eitaa logo
داستان های آموزنده
66.9هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
2.7هزار ویدیو
0 فایل
‌‌‌‌‌ 🌿 ‌‌﷽ 🌿. #کپی_جایز_نیست. برای ارسال داستان خود ویا دوستانتان به ایدی ارسال کنید @zahraB18 https://eitaa.com/joinchat/15925614C7f87bffef4 سلام تعرفه تبلیغات داخل کانال هست
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت 45 💢سرگذشت زندگی پناه نیشخندی میزنم و به کنایه جواب میدهم: _شما خودت که خوب بلدی آمار منو دربیاری! عجیبه که خبرا از زیر دستت در رفته دستی به موهای بالا زده‌اش میکشد و میگوید: _خدا شاهده من… +قسم نخور آقا بهزاد،این موضوع اصلا برام دیگه مهم نیست!! متوجه میشوم که هر لحظه تعجش بیشتر میشود.انگار طاقت نمی‌آورد که می‌پرسد: _چقدر عوض شدین؟! +آدما میکنن، شرایطه که عوضشون میکنه مثل شما _من؟! دلم میخواهد نیشم را بزنم و بعد بروم دلم طاقت نمی‌آورد که بعضی چیزها را نگویم.. +مبارکتون باشه،من بجای شما خوب از همه چی خبر دارم سرخ میشود و سوییچ را توی مشتش فشار میدهد. _هنوز که چیزی معلوم نیست.مامان و خاله طبق معمول برای خودشون بریدن و دوختن +بهرحال امیدوارم خوشبخت باشید هنوز یک قدم هم دور نشده ام که میپرسد: _پناه خانوم؟ +بله _گیج شدم،شما…اینجا…اینجوری... +چجوری؟ اینجا خونمه نباید می‌اومدم یا باید قبلش با کسی هماهنگ میکردم؟ _منظورم این نیست اما آخه… +آره،با پناهی که شما تهران اومدی و زاغ سیاهش رو یواشکی چوب زدی فرق کردم. ولی خودمم نمیدونم چرا.پس منتظر جواب نمونی بهتره _انگار دارم خواب میبینم +هیچ اتفاق خاصی نیفتاده _از نظر کی؟من یا شما؟ +من _ولی اشتباه میکنید.امروز شما با روز آخری که توی همین کوچه من جلوتون رو گرفتم و التماس کردم که تهران نرین یکیه؟! نه که نیست! میترسم... میترسم... که اگر چند دقیقه اضافه تر بمانم،به قول خودش وسط همین کوچه دست دلم را رو کند و به خودش و خودم بفهماند که عاشق شده ام…آخ شهاب کاش بجای بهزاد تو بودی! _فکر نمیکنم درست باشه توی خیابون اینهمه حرف زدن.من باید برم،فعلا و از مقابل چشم های گرد شده از تعجبش میگذرم و میروم.... برای لاله که تعریف میکنم.... میگوید: _بدبخت چه غافلگیر شده پس، چقدر مامانش مخش رو زده که بردش خواستگاری کاش امروز نمی‌دیدت +تقصیر من که نبوده _نه، ولی خب…پناه؟یه چیزی بگم نمی‌کشیم؟ +چی؟ _میگم بهزادم پسر خوبیه ها.اراده کنی میاد خونتون با دبدبه و کبکبه +حرف مفت نزن لاله…یه عمر باهاش مشکل دارم از اینکه خجالتیه و تو سری خور خانوادش متنفرم _والا همچینم خجالتی نیستا +ولم کن توام، تا حالا که شهاب نبودم نمیتونستم راجع به بهزاد فکر مثبتی داشته باشم دیگه چه برسه به الان _فقط چون مامانش براش تصمیم میگیره؟ +علاوه بر اینکه بچه ننه‌ست دستشم تو جیب باباشه و خیلیم دست و پا چلفتیه،من ازش خوشم نمیاد.از بس که خون دل خوردم از دستش.همین که سایشو با تیر نمیزنم شانس آورده.دیگه هم چیزی در موردش نگو خواهشا _باشه، ولی وقتی همین بهزاد خنگ سر سفره عقد نشست می‌بینمت که از حسادت میسوزی +هرگزحالا میبینیم… حتی با یک محاسبه ی سرانگشتی هم.... میشود فهمید که شهاب کجا و بهزاد کجا!تفاوت از زمین تا آسمان است… هرچند دل کندن به ظاهر ناگهانی بهزاد غافلگیرم کرد، اما با حرف های امروزش مطمئن شدم که هنوز گلویش گیر دارد!منتها من خودم را کرده بودم… _حالا پاشو بریم تا اذان نشده +کجا؟ _حرم میگوید و به چشمانم خیره میشود. مثل همیشه نگاهم را بی هدف میچرخانم و جواب میدهم: +خونه کار دارم _مگه نگفتی بهزاد و مامانش اونجان؟ _خب آره +پس برنمیگردی خونه _ولی حرمم نمیام +میشه بگی دردت چیه؟ تو مگه مدام نمیگی اون پناه قبلی نیستم، پس کو؟ آخه آدم مشهد باشه و چندسال نره زیارت؟خیلی سنگدلی بخدا…یا این دفعه میای یا دیگه نه من نه تو! خوددانی _چرا گروکشی میکنی لاله؟ همانطور که جورابش را میپوشد میگوید: +همین که گفتم.خجالت آوره ،این رفتارت رو نمیتونم درک کنم _به خودم مربوطه +آره اما تو فقط یه بار یه دلیل محکم بیار که چرا با آقا قهری، لاله دیگه لال میشه....اوم.. اوم و میکوبد روی دهانش... نفس عمیقی میکشم و به دلیلی که خودم هم نمیدانم فکر میکنم!این شاید صدمین باریست که در چنین شرایطی قرارم میدهد. باعجز پاسخ میدهم: _نمیدونم😣 +پس برو وضو بگیر تا بریم _ول کن دستمو +پس دیگه… _باشه حالا روش فکر میکنم! +پشیمون نمیشی.همین که بری تو حرم، خودت میفهمی چه توفیقی رو از دست داده بودی. اونوقت میشینی یه گوشه زار میزنی _هه… +مرض! تو ماشین منتظرتم. هنوز نرفته برمیگردد و میگوید: _بیا و از خود امام رضا حاجتت رو بگیر. دستت رو رد نمی کنه.حداقل حالا که کارت گیره بیا… پایین منتظرم کدام حاجتم را بگیرم؟شهاب؟! خنده ام میگیرد…هرچقدر توی ذهنم مرور میکنم دلیلی برای نرفتن ندارم.قبل از این همیشه حسی مانع میشد تا اصلا به حرم رفتن فکر کنم، اما لاله راست میگفت. مگر نداشتم که پناه سابق نیستم؟مگر حاجت نداشتم؟اصلا مگر قرار بود..... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
چيزي را که در گذشته تو را آزرد فراموش کن اما درسی را که به تو داد هرگز فراموش نکن! •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
هدایت شده از داستان های آموزنده
حکایت راه حل بهلول برای پرداخت پول بخار یک روز عربی ازبازار عبور می کرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند می‌شد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن می گرفت و می‌خورد هنگام رفتن صاحب دکان گفت : تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه ی جا عاجز بود بهلول را دید که از آنجا می گذشت از بهلول درخواست قضاوت کرد بهلول به آشپز گفت : آیا این مرد از غذای تو خورده است؟ آشپز گفت : نه ولی از بوی آن استفاده کرده است بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت : ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر آشپز با کمال تحیر گفت : این چه طرز پول دادن است؟ بهلول گفت : مطابق عدالت است کسیکه بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
به نام صاحب فخر 🇮🇷امروز یکشنبه 02/ اردیبهشت/ 1403 12 / شوال /1445 21 /آوریل/ 2024 🍃برای زنده ماندن 💞دو خورشید لازم است 🍃یکی در آسمان 💞و یکی در قلب 🍃لحظه هاتـون سرشـار از 💞 شـادی و عشق 🍀سلام دوستان🍀 🌹یکشنبه تون پر از شادی و خوشبختی 💠ذکر امروز " یا ذالجلال و الاکرام» ️ اعوُذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیمِ ️ بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحیم ❤️الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُورُ  ❤️همان كسي كه مرگ و حيات را آفريد تا شما را بيازمايد كه كداميك بهتر عمل مي ‏كنيد و او شكست ناپذير و بخشنده است.  👈" سوره ملک آیه ۲ " 🤲اَللّهُمَّ نَوِّر قُلُوبَنا بِالْقُرآن 🤲 اَللّهُمَّ زَیِّن اَخْلاقَنا بِزینَةِ الْقُرآن 🤲 اَللّهُمَّ ارْزُقنا شَفاعَةَ الْقُران 🍀 التماس دعا 🍀 •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
جالب است ثبت احوال همه چیز را در شناسنامه ام نوشته است جز احوالم را ...!! •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
"رودخانــــــه باش" تا هرکس لایقت بود در تو آرام گیرد؛ وهرکس لایقت نبود در تو غرق شود.. "ﻣﻐــــــــﺮﻭﺭ باش" ﺍﮔﺮ کسی لایقت بود ﻏﺮﻭﺭت ﺭو ﻓﺮﺵ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ کن... "ﺧﻮﺩﺧﻮﺍه باش" ﺍﮔﺮ کسی ﻻیقت بود ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻫﺎیش ﺩﺭ ﺗﻮﺧﻼﺻﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ... "ﭘﯿﭽﯿـــــــﺪﻩ باش" ﺍﮔﺮ کسی لایقت بود ﺑﺮﺍش ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺟﻤﻊ ﺳﺎﺩﻩ شو... "ﻟﺠـــــــــﺒﺎﺯ باش" ﺍﮔﺮکسی ﻻﯾﻖ بود ﺁتیش بزن ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺳﺮ ﻟﺞ ﺩﺍﺭد... "همه این ها باش" ﺍﮔﺮ کسی ﻻﯾﻖ تو باشد ﻫﻤونی میشی ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺩﺍﺷﺘﻨﺶ ﺭو ﺩﺍﺭند🌸🍃 『 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✍روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می ‏گذشت. در راه به عبادت‏گاهى رسید که عابدى در آن‏جا زندگى می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن‏جا گذشت. وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده‏ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر. مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏کار محشور مکن. در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو: ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمیکنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
°•°•° نگران شکست ها نباشید ، نگران فرصت هایی باشید که با امتحان نکردن شان از دست می روند ... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
داستان واقعی❗️ من آرمین هستم تو سردخانه بیمارستان امام رضا تبریز کار میکنم کارم اینه که متوفیان تحویل از بخش میگیرم و بعد تحویل خانواده هاشون میدم یه روز دم اذان غروب جنازه پسر جوانی آوردن همکارم پاشد کارهاشون انجام بده یهو گوشیش زنگ خورد کارشو سپرد به من رفت بیرون کسی هم نبود فقط من بودم و جنازه پسر جون تو دلم افسوس میخورد یهو یه نسیم خیلی خنکی بهم خورد فک کردم پنجره بازه نگاه کردم دیدم نیست بیخیال شدم کاور جنازه رو آماده کردم برگشتم سمت جنازه دیدم که سینه اش بالا و پایین میشه فکر کردم خیالاتی شدم دستکش دستم کردم ماسکمو زدم جنازه جوان روی میز بود دوباره حرکت ضعیف سینه اش رو دیدم نمیدونستم خیالاتی شدم یا نه و یه ترسی تو جونم نشست رفتم منتظر همکارم شدم دیدم با لبخندون اومد ولی وقتی رنگمو ذید متعجب پرسید چی شده ولی واقعیتش روم نشد بگم ترسیدم ترجیح دادم سکوت کنم جلو بیمارستان غوغایی بود فامیلهای جوان شئون میکردن مادرش بی‌تابی میکرد میگفت یا فاطمه زهرا بهم گفتی بچتو بهت میبخشم التماس میکرد بیاد پیش فرزندش میگفت زنده اس بچم نمرده ...وقتی حرفهای مادرش میشنیدم قلبم می‌ ایستاد ... با همکارم برگشتیم غسال خانه ولی تا همکارم جنازه رو دید با صدای بلند گفت یا ابلفض .... متعجب برگشتم سمتش هول زده گفت یا امام حسین جنازه نفس میکشه.... سریع با کادر اورژانس تماس گرفتن اومدن علائم حیاتی جوان رو بررسی کردن در مقابل جلو چشم همه جوان برگردون به بخش مراقبت‌های ویژه نمیدونم مادر جوان چه خوبی کرده بود خدا اینجوری جوابش داد بعد ماها بیمار سرطانی خوب شد و به زندگی معمولی برگشت هیچ موقع این اتفاق فراموش نمیکنم سالها گذشت تا من تصادف کردم بخاطر اینکه تاریخ گواهینامه ام گذشته بود افتادم زندان باید دیه فرد کشته شده رو میدادم یه سال بود زندانی بودم فهمیدم یه خیر دیه منو داد و آزاد شدم بعد آزادی آدرس خیر گرفتم برا تشکر رفتم دم منزلشون تو همون نگاه اول من مادر جوان که همون خیر من بود شناختم از فرزندشون سوال کردم گفت خداروشکر خوب هستن ... همیشه به این موضوع فکر میکنم مگه میشه خوبی که بخاطر خدا انجام میشه بی جواب بمونه نه نمیشه .... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💢 ( این داستان واقعی است !) چند سالی بود ازدواج كرده و از زندگی زناشویی‌ام هم نسبتا راضی بودم. روزی در یك مغازه با زن جوان و زیبایی آشنا شدم. این زن كه «ش» نام داشت با همان نگاه اول مرا تحت تاثیر قرار داد طوری كه با یكدیگر شماره تلفنی رد و بدل كرده و ارتباط‌مان شروع شد. «ش» گفت به تازگی به علت اعتیاد همسرش از او جدا شده و تنها زندگی می‌كند. وی پس از چند ارتباط تلفنی و یك بار قرار گذاشتن در كافی شاپ فكر و ذهن مرا اسیر خود كرد طوری كه در همان روزهای اول به وی پیشنهاد كردم در ازای تامین مقداری از هزینه زندگی‌اش وی را به‌طور مخفیانه به صیغه موقت خود درآورم و او هم قبول كرد. چون می‌دانستم اگر همسرم از این ماجرا با خبر شود دیگر سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. این اقدام خود را از وی مخفی كردم. دیالوگ با اجنه مرد شاكی ادامه داد: در محل كار دائم با «ش» در تماس بودم و گاهی اوقات تا پاسی از شب پیش او می‌ماندم و به همسرم هم می‌گفتم به خاطر اضافه كار بعضی شب‌ها مجبورم دیرتر به خانه بیایم اما این خوشی دیری نپایید و حدود 10 روز از رابطه ما گذشته بود كه متوجه بعضی رفتارهای عجیب و ترسناك این زن شدم.او رفتار مرموزی داشت، گاهی به من زل می‌زد و حرف‌های عجیب و غریبی رد و بدل می‌كرد طوری كه انگار با موجود دیگری در حال صحبت است. وقتی هم از او در این باره سوال می‌كردم نگاهی خوف‌آور به من می‌كرد و لبخندی غیر عادی می‌زد.این رفتارها ادامه پیدا كرد تا اینكه یك شب كه پیش او بودم از من خواست لامپ‌های خانه را خاموش و ساكت گوشه‌ای بنشینم. چیزی نگذشت كه از جا بلند شده و ضربه محكمی به شیشه پنجره زد و زوزه‌ای كشید و نشست. سر جایم خشكم زد با ترس از او علت این كار را پرسیدم. او كه از دستش خون زیادی جاری شده بود گفت شیطان قصد ضربه زدن به تو را داشت جلویش را گرفتم. حمله وحشیانه شیاطین شاكی ادامه داد: ترس فراوانی وجودم را گرفت.ساعتی بعد كه از خانه‌اش خارج شدم به من گفت از مدتی قبل توسط یك جن‌گیر جنی را به تسخیر خود درآورده و مهره ماری كه این جن برای او از غار مارها آورده است هم باعث علاقه شدید تو به من شده است وی از من خواست چیزی در این باره به كسی نگویم وگرنه توسط همین جن مورد اذیت و آزار قرار خواهم گرفت.فردا شب وقتی دوباره با ترس ولرز به منزل وی رفتم یكمرتبه زوزه‌های وحشتناكی را شنیدم كه از داخل حمام به گوش می‌رسید. وقتی از او در این باره سوال كردم گفت اجنه برای عقد من و او جشنی به پا كرده‌اند.من كه داشتم قالب تهی می‌كردم بلافاصله از خانه او گریخته و به منزلم رفتم اما او دست بردار نبود او مدام با من تماس می‌گرفت و می‌خواست پیش او بروم و وقتی از این كار امتناع كردم، گفت جن‌ها بعد از آنكه خانه‌اش را ترك كرده‌ام او را بارها مورد هجوم خود قرار داده و زخمی كرده‌اند! «ش» گفت اجنه از اینكه حرمت جشن آنها را پاس نداشته و این رابطه را تمام كرده‌ام عصبانی شده و تهدید كرده‌اند اگر شوهرت برنگردد هم تو و هم او را خواهیم كشت! نمی دانستم چه كار كنم از نگرانی اینكه این قضیه صحت داشته باشد و واقعا بلایی سر او بیاید به خانه‌اش رفتم. او زخم‌هایی كه به جای ناخن می‌مانست روی بدن خود نشان داد و از من خواست با او ازدواج كنم. ضبط صوتی در حمام مرد پریشان خاطر گفت: مانده بودم چه خاكی بر سرم بریزم این رابطه كج دار و مریز ادامه داشت تا اینكه یكروز كه دوباره صداهای عجیب و غریب از حمام می‌آمد و او هم مشغول ظرف شستن بود ترس را كنار گذاشته و داخل حمام رفتم.از مشاهده آنچه می‌دیدم خشكم زد . ضبطی را دیدم كه داخل حمام قرار داده شده واین صداهای وحشتناك از آن خارج می‌شود. خونم از كلاه بزرگی كه بر سرم رفته بود به جوش آمد. از حمام بیرون آمده و دعوای مفصلی با او راه انداختم. بعد از ترك وی از اینكه از دست این زن مالیخولیایی و متوهم خارج شده‌ام احساس راحتی می‌كردم اما این آسایش دیری نپایید و چند روز بعد متوجه تماس تلفنی شدم كه این زن دیوانه با همسرم برقرار و قضیه رابطه مرا با وی برملاكرده بود.از آن روز دیگر زندگی واقعا برای من زهرمار شد حال كه در آستانه جدایی با همسرم قرار دارم آمده‌ام از این زن مكار شكایت كنم. هنوز نمی‌دانم با این تحصیلات بالا چطور گول ادعاهای این زن حقه‌باز را خوردم. •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
قسمت 46 💢سرگذشت زندگی پناه اصلا مگر قرار بود با رفتن یا نرفتنم اتفاق خاصی بیفتد!؟…شاید بد هم نباشد،هم تجدید خاطراتی بشود و هم … نمیخواهم خودم را بیشتر از این درگیر چیزی بکنم،فعلا از طرف شهاب و بهزاد و افسانه و درس و دانشگاه و سوگند و… همه جوره تحت فشار فکری هستم.... به این اعتقاد رسیده‌ام ، که خنثی بودن بهتر از بد بودن عمل میکند! کیفم را برمیدارم و از خانه‌ی عمه بیرون میزنم. لاله پشت فرمان نشسته و با دیدنم لبخند میزند. لااقل دل او را شاد میکنم! استرس دارم و کف دست هایم عرق کرده اما مقابل لاله بروز نمیدهم.بی تفاوت بودن را ترجیح میدهم. از پارکینگ که بیرون می‌آییم ، حس آدمی را دارم که بعد از سالها قرار است به دیدن برود که حالا دارد حتی او را یا نه! مقابل درب ورودی می‌ایستم...و از روی عادت میگویم. لاله دست دور شانه ام می‌اندازد و کنار گوشم میگوید: +خدمت شما، بدون این که مجوز ورود نداری دختردایی جان دستهای خیسم را به کنار مانتو میکشم و چادر تا شده ای که روبه رویم گرفته را میگیرم. از وقتی از تهران برگشته بودم به چادر فکر هم نکرده‌ام. توی هوا بازش میکنم و می‌اندازم روی سرم.آینه‌ی کوچکی میگیرد و میگوید: _بفرمایید تنظیم کنید،فکر همه جا رو کردم. ببین چه لاله ای داریا کش ندارد...