داستان های آموزنده
#غم_بی_پایان_3 قسمت سوم از طرفی شنیدیم پسر گفته دختره که باباش صحرا میره خونه نیست داداش هم نداره
#غم_بی_پایان_4
قسمت چهارم و پایانی
دخترم از من کینه به دل گرفت دیگه بیشتر سعی میکرد فرار کنه فقط بخاطر اینکه آبرو ریزی کنه چون باباشم لج افتاده بود دختر هم فشار میاورد پسر عمه هم همچنان سختگیری بهش میکرد من بیچاره گرفتار بودم از طرفی دلم برای دخترم میسوخت.
واقعا نمیدونستم چکار کنم بد جوری گرفتار بودم نمیدونستم حرف شوهرم گوش کنم دل دخترم بشکنم سر دوراهی بودم دخترم از من کینه به دل گرفته بود که چرا به خانواده پسر زنگ زدم میگفتم بخدا پدرت گفته به خرجش نمیرفت میگفت تو به دستور پسر عمه زنگ زدی اینو پسره بهش گفته بود البته تا یه شب پدرش از در مغازه اومد نماز خوند دوش گرفت شام خورد نگاه فیلم میکردن منم داشتم رب گوجه میگرفتم داخل حیاط بودم دخترا هم هر سه نگاه فیلم میکردن پیش باباشون بودن من رب را رو اجاغ گاز گذاشتم دراز کشیدم بیش گاز چشامو بستم که چرتی بزنم چون شب باید بیدار میموندم بخاطر رب گوجه اخه تابستون بود روز گرم بود شب رب گوجه رو بار گذاشتم که یهو صدا گلوله اومد متوجه شدم که شوهرم با اسلحه خودکشی کرده😔
اون روز قبل خودکشی شوهرم اصن ناراحتی نداشت شوهرم چهل و شش سال داشت بیست یک سال با هم زندگی کردیم خیلی خیلی دوسم داشت قول خودش اندازه شش برادرش پشتیبانیش میکردم شش خواهر شش بردار داشت حتی با پول کمکش نمیکردن تو کار کشاورزی
منم دوسش داشتم مرد با خدا با ایمان قوی بود دلیل خودکشیشو دقیق نفهمیدم اول فکر کردم پاش لیز خورده چون سر راه پله تیر خورده بود پزشکی قانونی گفت خودکشی کرده اخه روز قبلش گفت میخوام اسلحه رو بفروشم تپاره بود تفنگ جنگی نبود کارشناسا گفتن ممکنه پاش لیز خورده باشه شاید هم عمدا خودشو زده پنجاه پنجاه گذاشتن...
دخترا رو هم بازجویی کردن ...
تقریبا سه روز بعد دخترم با عموش رفته بود از من شکایت کرده بودن تهمت پسر عمه بهم زده بودن از اون هم شکایت کرده بودن منو آگاهی کلانتری داداگاه رفتیم بیگناهیمون ثابت شد قاضی حکم برایت داد پسر عمه افسردگی گرفت بخاطر مرگ داییش الان فکر کنم چند ماه میشه تهران بستری باشه بیمارستان فلج شده از ناراحتی هم مرگ داییش هم بخاطر تهمت اصن باورش نمیشد داییاش ازش شکایت کنن اونم به حرف دختر من چونه همه میدیدن چجور با هم صمیمی بودن دختر کوچکم شماره پسر عمه رو جز شماره های اضطراری گذاشته بود
موقع فوت شوهرم اون پسره بنر سیاه اورده بود به خانواده شوهرم گفتم جریان اینجور بوده ولی اونا گفتن حرف تو ملاک نیست حرفا دخترم باور کردن که گفته بود مادرم قاتل بابامه که شکایت کردن اخرش خودشون رو سیاه شدن پشیمون شدن گفتن عجولانه تصمیم گرفتیم اما من دیگه برنگشتم الان خونه پدرم زندگی میکنم ازشون شکایت کردم اراده حیثیت کردم فعلا قاضی رای نداده ...
دخترامو هشت ماهه ندیدم ، خونه و زندگیم خراب شد بخاطر عاشقی دخترم😔 امیدوارم پند باشه برا دیگران😔 اگر باباش لج نمیکرد زندگیمون از هم پاشیده نمیشد زندگی که با هزار بدبختی ساخته بودیم به باد رفت من موندمو باری از غم غصه که نمیدونم چطور کنار بیام خواستگار هم دارم ولی دلم از زندگی سیاه شده دوس ندارم دوباره ازدواج کنم زندگی دیگه برام معنی نداره...
اون پسره هم که عاشق دخترم بود گفتن با همدستی پسر عموش یک نفر رو کشتن الان زندان هستش دختر من هم از نو شروع کرده به درس خوندن جوری که مردم گفتم ، خودم کاملا ازشون بی اطلاع هستم
بسیار ممنون که گذاشتید اگر من قبلا همچین داستانی میخوندم چه در کتاب چه کانال ممکن بود بتونم جلو اتفاق رو بگیرم تشکر از کانال خوب و اموزنده تون...
پایان❤️
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh