🍂
🔻 بابا نظر _ ۲۲
شهید محمدحسن نظر نژاد
تدوین: مصطفی رحیمی
•┈••✾❀○❀✾••┈•
▪︎فصل سوم
◇ سرگرد میر شقاقی بسیار داغ کرده بود و به من گفت برادر نظر نژاد برای من یک سخنرانی بگذار تا من هم صحبت کنم.
گفتم باشد.
فردا صبح بیا و برای بچه ها صحبت کن.
فردا شب بعد از نماز، سرگرد میر شقاقی با سر و وضعی به هم ریخته آمد. دیدم لباسهایش پر از خاک است و اسلحه اش بـه شـانه. چهار پنج خشاب و هفت هشت تا نارنجک هم به کمرش بسته بود؟ حاجی بزم آرا گفت: خورده زمین!
گفتم: سرگرد این چه وضعی است؟
گفت: یک حیوانی را دیدم تا آمدم به خودم بجنبم، این طوری شد.
شش تا نارنجک هم برایش انداختم!
یکی از بسیجیها پرسید: حالا به او خورد؟
گفت نه!
همه خندیدند. برایش جلسه سخنرانی برپا کردیم. مطالب آن سخنرانی درست یادم نیست.
گردان میرشقاقی با گردان من هماهنگ بود. با چند تا از نیروهای اطلاعاتی شان به طرف سیدکریم حرکت کردیم. آفتاب که غروب کرد شروع کردیم به تونل زدن. تا صبح به اندازه کل نیروهایمان در زیر زمین تونل زدیم. چهل نفر ما بودیم، هفت هشت نفر هم آنها بودند. مدرسه ای آنجا بود که جلوی آن را با درخت پوشاندیم. آقای حاجی پور و یکی دیگر از بچه ها به اتفاق یک ستوان سوم، بسیار شجاعی، درون ساختمان بودند. بقیه بچهها داخل تونل بودند. چون نیروهای عراقی جلو آمده بودند خطوط شان به هم وصل نبود. هر گردانی هرجا که میرسید دور خودش مین میریخت و مستقر میشد. تصمیم گرفتیم اذیتشان کنیم و نگذاریم شـبهـا بخوابند. بـا آر.پی.جی سراغ اینها میرفتیم. ساعت دوازده چند گلوله آرپی جی از پشت سر میزدیم و فرار میکردیم. نیروهای گشتی شان را می فرستادند ببینند چه خبر است. چیزی دستگیرشان نمی شد. ما زیر زمین بودیم و با شاخ و برگ محل خودمان را پوشانده بودیم.
یک روز غروب هلی کوپتر عراقی ها در آسمان ظاهر شد. میخواستند ما را پیدا کنند. مقداری که تجسّس کردند، آمدند نزدیک ساختمانی که ما آن را پوشش داده بودیم. بالای ساختمان یک کالیبر پنجاه گذاشته بودیم. هلی کوپتر قصد نشستن داشت. به بچه ها گفتم شلیک نکنند تا وقتی پیاده شدند، اسیرشان کنیم. یک بسیجی بود، به نام قاسم قاسمی که اسلحه ام یک داشت. نشست و تیراندازی کرد. بلافاصله هلی کوپتر خودش را بالا کشید به کالیبر پنجاه روی پشت بام گفتم بزند. تیربار ژ سه هم داشتیم. هلی کوپتر آن قدر دور خودش چرخید تا رفت و بین عراقیها سقوط کرد. بلافاصله چهار پنج نفربر به طرف هلی کوپتر آمدند.
در آنجا متوجه شدند که ما کجا مستقر شده ایم. آنجا را به موشک بستند. موشک مالیوتکا بود که پشت سر هم از نفربرها خارج میشد و به طرف ما می آمد. یک ستوان از نیروهای اطلاعات ارتش و سه نفر از بچه های بسیج مجروح شدند. جنگل هم آتش گرفت. ما دیدیم منطقه لو رفته و دیگر جای ماندن نیست. به بچه ها گفتم حرکت کنند. جاده ای که از قبل آماده کرده بودیم زیر آتش بود. باید از کانال آب رد می شدیم. درخت های گز را بریدیم و توی کانال انداختیم. لندروری که داشتیم، زخمی ها را در آن گذاشتیم و حرکت کردیم. پنج شش کیلومتر از منطقه دور شدیم که بیسیم چی آمد و گفت: حاج آقا، شما را صدا می زنند. گوشی را گرفتم. بزم آرا گفت: حاج آقا خودت را برسان که سوسنگرد سقوط کرد.
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#بابا_نظر
نشر همراه با لینک
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
34.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 تصاویر ناب از اولین زیارت خانوادههای شهدای هویزه
بعد از عملیات بیت المقدس در سال ۱۳۶۱ و بعد از ۱۸ ماه مفقود بودن شهدا در منطقه اشغال شده توسط دشمن
🔸 به روایت
حاج صادق آهنگران
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#کلیپ #نماهنگ
#هویزه
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈لینک عضویت
معراج اندیشه پویا
https://eitaa.com/meraj_andisheh_pouya
✧✧ ܭߊࡅ߭ߊܠܙ حܩߊܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐܢߺ ✧✧
🍂
🍂 " شیعه بودن ساده نیست!
هر کسی خود را شیعه نخواند
که این عظمت نصیب هرکس نمیشود
باید خود را فروخت به یک جمله امام ؛
به یک اشارهی امام ..!
آری مردم ! اینکه امام صادق (ع) و
امام حسن مجتبی (ع) قیام نکردهاند
چونکه به دنبال چنین پیروانی میگشتند
مردم ! روزی امام زمان (عج) خواهد آمد
که همه شما شیعه باشید و یاریش کنید.."
¤ روزهایتان در پناه امام زمان "عج"
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#عکس
#شهید_سیدعبداله_بیژنی
#معاونواحدتخریبتیپالمهدی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 همه ما
شب انتخابی خواهیم داشت..
شهید محمود رضا بیضایی
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#کلیپ #نماهنگ #شهید
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂 پشت تپههای ماهور - ۸
خاطرات آزاده فتاح کریمی
مریم بیات تبار
✾࿐༅○◉○༅࿐✾
پنج سرباز درشت هیکل و سیاه سوخته که لباس پلنگی تنشان بود؛ دوره مان کردند. یکیشان با پا کلاشینکف ها را از ما دور کرد و خم شد برشان داشت. خشاب های مان تقریباً خالی بود.
یکی شان نزدیک من ایستاد و چراغش را به طرفم گرفت. روی سینه ام چند آرم کوه نوردی داشتم و لباسم با بقیه فرق میکرد. پیراهن من که فرمانده دسته بودم؛ سبز لجنی بود و مال بقیه خاکی. سرباز با دقت براندازم کرد. جیب هایم را گشت و چیزی پیدا نکرد. فکر میکرد مسئولیت مهمی دارم که سرم داد زد و بلندم کرد.
بند پوتینهایمان را باز کردند و با همانها دستهایمان را از پشت بستند. دلم برای بچههایی که زخمی بودند میسوخت. تیر به بازوی یکیشان خورده بود و نمیتوانست دستش را پشت ببرد.
دونفر از بچه ها سر و صورتشان خونی شده و درازکش افتاده بودند.
عراقی ها بالای سرشان ایستادند و بهشان تیر خلاص زدند.
بقیه زخمی ها از ترسشان دیگر ناله نکردند. با دیدن آن صحنه خون به سرم دوید. شوکه شدم. باورم نمیشد که راستی راستی دارم اسیر می شوم. مدتی که توی جبهه بودم؛ همیشه دعا میکردم و آرزو داشتم شهید شوم. حتی به جان بازی هم فکر کرده بودم اما هیچ وقت تصور نمیکردم یک روز اسیر شوم.
آن لحظه هی به خودم دلداری میدادم که هنوز چیزی مشخص نیست. ما در خاک خودمان هستیم. احتمال میدادم نیروهای کمکی میرسند و ما را نجات میدهند. توی این فکرها بودم که سرباز عراقی با نوک اسلحه به پشتم زد و گفت: «قم! ياا... قم!»
معنی حرفش را نفهمیدم، اما حرکت کردم. دست و صدای خشناش بهم فهماند که سریع تر بلند شوم. بلند شدیم و به طرف تانکی که بهمان شلیک کرده بود؛ راه افتادیم.
با دست بسته نمیشد شیب دره را بالا رفت. یکی از بچه های زخمی که پایش تیر خورده بوده؛ تعادلش را از دست داد عقب عقب رفت و افتاد روی خاک. سربازی از پشت هلمان داد و یکی دیگر از لباسمان گرفت و کشید بالا. کمی پیاده رفتیم و رسیدیم به فضای بازی که پر بود از تجهیزات و نیروهای عراقی. قبل از ما اسرای زیادی را آنجا جمع کرده بودند. بعد از ما هم چند گروه را دست بسته آوردند و کنارمان نشاندند.
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
ادامه دارد
#پشت_تپههای_ماهور
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂
🔻 مردم دمپایی به سمت ما پرتاب میکردند
علی علیدوست قزوینی
┄═❁๑❁═┄
🔻 شب ۱۵ اسفند ۶۲ هیچ خبری نبود و اردوگاه آرام بود. صبح بعداز اینکه درها را باز و صبحانه را توزیع کردند اعلام کردند آماده شده و وسایلتان را جمع کنید که میخواهیم شما را هم به جای دیگری منتقل کنیم... حدود ۳۵ الی ۴۰ اتوبوس بود. یک حرکت نمایشی بزرگ راه انداختند طوری که همه صندلیهای اتوبوس را پر نکرده بودند و در هر اتوبوس تعدادی صندلی خالی بود.
🔻بعد از چند دقیقه حرکت به شهر موصل رسیدیم کاروان اسرا خیابانهای اصلی را دور زدند مردم شهر به تماشا ایستاده بودند سوت و کف میزدند، توهین میکردند و فحش میدادند، لنگه دمپایی پرت میکردند. البته مردم بیچاره نمیدانستند که ما اسرای قدیمی هستیم. فکر میکردند ما در عملیات خیبر اسیر شدیم. همانطور که استقبال کرده بودند بدرقه نمودند و از شهر خارج شدیم و قطار اتوبوسها به سمت بغداد حرکت کرد. برای ما قطعی و مسجل شد که ما را به سمت اردوگاههای شهر رمادیه میبرند.
🔻 چند ساعتی که رفتیم تابلوهای کنار جاده فاصله تا بغداد را نشان میدادند. از سربازان داخل اتوبوس سوال کردیم که ما را به کجا میبرند؟ آنها نیز اطلاع دقیقی نداشتند و گفتند: احتمالا به رمادیه می برند. حدود ۲۰۰ کیلومتر از موصل دور شده بودیم که ناگهان حرکت کاروان برعکس شد و اتوبوسها به سمت موصل برگشتند و این مسیر طی شد دوباره وارد شهر موصل شدیم، همان برنامه تکرار شد ما را در شهر چرخاندند مراسم استقبال و بدرقه انجام شد و به سمت اردوگاههای اسرا بازگشتیم. اتوبوسها جلوی اردوگاه موصل یک (اردوگاه بزرگه) توقف کردند.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#خاطرات_آزادگان
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 وقتی جبهه گم میشود
شهید حاج ابراهیم همت
حاج آقا عالی
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#کلیپ #نماهنگ #شهید
#شهید_همت
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