میپرسم: +چرا ازین ساده ها نیاوردی که کش داره؟ _عربه…راحته که +آخه سر میخوره _اولش سخته +برای تو بله _نق نزن.بریم؟ +بریم 🕌از بازرسی که میگذریم .... و وارد حیاط میشوم دلم هری میریزد. از بلندگوها صدای مناجات پخش میشود.به روی خودم نمی‌آورم و هم قدم لاله میشوم. انگار با هر گامی که برمیدارم... چیزی از دلم کنده میشود و سرعتم تغییر میکند! نمیفهمم من ناآرامم یا همه؟ به خادم ها نگاه می کنم و عابرانی که از کنارم میگذرند. زمزمه می کنم: “حال همه خوب است من اما نگرانم…” لبه‌های چادر را با دست نگه داشته‌ام ، و مثل بچه ها دنبال لاله راه میروم.خدایا چقدر خاطره ای دور دارم از اینجا... وارد صحن میشویم و روبه روی پنجره فولاد می ایستم.لاله میگوید: _چرا وایسادی؟ بریم تو دیگه همونجا هم نماز میخونیم +تو برو _باز لوس… +یادم رفت وضو بگیرم😕 _ای بابا!خب حداقل زودتر میگفتی🙁 +میشینم همینجا که دارن فرش پهن میکنن. تو برو زیارتت رو بکن و بیا فقط خیلی لفتش نده انگار ناامید شده که بدون هیچ حرفی میرود سمت کفشداری‌ها. گوشه ای می‌نشینم و به همه جا بادقت نگاه میکنم. به پسرهای جوانی که فرشهای لوله شده را تند و تند پهن میکنند و مردمی که با عشق همراهیشان میکنند.... به صف هایی که بسته میشود و کبوترهایی که دور سقاخانه پرواز می کنند.... صدای اذان پخش میشود و به این فکر میکنم که با چه رویی اینجا آمده ام؟! منی که با آرایش و لاک زدن دائمی هیچوقت رو به قبله هم نمیکردم... زنی کنارم نشسته ... و از زیر چادر مشکی اش با لحن عاجزانه‌ای با امام رضا درددل می کند. طوری اشک می ریزد که انگار بدبخت ترین آدم دنیاست و هیچ چاره ای جز توسل نداشته… دلم میخواهد که من هم حرف بزنم ، اما بلد نیستم! زبانم انگار الکن شده واژه‌ها را گم کرده ام و یا از شرم و خجالتی که فقط خودم چرایش را خبر دارم لال شدم.😞 صدای پیامک گوشیم بلند میشود... بازش میکنم و پیامی را که لاله فرستاده زیرلب هزار بار با چشمانی که حالا بارانی شده میخوانم: “سکوت کرده‌ام و خیره بر ضریح توأم که بشنود دلتان التماسِ باران را…” و بالاخره قفل دهانم باز میشود؛؛ “ سلام، اومدم ولی توقع ببخشیم. نمیدونم حاجتی دارم یا نه ولی وسط یه گیر کردم.اگه میشه کن بهتر از این بلد نیستم به قول زهرا خانوم متوسل بشم! میشه یه کاری کنی منم مثل همه ی آدمایی که بخاطر شما اومدن تو حرم بشم و وقتی چشمم به گنبدت میفته دلم بره؟ میشه حاجتمو بدی؟میشه کنی تا بفهمم هنوزم خدا منو میبینه؟ همین امروز همین امروز برام نشونه بفرست بند دلم انقدرام محکم نیست که زود پاره نشه. گره بزن و نزدیکش کن به خدا! سپردم دست …” میگویم و نفس عمیقی میکشم... انگار سبک شده‌ام.جماعت که تمام میشود لاله هم میرسد و میگوید: _قبول باشه +من که نماز نخوندم _زیارتت رو گفتم +هه…خوبه تو حیاط بودم! _مهم دله.. در ضمن اگه زیارت نداشتی تا همینجا هم نمی‌تونستی بیای. حاجت روا ان شاالله حتی او هم عجیب شده این روزها! هر حرکت و هر رفتارش یکجوری حساب شده است انگار… شب شده و هیچ معجزه‌ای نبود! روی تختم جابجا میشوم و از پشت پنجره به ماه نگاه میکنم. نیشخندی میزنم و میگویم: +بهش گفتم سستم، گفتم یه کاری کن که ایمان بیارم بهت دوباره… نخواست..! و پتو را میکشم روی سرم..... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh