📙 داستان تخیلی ، هیجانی و ماجراجویی
📚 دختران پوشیه پوش و پسر گربه ای
🎬 قسمت اول
💎 چند نفر از دانشجویان دختر و پسر ،
💎 جشنی در منطقه کیانپارس ، ترتیب دادند
💎 سمیه را نیز دعوت کردند
💎 اما سمیه ، دعوت آنان را نپذیرفت
💎 و به آنها سفارش کرد
💎 تا از گرفتن جشن مختلط و پر سر و صدا ،
💎 اجتناب کنند
💎 سپس مرضیه را دعوت کردند
💎 مرضیه ، دعوت آنان را پذیرفت .
💎 و بدون اینکه چیزی به سمیه بگوید
💎 به جشن مختلط آنان رفت .
💎 در همان جشن ،
💎 دختران مواد فروش ،
💎 در شربت مرضیه ،
💎 مواد مخدر ریختند .
💎 فردای آن روز ، مرضیه ،
💎 احساس سردردی و گیجی می کرد
💎 دوباره همان دختران موادفروش ،
💎 مرضیه را به صرف چایی دعوت کردند .
💎 و باز در چایی او ، مواد گذاشتند .
💎 مرضیه بعد از خوردن آن چایی ،
💎 سردردش خوب شد .
💎 چند روز ، این کار را با او ادامه دادند
💎 تا مرضیه کاملا معتاد شد .
💎 سپس ، یک روز کامل ،
💎 هیچی به او ندادند
💎 تا به خماری و گیجی و بدن دردی افتاد
💎 نزد او آمدند و به او گفتند :
🔥 داروی تو ، فقط مواد مخدر است .
💎 مرضیه ، خیلی ناراحت شد
💎 فهمید که آن دختران ،
💎 او را معتاد کردند
💎 از دست آنها عصبانی شد
💎 و به آنها حمله کرد
💎 خواست آنها را خفه کند
💎 اما قدرتی در بدنش نداشت .
💎 دوباره به مرضیه گفتند :
🔥 اگه می خوای خوب بشی ،
🔥 باید مواد مصرف کنی .
🔥 ما هم هیچ پولی ازت نمی گیریم
🔥 ناسلامتی ما با هم رفیقبم .
💎 سپس او را به خانه ای بردند
💎 که در آن همه معتادان جمع بودند .
💎 و هر کدام در گوشه ای نشسته بود
💎 و مواد می کشید
💎 اوایل ،
💎 مواد رایگان به مرضیه می دادند
💎 اما وقتی مرضیه کاملا معتاد شد ،
💎 مواد را برای او ، پولی کردند .
🌷 ادامه دارد ... 🌷
📚 @dastan_o_roman
#فصل_چهارم_داستان_پسر_گربه_ای
#دختران_پوشیه_پوش_و_پسر_گربه_ای
یک خبر هیجانی ... الله اکبر
از شدت شادی ،
روحم می خواد از تنم جدا بشه
خدایا شکرت
نمُردَم و وعده صادق ۲ رو ،
با چشم خودم دیدم
بیش از ۴۰۰ موشک هایپرسونیک ،
در ۱۰ دقیقه به اسرائیل رسیدند .
اسرائیلی های ملعون میگن
۱۸۰ تا موشک به هدف اصابت کردند
خدایا شکرت ... الله اکبر
📚 داستان تخیلی ، هیجانی و ماجراجویی
📚 دختران پوشیه پوش و پسر گربه ای
📚 قسمت دوم
💎 چند روز بعد ،
💎 مرضیه را به خاطر اعتیاد ،
💎 از دانشگاه اخراج کردند .
💎 مرضیه نیز ، عصبانی و گریان ،
💎 از دانشگاه بیرون رفت .
💎 اما نمی توانست به خانه برود
💎 چون از پدر و مادرش ، خجالت می کشید
💎 پدر و مادری که برای او ،
💎 خون و دل خوردند و خیلی زحمت کشیدند
💎 پدر و مادری که ، همه تلاش خود را کردند
💎 تا مرضیه درس بخواند
💎 و به موقعیت اجتماعی خوبی برسد .
💎 مرضیه ، در پارک کنار دانشگاه نشسته بود
💎 و زار زار گریه می کرد .
💎 ناگهان ، همان دختران مواد فروش ،
💎 به طرف مرضیه آمدند ،
💎 و از اخراجش ، ابراز تاسف کردند
💎 و او را ، به پاتوق خودشان ، دعوت کردند
💎 اما مرضیه قبول نکرد
💎 و همه این اتفاقات را ، تقصیر آنها می دانست
💎 به خاطر همین ، با عصبانیت و ناراحتی ،
💎 سر آنها داد زد و گفت :
🌟 برید لعنتیا ، دیگه از جون من چی می خواین
🌟 معتادم کردید ، اخراجم کردید ،
🌟 بدبختم کردید
🌟 آبروی منو پیش دوستام بردید
🌟 دیگه از جون من چی می خواین ؟!
💎 یکی از دخترای موادفروش به مرضیه گفت :
🔥 خیلی خب بابا ، چته ؟! داد نزن
🔥 ما فقط می خواستیم کمکت کنیم
🔥 بیا این آدرسو بگیر
🔥 اگه مواد خواستی ، بیا به همین آدرس .
💎 دختران موادفروش ، آدرس را دادند و رفتند
💎 مرضیه نیز ، آدرس را به گوشه ای انداخت
💎 و در پارک ، مشغول قدم زدن شد
💎 اما هر چه می گذشت ، بی تاب تر می شد
💎 بدن و استخوان هایش ، درد می کرد
💎 نیاز به مواد مخدر داشت
💎 تا دوباره حالش ، خوب شود .
💎 اما مرضیه با خود می گفت :
🌟 نه ؛ من باید ترک کنم ،
🌟 من باید صبر کنم تا این زهرماری ،
🌟 از بدنم بیرون بره
💎 هر چه می گذشت ،
💎 تحمل درد برای او ، سخت تر می شد
💎 آرام آرام ،
💎 به طرف برگه آدرس آمد .
💎 و دو دل بود که آن را بردارد یا خیر
💎 ناگهان آن را برداشت و رفت .
💎 به منطقه کیانپارس که رسید
💎 نشانی روی برگه را ،
💎 از مردم و مغازه داران پرسید
💎 به در خانه که رسید ، زنگ خانه را زد
💎 خودش را معرفی کرد و وارد شد .
💎 افراد کامبیز ، او را زندانی کردند
💎 به او ، آب و غذا و مواد دادند
💎 اما اجازه بیرون رفتن ، به او ندادند
💎 مرضیه داد می زد و کمک می خواست ،
💎 اما کسی کمکش نکرد .
🌷 ادامه دارد ... 🌷
📚 @dastan_o_roman
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📲 کانال محتوای تربیت کودک
🇮🇷 @amoomolla
📚 داستان تخیلی ، هیجانی و ماجراجویی
📚 دختران پوشیه پوش و پسر گربه ای
📚 قسمت سوم
💎 فردای آن روز ، دیگر به مرضیه مواد ندادند
💎 به مرضیه گفتند :
🔥 تو امروز آزادی ، می تونی بری
🔥 و مواد رو از دخترا بگیر
💎 مرضیه را ، در پارک راه آهن پیاده کردند
💎 مرضیه ، در پارک ،
💎 دنبال دختران مواد فروش می گشت
💎 آنها در پارک نشسته بودند
💎 مرضیه ، نزد آنها رفت و از آنها خواست
💎 تا به او مواد بدهند .
💎 اما دختران مواد فروش وظیفه داشتند
💎 مرضیه را معطل کنند
💎 تا دختر پوشیه پوش سر برسد .
💎 و او را در تله بیاندازند
💎 یعنی مرضیه ،
💎 طعمه ای برای به دام انداختن سمیه بود .
💎 بعد از آمدن سمیه و دعوایش
💎 با دختران موادفروش و چهار مرد غول آسا ،
💎 دوباره مرضیه را دزدیدند
💎 و با ماشین دیگر ، سمیه را با خود بردند .
💎 مرضیه را ، به خانه ای بیرون شهر بردند
💎 و او را در اتاقی زندانی کردند .
💎 در آن اتاق ، دختران دیگری نیز بودند
💎 یکی از آن دختران شیدا بود
💎 که از چند روز پیش ، گم شده بود .
💎 همه آن دختران ،
💎 فریب حرف های مواد فروشان ،
💎 و دورغ های اساتید بی سواد را خورده بودند
💎 موادفروشان و قاچاقچیان انسان ،
💎 به دختران وعده داده بودند
💎 تا آنها را به خارج ببرند
💎 و برایشان کار و زندگی خوبی درست کنند
💎 دختران نیز ، به حرفهای آنها اعتماد کردند
💎 تا شاید
💎 به زندگی پر از خوشبختی و آرامش برسند
💎 قرار بود یک مرد آمریکایی ،
💎 همه آن دختران را بخرد
💎 و با خود به ترکیه ببرد .
💎 و از آنجا نیز ، آنها را به آمریکا منتقل کند .
💎 اما بعد از دستگیری کامبیز و افرادش ،
💎 آن مرد آمریکایی ، مخفی شد
💎 و ارتباطش را با کامبیز قطع کرد .
💎 نگهبانان این دختران نیز ، بلاتکلیف ماندند
💎 از یک طرف ، خیلی ترسیده بودند
💎 که نکند آنها نیز لو بروند
💎 و از طرف دیگر ،
💎 نمی دانستند که با این دختران چکار بکنند .
🌷 ادامه دارد ... 🌷
📚 @dastan_o_roman
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📲 کانال محتوای تربیت کودک
🇮🇷 @amoomolla
📚 داستان تخیلی ، هیجانی و ماجراجویی
📚 دختران پوشیه پوش و پسر گربه ای
📚 قسمت چهارم
💎 چند روز گذشت
💎 مرضیه و شیدا و بقیه دختران ،
💎 از درد خماری به خود می پیچیدند
💎 تقاضای مواد می کردند
💎 اما کسی به آنها مواد نمی داد .
💎 همین باعث شد تا مواد از بدنشان ، دفع شود
💎 دختران ، خیلی نگران بودند
💎 تقریبا همه دختران فهمیدند
💎 که قضیه خارج رفتن و خوشبختی ، دروغه
💎 مرضیه به آنها گفت :
🌟 خارج رفتن ، چه دروغ باشه چه راست
🌟 من نمی خوام بیام
🌟 من می خوام توی کشورم باشم
🌟 الآنم که همه ما زندانی هستیم
🌟 باید تلاش کنیم تا از اینجا فرار کنیم
💎 مرضیه ، همه تلاش خود را کرد
💎 تا از آنجا فرار کند
💎 اما تلاش او بی فایده بود
💎 سپس مرضیه با خودش گفت :
🌟 اگه سمیه جای من بود ، چکار می کرد ؟!
🌟 ای کاش اینجا بودی سمیه
🌟 دلم خیلی برات تنگ شده دختر .
🌟 تو رو خدا بیا کمکم کن .
💎 مرضیه با دختران دیگر صحبت کرد
💎 تا آنها را راضی کند که از این خانه فرار کنند
💎 اما عده ای از دختران ، هنوز باور داشتند
💎 که قرار است در خارج ،
💎 به آرامش و خوشبختی برسند .
💎 به خاطر همین ؛
💎 با نقشه فرار مخالفت کردند .
💎 اما عده ای دیگر ،
💎 از خارج رفتن پشیمان شدند
💎 و می خواستند به خانه خود برگردند .
💎 مرضیه به آن دخترانی که هنوز باور داشتند
💎 که در خارج ، خوشبخت می شوند ، گفت :
🌟 باور کنید دخترا ،
🌟 توی خارج ، هیچ خبری نیست
🌟 بلفرض که رفتید خارج ، آخرش چی ؟!
🌟 مگه مقالات قاچاق انسان رو نمی خونید ؟!
🌟 یا اعضای بدنتون رو قطع می کنن و می فروشن
🌟 یا از شما برده جنسی درست می کنن
🌟 یا شما رو تبدیل می کنن به حیوان خانگی
🌟 و چیزای دیگه ...
🌟 اگه دنبال خوشبختی و عشق و آرامش هستید
🌟 به خدا همین جا توی همین ایران ،
🌟 قابل دست یافتنه
🌟 فقط کافیه که بخواهیم
💎 دختری به نام رجا گفت :
🔹 خب حالا نقشه ات چیه ؟!
💎 مرضیه گفت :
🌟 خب ببینم چکار می تونم بکنم
🌟 اگه قراره ما رو از اینجا ببرن
🌟 حتما می خوان مارو بیهوش کنن
🌟 یا دهان و دست و پای مارو ببندن
🌟 تا سروصدا نکنیم
🌟 پس باید هر چه سریعتر ، از اینجا فرار کنیم
🌟 یکی از ماها ، وقتی می خواد بره دستشویی
🌟 همین که پاش رو بیرون گذاشت
🌟 نگهبان در رو ، به سمت داخل اتاق ، هُل بده
🌟 ما هم دست و پا و دهانش رو می بندیم
💎 رجا قبول کرد تا خودش این کار را انجام دهد
💎 نگهبان را صدا زد و گفت :
🔹 آهای آقا ! من باید برم دستشویی
🔹 لطفا درو باز کن
💎 نگهبان ، به طرف در آمد و در را باز کرد
💎 رجا از اتاق بیرون رفت
💎 همه دختران نیز ،
💎 پتوهای خود را در دست گرفته بودند
💎 و آماده بودند تا از نگهبان پذیرایی کنند
💎 نگهبان می خواست در را ببندد
💎 که ناگهان ، رجا او را به داخل اتاق هُل داد
🌷 ادامه دارد ... 🌷
📚 @dastan_o_roman
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📲 کانال محتوای تربیت کودک
🇮🇷 @amoomolla
📚 داستان تخیلی ، هیجانی و ماجراجویی
📚 دختران پوشیه پوش و پسر گربه ای
📚 قسمت پنجم
💎 نگهبان می خواست در را ببندد
💎 که ناگهان ، رجا او را به داخل اتاق هُل داد
💎 همه دختران با پتوهایشان ،
💎 روی نگهبان پریدند و او را کتک زدند
💎 و دست و پا و دهانش را بستند
💎 و چندین پتو ، روی او پیچیدند .
💎 سر و صدای زیادی از دختران بلند شد
💎 نگهبانان دیگر ، که در حال تماشای فیلم بودند
💎 متوجه سر و صدای آنها شدند
💎 به یکی دیگر از نگهبانان گفتند :
🔥 برو ببین این سر و صدا برای چیه ؟!
💎 او هم رفت
💎 اما چیز مشکوکی ندید
💎 چهارتا از دختران را دید
💎 که در حال بازی بودند
💎 و بقیه دختران ، آنها را تشویق می کردند
💎 نگهبان دومی می خواست برگردد
💎 که ناگهان متوجه شد
💎 که هیچ قفلی روی در نیست
💎 شیدا و رجا ،
💎 که پشت نگهبان مخفی شده بودند
💎 ناگهان بیرون آمدند
💎 و با چوب و لوله ، روی سر او زدند
💎 او نیز بیهوش ، روی زمین افتاد
💎 دختران ، او را نیز در اتاق گذاشتند
💎 و خودشان یکی یکی ،
💎 آرام و بی صدا ، از اتاق بیرون آمدند
💎 و در را ، به روی نگهبانان قفل کردند .
💎 به دستور مرضیه ،
💎 دختران به آن دو نگهبان نیز حمله کردند
💎 و دست و پایشان را بستند .
💎 دختران ، به حیاط خانه رفتند
💎 اما درب بیرونی قفل بود
💎 به ناچار ، از روی دیوار بالا رفتند
💎 و به آن طرف دیوار ، پریدند .
💎 همه به دنبال مرضیه حرکت می کردند .
💎 هیچ خانه و جاده ای نبود
💎 هیچ کسی نبود تا به آنها کمک کند
💎 ناگهان ماشینی را دیدند
💎 که به طرف آنها می آمد
💎 مرضیه به رجا گفت :
🌟 تو برو توی بوته ها مخفی شو
🌟 هر اتفاقی هم که بیفته ، بیرون نیا
🌟 تا خودم بهت میگم .
💎 رجا ، آرام آرام ، به عقب رفت
💎 و از پشت دختران ،
💎 به سمت بوته ها رفت و مخفی شد
💎 ماشین ، نزدیکتر آمد .
💎 سه نفر ، درون آن بودند .
💎 مرضیه و شیدا ، یکی از آنان را شناختند .
💎 او استاد آزاد ، یکی از اساتید دانشگاه بود
🌷 ادامه دارد ... 🌷
📚 @dastan_o_roman
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📲 کانال محتوای تربیت کودک
🇮🇷 @amoomolla
📚 داستان تخیلی ، هیجانی و ماجراجویی
📚 دختران پوشیه پوش و پسر گربه ای
📚 قسمت ششم
💎 ماشین ، نزدیکتر آمد .
💎 سه نفر ، درون آن بودند .
💎 مرضیه و شیدا ، یکی از آنان را شناختند .
💎 او استاد آزاد ، یکی از اساتید دانشگاه بود
💎 مرضیه نگران شد .
💎 نمی دانست که آیا استاد آزاد ،
💎 به صورت اتفاقی به این منطقه آمده
💎 یا برای کمک به دختران آمده
💎 و یا شاید
💎 همدست موادفروشان و آدما رباها باشد .
💎 به خاطر همین ،
💎 آرام به دختران گفت :
🌟 بچه ها ! همه آرام باشید
🌟 و از هیچی نترسید .
🌟 حتی اگه اونا هم با موادفروشا ،
🌟 همدست باشن
🌟 ما می تونیم با همدیگه ، به اونا حمله کنیم
🌟 ما که تونستیم چهار نفر رو از پا دربیاریم
🌟 اینارو هم می تونیم ادب کنیم
🌟 خیالتون راحت باشه
💎 ماشین ایستاد
💎 و استاد آزاد از ماشین پیاده شد .
💎 دختران به طرف استاد آزاد رفتند و گفتند :
👈 آقا تو رو خدا کمکمون کنید
💎 استاد آزاد گفت :
🔸 دخترا شما اینجا چکار می کنید ؟!
🔸 با کی اومدین ؟!
🔸 ماشین تون کجاست ؟!
💎 مرضیه گفت :
🌟 استاد آزاد منو می شناسین ؟!
🌟 دانشگاه شهید چمران ...
🌟 من از دانشجویان اونجا هستم
🌟 استاد ، لطفا به ما کمک کنید ،
🌟 مارو دزدیده بودن
🌟 ما موفق شدیم از دستشون فرار کنیم
💎 استاد آزاد گفت :
🔸 چی ؟! شمارو دزدیدن ؟!
🔸 کیا ؟! چطوری ؟!
💎 یکی از دختران گفت :
🔰 به بهانه خارج رفتن و زندگی بهتر ،
🔰 با وعده شادی و خوشبختی ،
🔰 اول مارو معتاد کردن
🔰 بعد مارو زندانی کردن
🔰 می گفتن ، قراره مارو ،
🔰 به یک آمریکایی کثیف بفروشند .
🌷 ادامه دارد ... 🌷
📚 @dastan_o_roman
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📲 کانال محتوای تربیت کودک
🇮🇷 @amoomolla