستمش ، در حالیکه تعریف میکردم پیرزن های های گریه کرد و از من تقاضای بخشش داشت گفتم شما که کاری نکریدن من ناراحت باشم فقط کاش به قبرهای بالا ‏و بغل دست دقت میکردین اونا هم تمیز بود می‌گفت فکرهای بد و مزخرف انقد تو مغزمون بود که اصلا به این توجه نکردیم ، خلاصه کلی دعام کرد و گفت حلالم کن من فقط هاج و واج نگاشون میکردم ، اون هفته انقد شوک بودم که یادم رفت توییت کنم و بعدش فکرم مشغول چیزای دیگه شد تا اینکه این هفته رفتم. ‏یادم افتاد ، چه بارونی می‌آمد و همه قبرها رو شسته بود و ولی باز من قبرها رو با T تمیز کردم و برنج ریختم و آمدم چقدر دلم برای آغوش ‎ تنگ شده تا پدرو مادرتون زنده هستند قدرشونو بدونید چون وقتی به دیار باقی میرن واقعا یک حفره بزرگی در قلبت بوجود میاد که با هیشکی پر نمیشه. https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
داستانک پول داد و لباسی خرید. گفت: کاش با این پول میتوانستم برای خودم لباسی بخرم. گفتند: همین کار را کرده ای. الان با آن لباسی برای خودت خریدی. گفت: نه؛ این لباس را جلوی روی مردم می پوشم. پس در اصل برای مردم خریده ام. اگر با این پول صدقه ای میدادم و لباسی برای پس از مرگم میخریدم، آن لباس برای خودم بود. https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
‌🔻شهادت روی پیاده‌رو توصیف اولیه از غیرتمندی مردی اهل دیار سربداران؛ شهید مهندس حمیدرضا الداغی: «بر اساس شنیده ها»  🔹ساعت به نُه و نیم نزدیک می شود؛ حمید دارد می رود دنبال دخترش. آوا خانه رفیقش است. حمید رسیده به فلکه سه گوش. افتاده است توی خیابان ابوریحان. آن دور و برها ظاهرا خلوت است. پرنده یا هر چیز دیگری زیاد پر نمی زند. چراغ برق های خیابان نفس شان تازه نیست، خوب نمی دمند. کتاب فروشی و مغازه اِسنُوا و دیگر جاها تعطیل است. طبیعی ست؛ ساعت نه و نیم شب، آن هم جمعه چرا باز باشند؟!   🔹چشم تیز می کند. می بیند سه پسر افتاده اند به جان دو دختر. نزدیک شان شده اند. چنگ می اندازند سمت دختران. پسر دستش را چنگک می کند دور مچ دختر، می گیرد می کشدش حریصانه. حمید خیابان را رد می کند پا می گذارد توی پیاده رو. می رود که مثل همیشه مثل دفعه های پیش سد بزند جلوی آدم های نامردی که دنبال لذت طلبی اند.  🔹پسران می خواهند دو دختر را به زور ببرند توی ماشین. ماشین شان را آن طرف پیاده رو یا خیابان گذاشته اند. دختر خودش را می کشد عقب. نمی دانم داد می زند کمک می خواهد یا نه. پسر وحشیانه دختر را می کشد. حمید که می بیند از آن طرف خیابان می آید. داد می زند که ول کنید چه کارش دارید؟!  🔹خودش را می رساند. توی دل دختران لرزه افتاده است. نمی دانم حمید آن  لحظه دخترش آوا آمده بود جلوی چشمش یا نه. ولی هر چه بود رفته بود وسط معرکه که نجات دهد. پسر سیاه پوش، پیرهن می زند بالا چاقو را از کمرش می کشد بیرون. حمید با لگد می رود سمت پسر. پسر دوم می پیچد پشت حمید. حمید یک لگد دیگر می زند به پسر جلویی. پسر دوم از عقب چاقو را تند تند فرو می کند توی گُرده حمید. پسر دیگر از جلو چاقو را می زند توی سینه حمید. پسر سوم که لباس زرد پوشیده، ایستاده است نگاه می کند. دختری که ماسک زده چیزهایی می گوید. دختر دیگر که موهایش ریخته ست روی شانه اش بدون روسری چیزی نمی گوید. چاقوست که از جلو و عقب توی تن حمید می رود. حمید نمی تواند نفر عقب را بزند. فقط مشت هایش می رود به سوی جلو. نفر عقب تا جا دارد با سنگ دلی و تیرگی، تیغ تیز فرو می کند. دو مرد از آن طرف پیاده رو می آیند راه شان را کج می کنند می افتند توی سرازیری خیابان و ناپدید می شوند. نبوده اند انگار هیچ وقت.   🔹دو پسر حمید را ول می کنند می ایستند جلویش چیزهایی می گویند. حمید جواب می دهد دستش را می گیرد سمت شان. سه مرد از پشت حمید پیدای شان می شود. یکی از  مردها که کچل است می رود دو پسر را دور می کند.  🔹خون دارد از از زیر پوست حمید می آید. بالا بافت های لباسش را رد میکند میرسد روی پیراهن. پشتش خیسِ خون شده. روی سینه اش هم خون زده و درد می‌کند. از زیر ماسک سفید رنگش یک کله نفس می کشد قلبش می زند. نمیدانم دارد به چه فکر می کند. آوا را یادش هست؟ آمده بود دنبالش؟ منتظر است. 🔹یک موتوری می رسد. حمید را که می بیند سوارش می کند. پیراهن حمید پرخون تر شده. نمی دانم موتور سوار به حمید چیزی میگوید یا نه. فقط گاز می دهد سمت چهار راه دادگستری. می رود بیمارستان. سر چهارراه یک نفر سرش را از پراید در آورده می گوید: «تلوتلو میخورد». موتورسوار تا می آید کاری کند حمید می افتد روی آسفالت. ترافیک می شود. مردم دوره می کنند. مغازه دارها سرک می کشند قاطی جمعیت می شوند. حمید دردش آمده چیزی می گوید: - کمک 🔹یک نفر زنگ می زند ۱۱۵. اورژانس زود می رسد. حمید را میبرند تو. تا میرسد بیمارستان رفته است توى كما. 🔹آوا نشسته است ثانیه میشمارد پدر بیاید زود برود خانه ولی از حمید خبری نیست. آوا شماره خانه را می‌ گیرد می گوید: بابا نیومده کجاست؟ 🔹یک ساعت بعد یعنی یازده شب از فرمانداری زنگ می زنند به همسر حمید می گویند: «آقای شما با کسی خصومت دارد؟» همسر حمید می گوید: «نه چرا می پرسید؟ یعنی دوباره به خاطر امر به معروف کاری کرده؟»... https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
چرا وضع زندگی در غرب بهتر است؟ نکته اول: به امام معصوم خبر دادند که شخصی هست که هر چیزی را که مردم در دست خود پنهان کنند، خبر میدهد. امام (ع) نزد آن شخص آمدند و چیزی در دست خود گرفتند و سؤال کردند: من چه در دست دارم؟ آن شخص ساکت شد. امام فرمودند: نمی دانی؟ او گفت: می دانم، اما نمیدانم چطور شما قدرت داشتید آن را در دست بگیرید. من همه جهان را نگاه کردم. همه چیز سر جای خودش بود. جز اینکه در فلان جزیره دور، پرنده ای دو تخم در لانه خود داشت، که الان یکی از آنها نیست (در دست شماست). امام فرمود: چطور این توانایی را کسب کردی؟ گفت: با مخالفت با نفسم. هر چه دلم خواست، خلافش عمل کردم. امام فرمود: دوست داری مسلمان شوی؟ گفت: نه. امام فرمود: پس طبق مبنای خودت که همیشه خلاف میلت رفتار میکنی، باید مسلمان شوی. آن شخص دید درست است. مسلمان شد. امام چیز دیگری در دست گرفت و سؤال کرد: چه در دست دارم؟ اینبار هر چه آن شخص تلاش کرد، نتوانست بفهمد. از امام پرسید: چرا زمانی که مسلمان نبودم، این توانایی را داشتم، اما حالا که مسلمان شدم، این توانایی را ندارم؟ امام فرمود: زمانی که مسلمان نبودی، خدا پاداش کارهای نیک تو (مخالفت با هوای نفس) را در دنیا به تو میداد و سهمی از آخرت نداشتی. اما حالا که مسلمان شده ای خدا قسمتی از پاداشهای تو را در دنیا نمی‌دهد و برای آخرتت ذخیره میکند. در احادیث آمده که دنیا کوچکتر از آن است که پاداش مؤمن و کیفر کافر قرار بگیرد. https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
خطیب بغدادی رحمه الله در کتابش (تاریخ بغداد) گفته است: «زنی به نزد موسی بن اسحاق در شهر ری در سال ۲۸۶ هـ رفت، ادعا کرد که موکل او ۵۰۰ دینار مهریه از شوهرش طلب دارد اما شوهرش انکار کرد پس قاضی به وکیل زن گفت: آیا شاهدی داری؟ وکیل جواب داد: آنان را احضار کرده‌ام لذا از یکی از شاهدان درخواست کرد که به زن بنگرد تا در شهادت دادن خود به او اشاره کند، برخاست، به زن هم گفت: بلند شو! شوهر آن زن جواب داد: چکار می‌کنید؟! وکیل گفت: همسرت نقابش را برمی‌دارد و آنان به او می‌نگرند تا شناسایی وی توسط آنها درست باشد. شوهر زن گفت: من نزد قاضی شهادت می‌دهم که او این مبلغ مهریه‌ای را که ادعا می‌کند از من طلب دارد اما نقابش را برندارد (صورتش را به دیگران نشان ندهد) زن گفت: من نیز قاضی را شاهد می‌گیرم که این را به او بخشیدم و او را در و کردم. قاضی که از غیرت آن دو شگفت‌زده شده بود گفت: باید این را در زمره‌ی مکارم نوشت!». 📚منبع: تاریخ بغداد (۵۳/۱۵) به نقل از شذور المعرفة https://eitaa.com/dastan7
عمر ابن عبدالعزیز: علت اینکه دشنام علی ابن ابیطالب را از خطبه ها برداشتم این بود که: هنگامی که کودک بودم و پدرم فرماندار مدینه بود، من در مسجد مدینه به مکتب می‌رفتم روزی با هم کلاسی‌هایم جلوی مسجد مشغول بازی بودیم طبق عادتی که به ما داده بودند به علی دشنام دادم. استادم مرا دید و گفته ام را شنید و به مسجد رفت... من به همراه کودکان برای شروع کلاس درس وارد مسجد شدیم. استاد مشغول نماز شد و نمازش طولانی شد که ما از آن کارش تعجب کردیم. سپس درس راشروع کرد ولی خلقش خوش نبود، من گفتم استاد چه اتفاقی افتاده است؟ گفت: پسرم تو امام علی را در حیات مسجد دشنام دادی؟ گفتم: آری. گفت: از چه زمانی خداوند بر جنگجویان غزوه بدر خشمگین شده است؟ گفتم: مگر علی در جنگ بدر هم بوده! گفت: نه تنها آنجا بوده بلکه پیروزی مسلمانان به خاطر علی بود. پسرم دیگر به علی دشنام نده. گفتم: چشم تکرار نخواهد شد موضوع دیگر آنکه پدرم عبدالعزیز ابن مروان حاکم و فرماندار مدینه بود. او در خطبه هایش فصیح و شیوا سخن می‌گفت. اما به هنگامی که در آخر به فراز دشنام می‌رسید به لکنت می‌افتاد طوری که من از این همه لغزش بیان تعجب می‌کردم. روزی این مسئله را به پدرم گفتم؛ پدرم گفت: پسرم! اگر آنچه را من از فضایل این مرد می دانم مردم بدانند هرگز در پای منبر پدرت نخواهند نشست و از ما اطاعت نخواهند کرد. عمر ابن عبدالعزیز گوید: کلام استادم و کلام پدرم در ذهنم بود. روزی با خدا عهد کردم که اگر بر من منت نهاد و خلافت به من رسید دشنام علی را در خطبه ها غدقن کنم. ابن ابی الحدید و تاریخ الفخری؛ ص 174. https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
روى هارون بن عنترة عن أبیه ، قال : دخلتُ على علیّ بالخورنق، وکان فصل شتاء، وعلیه خلق قطیفة هو یرعد فیه، فقلت: یا أمیر المؤمنین! إن الله قد جعل لک ولأهلک فی هذا المال نصیباً وأنت تفعل ذلک بنفسک؟ فقال: "والله ما أرزؤکم شیئاً، وما هی إلاّ قطیفتی التی أخرجتها من المدینة" . https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
✨ نقل است که روزی «معاویه» برای نماز در مسجد آماده می‌شد. به خیل عظیم جمعیتی که آماده اقتدا به او بودند نگاهی از سر غرور انداخت. ✨ عمروعاص» که در نزدیکی او ایستاده بود، در گوشش نجوا کرد که: بی‌دلیل مغرور نشو! این‌ها اگر عقل داشتند به جماعت تو نمی‌آمدند و «علی» را انتخاب می‌کردند. معاویه» برافروخت. «عمروعاص» قول داد که حماقت نماز‌گزاران را ثابت می‌کند. ✨ پس از نماز، بر منبر رفت و در پایان سخن‌رانی گفت: از رسول خدا شنیدم که هر کس نوک زبان خود‌ را به نوک بینی‌اش برساند، خدا بهشت را بر او واجب می‌نماید و بلافاصله مشاهده‌کرد که همه تلاش می‌کنند نوک‌ زبان‌ِشان را به نوک بینی‌ِشان برسانند تا ببینند بهشتی‌اند یا جهنمی؟ ✨ عمروعاص» خواست در کنار منبر حماقت جمعیت را به «معاویه» نشان دهد، دید معاویه عبایش را بر سر کشیده و دارد خود را آزمایش می‌کند و سعی می‌کند کسی متوجه تلاش ناموفقش برای رساندن نوک زبان به نوک بینی نشود. ✨ از منبر پایین آمد در گوش «معاویه» نجوا کرد: این جماعت احمق خلیفه احمقی چون تو می‌خواهند. ""علی""برای این جماعت حیف است... https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
مغالطه معاويه! عبدالله پسر عمرو بن عاص، در جنگ صفين در ترديد بود. حق با كيست!؟ على يا معاويه؟ به قول امروزى ها كدام يك در جهت درست تاريخ ايستاده! وقتى عمار ياسر شهيد شد، عبدالله در حضور معاويه و پدرش به سخن پيامبر اشاره كرد. كه: عمار توسط " فئة باغية" گروهى تبهكار كشته مى شود! ‏معاويه ديد، روايت پيامبر در باره شهادت عمار تاثيرگذار است. بي درنگ كفت: پيامبر درست فرموده، اما على بن ابيطالب ، عمار را به جنگ كشانده و قاتل عمار على ست! عبدالله گفت: در اين صورت قاتل حمزه هم پيامبرست، كه حمزه را به جنگ احد آورده بود. حكايت خودشان در شاهـچراغ ترور كردند، همانست. ‏اگر زيارتگاهى نبود و مردم براى زيارت و دعا و نماز به شاهچراغ نمى رفتند. شهيد هم نمى شدند. مظلوم داعش! ‏معاويه كه به تحمل مشهور بود، در برابر استدلال عبدالله بن عمرو، عصبى شد و برخاش كرد و عبدالله را از جلسه بيرون كرد. به عمرو بن عاص اعتراض كرد كه: اين پسر ديوانه ات را تربيت كن! https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
ولید ابن عتبه بر پیکر معاویه ابن یزید نماز خواند به این امید که به خلافت برسد اما در خود نماز مرد! https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
💢نقش معاویه در کشته شدن عثمان ❗️معاویه: من از مخالفت کردن با عموم صحابه و یاران پیامبر خوشنود نیستم... ⭕️ عثمان به خاطر ثروت اندوزی و جنایات خویشاوندانش که اختیار دار تمام قلمرو اسلامی شده بودند،باعث شد،شورش و آشوب مانند سیل شهرهای بزرگ اسلامی را بگیرد و مسلمانان ناراضی، عثمان را در مدینه به تنگنا انداختند. 👈🏻عثمان نیز به دیگر فرمانروایان و استاندارانش نامه نوشت و از آنان درخواست کمک نمود.او برای معاویه نوشت: ...اهل مدینه کفر ورزیده، بند طاعت و پیروی از گردن برداشته اند و بیعت خود را نقض کرده اند. جنگجویان شام را بر هر نوع مرکب که ممکن است،سوار کرده و به کمک من برسان. ❗️نامه دست معاویه رسید اما او که به خوبی خرابی اوضاع را درک می کرد، شاید در انتظار این بود با از بین رفتن عثمان به کرسی خلافت نزدیک می شود لذا با تمام حقوقی که عثمان بر او داشت،در فرستادن کمک،هیچ گونه تعجیلی نمی نمود و سستی خودش را بدین گونه توجیه می کرد👈🏻من از مخالفت کردن با عموم صحابه و یاران پیامبر خوشنود نیستم [چطور در جنگ صفین در مقابل اینهمه یاران و صحابه پیامبر(ص)و... جنگیدی؟؟] ❗️چون معاویه جواب نامه عثمان به طول انجامید،عثمان نامه ای به مردم شام نوشت و از آنها درخواست کمک کرد. ⭕️ معاویه،دیگر بی تفاوت ننشست اما سیاستی جالب اتخاذ کرد... ❗️سپاهی آماده کرد اما به فرمانده آن دستور داد تا نزدیکی مدینه برو، در آنجا توقف کن،لشگر حرکت کرد و به نزدیکی مدینه رسید،اما انقدر در آن منطقه درنگ کرد که خبر کشته شدن عثمان آمد و چون آب ها از آسیاب افتاد و آشوب ها پایان گرفت، معاویه لشکر را به سوی خودش خواند.لشگر برگشت اما هیچ کار مثبتی انجام نداده بود. 📗نقش عایشه در تاریخ اسلام ج۳ص۸۹_۹۰ https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
🔴 مسئول يزيدی كه صادقانه استعفا داد ⬅️ پس از مرگ یزیدبن‌معاویه، فرزند او به نام ((معاویه)) به خلافت رسید. ولی معاویه‌بن‌یزید پس از چند روز، از خلافت کناره‌گیری کرد. 🔸 خطبه عجیب معاویه بن یزید و اعلام کناره‌گیری از خلافت: «اى مردم، ما به وسيله شما امتحان شديم و شما به وسيله ما. از اینكه از ما خوشتان نمی‌آید و از ما بدگويى می‌كنيد با‌خبریم! پدربزرگ من (معاوية بن ابو سفيان) با کسی در امر خلافت جنگید، که در خویشاوندی با پیامبر خدا کسی از او سزاوارتر؛ و در اسلام، کسی از او شایسته‌تر نبود. علی بن ابیطالب، پيشرو مسلمانان بود و اول‌مؤمنان و پسر عموى رسول‌الله و پدر فرزندان خاتم پيمبران. جَدّ من نسبت به شما گناهانى مرتكب شد كه می‌دانيد. سرانجام مرگش فرارسيد و در گرو عمل خويش گرفتار آمد. ⬅️ سپس پدرم را عهده‏ دار حكومت ساخت با اينكه از او اميد خير نمی‌رفت! پدرم بر مَركب هوس نشست و گناه خود را نيكو شمرد. ليكن آرزو به دستش نيامد و اجل، دست او را كوتاه ساخت. مدت او به پایان رسید و در گورش، اسير بزهكارى خويش گرديد. چقدر ناگوار است که از رسوايى پدرم آگاه هستیم، زیرا او خاندان پيامبر را كُشت و حُرمت‌ها را از ميان برد و كعبه را سوزاند. و من، آن کسی نیستم كه حکومت شما را به عهده گيرم و مسئوليت‌هاى شما را تحمل كنم. اكنون خودتان می‌دانيد و خلافت‌تان. به خدا قسم اگر دنيا غنيمت است، ما از آن بهره برديم، و اگر هم خسارت است، آل‌ابو سفيان هر چه خسارت دیده، دیگر بس است‏» 📚تاریخ الیعقوبی، جلد۲، صفحه۲۵۴ https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
🔹امیرالمومنین از کنار خرمافروشان رد می شدند که کنیزی گریه می‌کرد. حضرت علت گریه او را جویا شدند. کنیز گفت: مولای من با درهمی من را برای خرید خرما فرستاد. من نیز از این مرد خرما خریدم و آن را برای ایشان بردم ولی آنها خرما را نپسندیدند. این مرد نیز خرما را پس نمی‌گیرد. حضرت به خرمافروش فرمودند: این خادم است و خودش اختیار ندارد. خرما را بگیر و درهم او را بازگردان. مرد خرمافروش به پا خاست و با مشت به سینه حضرت زد. مردم به او گفتند که او امیرالمومنین است. نفس مرد به شماره افتاد و رنگش زرد شد. خرما را گرفت و درهم را به کنیز بازگرداند. خرمافروش به حضرت عرض کرد: یا امیرالمونین از من راضی باشید. حضرت فرمودند: آنچه من را راضی می‌کند این است که کار خود را اصلاح کنی. 🔸روی أنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع مَرَّ بِأَصْحَابِ التَّمْرِ فَإِذَا هُوَ بِجَارِيَةٍ تَبْكِي فَقَالَ يَا جَارِيَةُ مَا يُبْكِيكِ فَقَالَتْ بَعَثَنِي مَوْلَايَ بِدِرْهَمٍ فَابْتَعْتُ مِنْ هَذَا تَمْراً فَأَتَيْتُهُمْ بِهِ فَلَمْ يَرْضَوْهُ فَلَمَّا أَتَيْتُهُ بِهِ أَبَى أَنْ يَقْبَلَهُ قَالَ يَا عَبْدَ اللَّهِ إِنَّهَا خَادِمٌ وَ لَيْسَ لَهَا أَمْرٌ فَارْدُدْ إِلَيْهَا دِرْهَمَهَا وَ خُذِ التَّمْرَ فَقَامَ إِلَيْهِ الرَّجُلُ فَلَكَزَهُ فَقَالَ النَّاسُ هَذَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ فَرَبَا الرَّجُلُ وَ اصْفَرَّ وَ أَخَذَ التَّمْرَ وَ رَدَّ إِلَيْهَا دِرْهَمَهَا ثُمَّ قَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ارْضَ عَنِّي فَقَالَ مَا أَرْضَانِي عَنْكَ إِنْ أَصْلَحْتَ أَمْرَكَ. 🔗مناقب ابن شهرآشوب، ج2، ص 112 https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
❗️بخشیدن شمشیر به دشمن❗️ ✅ﺩﺭ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺟﻨﮓﻫﺎی میان ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﻭ ﻣﺸﺮﮐﯿﻦ، ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫر کسی ﺑﺎ ﺣﺮﻳﻒ ﺧﻮﺩ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﻮﺩ، امام ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ‌ﺍﻟﺴﻼﻡ نیز ﺑﺎ دشمن ﺩﺭﮔﻴﺮ ﺷﺪ. در میان ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺷﻤﺸﻴﺮ یکی از سپاهیان ﺩﺷﻤﻦ ﺷﻜﺴﺖ. ﺷﺨﺺ ﻣُﺸﺮﮎ به امام علی ﻋﻠﻴﻪ‌ﺍﻟﺴﻼﻡ ﮔﻔﺖ: «ﺍﻯ ﻋﻠﻰ! ﺷﻤﺸﻴﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ!» امام علی ﺑﯽ ﺩﺭﻧﮓ، ﺷﻤﺸﻴﺮﻯ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﻯ ﺍﻭ ﺍﻧﺪﺍختند. ﺩﺷﻤﻦ، ﺷﮕﻔﺖ ﺯﺩﻩ ﺷﺪ و پرسید: «ﺩﺭ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻮﻗﻌﻴﺖﺧﻄﺮﻧﺎﻛﯽ، ﺷﻤﺸﻴﺮ ﺑﻪ ﺩﺷﻤﻨﺖ ﻣﻰ‌ﺑﺨﺸﻰ؟» امام علی علیه السلام ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩند: «ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﺣﺎﺟﺖ ﺑﻪﺳﻮﻯ ﻣﻦ ﺩﺭﺍﺯ ﻛﺮﺩﻯ. ﺩﻭﺭ ﺍﺯ بخشش و ﻛَﺮَﻡ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﺤﺮﻭﻡ ﻛﻨﻢ.» ﻣﺮﺩ ﻣﺸﺮﻙ، ﺷﮕﻔﺖ ﺯﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﺍﻳﻦ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺭﺳﻢ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﻴﺎﺯ ﺣﺎﺟﺘﻤﻨﺪﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ.» آنگاه همانجا و در میان جنگ، ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪ. 📚سفینه البحار، جلد ۱ ، صفحه ۴۱۳ https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
او به خود می بالید. او دوستان خود را می دیدکه از کارشان ناراضی بودند. یکی از غلام هاهمیشه از دست اربابش کتک می خورد. دیگری باید حرف تند اربابش را تحمل می کرد; اما قنبراین گونه نبود. او از این که غلام شخص مهربانی مثل حضرت علی علیه السلام است، خوشحال بود. باخودش گفت: «خدا را شکر که همیشه با این مردبزرگ و مهربان هستم، مردی که مهربانی وعطوفتش زبانزد همه مردمان است.» بعد به امام نگاه کرد که با متانت راه می رفت. قدم هایش را تندتر کرد تا به امام برسد; اما سعی کرد فاصله اش را حفظ کند تا مبادا از او جلو بزند. هردو وارد بازار شدند. صدای مردم که هرکسی برای کاری آمده بود، بازار را پر کرده بود.صدای آهن و کوره های آتش از کارگاه شمشیرسازی به گوش می رسید. پیرمردی گوشه ای بساط پهن کرده بود و خرمامی فروخت; اما نای دادزدن نداشت. نگاه ملتمسش به مردم بود تا از او خرما بخرند. به مغازه ای رسیدند. در آن جا پارچه های رنگارنگ و قباهای مختلف خود نمایی می کرد. امام لحظه ای ایستاد. به داخل مغازه نگاه کرد. غلام هم ایستاد و نگاهش به قباهای زیبای مغازه بود.منتظر بود تا امام وارد مغازه شود. اما امام سرش را برگرداند و بازهم راه افتاد. غلام تعجب کرد که چرا امام به آن مغازه نرفت؟ با خودش گفت:«مگر قرار نبود امام برایم لباسی نو بخرد؟» اماچیزی نگفت و دنبال امام به راه افتاد. صاحب آن مغازه برای امام آشنا بود. به همین خاطر امام تصمیم رفت به مغازه ای برود که فروشنده اش نا آشنا باشد. چند مغازه بعد، یک لباس فروشی بود. مردجوانی در مغازه نشسته بود و به مردمانی که از کنار مغازه رد می شدند، نگاه می کرد. امام با قنبر وارد مغازه شدند. فروشنده از جایش بلند شد و با خوشحالی گفت:«بفرمایید!» او خوشحال بود از این که پدرش مغازه رابه او سپرده بود. غلام به قباها و دستار وپارچه های رنگارنگ نگاه می کرد. امانمی توانست خودش انتخاب کند. دوست داشت امام برایش انتخاب کند. به همین خاطر سکوت کرد تا... امام علی علیه السلام از مردجوان خواست که دودست لباس برایش بیاورد. مرد جوان به امام و غلام نگاه کرد و بعد دو لباس متفاوت آورد. امام دستی به لباس زد وقیمتش راپرسید. مردجوان روی یکی ازلباس ها دست گذاشت و گفت:«این لباس، سه درهم است.»بعد دستش را از لباس اولی برداشت و روی لباس دومی گذاشت و گفت: «این یکی هم دو درهم است.» امام بی آن که چانه بزند و ازاو تخفیف بخواهد، پنج درهم را پرداخت. مردجوان خوشحال پول ها را گرفت ولباس ها را تاکرد و به غلام داد. غلام خوشحال بود. باخودش گفت: «عجب لباس های زیبایی! حتما آن دو درهمی برای من است وسه درهمی برای امامم. عیبی ندارد. اصلا این لباس هم برایم زیادی است.» از بازار که بیرون آمدند، امام فرمود: «این لباس سه درهمی برای تو و این دو درهمی برای من.» غلام یکه خورد. با دستپاچگی گفت: «نه!نه! شما امام این امت هستید. بهتر است پیراهن سه درهمی را شما بپوشید.» بعد عرق پیشانی اش را که از روی شرم سرازیر بود، بادستارش پاک کرد و گفت: «اصلا خوب نیست که این پیراهن را من بپوشم.» امام قبول نکرد. غلام تعجب کرد. خواست دوباره حرفش را تکرار کند و پیراهن سه درهمی را قبول نکند که امام علیه السلام فرمود:«درعوض تو جوانی. باید لباس خوبی بپوشی.من که پیرم. پیرتر از آن که لباس گران بپوشم.» امام لباس ارزان را برای خودبرداشت. غمی غریب در دل قنبر نشست.غلام به چهره امام نگاه کرد که پیر و شکسته بود. اما دلش جوان و سرحال بود. آهی کشیدو گفت: «نه سرورم! من قبول نمی کنم.» امام به یاد حرف پیامبرصلی الله علیه وآله افتاد و به غلام گفت: من از پیامبرصلی الله علیه وآله شنیدم که فرمود: «به غلامانتان از آن غذایی که می خورید،بخورانید و از آن لباسی که می پوشید، به آن هابپوشانید.» بعد آهی کشید و صورتش غرق مهربانی شد و فرمود: «من که از خدا خجالت می کشم پیراهن نو بپوشم و ارزان را توبپوشی.» مناقب، ج 1، ص 266. https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
مردي با پسرش، به‌عنوان مهمان، بر علي علیه‌السلام وارد شدند. علي با اكرام و احترام بسيار آنها را در صدر مجلس نشانيد و خودش روبروي آنها نشست. موقع صرف غذا رسيد. غذا آوردند و صرف شد . بعد از غذا، قنبر غلام معروف علي، حوله‌ای و طشتي و ابريقي براي دست‌شویی آورد. علي آنها را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست مهمان را بشويد. مهمان خود را عقب كشيد و گفت: " مگر چنين چيزي ممكن است كه من دستهايم را بگيرم و شما بشویید". علي فرمود: برادر تو، از سر تو است، از تو جدا نيست، می‌خواهد عهده‌دار خدمت تو بشود، در عوض خداوند به او پاداش خواهد داد، چرا می‌خواهی مانع كار ثوابي بشوي؟ " باز هم آن مرد امتناع كرد. آخر علي او را قسم داد كه " من می‌خواهم به شرف خدمت برادر مؤمن نائل گردم، مانع كار من مشو ". مهمان باحالت شرمندگي حاضر شد. علي فرمود: "خواهش می‌کنم دست خود را درست و كامل بشويي، همان‌طوری كه اگر قنبر می‌خواست دستت را بشويد می‌شستی، خجالت و تعارف را كنار بگذار ". همین‌که از شستن دست مهمان فارغ شد، به پسر برومند خود محمد بن حنفيه گفت: "دست پسر را تو بشوي. من كه پدر تو هستم دست پدر را شستم و تو دست پسر را بشوي. اگر پدر اين پسر در اينجا نمی‌بود و تنها خود اين پسر مهمان ما بود من خودم دستش را می‌شستم، اما خداوند دوست دارد آنجا كه پدر و پسري هر دو حاضرند، بين آنها در احترامات فرق گذاشته شود". محمد به امر پدر برخاست و دست پسر مهمان را شست. امام عسكري وقتي كه اين داستان را نقل كرد، فرمود: شيعه حقيقي بايد اين طور باشد. بحارالانوار، جلد 9، چاپ تبريز، صفحه 598 https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
معروف است كه در زمان یکی از حکومت های قدیم مردی كه بسیار خوش نویس بوده ظاهراً از شیراز رفته بود مشهد براى زیارت. در بازگشت پولش تمام می‌شود یا دزد مى زند، و در تهران در حالى كه غریب بوده بى پول می‌ماند فكر می‌کند كه از هنرش كه خطاطى است استفاده كند و ضمناً زیاد هم معطل نشود. بر می‌دارد عهدنامه علی (ع) به مالك اشتر را با خط بسیار زیبا می‌نویسد. خط كشى و جدول بندى می‌کند، و آن را اهدا می‌کند به صدر اعظم وقت. یك روز می‌رود نزد صدر اعظم در حالى كه ارباب رجوع هم زیاد بوده‌اند نوشته را به او می‌دهد و می‌گوید: هدیه ناقابلى است پس از مدتى بلند می‌شود كه برود صدراعظم می‌گوید: آقا شما بفرمایید با خود می‌گوید: لابد می‌خواهد خلوت شود تا هدیه بدهد. تا اینكه همه مردم می‌روند، فقط پیشخدمت‌ها می‌مانند، پیشخدمت‌ها را هم می‌گوید: همه‌تان بروید بیرون كسى حق ندارد بیاید داخل اطاق. این بیچاره وحشتش می‌گیرد كه این دیگر چگونه است؟! صدراعظم می‌گوید: بیا جلو! می‌رود جلو. آهسته در گوشش می‌گوید: چرا این را نوشتى و براى من آوردى؟ می‌گوید: شما صدراعظم یك مملكت هستید، این هم دستور العمل مولا امیرالمؤ منین علیه السلام است براى كسانى مثل شما. فرمان اوست راجع به اینكه با مردم چطور باید رفتار كرد. من فكر می‌کنم شما هم چنین چیزى را دوست دارید به شما تقدیم کردم. صدر اعظم گفت: بیا جلو. رفت جلو. گفت: یك كلمه من می‌خواهم به تو بگویم و آن این است كه خود على كه این‌ها را نوشت و به این‌ها بیش از هر كس دیگر پایبند بود و عمل می‌کرد، در سیاست از این‌ها چقدر بهره بردارى كرد كه حالا من بیایم به این‌ها عمل بكنم؟ خود على از همین راهى كه دستور داد عمل كرد و دیدیم كه تمام ملكش از بین رفت و معاویه مسلط شد. على خودش به این دستورالعمل عمل كرد و شكست خورد، پس این چیست كه براى من نوشته اى؟! گفت: اجازه می‌دهید جواب بدهم؟ صدر اعظم گفت: بله. گفت: چرا این حرف را در میان جمعیت به من نگفتى؟ گفت: اگر در میان جمعیت می‌گفتم پدرم را در می‌آوردند گفت: بسیار خوب جمعیت كه رفت چرا پیشخدمت‌ها را گفتى همه‌تان بروید بیرون؟ گفت: اگر یكى از آن‌ها می‌فهمید كه من چنین جسارتى به على می‌کنم پدرم را در می‌آورد. گفت: پیروزى على علیه السلام همین است. چرا معاویه بعد از هزار و سیصد سال، احترامی ندارد؟ على علیه السلام هم بشرى بود مثل من و تو. این احترام را از كجا پیدا كرد كه تو اگر به همین نوكرها و پیشخدمت‌ها بگویى آدم‌های بیگناهى را گردن بزنید گردن می‌زنند ولى اسم على را جرات نمی‌کنی با بى احترامى (جلوى آن‌ها ببرى)؟ آیا جز این است كه على علیه السلام را این‌ها به همین صفات شناخته‌اند كه على تجسم راستى و درستى و مجسمه وفاى به عهد است؟ تاریخ اسلام در آثار شهید مطهری– از سید سعید روحانی https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
در دوران کوتاه حکومت امام على(علیه السلام)، در یکی از روزها، مقدارى عسل به عنوان بیت المال مسلمین آوردند. پـدر یـتـیمان دستور داد کودکان بى‌سرپرست را از گوشه و کنار حاضر کنند. این خبر به گوش اطفال یتیم و بى‌کس رسید. آنها از خوشحالى گویى بال درآوردند و به سوى پدر مهربان خود شتافتند. امیرالمومنین علی(علیه السلام) مـوقـعى که عسل را بین کودکان تقسیم مى‌فرمود، با دست خود آن را به دهان یتیمان مـى‌گذاشت. اطرافیان وقتى این عمل حضرت را مشاهده کردند، از این که امام و خلیفه مسلمین چنین با کودکان برخورد مى‌کرد تعجب نمودند. یکى از حضار به حضرت گفت: این عمل در شأن شما نیست! حـضرت فرمود: امام، پدر یتیمان است. عسل به دهان یتیمان مى‌گذارم و به جاى پدران از دست رفته‌شان، به آنها مهربانى مى‌کنم … آن روز، مردم از این برخورد ملایم و پدرانه امام، درس بزرگى گرفتند. علامه مجلسی؛ بحارالانوار؛ ج ۴۱؛ ص ۱۲۳ https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
یک روز فقیری خدمت پیامبر خدا آمد و گفت: «آقا جان! بیچاره‌ام، گرسنه‌ام، یا چیزی دارید که به من بدهید؟» پیامبر به داخل خانه رفت، اما چیزی پیدا نکرد. از این رو به اصحاب فرمود: «آیا کسی هست که به این مسکین غذا بدهد؟» امام علی جواب داد: «بله من هستم.» آن حضرت فقیر را به خانه برد. حضرت زهرا (س) عرض کرد: «ای علی! امشب غذای ما به اندازه یک نفر است و آن را برای دخترم زینب گذاشته‌ام، اما صاحب اختیار شما هستی.» حضرت فرمود:‌ «بهتر است که بچه را بخوابانی و چراغ را خاموش کنی تا مهمان از کم بودن غذا باخبر نشود.» مهمان از غذا خورد. او در حالی از غذا دست کشید که مقدار کمی از آن باقی مانده بود. فردای آن شب رسول خدا j از نحوه مهمانداری حضرت علی و زهرا (س) خبر داد. به این مناسبت آیه‌ای نازل شد. بچه‌ها می‌دانید چه آیه‌ای؟ دوست شما اکنون این آیه را که در سوره حشر، آیه ۹ آمده است را با ترجمه آن می‌خواند. شما خوب گوش دهید. «… وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَه…؛‌ دیگران را بر خودشان مقدم می‌دارند. هر چند خودشان به آن نیازمند هستند.» اگر یکی از همکلاسی‌های شما،‌ دفتر یا خودکار و یا مداد نداشته باشد، شما چه می‌کنید؟‌ یا این که زنگ تفریح می‌بینید، دوست شما یا همکلاسی شما چیزی برای خوردن ندارد. آیا از خوراکی خود به او می‌دهید؟ https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
جمعیت زیادی دور حضرت علی (ع) حلقه زده بودند. مردی وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید: «یا علی! سؤالی دارم، علم بهتر است یا ثروت؟»، علی(ع) در پاسخ گفت: «علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.» مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید: «اباالحسن! سؤالی دارم، می‌توانم بپرسم؟» امام در پاسخ آن مرد گفت: «بپرس!»، مرد که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید: «علم بهتر است یا ثروت؟»، علی فرمود: «علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ می‌کند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی.» نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همان‌‌جا که ایستاده بود نشست. در همین حال، سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد، و امام در پاسخش فرمود: «علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار!» هنوز سخن امام به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. اودر حالی که کنار دوستانش می‌نشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید: «یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟» حضرت ‌علی در پاسخ به آن مرد فرمودند: «علم بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم می‌شود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده می‌شود.» نوبت پنجمین نفر بود. او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد. حضرت‌ علی در پاسخ به او فرمودند: «علم بهتر است؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل می‌دانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد می‌کنند.» با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه کردند، یکی از میان جمعیت گفت: «حتماً این هم می‌خواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت!»، کسانی که صدایش را شنیده بودند، پوزخندی زدند. مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی شروع به سخن کرد: «یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟»، امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: «علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد.» مرد ساکت شد. همهمه‌ای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را می‌پرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت‌ علی و گاهی به تازه‌واردها دوخته می‌شد. در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید: «یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟» امام فرمودند: «علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه می‌شود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.» در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید که امام در پاسخش فرمود: «علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش می‌ماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است.» سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمی‌گفت. همه از پاسخ‌‌های امام شگفت‌زده شده بودند که، نهمین نفر هم وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید: «یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟»، امام در حالی که تبسمی بر لب داشت، فرمود: «علم بهتر است؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل می‌کند، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان می‌شود.» نگاه‌های متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را می‌کشیدند. در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبه‌رو چشم دوخت. مردم که فکر نمی‌کردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید: «یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟»، نگاه‌های متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی (ع) مردم به خود آمدند: «علم بهتر است؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی می‌کنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع‌اند.» فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود. سؤال کنندگان، آرام و بی‌صدا از میان جمعیت برخاستند. هنگامی‌که آنان مسجد را ترک می‌کردند. صدای امام را شنیدند که می‌گفت: «اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من می‌پرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی می‌دادم.» کشکول بحرانی، ج۱، ص۲۷. https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
علی(ع) الگویی برای تمام حاکمان 🔸روزی میثم تمار به عادت هر روز، تشتی از خرما بر سر گذاشته و راهی بازار می‎شود. در بین راه به امیرالمؤمنین علیه ‎السلام برخورد می‎کند. امیرالمؤمنین پس از احوال‎پرسی به خرما‎ها نگاه می‎کند و می‎بیند خرماها در دو دسته جداگانه در مقابل هم قرار داده شده‎اند. از میثم می‎پرسد:چرا خرماها را از هم جدا کرده‎ای؟ 🔹میثم پاسخ می‎دهد:خرمای مرغوب را از نامرغوب جدا نموده‎ام و هر کدام را به قیمتی می‎فروشم. بدیهی است که خرمای مرغوب از نامرغوب گران‎تر است.حضرت با شنیدن این جملات برآشفته فریاد می‎زند: ای وای بر من که یارانی چون میثم تمار دارم. 🔸میثم دست و پای خود را می‎بازد و به دامن علی علیه‎السلام می‎افتد که مگر چه کار اشتباهی کرده‎ام؟ 🔹حضرت می‎فرماید:چه اشتباهی بزرگ‎تر از این که با چنین کاری شکاف طبقاتی در جامعه مسلمین ایجاد می‎کنی و عملاً طبقۀ فقیر و طبقۀ غنی می‎سازی و جامعه را به فقیر و غنی تقسیم می‎کنی؟ بعد حضرت با دستان مبارک خود خرماها را با هم مخلوط می‎کند و می‎فرماید:حالا به بازار برو و بدان که آن کار (طبقه‎سازی فقیر و غنی) زیبندۀ علی و یاران علی نیست. https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
مسلمان و کتابی در آن ایام، شهر کوفه مرکز ثقل حکومت اسلامی بود. در تمام قلمرو کشور وسیع اسلامی آن روز، به استثناء قسمت شامات، چشمها به آن شهر دوخته بود که، چه فرمانی صادر می کند و چه تصمیمی می گیرد. در خارج این شهر دو نفر، یکی مسلمان و دیگری کتابی (یهودی یا مسیحی یا زردشتی) ، روزی در راه به هم برخورد کردند. مقصد یکدیگر را پرسیدند. معلوم شد که مسلمان به کوفه می رود و آن مرد کتابی در همان نزدیکی، جای دیگری را در نظر دارد که برود. توافق کردند که چون در مقداری از مسافت راهشان یکی است با هم باشند و با یکدیگر مصاحبت کنند. راه مشترک، با صمیمیت، در ضمن صحبتها و مذاکرات مختلف طی شد. به سر دو راهی رسیدند. مرد کتابی با کمال تعجب مشاهده کرد که رفیق مسلمانش از آن طرف که راه کوفه بود نرفت و از این طرف که او می رفت آمد. پرسید: مگر تو نگفتی من می خواهم به کوفه بروم؟ - چرا. - پس چرا از این طرف می آیی؟ راه کوفه که آن یکی است. - می دانم، می خواهم مقداری تو را مشایعت کنم. پیغمبر ما فرمود: «هرگاه دو نفر در یک راه با یکدیگر مصاحبت کنند حقی بر یکدیگر پیدا می کنند.» اکنون تو حقی بر من پیدا کردی. من به خاطر این حق که به گردن من داری می خواهم چند قدمی تو را مشایعت کنم، و البته بعد به راه خودم خواهم رفت. - اوه، پیغمبر شما که اینچنین نفوذ و قدرتی در میان مردم پیدا کرد و به این سرعت دینش در جهان رایج شد، حتما به واسطه همین اخلاق کریمه اش بوده. تعجب و تحسین مرد کتابی در این هنگام به منتها درجه رسید که برایش معلوم شد این رفیق مسلمانش خلیفه وقت علی بن ابی طالب علیه السلام بوده. طولی نکشید که همین مرد مسلمان شد و در شمار افراد مؤمن و فدا کار اصحاب علی علیه السلام قرار گرفت. (2) 2 - اصول کافی، ج 2، باب «حسن الصحابة و حق الصاحب فی السفر» ، صفحه 670. https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec